دسته: دفاع مقدس

  • قهرمانانی که ته نشین شده اند

    قهرمانانی که ته نشین شده اند

    همـه زندگـی شان»گذشـته« اسـت. گذشـته ای کـه جـا گذاشـته انـد تـوی خاکریزهـا وامـروز، مثـل اجسـام متحـرک، کنج اتـاق ها فرامـوش شـده انـد. مـردان جنـگ حـالا پشـت کربـای 5 بـا خاطراتشـان زنـده انـد و جنـگ بـرای آنهـا تمام نشـده اسـت.
    جایــی کــه ممدهــا جــا مانــده انــد و خاطــره هایشــان، بــا یــک چفیــه کهنــه گــره مــی خــورد، بــه ســال 68 اینجــا آسایشــگاه جانبــازان اســت. بیشـتر از 20 جانبـاز 70 درصـد بـه بـالا بـا تخـت هـا و ویلچرهـا بـا شـب هـا و روزهـای اینجـا پیوند خـورده انـد. بقیه مـی آیند و مـی رونـد. دردهایشـان نهفتنی اسـت. دردهایشـان نگفتنی اسـت .

    ایثاری که روی مین ها جا ماند

    کلمـات را کـه کنـار هـم بچینـی تنهـا یـک واژه اسـت؛ ایثـار، وقتـی کـه محمـد شـاه نظـری پاهایـش را روی میـن، جـا
    گذاشـت. وقتـی کـه از صـادق فقـط یـک پـاک مانـد و وقتـی حسـین تمـام اعضایـش را هدیه کـرد و شـد، یک تکه گوشـت کـه تنهـا لبهایـش تـکان مـی خـورد، نسـل ایمـان متولـد شـد . یـک گلولـه ناقابـل شـیرازه زندگیـش را درهـم پیچیـد تـا او بیشـتر از دو دهـه بـه تخـت زنجیـر شـود و شـب و روزش بـه سـقف اتـاق گـره بخـورد.

    یـا حـاج احمـد شـود کـه بـا خاطراتـش زندگـی مـی کنـد. جنـگ بـرای حاجـی تمـام نشـد؛ از همـان موقـع کـه جلـوی چشـمش دسـت و پـای رفیقـش مثـل یـک بومرنـگ در هـوا چـرخ خـورد و بدنـش از هـم پاشـید و همرزمانـش عمـود در تـل خـاک گیـر افتادنـد و در سنگرهایشـان زنـده زنـده دفـن شـدند، جنـگ بـرای او برای همیشـه مانـد. حـالا او بیشـتر از 10 قرص اعصـاب و روان در روز مـی خـورد تـا محترمانـه رفتـار کنـد. تـا خـط هـای سـفید و قرمـز برایـش پررنـگ نشـوند، تـا رفیقش
    را هـر لحظـه جلـوی چشـمش نبینـد. تـا بخوابـد و آرام باشـد. ایثـار اینجـا جـان مـی گیـرد، ایثـاری کـه بـرای مـردم کوچـه و خیابـان کـه بـی تفـاوت از کنـار آسایشـگاه رد مـی شـوند و اصـا نمـی داننـد کـه اینجـا کجاسـت خیلـی وقـت پیـش همـان روزهـا کـه جنـگ تمـام شـد، در پـس خاطـرات گذشـته دفـن شـده اسـت.

    سـاختمان آسایشـگاه در یـک حیـاط وسـیع آرمیـده اسـت. اتـاق هـا کنـار هـم اسـت و بچـه هـای جنـگ روی آن نشسـته اند. یـک کمـد کوچـک فلـزی و اسـباب مختصـر زندگـی در یـک اتـاق کوچـک، تمـام زندگـی پـس از جنـگ کسـانی اسـت که اینجـا تـه نشـین شـده اند. مردانـی در حیـاط آسایشـگاه قـدم مـی زننـد یـا گوشـه ایـی نشسـته انـد و چند نفـری هـم روی تخـت هـا خوابیـده اند. خـواب و بیـدار؛ کـه وقتـی وارد هـر اتـاق مـی شـویم، نگاهـی مـی اندازنـد و از حالـت خـواب بیـرون مـی آینـد و روی تخت ها می نشـینند.
    بـه چشـم هایشـان کـه نـگاه کنـی، شـمارش معکـوس مـرگ آغـاز شـده اسـت. آن حجـم داروهـای اعصـاب و روان، آن حجـم دلتنگـی هـا، آن حجـم نبـودن زن و فرزندانـی کـه یـک روز بـوده انـد و حـالا بـی طاقـت شـده انـد. اینهمـه سـنگینی باری اسـت روی دوش مردانـی کـه ایـن روزهـا طاقتشـان طـاق شـده .

    یک مشت صداقت

    از حـاج ناصـر شـروع مـی کنـی نشسـته بـر ویلچـر اهـل قلـم و قلمـو اسـت، روی بـوم پـر اسـت از خـط هـای سـیاه و قرمز مبهـم، مـی خواهـد حماسـه بکشـد یـا شـاید یـک مشـت صداقت . دوست ندارد حرف بزند کم حرف است، به قول هم اتاقیش همان روزها هم همینطور بوده و عوض نشده است . حـاج ناصـر را کـه جـا مـی گـذاری بـه اولیـن اتاقـی کـه وارد میشـوی. رضـا اسـت؛ جانبـاز قطـع نخاعـی؛ از گـردن بـه پایین نمـی توانـد، حرکـت کنـد. همانطـور کـه چشـم هایـش بـه سـقف میـخ شـده انـد، بـه روزمرگیهایـش مـی خنـدد و مـی گوید: »مـی بینـی بـه ایـن تخـت منـو بسـتن، نمـی گـن بچـه هـا بهـم نیـاز دارن «. بازمـی خنـدد. انگارایسـتاده اسـت، انـگار آرپیجـی
    روی شـانه هایـش اسـت، انـگار دارد تانـک هـا را هـدف مـی گیـرد. از خاطراتـش مـی گویـد، بـا آنهـا زندگـی مـی کنـد، انگار بـا درد هایـش کنـار آمـده، از هویـزه مـی گویـد، از روایـت فتحـی کـه در دفتـر خاطـرات فداکاریـش زنـده مانـده اسـت.
    چشـم هایـش هـر سـو مـی چرخـد: » ببیـن شـبه، بچـه هـا زیرتیربـارن، صـدای انفجـار، بچـه هـا، از آسـمون خمپـاره میاد. پنـاه بگیریـن«. صدایـش بلندتـر از حـد معمـول مـی شـود. پرسـتاران سـریع مـی آینـد و آرامبخـش تـوی رگ هایـش جاری مـی شـود تـا رضـا، آرام بگیـرد و بـه صلـح برسـد.
    جانبـازان اعصـاب و روان و قطـع نخاعـی، وضعشـان فـرق مـی کنـد، شـرایط جسـمی ویـژهای دارنـد، حسـاب سـال و مـاه از دستشـان دررفتـه اسـت، خیلـی وقـت اسـت پشـت خاکریزهـا جامانـده، در همـان حـال و هـوای تانـک و نارنجـک و آرپیجی و جنـگ، بـا خودشـان حـرف مـی زننـد و بـه بچـه هـا فرمـان مـی دهنـد. آن روزهـا هنوزجلـو چشمانشـان رژه مـیرود.
    عبـاس قـرص هایـش را خـورده وحالـش بهتراسـت. تركـش بدجورتـوی مغـزش جـا خـوش کـرده، لبخنـد می زنـد، لکنـت زبان، گسـتاخانه نمـی گـذارد حرفـش تمـام شـود، انـگار یـک وزنـه 5 کیلویـی روی زبانش بسـته انـد؛ قرص هـا، نـای حـرف زدن برایش نگذاشـته و بیـن تكـرار ناهماهنـگ جمالتـش انـگار گـم شـده ای . آنقـدر بـا حنجـره اش جـدال مـی کنـد کـه بگویـد کـه در میان آن همـه تـوپ و ترکـش کـه حـالا دسـت از سـرش برنمـی دارد، بـاز پشـیمانی جایی نـدارد .

    خاکی شدیم نه آسمانی

    رویـش را بـه تـاری شيشـه پنجـره مـی سـپارد و غـرق مـی شـود، در تیـپ 15 امـام حسـین. امیرهـم 15 سـاله بـوده كـه رفتـه جبهـه. بسـيجی بـوده: » سـال 64 بـود. نشـد آسـمانی بشـیم، خاکـی شـدیم، لبخنـدش بـا اشـک جایگزیـن مـی شـود، نشـد، نشـد بـرم پیـش بـرادرم ناصـر، نشـد، چهـره اش مـی دود پشـت ملحفـه سـفید و انـگار خیـس مـی شـود .
    بیشـتر از 30 سـال اسـت کـه دو تـا دسـت و پاهایـش را تـوی جبهـه جـا گذاشـته و خانـه اش شـده اینجـا. ازدواجـش زیـاد دوام نیـاورده و بچـه هایـش را هـم خیلـی وقـت اسـت ندیـده: »شـدهایم مـوزه، کـه سـالی یکبـار بـه مـا سـر مـی زننـد. خیلـی هاشـان روزی 20 تـا 30 قـرص مـی خورنـد، درد شـدید اسـت و ناسـور، ایـن را مـی توانـی از چشـمهای خاکسـتری عبـاس بفهمـی، وقتـی چشـمهایش تنـگ بـه سـقف اتـاق دوختـه مـی شـود؛ بـه عشـق وطـن بـا جبهـه اخـت شـده و حـالا بـا افتخـار
    ُـرده لیـوان را مـی گیـرد و مـی گویـد: پنـج سـال دردهایـش بـرای مـردم اسـت و زانوانـش بـی بهانـه زخـم خـورده اسـت . گ در جبهـه بـودم، دو بـار مجـروح شـدم، امـا خـدا نخواسـت بـرم پیـش ممـد. پیـش ابوالفضـل . پیـش …بغـض راه گلویـش را مـی بنـدد. او هـم از همـان نسـلی اسـت کـه نارنجـک بـه خودشـان بسـتند و انـگار آفتـاب را بـه ودیعـه گرفتـه انـد .

    دکتـر محمـودی، یکـی از روانپزشـکانی اسـت کـه در طـول هفتـه بـه ملاقـات جانبـازان مـی آیـد؛ »ایـن افـراد دچـار بیمـاری هـای بعـد از حضـور در شـرایط ناگـوار شـده انـد. در جبهـه بـوده انـد، مـوج انفجـار را تحمـل کـرده انـد، شــهادت دوســتان شــان را دیــده انــد و اکثــراً بســیجی بــوده انــد کــه نســبت بــه ســایر ســربازان از آمــوزش کمتــری برخـوردار شـده انـد و ایـن، در برهـم خـوردن تعـادل روانـی شـان تاثیـر داشـته اسـت. ایـن جانبـازان 20- 19 سـالی اسـت کـه بیمـار هسـتند و امـروز در گـروه بیمـاران مزمـن اعصـاب و روان قـرار مـی گیرنـد و اتفاقـا مزمـن شـدن بیماری، بهبــودی شــان را بــه تاخیــر مــی انــدازد. داروهایــی کــه مصــرف مــی کننــد، بســیار ســنگین اســت و البتــه بــه مــدت طولانـی هـم مصـرف مـی شـود. حرفـش کـه تمـام مـی شـود، موقـع رفتـن اسـت. حـالا یـک کولـه بـار خاطـره داری از مـردان جنـگ.
    از آسایشـگاه کـه بیـرون مـی آیـی. هـق هقـی غریبـی تـوی گلویـت جـا مانـده، انـگار آینـه هـا از بـی کسـی خسـته شـده انـد. بعدازظهـر حیـاط آسایشـگاه پـر اسـت از مـرگ یـاد و خاطـره هایـی کـه ممـد نبـود کـه ببینـد…

  • معراجی ها

    معراجی ها

    بچـه هـا بـه دل آب زده بودنـد. آسـمان روشـن و خامـوش مـی شـد و هـر بـار انـگار سـتاره ای در آن شـب بـه افـول مـی نشسـت. مثـل روز روشـن مـی شـد و بعـد دوبـاره خاموشـی، دل شـب را پـر مـی کـرد. هیـچ راه نفـوذی نبـود، بـه ناچـار بایـد از رودخانـه مـی گذشـتیم. رودخانـه ای کـه بـه دلیـل خروشـان بودنـش لقـب وحشـی گرفتـه بود. زمسـتان بـود و سـرمای اسـتخوان سـوز تـا مغـز اسـتخوانمان را مـی سـوزاند.

    شب سرد عملیات

    شـب عملیـات بچـه هـا حـال دیگـری داشـتند. روزهـای زیـادی بـود کـه بـرای ایـن عملیـات تمریـن کـرده بودیـم . سـرعت آب 70 کیلومتــر بــود و مــی دانســتیم کــه، کشــتی هــای زیــادی در ایــن رودخانــه غــرق شــده انــد. چهــارم دی مــاه بــود، شـب سـردی از شـب هـای زمسـتانی. لبـاس هـای غواصـی از صبـح تمریـن، هنـوز خیـس بـود و مثـل خنجـر تـن هایمـان را بــه لــرزه مــی انداخــت و بــه عمــق وجودمــان نفــوذ مــی کــرد. خیســی اش بــه بدنمــان چســبیده بــود انــگار. در ایــن
    شـرایط سـخت، بایـد سـه کیلومتـر را در هـر شـرایط کـه بـود، شـنا مـی کردیـم . تمـام امکاناتمـان در شـب عملیـات، ختـم مـی شـد بـه یـک ماسـک و یـک اشـنوگل و یـک لبـاس سـاده غواصـی، در آن شـرایط نـه از کپسـول هـوا خبـری بـود و نـه از تجهیـزات مـدرن. مـا بایـد در سـطح آب حرکـت مـی کردیـم کـه لولـه ای کـه بـرای تنفسـمان بـود زیـر آب نـرود.

    غواص ها پرپر شدند

    ردیـف شـدیم کنـار سـاحل و همگـی در سـکوت و تاریکـی شـب، بـه دسـتور فرماندهـان بـه آب زدیـم. هیچکـدام تـا آن لحظـه نمـی دانسـتیم کـه عملیـات 4 لورفتـه و تمـام اطلاعاتمـان کـف دسـت بعثـی هاسـت. دشـمن صبـر کـرد تـا بـه نقطـه مـورد نظـر برسـیم. درسـت جایـی کـه شـدت مـوج هـا زیادترمـی شـد، پشـت تیربارهـا منتظرمـان بودنـد، تقریبـا غـواص هـا بـه وسـط رودخانـه ارونـد رسـیده بودنـد و فرصتـی بـرای برگشـتن نداشـتیم . ناگهـان تیربارهـا شـروع بـه تیرانـدازی کردنـد و تیـر و خمپـاره بـود کـه بـه سـمت مـا مـی آمـد، طولـی نکشـید کـه هواپیماهـا هـم بـه کمـک بعثـی هـا آمدنـد و از هـوا و زمیـن بـر سـر مـا آتـش مـی ریختنـد. هـر خمپـاره ای کـه در آب ارونـد فـرود مـی آمـد، موجـی ایجـاد مـی کـرد و آب گل آلـود وارد لولـه اشـنوگل و بـا شـدت وارد حلـق مـا مـی شـد. بـر اثـر تیـر انـدازی هـا و نـور منـور همـه جـا مثـل روز روشـن شـد و آسـمان پـر شـد از نورهـای مختلـف . وسـط آب اسـیر شـده بودیـم، از یـک طـرف مـوج هـای دیوانـه وار و از سـویی دیگـر گلولـه هایـی کـه از هـر سـو بـه سـمت مـا شـلیک مـی شـد. گلولـه هـا یکـی یکـی غـواص هـا را پرپـر مـی کـرد، گاهی دسـتی قطـع مـی شـد و گاهی خـون چهـره هایشـان را نقاشـی مـی کـرد. در آن شـب بـه هـر شـکلی بـود از اروند گذشـتیم و تیـر و خمپـاره، حریفمـان نشـد، تعداد زیـادی امـا شـهید شـدندو توانسـتند، خـط عملیاتـی ارونـد را بشـکنند و حتـی از جزیـره امالرصـاص هـم عبـور کننـد. تعداد شـهدای غـواص در عملیـات کربـلای چهـار کـه از آب عبـور کردنـد، خیلـی بیشـتر بـود. بالـغ بـر هـزار غـواص از تمامی تیـپ و لشـگرها از سراسـر کشـور از آب عبـور کردنـد، امـا 175غـواص کـه جلوتـر بودنـد، اسـیر شـدند، قـرار بـود انتقالمـان دهند، امـا یکـی از بعثی ها گفـت: گودالـی بکنیـد و اینهـا را چـال کنیـد. آنجـا بـود کـه فهمیدیـم بـه بـن بسـت رسـیده ایـم، امـا بچـه هـا جلـو بودنـد و همین مـا را خوشـحال مـی کـرد. دسـتهایمان را بـا سـیم هـای سـنگری محکـم بسـتند و همـه را جلـو گودالـی بـزرگ بـه صـف کردنـد.

    چشم هایی که به خاک شد

    بچـه هـا یکـی یکـی تـوی خـاک دفـن شـدند. چشـم هایشـان بـه یکدیگـر بـود. چشـم هایشـان بعـد از آن بـه آسـمان دوختـه شـد. فلـک منتظرشـان بـود تـا از خـاک بـه افـاک برونـد. بچـه هـا را بـا زانـو، کنـار گـودال مـی نشـاندند و بـه کمـر هـر یـک از اسـرا لگـد مـی زدنـد و آنهـا بـا صـورت در گـودال مـی افتادنـد، صحنـه خیلـی دردناکـی بـود، زیـرا دسـت بچـه هـا بسـته بـود.

    در همیـن حالـت بـا لـودر روی اسـرا خـاک ریختـه مـی شـد و آنهـا زنـده بـه گـور مـی شـدند و یکـی یکـی چشـم هایشـان بسـته مـی شـد، جالـب اینکـه آرامـش عجیبـی، بیـن بچـه هـا حکمفرمـا بـود، برخـی ازآنهـا بـا آرامـش کامـل ذکـر مـی گفتنـد و قـرآن مـی خواندنـد و انـگار وقتـی یکـی یکـی پیکرشـان زیـر خـاک پنهـان مـی شـد، بـه معـراج مـی رسـیدند.

  • دير آمديد ، کجا با اين عجله !

    دير آمديد ، کجا با اين عجله !

    طبــق حســاب دو دوتــا چهارتایــی ، مــی گوینــد البینــه علــی المدعــی ولــی ایــن قاعــده آنقدرهــا هــم کــه فکــر مـی کنیـد، در ایـن ملـک کاربـردی نـدارد ، کافـی اسـت شـما ادعایـی بکنـی ، اگـر بـرای کسـانی منفعتـی داشـته باشـد ، واو بــه واو آن را قبــول کــرده و اگــر الزم باشــد، برایــش داســتان و خاطــره هــا مــی بافنــد و ســند ومــدرک مــی تراشــند ، اگــر هــم ضــرری بــه کســانی برســاند ، مشــکل خودشــان اســت ،
    بایـد سـند و مدرکـی رو کننـد در رد ادعـای مدعـی ، همانطـور کــه ملانصرالدیــن جایــی را نشــان کــرد و فرمودنــد کــه مــن مـی گویـم همیـن جـا وسـط کـره زمیـن اسـت ، هرکسـی قبـول نـدارد، بـرود متـر کنـد، تـا بـه صـدق ادعـای مـا پـی ببـرد ! بیـش از سـی و انـدی سـال اسـت کـه از جنـگ مـی گـذرد ، عــده ای کــه همــان روز روزش هــم، خانــه پــرش تــا پشــت جبهـه جلوتـر نرفتنـد و یـا بـه جهـت بسـتن سـربند و گرفتـن عکـس یـادگاری چنـد صباحـی را اردوگاههـا و پـادگان هـا طـی کردنــد ، هنــوز در حــال تعریــف کــردن خاطــرات بدیــع و رو کــردن دلاوری هــای خــود هســتند و چنــان شــور و حرارتــی هـم دارنـد کـه گویـی همیـن السـاعه از میـدان کارزار تشـریف آورده انـد و جنـگ ادامـه داشـته و مـا خبـر نداشـتیم !
    البتــه کــه حســاب یــک شــبه رزمنــده هــای در پــی آلاف و الـوف بـا صدهـا هـزار جانبـاز و اسـیر و رزمنـده دفـاع مقـدس کـه هنـوز دل و دینشـان در گـرو همـان حـال و هـوای شـهادت و ایثــار و مبــارزه اســت و یــا همچنــان در جایــی دیگــر مشــق جنــگ و رزمندگــی مــی کننــد و یــا محکــم و اســتوار پــای ارزش هـا مانـده انـد، جداسـت . امـا همیـن عـده قلیـل ، از جبهــه و جنــگ و حــال و هــوای آن روزهــا بــرای خــود در و دکان هایـی سـاخته انـد، شـیک و دو نبـش و خـود کـه هیـچ ،
    هفـت نسـل خـود را هـم آبـاد کـرده انـد .
    دیـر آمدنـد، ولـی حواسشـان جمـع بـود کـه در دیـد لنـز کـدام دوربیـن و در جـوار کـدام مسـئول قـرار گیرنـد ، تکلیـف شـان هــم بــا خودشــان معلــوم معلــوم بــود ، عــده ای از همــان اول والــه و شــیدای میــز و صندلــی بودنــد و اجــازه ندادنــد، هیــچ چیـزی تمرکزشـان را بـه هـم بزنـد و یـک راسـت راهـی را رفتند کــه بــه تکیــه زدن بــر صندلــی بخــت و نشســت پشــت میــز ریاســت مــی رســید و هرجــا هــم کــه الزم شــد ، از ســهمیه و عکــس و خاطــره و ریــش و تســبیح و ذکــر و نمایــش ، دریــغ نکردنـد کــه هرچیــز بــه جــای خویــش نیکوســت !
    امـا آن عـده ای دیگـر ، خیلـی هـم بـه دنبـال اسـم و رسـم و پســت و ریاســت نبودنــد ، همــان حضــور نیــم بنــد و ســابقه ســاختگی جبهــه و چهارتــا رفیــق هنرمنــد تــر از خودشــان و شــرائط و آب و هــوای مناســب بــا ظاهــر فریبــی و پشـت هـم انـدازی برایشـان کافـی بـود کـه وامـی ، ملـک بلاعوضــی مجــوز خاصــی ، واردات ویــژه ای ، حــق بوقــی ، چهـار ریـال رانـت بـادآورده ای ، جـور کننـد تـا خـر مرادشـان را چهــار نعــل بــه ســر منــزل مقصــود برســانند !
    جبهــه و جنــگ حــال غریبــی داشــت ، عــده ای تــاب مانــدن نداشــتند و زود رفتنــد ، عــده ای در نیمــه راه ماندنــد، ولــی بعنــوان نشــانه ، دســت و پــا و چشــم و اعضــای خــود را بــه رســم ســربازی پیــش کــش کردنــد ، عــده ای هــم ماندنــد، تــا چـراغ راه باشـند کـه نـه خـود گـم شـوند و نـه دیگـران ، امـا حیـف ، گروهـی هـم بودنـد کـه زود گـرد و غبـار جبهـه را بـا رنـگ و لعـاب دنیـا عـوض کردنـد ، فکـر و ذکرشـان شـد، پـول درآوردن و بـر صندلـی ریاسـت تکیـه زدن و بـر اریکـه قـدرت جلـوس کـردن، انـگار از روز اول مـرادی جـز اینهـا نداشـتند !
    مــا کــه در ایــن کار مانــده ایــم ، آدم ابولابشــر اســت دیگــر ، دیـر بجنبـد از راه راسـت بـه بیـراه مـی افتـد و از دامـان جنـاب شـیطان سـر در مـی آورد، امـا اینکـه روزی همـای بخـت ، تـو را تـا دروازه رسـتگاری ببـرد ولـی جغـد بـد شـوم طمـع ، کارت را بـه اندرونـی دوزخ بکشـاند .

    مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

    و گرنه، آدمی به جایی می رسد، که به جز خدا نبیند …