دسته: مصاحبه اجتماعی

  • ما کلا اهل سانسور نیستیم

    ما کلا اهل سانسور نیستیم

    چترمحافظتی بهزیستی، اما آن قدر وسیع نیست که نگذارد داغ مشکلات بر تن این جمعیت بماند. کلونی بزرگی که همه چشم امیدشان به واسطه سرباززدن بقیه نهادها از وظایفشان به بهزیستی است. با ولی الله نصر اصفهانی حدود دو ساعتی در دفترش به گفت و گو نشستیم تا از سازمانی بگوید که 150 وظیفه را به دوش می کشد و سیزدهمین مدیر بهزیستی، در این میانه به خودش نمره 21 داد.
    این موضوع را قبول دارید که افراد تحت پوشش شما از بهزیستی ناامید شده اند؟ به خصوص در دوران کرونا که همان مقدار ناچیز کمک هزینه های بهزیستی هم دیگر نه کفاف مسائل بهداشتی این جامعه را می دهد و نه با تورمی که هست مرهمی بر زخم های بی شمار آنها است.
    ببینید کرونا یک مساله جهانی است . این را قبول دارم که تورم وجنگ اقتصادی و شرایطی که بیش از یکسال است مردم را درگیر کرده، بسیاری از اقشار و دهک هایی که سطح متوسط جامعه را تشکیل می دادند به سطح پایینتری تنزل داده است و این موضوع به هر حال در رابطه با اقشار ضعیف و آسیب پذیر نقش پررنگ تری را ایفا می کند. در واقع همه اینها دست به دست هم داده تا کسانی که سطح زندگی متوسط داشتند به سطح پایین ریزش کنند و بالتبع اقشار آسیب پذیر این مشکلات برایشان چندین برابر است. اما این مورد را باید با تاکید بگویم که خدمات ما تغییر نیافته و حتی با سیاست هایی که بهزیستی کشور اعمال کرده و با حمایت سازمان کار و تعاون و رفاه اجتماعی، ما طرح معیشت را برقرار کردیم واین مساعدت خوبی بود که بتوانیم خدمات بهتری بدهیم . از سویی دیگراعتباراتمان را تا جایی که می شده گسترش دادیم تا بتوانیم بار مشکلات مددجویان را کم کنیم، اما به علت اینکه بار مشکلات بیشتر از توانایی نهادهای حمایتی است و این طبیعی است که برای جامعه حقوق بگیر متوسط ما که با مستمری اندکی اداره میشوند، این مشکلات ظهور بیشتری یابد . امیدواریم که تا جایی که وزارتخانه برنامه ریزی کرده این حمایت ها را انجام بدهیم.

    یعنی شما در دوران کرونا خدمات بیشتری به مددجویان داده اید؟

    خوشبختانه همینطور است. در دوران کرونا یارانه نگهداری بیماران روانی مزمن، سالمندان و معلولان ذهنی بهتر و بیشتراز سال های گذشته و حتی به موقع بوده و سر وقت به موسسات غیر دولتی طرف قراردادمان پرداخت شده . در واقع یکی از سالهایی که اتفاقا یارانه ها به موقع پرداخت شده سال 99 بوده وسازمان بهزیستی کشور ازهر منبعی زده و نگذاشته که این یارانه ها که خدمات مستمر شبانه روزی را به مددجویان مقیم ما می دهند قطع شود.

    اما فکر نمی کنید هر چقدر هم افزایش یارانه داشته باشید با اعتبارات کوتاه قدی که گفتید نمی شود، این قشر را از چاله فقر نجات داد؟

    این را قبول دارم که اقشار ضعیف تحت پوشش کمیته امداد و بهزیستی با توجه به این اتفاقات و نوسانات اقتصادی و ریالی و دلاری و افزایش و جهش قیمت ها حال و روز خوبی ندارند و باید همه فعالیت هایمان را در راستای حمایت از این قشر هدایت کنیم تا بتوانیم از جامعه هدفمان حمایت های بیشتری داشته باشیم.

    به نظر شما برای اینکه شکاف بین بهزیستی و مددجویان به کمترین حد ممکن برسد چه باید کرد؟

    برای اینکه این شکاف برداشته شود، سازمان بهزیستی کشور اخیرا طرحی را تحت عنوان مراکز مثبت زندگی اجرا کرده است، به این صورت که با توجه به پتانسیل های بخش غیر دولتی یکسری مراکز را تعریف کردیم که براساس آمارها 94 مرکز در استان و بیش از 2500 مرکز در سطح کشور در حال فعالیت هستند و به نوعی نقش بهزیستی های کوچکی را ایفا می کنند که به مانند پنجره ای تمام خدمات بهزیستی، در قالب خدمات مددکاری در این مراکز انجام می شود و این باعث می شود که بتوانیم شکاف بین مددجویان و بهزیستی را کاهش دهیم و ارتباط تنگاتنگی با جامعه هدفمان ایجاد کنیم که آنها بتوانند به راحتی به مسئولان بهزیستی دسترسی داشته باشند.هم اکنون این فعالیت ها شروع شده و تقریبا با حذف پرونده های فیزیکی تمامی فعالیت ها به شکل الکترونیکی و بانک اطلاعاتی مشخصی پردازش می شود. به این شکل می شود مددجویان را با سیستم فناوری رصد کنیم و درخواست های آنها را به مددکاران ارجاع دهیم.

    با این حساب و با فعالیت های انجام شده این طور برداشت می شود که همه چیز خوب و عالی پیش می رود ؟

    من چنین حرفی نزدم . وقتی همه چیز خوب و عالی است که تمام نیازهای مددجویان را مرتفع کنیم ما کمک هزینه ای به مددجو می دهیم که در حد توانمان هست .
    و این کمک هزینه چقدر است ؟
    حدود 500 تا 600 هزار تومان
    و این مقدار کمک هزینه به نظر شما برای خانواده هایی که حداقل یک معلول یا سالمند در خانه دارند و چندین برابر این مقدار باید هزینه کنند رضایتبخش است؟
    خب به این خاطر ما از تکالیف قانونیمان عقب هستیم که تامین اعتبار نشده است و وقتی می توانیم ابراز رضایت داشته باشیم که شرایط بهتری داشته باشیم، ما رضایت داریم، اما رضایت صد در صد نداریم قصدمان این است که به مددجویانمان جایگاه بدهیم و به دلیل کمبود اعتبارات به همه معلولان نمی توانیم خدمت مستمر بدهیم و خیلی از امتیازات را به معلول شدید می دهیم و در این شرایط شاید نتوانیم به معلول خفیف خدمات مستمر بدهیم، اما ایده آل ما این هست که حداقل حمایت های معیشتی از تامین اجتماعی را برای مددجویان فراهم کنیم. ما اکنون در رابطه با قانون جامع حمایت از حقوق معلولان بسیار نگرانیم به این خاطر که دستگاه ها به درستی این قانون را اجرایی نکرده اند و ما انتظار داریم که طبق این قانون حمل و نقل داخل شهری برای معلولان رایگان باشد و همچنین نظام مهندسی پروانه پایان کار به ساختمان هایی که مناسب سازی نشده ندهد.
    آقای دکتر40 سال هست که بهزیستی تشکیل شده، اما ما هنوز در زمینه قانون جامع معلولان و بسیاری از مسائل دیگر ما همچنان در خم یک کوچه هستیم، رمپ های شیب دار هنوز هم هست. پارک معلولان اصلا برای معلولان نیست، کودکان کار و خیابان و متکدیان و بسیاری از مثال های دیگر. به نظر شما چند سال دیگر باید بگذرد تا در دایره حل این مشکلات قرار بگیریم؟
    این سوال را باید از متولیان امر بپرسید .
    متولیان امر شامل نهادها و سازمان هایی می شوند که با شما هم در ارتباط هستند. از جمله شهرداری نیروی انتظامی، فرمانداری و غیره که وقتی با آنها هم این مشکلات را در میان می گذاریم به سازمان دیگری ارجاع می دهند و این پاسکاری ها و توپ به میدان دیگری انداختن ها ادامه دارد.
    با تاسف باید بگویم این مشکلات به این دلیل به وجود می آید که دستورالعمل ها و قوانین از سوی نهادها و سازمان ها خوانده نمی شود. بسیاری از مسئولان هستند که حتی نمی دانند این آیین نامه ها مربوط به آنها است. قانون می گوید: ساماندهی کودکان کار و خیابان با شهرداری ها و فرمانداری ها هست و مسئولیت ما این است که به مراکز برویم و مددکار ببریم و جامعه هدف خودمان را از میان آنها انتخاب کنیم. هم اکنون در حصه پنج قومیت وجود دارد که هر کدام مشکلات خاص خودشان را دارند و نهادهای مختلف باید بر آنها نظارت داشته باشند. ما نیازمند یک قرارگاه اجتماعی هستیم که شامل دانشگاه علوم پزشکی، اموراتباع خارجه، بهزیستی، فرمانداری، کمیته امداد امام خمینی(ره) و سازمان های دیگراست. تا زمانی که این قرارگاه اجتماعی تشکیل نشود، هر ارگانی مشکلات مربوط به خودش را از سرخود باز می کند. ما اکنون نزدیک به هزار و 200 کودک فاقد سرپرست موثر را سرپرستی می کنیم و در این زمینه خیرین زیادی به ما کمک می کنند و ناتوان نیستیم، اما این فقط بهزیستی نیست که بار تمامی مشکلات را باید به دوش بکشد. علامت سوال های زیادی وجود دارد از جمله اینکه آیا سازمان فنی و حرفه ای در قبال اشتغال این جامعه کاری انجام داده است؟ آیا تامین اجتماعی در زمینه بیمه این افراد فعالیت می کند؟ آیا کمیته امداد در زمینه معیشت این قشر اقدامی انجام داده ؟ اینها علامت سوال هایی است که وجود دارد و مانند ترافیک تهران که هر کسی آن را بر گردن دیگری می اندازد این قضیه هم لاینحل مانده است .

    با این تفاسیر نباید انتظار بهبود اوضاع جهان کوچک جامعه هدف شما را داشته باشیم ؟

    نه تا زمانی که یک قرارگاه اجتماعی ایجاد نشود و 11 دستگاهی که وظیفه دارند به وظایف خود عمل نکنند؛ به این خاطر که ما یکی از تنهاترین ارگان هایی هستیم که داریم خدمات می دهیم و حتی اگر مناسب سازی مبلمان شهری صورت نگرفته باشد همه از چشم ما می بینند.در حالی که ما بیش از وظیفه ای که داریم به مسئولیت هایمان عمل می کنیم، اما همواره مورد سوظن واتهام هستیم.

    گویا اگر ارگانی به قوانین عمل نکند اتفاق خاصی هم نمی افتد ؟

    متاسفانه بله. به این خاطر که نظارتی وجود ندارد و این در حالی است که اگر قرارگاه اجتماعی باشد می تواند از این ارگان ها به واسطه عمل نکردن به وظایفشان بازخواست کند.این جزیره ای عمل کردن دستگاه های مختلف و اینکه باید در این زمینه جوابگو باشند وظیفه شما خبرنگاران و مردم است که از آنها بخواهید.

    پس برای بازخواست از مسئولان باید موضوع دیگری هم مطرح شود اینکه ما اکنون با رشد بیش از حد کودکان و نوزادان معتادی روبرو هستیم که آمارشان هر روز در حال بالا رفتن است، به نظر شما کودک معتاد برای درمان باید به کجا مراجعه کند؟ما با خاطرات تلخی از کودکان معتاد روبرو هستیم که هر چه سنشان بالاتر می رود به ماده مخدر اعتیادآورتری دچار می شوند و در حقیقت درد خماریشان درمان شده است.
    به دانشگاه علوم پزشکی، چون بحث درمان با ما نیست و درمان معتادان با دانشگاه علوم پزشکی است.
    یعنی شما در این زمینه هیچ مسئولیتی ندارید ؟
    هر دستگاهی وظیفه خودش را انجام می دهد. اگر کودکی بی سرپرست و فاقد سرپرست موثر باشد دانشگاه علوم پزشکی باید ابتدا این کودک را ترک بدهد و ما پس از آن وارد مرحله تحت پوشش قرار دادن این کودک می شویم البته بر حسب وظایفی که داریم از جمله اینکه این کودک فاقد سرپرست موثر باشد.ما کار درمانی نمی توانیم بکنیم، چون اگر من چنین کودکانی را بستری کنم باید هزینه درمانش را تا چندین برابر بدهم . اما تا وقتی که یک حلقه از این زنجیر کار خودش را انجام ندهد این فعالیت ها ابتر می ماند.

    طبق آمارهای وزارت بهداشت و مرکز آمار ایران، روزانه بین 20 تا 200 نوزاد معتاد به دنیا می آیند این مورد هم مربوط به بهزیستی نیست ؟

    ببینید این هم مسوولیتش با بهزیستی نیست. مادران باردار متجاهر و مادران باردار غیر متجاهر و کلا زنان بارداری که معتاد هستند، نمی توانند تحت پوشش بهزیستی در زمینه درمان قرار بگیرند و ما در این زمینه مسئولیتی نداریم .

    اما اگر این نوزادان به حال خود رها شوند و آمارها همینطور بالا برود قبول دارید که بعدها بار بیشتری روی دوش بهزیستی می افتد ؟ چرا بعد، همین الان هم این بار روی دوش ما است. آیا به نظر شما باید ما تمام مشکلات دنیا را حل کنیم تا باری روی دوشمان نیافتد؟

    نه منظور من این نیست؛ اما با این تفاسیر چرخه ای ایجاد می شود که هر روز دایره آن بزرگتر می شود و این به نفع هیچکس نیست.
    ما اکنون هم در شیرخوارگاه هایمان افراد معتاد داریم نمی توانیم بگوییم که ارتباط نداره یا مراجع قضایی به ما تکلیف می کنند یا خود مددکار دلش نمی آید که این کار را انجام ندهد. البته به هر حال کودکانی از طرف کلانتری و نیروی انتظامی و یا دستگاه قضا به ما می سپارند که یا مددکار نمی تواند او را رها کند و یا ما مسئولیت درمانیش را بر عهده می گیریم ما هم اکنون در شیرخوارگاه هایمان نوزاد معتاد داریم و هزینه درمان این بچه ها برای ما بسیار کمرشکن است.
    آماری از کودکان و نوزادان رها شده دارید ؟
    خیلی زیاد نیست .
    چقدر؟
    تعداد اندک است . حدود 13 نوزاد در ماه که البته 90 درصدشان پدر و مادر دارند، منتهی بدسرپرست هستند.10 درصد هم مجهول الهویه و فاقد سرپرست موثر هستند که یا خودشان یا خانواده یا مرجع قضایی از ما می خواهند که نگهداریشان را بر عهده بگیریم .

    جالب است که این آمار نسبت به چند سال گذشته کمتر شده در حالی که با سیر صعودی ناکامی اقتصادی ربرو بودیم. این آمار کمی متناقض نیست؟

    در این رابطه نمی توانم نظری بدهم.

    آقای نصر شما در زمینه آمارها سانسور هم دارید ؟

    نه ما کلا اهل سانسور نیستیم، اما آماری به مردم می دهیم که پخته و بررسی شده باشد تا شامل تشویش اذهان عمومی نشود، نه تنها ما هیچ کشوری لخت و عریان همه آمارش را در اختیار مردم نمی گذارد .

    و در پایان به بهزیستی چه نمره ای می دهید ؟

    21

    یعنی اینکه هیچ نقطه مبهمی وجود ندارد و ما خیلی خوبیم ؟

    ما تعبیرمان این است ما با حداقل امکانات و اعتبارات بهترین نتیجه را می گیریم برای همین نمره ما 21 است و در آخر آرزویم این است که هیچ کودکی در دنیا بدون سرپرست موثر نباشد.

  • ما به اندازه داستان های هزارو یک شب معجزه دیدیم

    ما به اندازه داستان های هزارو یک شب معجزه دیدیم

    صدای بوق بریده بریده دستگاه ها، تنها صدایی است که می آید و رنگ زندگی در پشت دریچه ها را گوشزد می کند. عقربه ها، اما به کندی می گذرند. برای مادران برای پدران، برای خواهرها و بردارها، زن ها و مردهایی که پشت درها از ترس کرونا جرات نمی کنند داخل شوند و فقط منتظرند. هراسی از رفتن و نماندن، اما این لحظه شماری ها برای پرستاران معنای دیگری دارد. کسانی که به سلول های بیماران زندانی کرونا پشت درهای بسته سر می زنند و تنها ملاقات کنندگانی هستند که در راهروها راه می روند و جانشان را گذاشته اند کف دستشان .
    مرضیه رجب روشن، با 28 سال سابقه پرستاری است که بیماران نامش را ملاقات کننده گذاشته اند. توی اتاق های سفیدی که هر کدام نقش سلولی را برای دو یا سه بیمار کرونایی ایفا می کنند، او و دیگر همکارانش ترس را گذاشته اند کنار و مثل مادری که از کودکش محافظت می کند، بیماران را تر و خشک می کنند؛ چشم های خسته مرضیه زیر ماسک سفید جراحی خیلی چیزها برای گفتن دارد:«اوایل خیلی می ترسیدیم، با ویروس ناشناخته ای روبرو شده بودیم که نمی دانستیم با آن چه کار کنیم، همکار و بیمارانمان بودند که جلوی چشممان پرپر می شدند، هر بار که دستگاه ها را از بیماران جدا می کردیم و مرگی دوباره را می دیدیم افسرده و نگران از مرگ بعدی بودیم؛ اما باز در خط مقدم جبهه ایی بودیم که بازگشتی نداشت، چون متعهد شده بودیم که بمانیم و ماندیم. بین برزخ مرگ بعضی ها و زندگی دوباره خیلی های دیگر، ما شاهدان همیشگی بودیم. وقتی شب می شد بدتر بود. بیمارها توی اتاق ها زندانی بودند و انگار راهروها، بیابانی بی آب و علفی می شد که رنگ زندگی نداشتند و شاید تنها موضوعی که می توانست ما را آرامش دهد، لبخند از سر حزن بیمارانی بود که کمی دردشان ساکت می شد. اتاق های ایزوله اما از جمعیت زندانیان کرونا کم نمی شد و هر روز به لیست بدحالان اضافه تر می شد. لحظه های غریبی بود. یک چشممان اشک بود و یک چشممان شادی .
    کمی مکث می کند و نقب می زند به ته مانده خاطرات خوبی که برایش مانده است:« بهترین خاطره ام در مورد پسر جوانی بود که کرونا داشت و وقتی به بیمارستان آمد؛ امید زنده ماندنش را از دست داده بود، هر روز با نفس تنگی و مشکلات دیگر دست و پنجه نرم می کرد و هر روز به ما می گفت که دعایش کنیم.«دعای اختصاصی» .
    می گفت: من یک نفر را دوست دارم، می خواهم ازدواج کنم . می خواهم پدر بشوم بچه ام را بگیرم بغل. این ها را می گفت و تمام قد گریه می کرد و بین هق هق هایش از روزهای ندیدن رویاهایش نام می برد. هر بار که ما را می دید؛ می گفت: می خواهم دختر مورد علاقه ام را ملاقات کنم، هر کارکردیم دختر نیامد که حتی از پشت شیشه او را ببیند. ترس نگذاشته بود که بیاید. ترس از ویروس، حتی روی عشق و دوست داشتن پرده کشیده بود . حالا تنها ملاقات کنندگان او پرستارانی بودند که یک آن او را تنها نمی گذاشتند و مدام به او روحیه می دادند، چند روز گذشته بود، اما او خیال بهتر شدن نداشت، نشسته بود که ببیند کی می میرد، از همه اقوام و فامیل هایش حلالیت می طلبید و امیدی نداشت، اما پرستارها ناامید نمی شدند. شاید روز 24 یا 25 بود که رفته رفته حالش بهتر شد و ما کم کم اثرات بهتر شدن را در او دیدیم . لحظات خاص و ممتدی سپری می شد؛ همه به زندگی دوباره ای که عاید پسر جوان شده بود لبخند می زدیم و گویا اصلا دوست نداشتیم که این ثانیه های قشنگ تمام شود، به محض اینکه بهتر شد همه پرستارها را جمع کرد، با موبایلش یک آهنگ شاد گذاشت و رقصید و بعد از آن از بیمارستان رفت. شاید کمتر از یک هفته بعد بود که به ما گفتند، جشنی کنار در ورودی بیمارستان داریم. همان جوان بود که این بار با یک گروه ارکستر و یک وانت بار گل آمده بود ولی این بار کمی فرق داشت؛ برعکس شده بود و او حالا جلوی پرستاران خم می شد و به پای کسانی افتاده بود که زندگیش را نجات داده بودند. زندگی که هر بار در بیمارستان می دیدیم . معجزه هایی که بین ناامیدی و امید موج می زد.
    توی راهرو بیمارستان، علی ، پرستار دیگری است که بقچه خاطراتش پر شده از بیم و امیدهای روزهای کرونا: « خیلی ها خواب نداشتند، می ترسیدند که بخوابند و دیگر هیچوقت بیدار نشوند. این مواقع برای بیمارها آهنگ های آرام می گذاشتیم یا اگر فرصتی می شد، برایشان چند سطر کتاب می خواندیم». همه چیز مثل یک کابوس بود که در فضا پرسه می زد و تنها چیزی که آرامش بخش لحظه های تلخ بود، دیدن چشم های امیدوار بیمارانی بود که ما را از پشت آن همه لباس و تجهیزات محافظتی استقبال می کردند.
    استقبالی که از خط مقدم بیمارستان و از یک خط ممتد قرمز شروع می شود، خط قرمزی که تنها دکترها و پرستارها می توانند از آن عبور کنند و جنگی تن به تن میان مرگ و زندگی داشته باشند.
    خیلی هایشان وقتی رفته اند آن طرف خط دیگر برنگشته اند. خیلی هایشان از خیلی وقت پیش خانه نرفته اند و این در حالی است که طبق قانون، هر پرستار بخش مراقبتهای ویژه، باید در طول ماه، 25 شیفت هفت یا 12ساعتی، معادل 150 ساعت کار کند، اما عشق نگذاشته که این عددها برایشان ملموس شود. خیلی هایشان مانده اند که باشند در شیفت های بدون وقفه برای بخش هایی که از بیماران یک آن خالی نمی شود. برای چشم انتظارهایی مانده اند در حالی که خودشان کلی چشم به راهی دارند.
    حمیده مرادی، پرستار دیگری است که این روزها را با پوست و گوشتش لمس کرده:« خیلی هایمان خانه نرفتیم. خیلی هایمان مریض شدیم و خیلی از مریض ها کنار ما دچار ترس از مرگ شده بودند و ما به آنها دلداری می دادیم . حجم مراجعات زیاد بود و سردخانه ها شلوغ . دوست ندارم بگویم حتی سرامیک های کف سردخانه دیگر پیدا نبود. مرگ بود که پرسه می زد و امان نمی داد؛ گاهی یک جوان بیست و چند ساله تسلیم می شد و گاهی یک پیرمرد 95 ساله که همه فامیلهایش از ماندنش دلسرد شده بودند زنده می ماند. ما معجزه دیدیم معجزه روزهای اوج و فرود کرونا بیم و تنهایی و ترس ما به اندازه داستان های هزار و یک شب شهرزاد قصه گو می توانیم برایتان از معجزه ها بگوییم …

  • پیوندی با عشق به توانایی

    پیوندی با عشق به توانایی

    آنجا که ناتوانی معنایی ندارد. وقتی از راهروی خانه بالا میروی، به عینه می توانی شاهد توانایی بدون مرزی باشی که در خانه کوچک مجید و سمیه، تمام قد پیداست. اینجا فاصله ای است که بین توانایی و ناتوانی مرز می گذارد. سمیه زن جوانی است که با وجود اینکه یک پایش را از دست داده، اما برای خودش دنیای دیگری ساخته و اکنون به عنوان یک کارآفرین برتر توانایی هایش را به رخ می کشد.
    34 ساله است، در شهر اراک به دنیا آمده و اکنون ساکن اصفهان است، سه برادر و یک خواهر دارد و چهارمین فرزند خانواده است. از همان ابتدا که وارد خانه اش می شوی، پیکرتراشی هایش نظرت را جلب می کند. شمایل دو آهو که رخ به رخ هم روی چوب مرده تراشیده شده اند و حالا زنده تر و زیباتر از چیزی است که می توانستی تخیل کنی .
    به قول خودش حدود 9 سالی است که به شکل حرفه ای این کار را دنبال می کند و با فروش آن ها خرج زندگیش را درمی آورد. زندگی جدیدش از 19 سال پیش شروع شده، وقتی که تا یک قدمی برنده شدن در مسابقات دو میدانی مدرسه بوده، اما یکدفعه پایش می شکند و این شکستگی عادی نبوده، همان جا بوده که استخوان در گوشت فرو می رود و این آغاز ماجرایی بوده که او برای همیشه پای چپش را از دست بدهد. همان موقع پزشکان متوجه می شوند که سرطان مغز استخوان پیشرفته، به پایش زده و پدرش باید یا او یا قطع پای او را انتخاب کند. قطع عضوی که تا بالای زانو باعث شد او برای همیشه عصا به دست شود، اما نه روحیه اش را و نه امید به زندگی بهتر را از دست داده.
    از اینکه معلول است، اصلا ناراحت نیست خودش می گوید: اتفاقا خیلی هم خوشحالم. احساس می کنم پیش خدا رو سفیدم. خدا من را خیلی دوست دارد. محال است از او چیزی بخواهم و ندهد. وقتی می دانم خدا وجود دارد و پناه من است، چرا امیدوار نباشم؟ حالا دو تا بچه دارم و زندگی خوبی هم دارم با مردی ازدواج کردم که دوستش دارم و بچه هایی که یک دنیا برایم ارزش دارند.

    برگردیم به عقب اگر پا داشتی، اما این زندگی را پیدا نمی کردی خوشحال تر بودی؟

    نه باز هم زندگیم را انتخاب می کردم و احساس می کنم که اگر می خواستم بین پایم و سرنوشتم یکی را انتخاب کنم، زندگی اکنونم را انتخاب می کردم.
    از سختی های زندگی هرگز نترسیده و می گوید: هیچوقت، نمی خواستم دستم جلوی کسی دراز باشد، برای همین فکر کردم که چه کاری می توانم با دست هایم انجام دهم. با این کار کمی آشنایی قبلی داشتم و شروع کردم بدون اینکه کلاس آموزشی رفته باشم.
    اعتقاد دارد که در زندگی مشترک خیلی از این محدودیت ها به چشم نمی آید و برای هردونفر فرصتی برای تجربه های تازه است. او با اینکه از ابتدا با معلولیت جسمی به دنیا نیامده، اما با توانایی هایش توانسته اشتغال کوچکی ایجاد کند. به نظرش خیلی چیزها سخت است، ولی این سختی ها اگر قوی باشی می گذرد.
    امیرمهدی 5 ساله و آرمیتا 2 ساله حاصل زندگی اوست که در کنارش توانسته انواع کارهای هنری از کار روی شیشه و ویترای گرفته تا کار روی چوب و خیلی چیزهای دیگر که جذابیت خودشان را دارند. گویا اینهمه توانایی در ذهنت هنوز نمی گنجد.

    برای ازدواج مشکلی نداشتی ؟

    ما در یک سفر زیارتی باهم آشنا شدیم و از همان اول همسرم و خانواده اش شرایط من را پذیرفتند. همسرم 15 سال از من بزرگتر است ولی به خوبی تفاهم داریم و همیشه عشق است که زندگی ما را پایدار نگه داشته است.
    روزهای تلخ و دردناک زندگیاش زیاد است، اما توانسته با قدرت از پس مشکلات برآید و امروز یک معلول موفق برای خود و جامعه اش باشد.

    از اتفاق خوب زندگی ات بگو؟

    از شیرینی های زندگی من، ورود همسرم به زندگیام بود، او مردی بسیار مهربان و با درکی بالا است و مهمترین دلیل پیوند ما همانطور که قبلا هم گفتم، عشقی است که بین ما جریان دارد و حالا فکر می کنم که بسیار خوشبختم و با دو فرزندم و همسرم زندگی خوبی دارم .
    بیکاری را دوست نداشتم
    کارآفرینی، یکی دیگر از برنامه های زندگی من بوده است و در این زمینه نیز موفق شدم تجربه های خوبی را کسب کنم، طوریکه با صنایع دستی و ساخت زیورآلات توانستم به عنوان کارآفرین برتر شناخته شوم و حتی به دیگران هم آموزش بدهم.به نظر من این همه موهبت را از طرف خدا دارم و معتقدم که باید آنقدر قوی باشیم که دیدگاه های مثبت را از دست ندهیم و آن را مشوق برنامه های آینده خود قرار دهیم.

    مجله خبری شماره 14 | inhaftemag.com

  • یه قاچ خوشحالی

    یه قاچ خوشحالی

    مریم می گوید: وقتی که کیک تولد دوستش را خورده از هیچ چیز خبر نداشته، حدود نیم ساعت بعد در دنیای رنگی دیگری سیر می کرده. حالا او و دوستش در بیمارستان هستند و از پنج نقطه مختلف دست و پایش شکسته است. ماشروم، قارچی که در سکوت تو را به دنیای دیگری می برد که معلوم نیست از آن بازگشتی داشته باشی.  قارچ توهم زایی که این روزها همراه با گیاه خوشحالی گُل در کنار کرونا پای ثابت مهمانی ها و پارتی ها شده اند. در همین رابطه گفت و گویی داشتیم با مریم ایزدی، پژوهشگر اعتیاد که اعتقاد دارد؛ جوان دنبال کنجکاوی هایش می رود و لذتی که در مصرف مواد مخدر بعد از این کنجکاوی ها به دست می آورد او را به مرحله رد دادن می رساند و او به تدریج گرفتار باتلاقی می شود که بیرون آمدن از آن مشکل است .

    • قارچ شادی آور، ماده مخدری که این روزها در میهمانی ها پای ثابت دارد به نظر شما انگیزه هایی که باعث می شود یک جوان رو به ماده مخدر شادی آور بیاورد چیست؟

    بهای ارزان و در دسترس بودن این ماده مخدر باعث شده که بسیاری از جوانان انگیزه مصرف پیدا کنند. در عین حال با گران شدن شیشه این ماده مخدر توهم زا که در باور عموم توهم زا نیست، جایگزین شیشه شده و همانطور که گفتید پای ثابت میهمانی های جوانان است. شادی کاذب و بسیار سریع این ماده نیز خود، مساله دیگری است که انگیزه مصرف را بیشتر می کند.متاسفانه ما هنوز نتوانسته ایم آنطور که باید و شاید برای یک جوان پرانرژی که در سن دبیرستان یا اوج جوانی است شادی های مفید ایجاد کنیم و همین عامل هم موجب می شود که او روی به مواد و میهمانی هایی بیاورد که از بیرون او را شاد کند. البته انگیزه دیگری هم که در مصرف گل هست و بیشتر دانشجویان را آلوده کرده است، این باور است که گل باعث تمرکز و شب زنده داری می شود و این معرفی اینچنینی جوانان را به مصرف این ماده سوق می دهد. دستیابی به شادی های زودگذر در غیاب نشاط اجتماعی ایجاد می شود و کم کم جوان به مرحله رد دادگی می رسد.

    • گل و ماشروم دو ماده مخدری هستند که در باور عموم اعتیاد آور نیستند، چرا این تصور اشتباه ایجاد شده است؟

    به همان دلیلی که ذکر کردم، جوان ما به دلیل عدم آگاهی کافی از عوارض و تبعات ناشی از مصرف این محرک ها با این باور که هیچوقت معتاد نمی شود این ماده را مصرف می کند. اصلا شاید به همین خاطر است که قاچاقچیان مواد مخدر نام این ماده را گل گذاشته اند تا جنبه مخدر پیدا نکند و امری تفننی و تفریحی تلقی شود.

    • خانواده ها چه کنند؟ وقتی که این ماده نه بو دارد و نه شکل مشخصی دارد ؟ در حال حاضر حتی ماشروم در کیک های خوراکی هم مصرف می شود و حتی به عنوان یک ماده خوراکی به شمار می رود.  با این تفاسیر آیا می شود جلوی شیوع مصرف را گرفت؟

    به روز شدن خانواده ها در عصر تکنولوژی، مهمترین مساله ای است که باید مد نظر باشد. به هر حال در هر خانه ای یک موبایل وجود دارد که می توان از طریق آن به کل اطلاعات دنیا دست پیدا کرد، خانواده ها باید همسو با فرزندانشان باشند. به گفته جبران خلیل: جبران فرزندان مانند تیرهایی هستند که از کمان ما خارج می شوند و به هر حال همیشه جلوتر از ما هستند، اما با قرار گرفتن کنار آنها و رفیق شدن با فرزندانتان می توانید از بسیاری از مشکلات جلوگیری کنید. به این طریق فرزند خانواده همه آنچه که در درون و بیرونش هست را ابراز کرده و به راحتی از خطراتی که اطرافش را فراگرفته، صحبت می کند. به این طریق می توان راهی پیدا کرد برای مانع شدن از قدم های خطرناکی که او قرار است بردارد.

    • اوقات فراغت غنی نسل امروز را از اعتیاد دور خواهد کرد؟ یا باید برای نسل فعلی به گزینه های دیگری هم فکر شود؟

    به هر حال اوقات فراغت غنی همواره راهکار مناسبی برای دور شدن جوانان از اعتیاد بوده است. در عصری که تکنولوژی بیداد می کند و همه سرشان به قول معروف در لاک خودشان است، خانواده ها باید سهم بیشتری برای فرزندانشان بگذارند. ایجاد نشاط در خانواده و رفاقت با جوان می تواند راهکار مناسبی باشد. ایجاد نشاط همواره با کالاهای گرانقیمت نیست بلکه شاید با یک بازی دسته جمعی و یا کتابخوانی های مجازی و مسابقات مجازی البته در شرایط موجود که کرونا وجود دارد، می تواند محفل سرد شده خانواده ها را دوباره از طریق مجازی گرم کند و جوان کمتر به دنبال شادی های کاذب بیرونی باشد. خنده‌های زیاد و بی مورد و به قول معروف «های» شدن جوان ها پس از مصرف گل و توهم زایی ماشروم مواردی نیست که از چشم خانواده ها دور بماند و آنها می توانند با دیدن هر رفتار عجیب از فرزندانشان پی ببرند که او ممکن است مخدر مصرف کرده باشد.

    • ما دو نوع معتاد داریم، معتادان یقه سفید یا تفننی و غیرتفننی فرق این دو تیپ شخصیتی را در چه می بینید ؟

    خب ما همیشه معتادان را آدم هایی ژولیده و ناراحت و کثیف  می بینیم، اما معتادانی هم هستند که بسیار آراسته و شیک بوده که به معتادان یقه سفید معروف هستند.  این معتادان گاها بیشتر از متجاهران آسیب زننده هستند به این خاطر که جوان با دیدن این افراد حس می کند که اعتیاد چیز بدی نیست. این اعتیاد شیک شامل گروه های خاصی است که بیشتر از روانگردان ها یا به شکل تفننی استفاده می کنند و به نوعی به خرده فرهنگ تبدیل می شود.

    • و چرا بعضی از جوانان به این شادی کاذب نه نمی گویند؟

    متاسفانه این موضوع وجود دارد به این علت که ما به جوانمان نه گفتن را یاد نمی دهیم. خانواده و آموزش های مدارس مهمترین ها هستند. دو عاملی که می توانند در این رابطه به دانش آموزان یا جوانان ما در یاد گیری نه گفتن کمک کنند. اگر بخواهیم به شکل علمی به این موضوع نگاه کنیم باید اینطور بگوییم که در مغز انسان مداری با نام پاداش وجود دارد که در فرد احساس لذت و رضایت ایجاد می کند. همان شادی کاذبی که در استعمال مواد مخدر وجود دارد و این پاداش از این طریق به فرد می رسد،  تا جایی که فرد متوجه هزینه های سنگینی که برای این شادی می دهد نیست و همین عامل است که نه گفتن را برای جوان ها سخت می کند چون دوست دارد به اوج شادی و رضایت برسند.

  • قربانی تجاوز مجرم نیست

    قربانی تجاوز مجرم نیست

    شاید پرده برداری از این خشونت ها و پایان یافتن این تجاوز ات را مدیون اولین دختر جسوری باشیم که سکوت را شکست و صدایش به بقیه قربانی ها هم رسید. البته تنها سی نفر از قربانیان از بین سیصد نفر این جسارت را داشتند و بقیه بنا بر دلایلی همچنان مهر سکوت بر دهانشان خورده است. در این رابطه گفت و گویی داشتیم با دکتر کیوان زاهدی، متخصص مشاور خانواده و عضو سازمان نظام روان شناسی کشور که اعتقاد دارد: افشاگری تجاوز جزو تابوهایی است که باعث می شود، فرد تحت فشارهای گوناگون اجتماعی قرار بگیرد و به نوعی خودش را در جرمی که اتفاق افتاده، سهیم بداند.

    • چه عواملی باعث می‌شود که قربانی آزار جنسی خود را در جرمی که اتفاق افتاده مقصر بداند؟

    اکثر دختران ما در طی فرایند رشدشان با این جمله از سوی والدین شان مواجه می شوند که تو مسئول مراقبت از خودت بخصوص حریم جنسی ات هستی و باید از خودت مراقبت کنی، در واقع مفهوم چنین عبارتی بیانگر دو نکته ی اساسی است، اول اینکه تو در جامعه ای زندگی می کنی که همواره باید منتظر چنین خطراتی باشی و انتظار حمایت قاطع نباید داشته باشی، دوم اینکه اگر بلایی سرت آمده، تو خود نتوانسته ای از خودت مراقبت کنی و به این دلیل است که اکثر دخترخانم ها خودشان را به نوعی سهیم در این ماجرا می دانند.

    • در این زمینه چرا قانون نتوانسته جایگزین مناسبی برای برخی برچسب زدن‌های فرهنگی به قربانیان آزارجنسی داشته باشد؟

    هر چند نمی توان منکر تاثیر قوانین مدرن در تغییر باورها و نهایتا فرهنگ جامعه گردید اما باید بدانیم که نگارش قوانین نیز تا حدود زیادی متاثر از فرهنگ غالب جامعه است. نباید این نکته را فراموش کنیم که جامعه ی ما هنوز، تحت عنوان «مردسالار» شناخته می شود. به نظر می رسد، قوانینی که برای زنان نگاشته می شود، در قدرت مطلق مردان است. از سویی دیگر حتی اگر قوانین ما قانع کننده باشد، ما با موانع فرهنگی بسیاری روبروهستیم که شاید شایع ترین آنها مفهومی به نام « آبرو» باشد و باعث می شود، بسیاری از بحران های اجتماعی در ایران در پستوها قفل شده و پنهان بماند. این حفظ آبرو تنها مخصوص خانواده‌های ایرانی نیست. دستگاه‌های رسمی و حتی پژوهشگران نیزسال های زیادی است که چشم خود را بر روی آمارها بسته اند و یا انگیزه ی تحقیقات علمی جامع تری در این خصوص را ندارند. این تکرار سکوت باعث می‌شود تا متجاوز، وقیحانه رفتار خود را تکرار کند.

    در واقع در جامعه سنتی ما حفظ آبرو تبدیل به سلاح کشنده ای در دست متجاوزان شده است، به صورتی که آنها از این سلاح برای تهدید قربانیان خود استفاده می کنند و قربانیان جنسی با وجود قوانین موجود بازهم سکوت می کنند وصد البته همین سکوت مرگبار مانع اصلی در رشد و شکل گیری قوانین مدرن در این خصوص می باشد. در واقع ما کمترین گزارش های رسمی مربوط به حوزه ی آسیب های خانواده را مربوط به تجاوز جنسی داریم، نه اینکه آمارها کم باشد، بلکه به این خاطرکه یک تابو محسوب می شود و فرد قربانی این ترس را دارد که سرزنش شود، این موضوع به خصوص از سوی نزدیکان فرد اتفاق می افتد، چون جامعه هنوز قدرت پذیرش کامل این موضوع را ندارد وفرد قربانی ممکن است حتی از سوی نزدیکانش مورد تهدید واقع شود.

    به عنوان مثال ما برای فردی که بخاطر حوادث طبیعی مثل سیل و زلزله خانه اش را از دست داده، یا حتی بخاطر بدهی مالی به زندان افتاده، نگاهی مثبت و امداد گرانه داریم و کمک به او را طبیعی می دانیم، اما در رابطه با یک نفر که به او تجاوز جنسی شده، گاها چنین نگاهی نداریم یا هضم موضوع برای مان دشوار است و سریع این تفکر در ذهن مان شکل می گیرد که خودش حتما به نوعی درگیر ماجرا بوده است و الا چنین اتفاقی هرگز نمی افتاد.

    درعین حال رفتن به دادگاه و تشکیل پرونده هم یک تابو محسوب می شود و همین موضوع نیزازعوامل بازدارنده برای شکایت علیه متجاوز می باشد.

    در واقع فرد قربانی با یک هجمه ی فرهنگی روبرو است و ترجیح می دهد که سکوت اختیار کند. اثبات تجاوز هم خود فرایندی دشواراست و به لحاظ بحث های حقوقی با موانعی روبرو هستیم که باعث می شود، خیلی ها از شکایت کردن منصرف شوند.

    به نظر می رسد که اگر فرد قربانی شکایت هم بکند در جریان دادگاه با انواع آسیب ها روبرو خواهد شد، چون به این فرد به عنوان بستری نگریسته می شود که آماده ی هر گونه دست درازی است.

    فرد خود را بی پناه می بیند و احساس می کند که صدایش شنیده نمی شود و مورد حمایت های اجتماعی قرار نمی گیرد. چنین موارد ی است که او را وادار به سکوت می کند.

    • برخی از کشورها مساله جابه‌جایی جای « قربانی» و «متعرض» را مدتهاست که حل کرده‌اند، چرا این موضوع در کشور ما حل نشده است؟

    متاسفانه صدای زنان ایرانی در این خصوص هنوز به گوش جامعه ایران و مسئولان نرسیده است.

    تحقیقات در سطح ملی در این خصوص بسیار کم و ناچیز است.

    به عنوان مثال در پژوهشی که در دهه ی هفتاد به ثبت رسیده و به عنوان یک تحقیق ملی در مورد خشونت های خانگی برعلیه زنان انجام شده است، نشان می دهد که از بین انواع و اقسام خشونت های عاطفی، جسمی، روانی، کلامی، حقوقی وغیره، خشونت جنسی رتبه ی آخر را دارد و کمترین میزان گزارش شده است، همانطور که پیش تر هم اشاره کردم، واقعیت ها نشان می دهد: خانم ها شجاعت بیان این خشونت را برعلیه خودشان ندارند و صدای آن ها به گوش عقلا، جامعه شناسان، آسیب شناسان و روان شناسان و حقوق دانان جامعه نرسیده است.

    • آموزش تا چه حد قدرت و توان پیشگیری از این قبیل مسائل را خواهد داشت؟

    آموزش ها نقشی جدی در پیشگیری از این اتفاقات شوم ایفا می کنند و ابزار قطعی در پیشگیری از این معضلات اجتماعی هستند، به عنوان متخصص در فرزند پروری بر این باورهستم که اگر بخواهیم ریشه ای به این مساله بپردازیم، قبل از هر اقدامی این والدین هستند که نیاز دارند، قبل از بچه دار شدن مهارت های فرزندپروری را بیاموزند به عنوان مثال تربیت جنسی کودکان، آشنایی با حقوق کودکان و…

    • و به نظر شما اولین قدم برای حمایت از کسانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند چیست و چه باید کرد؟

    اولین و مهمترین گام پذیرش بی قید و شرط قربانی است. اگر فرزند یا فردی از خانواده ما در هر سنی مورد تعرض یا تجاوز قرار بگیرد، باید ضمن پذیرش و شنیدن سخنان او روند درمانی و پیگیری های قضایی او را شروع کنیم و بپذیریم که او یک قربانی است نه مجرم.

  • توسعه پايدار در گرو خلق ارزش است

    توسعه پايدار در گرو خلق ارزش است

    بـا وجـود ایــن کــه گمــان میشــد، فرصــت ســه ماهــه تابســتان بــرای ایجــاد زیرســاختها و بســترهای مناســب آمـوزش مجـازی عمـده خلاءهـا را پـر کنـد و مشـکلی بـرای آمـوزش مجـازی وجـود نداشـته باشـد، امــا چالشهــای متعــددی پیــش روی خانواده هــا دیــده میشــود. در ایــن رابطــه گفــت و گویــی داشـتیم، بـا دکتـر ایـرج سـلطانی، عضـو هیـات علمـی دانشـگاه و طـراح و مشـاور نظـام هـای منابـع انسـانی کسـب و کارهـا کـه در رابطـه بـا اهمیـت فراهـم کـردن فضـای فیزیکـی مناسـب و مدیریـت محــل دریافــت آمــوزش مجــازی دانش آمــوزان مــی گویــد. گفــت و گــوی زیــر را بــا او بخوانیــد:

    به نظر شما با توجه به وضعیت آموزشی حاضر و وجود کرونا و مجازی شدن مدارس می توانیم مدیریت مناسبی برای دانش آموزان داشته باشیم تا دچار افت تحصیلی نشوند؟

    بــا توجــه بــه اینکــه توســعه پایــدار، در گــرو خلــق ارزش بــوده و ایــن معنــا از طریـق سـرمایه گـذاری بـر روی سـرمایه هـای انسـانی و مخصوصا دانـش آمـوزان
    و دانشــجویان امــکان پذیراســت، بنابرایــن لازم اســت، بــرای اســتفاده درســت از قابلیــت هــای ایــن افــراد و تبدیــل پتانســیل هــای آنــان بــه ارزش هــای مفیــد و فاخــر آمــوزش هــای مناســبی طراحــی و اجــرا شــود.
    آمـوزش در سـطوح مختلـف و مخصوصـا در دوران دبسـتان و دبیرسـتان بـه لحـاظ اینکــه پایــه هــای تخصصــی و حرفــه ای آنهــا را شــکل مــی دهــد بایســتی در اجـرای آن وسـواس و دقـت حرفـه ای و اسـتراتژیک بـه خـرج داد، چـون گذشـت زمــان بــه هیــچ عنــوان قابــل جبــران نیســت، در شــرایط فعلــی بــا توجــه بــه بیمـاری کرونـا و مجـازی شـدن آمـوزش هـا از ایـن نـوع رویکـرد آموزشـی فقـط در خصـوص انتقـال مفاهیـم علمـی و درسـی مـی تـوان در فضـای مجـازی اسـتفاده نمـود، ولـی آنچـه مهـم اسـت بـه جـای آمـوزش بایسـتی دانـش آمـوزان در فضـا و محیـط یادگیـری قـرار گیرنـد بـه تعبیـر دیگـر آمـوزش مجـازی شـاید در آمـوزش و انتقـال مفاهیـم درسـی تـا حـدودی موفـق عمـل کنـد، ولـی شـک وجـود دارد کـه بتوانـد فضـای یادگیـری و شـوق یادگیـری را ایجـاد کنـد، در ایـن خصـوص مدارس و متولیــان امــر مــی تواننــد از طریــق ارایــه محتــوای تعاملــی و تکمیلــی و درگیــر کــردن دانــش آمــوزان معرفــی منابــع غیــر مجــازی و ایجــاد انگیــزه تــا حــدودی کاسـتی هـای آمـوزش هـای مجـازی را کاهـش دهنـد.

    نبود زیرساخت ها تا چه حد می تواند به عدم مدیریت در این زمینه کمک کند؟

    کمبـود یـا نبـود زیرسـاخت موجـب مـی شـود کـه مدیریـت فضـای یادگیـری مجـازی مشـکل و خسـته کننـده باشـد و ایـن امـر اثـر بخشـی و دسـتاوردهای آمـوزش مجـازی را تحـت تاثیـر قرارمـی دهـد، عواملـی نظیـر کنـدی اینترنت، قطــع شــدن هنــگام آمــوزش، عــدم تســلط کافــی بــرای اســتفاده از فضــای مجــازی ،صــدای نامناســب و … مــی توانــد مدیریــت ایــن سیســتم را دچــار مشــکل نمایــد و از طــرف دیگــر ضعــف در فرهنــگ اســتفاده از امکانــات و زیرسـاخت هـای فضـای مجـازی بـرای آمـوزش درسـی نیـز از جملـه عواملی اســت کــه ممکــن اســت دشــواری هایــی را ایجــاد کنــد، بنابرایــن در ایــن راسـتا بایسـتی روی دو محـور کلیـدی بیشـتر کار شـود، یکـی ایجـاد و ترمیـم زیرسـاخت هـای سـخت افـزاری و دوم تقویـت فرهنـگ و سـبک اسـتفاده از فضـای مجـازی بـرای آمـوزش .

    مشکلی که وجود دارد ما تنها می توانیم در زمینه آموزشی مدیریت کنیم و وضعیت پرورشی و تربیتی بچه ها با آموزش های مجازی دچار مشکل خواهد شد در این رابطه نظر شما چیست؟

    هـدف اصلـی آمـوزش و پـرورش تربیـت نیـروی انسـانی حرفـه ای بـرای ورود بـه دانشـگاه هـا و یـا بـازار کار اسـت، ولـی ایـن امـر دارای ابعـاد وعمق بیشـتری اسـت و آن توجـه بـه تربیـت شـهروندان و یـا آمـاده کـردن آنهـا بـرای یـک زندگی سـعادتمند و اثرگـذار اسـت، در آمـوزش هـای حضـوری و تعاملـی بـه لحـاظ ماهیـت آن و امکان اسـتفاده از تجـارب و رفتـار همدیگـر توسـعه شـخصیت و پـرورش بهتـر تحقـق مـی یابـد، چـون پـرورش دانـش آمـوزان و یـاد دادن سـبک زندگـی به آنهـا نیازمنـد زندگی کـردن بـا همدیگـر، گفـت گـو، تاثیرگـذاری و تعامـل واقعـی اسـت کـه ایـن امـر در فضــای مجــازی کمتــر اتفــاق مــی افتــد، بنابرایــن در کنــار مزایــای آمــوزش مجــازی مــی تــوان بزرگتریــن اشــکال آن را کــم توجهــی بــه ابعــاد شــخصیتی و پرورشــی دانـش آمــوزان دانــست، بـرای جبران این نارسـایی هــا، پیــشنهاد مـی شـود، بخشـی از آمـوزش هـای مجازی بـا دادن مسـئولیت بـه دانـش آمـوزان ،تعریف پـروژه هـای اجتماعـی، تعریـف تکالیـف جمعـی )کـه افـراد در فضـای مجـازی بـا تعامـات انجـام دهنـد.( ارایـه محتـوای تکمیلـی در کنـار مباحـث صرفـا علمـی و درســی، ارایــه الگوهــای مناســب رفتــاری و …. انجــام شــود، تــا از ایــن طریــق جنبـه هـای آموزشـی و پرورشـی تقویـت شـود.

    چگونه می توان از توان خانواده ها برای جبران کمبودهای مجازی استفاده کرد ؟

    اتفاقـا ایـن سـوال خیلـی مبنایـی و اساسـی اسـت، در شـرایط معمـول و عـادی خانـواده هـای مـا وظیفـه آمـوزش و پـرورش دانـش آمـوزان در محورهـای علمـی، رفتـاری و شـخصیتی را بر عهـده مراکز آموزشـی گذاشـته انـد و خودشـان خیلـی درگیـر ایـن کار نمـی شـوند، ولـی در شـرایط فعلـی کـه بیمـاری کرونـا وجـود دارد، بـه خوبـی نمـی تـوان نقـش هـا و کارکردهـای واقعـی مـورد انتظـار خانـواده هـا و جامعـه را تحقـق داد، بنابرایـن نقـش خانـواده هـا در اثربخـش کـردن آمـوزش هـای مجـازی خیلـی پررنـگ اسـت،
    لـذا لازم اسـت، آمـوزش در ایـن شـرایط روی سـه محـور مدرسـه، آمـوزش مجـازی کـه آمـوزش هـای پایه را انجـام مـی دهـد. محـور دانـش آمـوزان کـه بایسـتی در آنـان انگیـزه و شـوق یادگیـری و تـاش خـارج از برنامـه ایجـاد شـود. محـور خانـواده کـه در ایـن زمینـه بایسـتی بخشـی از کارکـرد هـای آموزشـی و رفتاری توسـط آمـوزش و پـرورش تعییـن و اجـرا و پیگیـری آن بـر عهـده خانـواده هـا گذاشـته شـود . محورهایـی از قبیـل توجـه جـدی بـه آمـوزش هـای مجـازی، رعایـت ضوابـط مشـخص شـده، انجـام تکالیــف، بــه کارگیــری آن در زندگــی روزمــره، توجــه بــه مســئولیت هــای خانوادگــی افــراد ،برقــراری ارتبـاط مـداوم بـا مدرسـه نقـش هایـی اسـت کـه خانـواده هـا مـی تواننـد انجـام دهنـد و از طـرف دیگـر خانـواده هـا مـی تواننـد در تبدیـل مباحـث علمـی بـه رفتـار و تقویـت انگیـزه یادگیـری نقـش ایفـا نمایند و شـرایطی را فراهـم کننـد کـه بخشـی از مسـئولیت هـای معلـم را در خانـواده ایفـا نماینـد.

    طـرح سـوالات چالشـی و یافتـن پاسـخ بـرای ایجـاد روحیـه پرسشـگری و تحلیلـی دانـش آمـوزان کمـک مـی کنـد، طـرح مسـئولیت هایـی کـه دانـش آمـوزان در خانـواده و یـا در محلـه انجـام دهنـد موجـب تقویـت مسـئولیت پذیـری و پاسـخگویی مـی شـود، تدویـن طـرح هـای مشـارکتی در خانـواده باعـث تقویـت کار تیمـی شـده و برنامـه ریـزی روزانـه و هفتگـی بـرای انجـام کارهـاو درس خوانـدن به انسـجام مدیریـت زمـان ختـم مـی شـود. بـه طـور کلـی در شـرایط کرونـا در بعـد پرورشـی خانـواده هـا بـا یـک نظـام مشـخص بایسـتی درگیـر کار شـوند و بـرای آنـان نقشـی تعریـف شـود، تـا هماهنگـی هـای لازم بین آمـوزش مجـازی وآمـوزش در خانـواده ایجـاد و ابعـاد شـخصیتی و رفتـاری آمـوزش و دانـش آمـوز تقویـت شـود.

  • فرونشست زندگی در حاشیه شهر

    فرونشست زندگی در حاشیه شهر

    مثل یک دمل چرکی از سرطان بدخیمی که تار و پودش را در هم پیچیده. خانه هایی که اینجا روی هم غلتیده اند، اکثرشان شکل خانه نیستند. کپرهای تو سری خورده ای هستند که به انواع ناهنجاری ها وصله شده اند و آبستن آسیب ها هستند. با رضا اسماعیلی، استاد دانشگاه و آسیب شناس اجتماعی که بیشتر عمر تحصیلیش را به این موضوع پرداخته به گفت و گو نشستیم. او اعتقاد دارد که اگر این دمل چرکی درمان نشود، اندام کلان شهرها را به خطر می اندازد. بیش از 13میلیون حاشیه نشین. اغلبشان مهاجرانی هستند که از روستاها به شهر آمده اند و یا کسانی هستند که با گرانی های مسکن در حاشیه آرامستان ها و دور از شهر جا گرفته اند.

    به نظر شما گرانی مسکن تا چه حد می تواند به گسترش حاشیه نشینی کمک کند ؟

    با توجه به اینکه با گران شدن مسکن که یکی از نیازهای اولیه هر قشری محسوب می شود، شاهد افزایش حضور افراد غیرحاشیه نشین به سکونتگاه های غیر رسمی هستیم. درست است . گراني خریدیا اجاره مسکن باعث مي شود که قشر متوسط جامعه هر روز به قشر ضعیف تری تبدیل شوند و رو به حاشیه ها بیاورند. رابطه حاشیه نشینی با رشد سکونتگاه های غیر رسمی بسیار نزدیک است . واکنشی که به دلایل مختلف از جمله عدم توانایی گروه های متوسط جامعه ایجاد می شود. در واقع نبود تعادل بین سطح درآمد اقشار ضعیف جامعه و قیمت زمین و خانه و اجاره بها باعث می شود که آنها به حاشیه شهرها که با قیمت ارزان تری ارایه می شوند سوق پیدا کنند.به نظر می رسد تورمی که در جامعه ایجاد می شود، خواه ناخواه اقشار ضعیف را به حاشیه شهر می راند و این افراد در حاشیه شهر با سطح نازل تری از زندگی روبرو می شوند.

    در واقع مسیر حرکت از شهرهای کوچک و روستاها به کلانشهرها و پس زده شدن همین جمعیت به حاشیه را «حاشیهنشینی دست دوم» مینامند که خود با بیماری های روانی و افسردگی پیوند می خورد و آسیب های زیادی را ایجاد خواهد کرد.این اتفاق البته برای افرادی که از طبقه متوسط به مناطق پایینتر میروند هم رخ میدهد. حاشیهنشینی دست دوم اکنون در شرایطی در حال رخ دادن است که ما برای آن آماده نیستیم و برای حل بحران های اجتماعی بستری فراهم نشده است. همین موضوع فضایی را ایجاد می کند که ساکنان این مناطق نتوانند از چرخه فقری که ایجاد شده خارج شوند و ساکنان حاشیه ها کم کم قربانی مسائل امنیتی و اجتماعی می شوند . شاهد این مدعا مسکن های مهر بودند .یکی از مسایل مهم در ایجاد شهرکهای مسکن مهر،کمکردن قیمت زمین از مسکن بود تا بتوان خانه هایي ارزان قیمت ساخت، به همین دلیل، زمینهایيکه براي این طرح، درنظر گرفته شد، خارج از شهرها ویا در حاشیه شهر قرار دارندکه به نوعي حاشیه نشیني شیکتبدیل شدهاند. از آنجایيکه این شهرک ها هنوز هم از نبود زیرساخت لازم رنج ميبرند، بنابراین ساکنان آن براي تامین زندگي خود و حتي براي خرید روزانه نیز به شهر مراجعهکنند. این دوري از شهر ميتواند موجب معضلات متعددي شود.حومه نشیني، میزان زیادي از وقت افراد را به خود اختصاص ميدهد. در این شهرکهاکه از وجود محله خالي بوده و تعدد فرهنگها خود زمینه ساز بروز آسیبميشود، نبود وقتکافي براي حضور در جمع همسایه ها، نشستهاي اجتماعي و رفت وآمد در مجتمع ها به از بین رفتن وابستگي به اجتماع نیز دامن ميزند. از هم گسیختگي و بيهویتي مردم در این مکانها، با توجه به دوري فرهنگهاي آنها، بيهویتي و بي هنجاري فرهنگي و اجتماعي را تقویت کرده و فضا را براي انواع ناهنجاريها، مهیا ميکند.در زمانهاي گذشتهکه محله محوري به صورت خاص وجود داشت و اکثر خانوادهها دریکمحل ازیکقوم، فرهنگ و حتي شغل و وضعیت درآمدي مشابهي داشتند، بسیاري از آسیبهاي امروز به دلیل هویتها شکل گرفته و نظارت نامحسوسي که افراد بر خود حس ميکردند، به ندرت اتفاق ميافتاد.

    در گذشته اي نه چندان دور، محله به عنوان بنیادي ترین عنصر شهر اسلامي محسوب ميشد. امروز نیز هنوز ميتوان این ردپا را در بافت سنتي اصفهان مشاهده کردکه در این نقاط به طور حتم به واسطه شناختي که افراد به یکدیگر دارند، حتي ازدواجهاي موفق تري هم شکل ميگیرد.

    محله از تجمع و پیوستگي، معاشرت نزدیک، روابط محکم واتحاد میان گروهي از مردم ایجاد ميشد و شکل قرارگیري کوچه ها و خانه ها نسبت به خیابان اصلي، امنیت محله را محکم تر ميکرد.

    اما نه تنها در شهرها بلکه در شهرکهاي مسکن مهر نیز این اصول رعایت نشده است. شهرک هایي که مسکن مهر در آن قرار گرفتهاند،یا در گذر جاده اصلي هستند به گونهايکه جاده اصلي وارد شهرکشده و خارج ميشود ویا در فضایي بدون توجه به عناصر محله ساخته شده اند.به خاطرکمبود عرصه، خیابانها، معابر، فضاهاي عمومي، آموزشي و فرهنگي در این خانهها مطابق اصول شهرسازي ساخته نشده است. در شهرکهاي مسکن مهر به عناصر هویت شهري توجه نشده و تمامي این شهرکبر مبناي این اصول و ساختار شکل گرفتهاندکه این مساله ميتواند به همراه تجمع خرده فرهنگها بهکاهش تعلق افراد به محل زندگي منجر شود. بدین ترتیب، فرد هیچ تعلق خاطري به محل سکونتش نداشته، در آباداني آن احساس مسوولیت نميکند و این مساله ميتواند زمینه ساز انجام بزه شود.

    با این حساب و با پایین آمدن و نازل شدن سطح زندگی، ما را با آلونک نشین ها و کپرنشین هایی روبرو می شویم که گاهی چادر را نیز به عنوان محل زندگی و خانه خود برگزیده اند . این نوع زندگی چه تاثیراتی بر جامعه خواهد گذاشت؟

    در واقع ما با دو قشر از حاشیه نشینان روبرو هستیم. اول روستاییانی که به امید آب و نان در شهر و خشکسالی ها مهاجرت کرده اند و توان مالی بسیار کمی دارند و قشر دوم شهرنشینانی هستند که به علت تورم بالا و پایین آمدن کیفیت زندگیشان مجبور به حاشیه نشینی شده اند. طبق آخرین آمارها ما حدود13 میلیون نفر در اطراف شهرهای بزرگ حاشیه نشین داریم که متاسفانه با گراني خانه در شهرهای بزرگ هر روز شاهد رشد این آمار هستیم که باعث افزایش کپرنشینی در اطراف کلان شهرها شده است .به دنبال تورم لجام گسیخته مسکن و نبود سقفی برای تشکیل خانواده و ازدواج، با مشکلات بعدی روبرو می شویم. اکنون ما با قشر جوانی روبرو هستیم که نه از عهده اجاره بهای سنگین برمی آیند و نه می توانند برای خود مسکنی تهیه کنند. همین موضوع رفتارهای ناسالم بد مسکنی و فساد را در جامعه افزایش می دهد.

    پس بدمسکنی و تهدید امنیت اقتصادی است که مافیاها و باندهای کودکان کار را تولید می کند؟ یا افزایش آمار کودکان کار دلایل دیگری دارد؟

    بله به عقیده من، قربانیان اصلی معضل حاشیه نشینی و بدمسکنی، کودکانی هستند که به علت ناپایداری اقتصاد خانواده به خیابان ها پرتاب می شوند تا کار کنند و بخشی از هزینه های خانواده و سرپناه را تامین کنند . این کودکان به سرعت جذب باندها و مافیاهایی می شوند که از این مساله سود می برند. آنها با انواع خشونت ، تجاوز، مواد مخدر، تحقیر و … روبرو می شوند و نسلی را تشکیل می دهند که از درس و مدرسه و تحصیل دور شده و با آینده ای سیاه پر از جرم و بزه روبرو هستند.

    این کودکان در سنین بزرگسالی تبدیل به متکدیان یا دستفروش هایی می شوند که شغل های کاذب دارند و از دل همین حاشیه نشینی ها بارور می شوند، به این دلیل که این اقشار، نیازهایشان را به این شکل تامین می کنند. بنابراین می توان گفت، اعـتـیـاد، بـزهـکاری، بیماریهای مختلف، ناهنجاریهای اجـتماعـی، هـمــه و هـمــه پیامـدهای حاشیهنشـینی و حاشـیه نشینانـی اسـت کـه عـطـای روسـتاها را بـه لقایش بخشیدهاند و راهی شهرها شدهاند .این افراد با آمدنشان به شهرها و ساکنشدن در حاشیه ها نه تنها چهره شهر را نازیبا کرده ِ اند بلکه خود نیز در این چرخه معیوب دچار مشکل شده و آن زندگی رویایی که در ذهنشان دارند را هیچوقت نمیبینند.

    فرونشست زندگی در حاشیه شهر
    فرونشست زندگی در حاشیه شهر

    به گفته خودتان،حاشیه نشینی سرطان بدخیمی است که نمی توان با توصیه ،مهارت های زندگی و شعار قناعت پیشگی جراحی اش کرد، آیا می توان به درمان امیدوار بود؟ یا باید حاشیه ها را به همین شکل که هستند بپذیریم؟

    بـه نـظـربنده حاشیه ها قابل درمان هستند، به نوعی حـاشـیـه نـشـیـنـی بـایـد درمـان شـود وگـرنه عفونت آن به زخـمی ناسور و درمانناشـدنـی تبدیـل خواهدشد. مسوولان باید روي مسایل فرهنگي مردم این شهرکها بسیار متمرکز شوند. این افراد باید از حداقلهاي حقوق شهروندي و آپارتمان نشیني مطلع شوندکه درغیر این صورت، مشکلات اجتماعي ایجاد ميشوند». جلوگیري از ایجاد صنایع جدید در حاشیه اصفهان، ایجاد اشتغال براي شهرستانها و نقاط مهاجرفرست و ارتقاي فرهنگ افراد و شهروندان این نقاط، از جمله مسایلي استکه در صورت بي توجهي به آن، مشکلات متعددي براي اصفهان ایجاد خواهد شد.به هر حال هر جامعه ای از هر قشری که باشد، دارای سوپاپ اطمینان است، به نظر می رسد که می توان با توانمندتر کردن ساختارهای فرهنگی در سطح کلان، از لاغر شدن روستاها و چاق شدن شهرها جلوگیری کرده و به کاهش آسیب ها هم کمک کنیم. به هر حال همانطور که خودتان هم اشاره کردید، بسیاری از این اقشار به واسطه زندگی بهتر به شهرها سرازیر می شوند و وقتی که دستشان به جایی نمی رسد به هر تخته پاره ای متوصل می شوند. قاچاق مواد مخدر، شغل های کاذب، فساد و … از جمله پیامدهای حاشیه نشینی است. با توجه به اینکه مهاجرینی که از روستاها یا از مراکز شهری تر به حاشیه ها روی می آورند، از لحاظ فرهنگی پیوستگی و همبستگی فرهنگی و احساس تعلق به مبدا را از دست می دهند و از طرفی در فرهنگ مقصد نیز حل نمی شوند و به نوعی در آنها دوگانگی فرهنگی ایجاد می شود و باعث از دست دادن فرهنگ بومی،عدم تعلق و پذیرش فرهنگ مقصد می شود. فرد، هنجارهای اجتماعی جامعه مقصد را رعایت نمی کند و با آن ادغام نمی شود و این هنجارشکنی ها، انحرافات ، آسیب های اجتماعی و افزایش میزان جرم را به دنبال دارد. شاید به همین خاطر است که گفته می شود حاشیه ها تولید کننده آسیب ها هستند. البته این نکته را هم باید بگویم که از لحاظ اقتصادی نیز فرد مهاجر، عمدتا دانش و تخصص کمتری داشته و مهارت حرفه ای پائینی دارد و همین عامل باعث می شود که اکثر این افراد به شغل های کاذب روی آورده و مشاغلی را تجربه کنند که به نفع نظام تولیدی نبوده و نظام شغلی را نیزدچار آسیب های خاص می کند.

    پس به همین خاطر است که بیشتر جرایم در حوزه های شهری رخ می دهد؟ به این سبب که مهاجران عطای بودن در روستاها را به لقای شهر و به امید زندگی بهتر می بخشند.

    دقیقا همین است و به همین خاطر بیشتر این جرائم در حوزه های شهری رخ می دهد، در میان شهرهای بزرگ، به دلیل ویژگی های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فیزیکی و کالبدی، شرایط خاصی وجود دارد. اصفهان با اینکه بافت سنتی دارد، اما از نظر اجتماعی ناهمگون است، به طوری که مهاجر پذیری، این شهر را بستر مناسبی برای وقوع جرایم کرده است.این در حالی است که نگاه محیطی و جغرافیایی به شهر نشان می دهد که برخی معابر و فضاهای شهری، میادین و پارک ها نیز شرایط مناسب را برای بروز ناهنجاری دارند و فضاهای کالبدی حاشیه شهرها در برابر بزهکاری مقاوم نیست و برخی از معابر، میادین، پارکو فضای شهری و فضاهايکالبدي حاشیه اصفهان را در برابر بزهکاري آسیبپذیرکرده است. به طور مثال تحقیقات نشان می دهد که بعضی خیابان ها و کوچه های منتهی به آنها از نظر شکلی، به صورتی است که قاچاق و مبادله مواد مخدر در آن بیشتر انجام می گیرد. به عبارت دیگر، آدم ها، شکل این فضا را مناسب برای تبادل مواد مخدر دیده اند.

    و نظر شما این است که بافت شهری هم در وقوع جرم موثر است؟

    ازدحام، تاریکی، خلوتی و گوشه های کور،به دلیل عقب نشینی ساختمان های نوساز ایجاد می شود، امکان وقوع جرم را بالاتر می برد و بافت را برای وقوع جرم آسیب پذیرتر می کنند. این در حالی است که در مناطق محروم، تعادل جنسیتی نداریم و در شهرهای بزرگ هم شاهد رشد جمعیت به صورت فصلی و حتی سالانه هستیم. اصفهان با وجودیکه بافت سنتي دارد، اما از نظر اجتماعي ناهمگون است. به طوري که مهاجرپذیري، این شهر را بستر مناسبی براي وقوع جرایمکرده است. میتوان گفت هجوم جمعیت به اصفهان که سرریز آن باعث تشکیل شهرک های اقماری تحت عنوان مسکن مهر شد به طور حتم بر این ناهمگونی اجتماعی دامن زده و میزند.

    آیا راهکاری برای برون رفت وجود دارد و یا تا زمانی که حاشیه هست آسیب هم وجود دارد ؟

    تنها راه حل برون رفت از این مشکل، عرضه زمین بیشتر، فعال شدن دولت در بازار زمین و کاهش تراکم فروشی شهرداری ها است. همچنین بهبود وضعیت کلان کشور در بخش های دیگر اقتصادی نیز باعث می شود سرمایه ها بیش از اندازه به بازار مسکن وارد نشوند و انگیزه های سوداگری از میان برود. از سویی دیگر ایجاد اشتغال در روستاها و شهرها، آسان سازی دسترسی ساکنین روستاها به تسهیلات و حقوق طبیعی، اجتماعی، بهداشتی، آموزشی و درمانی مردم ، تقویت و بهبود شرایط زیستی و درنتیجه ایجاد سد مهاجرت برای کار، امید پیشرفت در روستاها و ماندن روستاییان را افزایش می دهد.

    با این تفاسیر برای کاهش حاشیه نشینی باید در سیاست های کلان فاصله بین شهر و روستا را کاهش داد درست است؟

    بله دقیقا. رویآوردن به شغلهای کاذب و فرودست، واردشدن در شبکههـای قـاچاق مواد مخدر فقط به خاطر فقر و انواع ناهنجاری ها مثل فساد و… مسائلی است که نمیتوان از آن چشم پوشید که اگر این اتفاق بیافتد ما تنها صورت مسئله را پاک میکنیم و حاشیه ها را به حاشیه برده ایم.شاید بتوان با جایگزین کردن نظام های ارزشی به این فرد کمک کرد.ظرف 10سال اخیرما دچارفرسایش فرهنگی واجتماعی شده ایم، تضادی که به علت افزایش مهاجران و قرار نگرفتن آنها در نظام شهری ایجاد شده است. البته اینکه وجود آسیب ها را به گردن یک فرد یا گروه کوچکتر بیندازیم، مشکلی را حل نخواهیم کرد. این معضلات باید با تدبیر حل شود و به نوعی مهاجرت معکوس ایجاد کنیم، چرا که با سوء مدیریت ها نمی توان کاری از پیش برد. با تجسم زندگی چنین افرادی دریک محله، منطقه، آپارتمان و شهرک هایی شبیه مسکن های مهر، درکنار یکدیگر میتوان وجود آسیب های اجتماعی را در آینده پیش بینی کرد. حاشیه نشین ها به دلیل عدم برخورداری از رفاه اقتصادی، علاوه بر فقر مادی از فقر فرهنگی نیز رنج می برند. به طوری که می توان گفت: این مناطق، دلیلی بر گسترش انواع بزه در شهرها هستند. تنها راهکارهای کاهش بزه های شهری این است که باید حداقل های آموزشی، فرهنگی و تفریحی را به این مناطق هدایت کرد و تعادل مناسبی را در این مناطق به وجود آورد تا شاهد آسیب های کمتری در این مناطق باشیم.

  • هدایت فرمان زندگی سخت تر از فرمان اتوبوس است

    هدایت فرمان زندگی سخت تر از فرمان اتوبوس است

    در منزلش قرار می گذاریم، به قول اصفهانی ها در آنور آب . وارد که بشوی گلدان های قد کشیده جلویت صف کشیده اند. خانه خانم راننده ، متفاوت و زیبا است، با طراحی ویژه و چشم نواز. گفت و گویمان خیلی ساده جلو می رود. از اتفاقاتی که باعث شده او حالا یک راننده اتوبوس باشد و هم پای جاده قدم بردارد. حالا سه سالی گذشته و او پاسخ هدفی را می دهد که وی را وادار کرده یک شغل مردانه انتخاب کند. زنی با روحیه ای متمایزکه وقتی شرایط ایجاب کند دست به عمل می زند. خودش خانه اش را طراحی کرده و در طول زندگیش تجربه های بسیاری را از سر گذرانده، اما انگار در نهایت، رانندگی را انتخاب کرده است. دنیایی که آنقدر برایش جاذبه داشته که غم هایش را هر بار در آن جا می گذارد و به آرامش می رسد. گفت و گوی زیر حاصل مصاحبه با مریم گرامی است. کوچکترین فرزند خانواده گرامی. او دارای 5خواهر و دو برادر است و اعتقاد دارد چون با دو برادر زندگی کرده روحیاتش مردانه شده و شغل های مردانه را دوست دارد.

    از تولد ایده ای بگویید که باعث شد شما راننده اتوبوس شوید.

    در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم و 11سالگی ازدواج کردم که حاصل آن سه دختر است . دو دختر بزرگترم در آلمان تحصیل و زندگی می کنند. پدرم در ذوب آهن کار می کرد. شوهر خواهرم راننده اتوبوس تعاونی 7بود که در یک سانحه جانش را از دست داد. شوهر خواهر دیگرم هم روی کامیون کار می کند. شاید همین پیشینه ها بود که علاقه من به کار مردانه رانندگی را در ذهنم جرقه زد. البته علاقه ام به راننده شدن از 8 یا 9سال پیش خیلی اتفاقی رقم زده شد. ما در تور مسافرتی بودیم که راننده در پلیس راه پیاده شد تا ساعت بزند . همانجا بود که پشت رل نشستم و احساس قدرت کردم. راننده اجازه داد که دو چهارراه را طی کنم. خیلی برایم جذاب بود. راننده به من گفت استعداد زیادی در زمینه رانندگی داری. زمان گذشت تا اینکه مادرم به دلیل بیماری در بیمارستان بستری شد. ایده خریدن اتوبوس در ذهنم موج می زد. رفتم بیمارستان و به مادرم گفتم به کسی نگو من می خواهم اتوبوس بخرم و خانواده را سوپرایز کنم. در همین حین گواهینامه پایه یکم را هم گرفته بودم. مادرم خوشحال شد. اما عمرش کفاف نداد تا رانندگی من را ببیند.

    آیا در این زمان مشوقی هم داشتید؟

    بله حسین همسرم، با تشویق هایش و مهدی دامادم با حمایت هایش، باعث شدند که در این حرفه پا بگذارم و با همین تشویق ها بود که توانستم موفق شوم. زمانی که اتوبوس خریدم اولین باری که پشت رل اتوبوس خودم نشستم خانواده ام را به سفر بردم و همه با من همراه شدند در راهی که انتخاب کرده بودم.

    و حالا که یک راننده موفق هستید، حتما واکنش مسافرها در اولین برخوردها به حضور یک راننده زن باید جالبترین بخش ماجرا باشد، درست است؟

    برخورد مسافرها متفاوت است؛ یادم هست اولین برخوردی که داشتم این بود که چند خانم سوار شدند و وقتی دیدند که من راننده هستم اعتراض کردند. دامادم که همکار من است به آنها گفت می توانید با اتوبوس دیگری بروید و حتی هزینه بلیط هایتان هم با ما باشد. آنها با اکراه قبول کردند که با ما باشند، صبح که به مقصد رسیدیم، برخوردشان زمین تا آسمان با وقتی که سوار شده بودند فرق کرده بود و دنبال من می گشتند که به خاطر آرامشی که در این سفر داشتند از من تشکر کنند. در این کار باید اعتماد به نفس داشته باشی و من سعی می کنم که انجامش بدهم .باید یاد بگیرم وترس از نتوانستن ندارم.

    برخورد آقایان با کار شما چطور است؟ این تابوشکنی برایتان سخت نبود؟

    ببینید به هر حال این کار مردانه است و باید یک آقا همراه شما باشد برای مثلا جا انداختن لاستیک یا فعالیت های مردانه دیگر، یک آقا همیشه باید کمک کننده باشد. که خوشبختانه من

    با دامادم کار می کنم و او در این زمینه کمک های زیادی به من کرده است. اما آنچه که دوست دارم بگویم این است که رانندگی اتوبوس بسیار شغل سختی است و من آقایانی که در این شغل هستند را تحسین می کنم و برای تک تکشان ارزش قایلم . اما به هر حال این شغل برای یک زن سخت تر است، به این خاطر که ما هر کاری بکنیم زیر ذره بین هستیم . مسئولیت ما چند برابر آقایان هست ، به این خاطر که اگر یک مرد راننده خطا کند و در دست انداز بیافتد، می گویند حواسش نبوده، ولی اگر یک زن همان خطا را داشته باشد می گویند ناشی است و به این شکل در اذهان جا افتاده است.

    نگاه فرزندان شما به شغل مادرشان به عنوان یک راننده جاده چگونه است؟

    بچه هایم این حرفه را دوست ندارند چون بعضی از نزدیکانمان جانشان را در تصادفات جاده ای از دست داده اند و به هر حال جاده حادثه آفرین است، از جاده می ترسند و از دست دادن من برایشان خیلی سخت است، شغل من را زیاد دوست ندارند.

    و تعریف شما از جاده چیست؟

    من عاشق جاده هستم . مسیری که در آن هستم، خط خوزستان است و پیچ های زیادی دارد و هر کسی جرات نمی کند به این مسیر بیاید، چون پر از پیچ و خم و پر از سوپرایز است و قابل پیش بینی نیست . همه جاده دو طرفه و پر از دست انداز و گردنه های زیاد و خیلی سخت و مشکل است، اما آنقدر عاشقش هستم که وقتی پشت فرمان می نشینم، غرق در جاده می شوم و همه مشکلاتم را فراموش می کنم. جاده برای من مثل آبی است که روی آتش ریخته می شود . حتی غم مرگ مادرم را در این جاده فراموش کردم و توانستم با آن کنار بیایم. در واقع دقایقی که پر از دردم سمت جاده می روم و جاده مسکن آرامبخش من است . اما بعضی ها می گویند جاده خشن است و جان می گیرد. خب ببنید به نظر من نباید جاده را به بازی گرفت. باید به جاده احترام گذاشت. جاده هم آب است و هم آتش هم مرگ است و هم زندگی . اگر یک لحظه فرمان از دستت خارج شود نابودت می کند، گرفتن فرمان درست در مسیر بسیار مهم است . رانندگی در جاده غیرقابل پیش بینی است و هر لحظه اتفاقی در جریان است و تو از یک ثانیه بعد جاده خبر نداری . باید با جاده دوست شد و
    عاشقش بود.
    از در دست گرفتن فرمان صحبت کردید.

    گرفتن فرمان زندگی و مادر بودن سخت تر است یا گرفتن فرمان اتوبوس ؟

    مادر بودن به نظر من سخت تر است. البته راننده بودن هم سخت است به این خاطر که 25 چشم به تو دوخته شده، 25 خانواده چشم به راه برگشتن مسافرشان هستند و این مساله مسئولیت تو را بیشتر می کند، چون جان مسافرها کف دستت است. برای همین اصلا به خواب و خستگی فکر نمی کنم و اگر متوجه شوم که خسته هستم سریع جایم را با همکارم عوض می کنم . در جاده محال است که بتوانی یک ثانیه هم چشم روی هم بگذاری و باید شش دانگ حواست به مسیر باشد تا خدای نکرده اتفاق بدی رخ ندهد. همیشه فکر می کنم که هم مالم هم جانم و همسر و سه بچه منتظر بازگشت من هستند، پس من بیشتر از مسافرانی که جانشان در دستانم هست، حواسم جمع است و آنها را صحیح و سالم باید به مقصد برسانم.

    هدایت فرمان زندگی سخت تر از فرمان اتوبوس است
    هدایت فرمان زندگی سخت تر از فرمان اتوبوس است

    پس ترازوی مادربودن و همسر بودن و کدبانوی خانه بودن سنگین تر است؟

    ببینید با اینکه من کارهای مردانه را بیشتر دوست دارم، اما این باعث نشده که کدبانو نباشم، به گفته بقیه آشپزیم حرف ندارد و برای همه کارهای خانه هم ارزش قایل شده ام تا همسر و فرزندانم کمبودی نداشته باشند.سعی کرده ام با برنامه ریزی بین کار خانه و بیرون از خانه تعادل برقرار کنم و شغلم به زندگی ام آسیبی نزده است.

    یکی از ویژگی های اتوبوس شما این است که این کدبانوگری را در ظاهر اتوبوستان هم وارد کرده اید. سبک سلف سرویس و طرحی که باعث شده ما ردی از یک خانم با سلیقه در اتوبوس شما ببینیم. این ایده چطور به فکرتان رسید؟

    من به شخصه ایده ها و طرح های نو را دوست دارم. این موضوع حتی در محیط منزلمان هم رعایت شده، دامادم هم که همکار من است همیشه از ایده های نو استقبال می کند. برای همین تصمیم گرفتم این ایده را که به نوعی احترام به مسافرانم هست را پیاده کنم و اتوبوسم تک باشد و فرق داشته باشد. برای همین با فلاسک چایی ،کافی میکس، میوه و ناهار به شکل سلف سرویس از مسافرانم پذیرایی می کنم، البته پذیرایی به شکل سلف سرویس فرهنگ خاص خودش را می خواهد که آرام آرام ایجاد خواهد شد.

    مسافر دائمی هم دارید؟

    بله همیشه، خیلی ها به من اعلام می کنند و دوست دارند که مسافر من باشند.

    اگر یک بار دیگر به دنیا بیایید باز هم همین شغل را انتخاب می کنید ؟

    فکر کنم اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم، حتما خلبانی را انتخاب می کردم، چون من کار مردانه و غیرممکن ها را دوست دارم .

    جریمه هم شده اید؟

    (می خندد) کم جریمه شدم؛ اما موضوعی که اتفاق می افتد این است که گاهی اگر همان خطای مردان را انجام دهی دو برابر جریمه می شوی و بعضی از افسرها در این زمینه بی انصافی می کنند، اما من فعل می توانم را برای آنها صرف می کنم. به پایان مصاحبه که می رسیم، فقط یک جمله می گوید: اینکه جاده همراه من است و پیچ و تاب و قصه هایش
    را دوست دارم…

    این هفته | inhaftemag.com