دسته: گزارش اجتماعی

  • با یک اتفاق ساده فلج شدم

    با یک اتفاق ساده فلج شدم

    روزی، گریس در حالی که در مرکز خریدی راه می‌رفت اتفاقی برایش افتاد که مسیر زندگی او را به کلی عوض کرد. این ماجرای گریس است که چطور در چند ثانیه مسیر زندگی او دگرگون شد.

    زندگی بی‌نظیری داشتم

    در ماه اکتبر سال ۲۰۱۸، گریس چهارمین سال تحصیل در رشتهٔ پزشکی خود را شروع کرده بود. او چنین به‌خاطر می‌آورد: “من هیچ مانع و مشکلی در برابرم نداشتم”. او دو ماه کارآموزی در شهر میدستون واقع در منطقهٔ کنت انگلستان را به “خیر‌وخوشی” در بخش زنان بیمارستان گذرانده بود.”

    از سال قبل از آن زندگی ایده‌آل خودم را شروع کرده بودم. با یارم در یک قایق زندگی می‌کردیم. من تازه دورهٔ کارشناسی‌ام را تمام کرده بودم و همه‌چیز خیلی مثبت و امید‌بخش بود”.

    در روزی که آن اتفاق افتاد، دوست گریس دنبالش آمد و او را از میدستون به لندن آورد، جایی که بعد‌از‌ظهر همان روز باید به عنوان مربی کلاس آموزش کوهنوردی بچه‌ها حاضر می‌شد. آنها به مرکز خرید وست‌فیلد در استراتفورد رفتند جایی که گریس باید سوار قطار می‌شد و دوستش هم می‌خواست کمی خرید کند. دم پله‌های برقی از هم جدا شدند و گریس باید از میان مرکز خرید رد می‌شد تا به ورودی قطار برسد.

    به طور واقعی و نمادین زندگی ما با هم برخورد کرد

    “چند ثانیه‌ای حس می‌کردم که دارم راه می‌روم، بعد ناگهان انگار از خواب بیدار شدم. این تجربهٔ وهم‌انگیز و عجیبی بود: بیدار شدن در حالی که فکر می‌کنی بیدار هستی”.

    وقتی گریس پس از حدود هشت دقیقه بیهوشی به هوش‌ آمد تنها چیزی که توانست ببیند نور چراغ‌های بالای سرش بود. “احساس می‌کردم در رؤیا یا در آسمان هستم، همراه با نور شدید چراغ‌ها صدای جیغ هم می‌آمد” و چند لحظه طول کشید تا گریس متوجه شد این صدای جیغ خودش بود و بعد با خودش گفت “خدای من! نمی‌توانم پاهایم را حس کنم”.

    برای گریس که در تمام دوران کودکی کتاب‌های پزشکی خوانده بود و همه نشانه‌های بیماری را در خودش جستجو کرده بود و حالا بعد از چند سال تحصیل رسمی در رشتهٔ پزشکی، فوری دریافت که اتفاق خیلی بدی برایش افتاده است.

    “احساس می‌کردم پاهایم دیگر وجود ندارد. احساس می‌کردم از نیمهٔ پایین بدنم جدا شده‌ام”.

    با اینکه هیچ حسی در پاهاش نداشت اما هنوز نمی‌دانست چه بلایی سرش آمده است.

    به او گفتند که چیزی به او برخورد کرده است و چیزی نگذشت که دید جمعیت در اطراف شخص دیگری که در کنار او روی زمین افتاده است جمع شده‌اند.

    در این موقع بود که به گوشش رسید زنی به فرد دیگر حادثه‌دیده می‌گوید:”تو از ارتفاع زیادی سقوط کردی”.

    با شنیدن این حرف گریس موقعیت خود را بهتر دریافت. یک نفر روی او افتاده بود، اما این تمام ماجرا نبود. “بعد‌ها فهمیدم که او نیفتاده بود بلکه خودش را پرت کرده بود”.

    یکی از پرستار‌ها گفت از وضعیت من حسابی ترسیده

    گریس می‌گوید در ابتدای بستری شدن در بیمارستان “لجوجانه” از پزشکان و پرستار‌ها می‌خواست که همه چیز را به طور کامل در مورد وضعیتش به او بگویند.

     

    گریس

    این به او کمک می‌کرد تا استقلال خود را حفظ کند، او به خاطر می‌آورد: “من فکر می‌کنم این برای من راهی بود تا بتوانم محیط اطرافم را کنترل کنم، من نمی‌توانستم بدنم یا جایی که بودم یا کسی که مرا تمیز می‌کرد کنترل کنم”.

    پس از آن او ده هفتهٔ “واقعاً سخت” را در بیمارستان ارتوپدی بگذراند. در این بیمارستان باید هر روز ساعت ۶ صبح صبحانه می‌خورد پیش از آنکه برنامهٔ فیزیوتراپی او شروع شود. هر شب تلاش می‌کرد خودش انگشتان پایش را حرکت دهد.

    گریس “فرسودگی عاطفی” خود را اینطور به خاطر می‌آورد “یاد آن قسمت از فیلم “بیل‌ را بکش” می‌افتادم که قهرمان فیلم به سختی تلاش می‌کرد انگشت پایش را تکان دهد. چون حس پاهایم خیلی عجیب شده بود گاهی فکر می‌کردم: خدای من، موفق شدم، چراغ تلفن همراهم را روشن می‌کردم چون نمی‌خواستم کسی را بیدار کنم و نگاه می‌کردم، نه هیچ حرکتی نبود و باز احساس ناکامی می‌کردم”.

    در این زمان بود که واقعیت وضعیت خود را به روشنی دید: “وقتی که واقعیت خودش را نشان می‌دهد. خوب باید بپذیرم این من هستم با این وضعیت، صدمه دیده‌ام و هرگز هم خوب نخواهم شد. این خیلی خیلی سخت بود”.

    دکتر به گریس گفته بود که آنها فکر نمی‌کنند که او دوباره بتواند راه برود.

    ” آن روز شاید یکی از دلگیر‌ترین روزهای سال بود و با صندلی چرخ‌دارم رفتم بیرون چرخی بزنم و باران شدیدی می‌بارید. یادم می‌آید فکر می‌کردم زندگی برای من به آخر رسیده است. نمی‌توانستم تصور کنم هیچ اتفاق خوبی دیگر در زندگی‌ام ممکن باشد”. او از قفسه‌سینه به پایین فلج شده بود و ناچار باید همیشه از صندلی چرخ‌دار استفاده می‌کرد.

    احساس خشم نمی‌کردم

    ماجرای حادثه‌ای که برای او رخ داده بود چنان احساس‌برانگیز بود که همه، از جمله پرستار‌هایی که به او رسیدگی می‌کردند هم در مورد آن اظهار نظر می‌کردند.

    گریس

     

    در شرایطی که هر کس به او می‌گفت چه احساسی باید داشته باشد او تصمیم گرفت تا همان احساسی که خودش می‌خواهد نسبت به ماجرا پیدا کند. “من فکر کردم: شما هیچ‌کدام نمی‌دانید اگر در این شرایط بودید چه می‌کردید. چنان ماجرای عجیب‌و‌غریبی برای من اتفاق افتاد که فقط اگر برای شما اتفاق افتاده باشد می‌تواند در مورد آن چیزی بگویید”.

    گریس دریافت که “هیچ احساس خشم” نمی‌کند، چیزی که برای دیگران درک‌ناپذیر بود تا جایی که گاهی اوقات او می‌توانست واکنش دیگران را نسبت به احساسش حدس بزند. “طی دو سال گذشته در مورد آن خیلی فکر کردم، هیچ احساس خشمی نسبت به آن مرد نداشتم فقط دلم برای او می‌سوخت و احساس ترحم می‌کردم. با خشم هیچ کاری نمی‌توانید بکنید”.

    به جای خشم او تمام دلسردی و اندوهش را متمرکز بر موقعیت‌هایی کرد که می‌تواند تغییری ایجاد کند، برای مثال یاد دادن به آدم‌ها که نیازی نیست بدون اجازهٔ او صندلی چرخ‌دارش را هل دهند.

    “این خشم مفیدی است چون هم باعث آموزش افراد می‌شود هم می‌توانم در مورد آن حرف بزنم”.

    مردی که روی او سقوط کرده بود به اتهام ایجاد ضرب‌و‌جرح شدید به چهار سال زندان محکوم شد در حالی که گریس می‌گوید حتی برایش مهم نبود که او زندانی بشود یا نشود. او می‌گوید نیازی نیست که او را ببخشد چون هیچ احساس خشمی نسبت به او ندارد.

    اولین سؤالم این بود “آیا هنوز می‌توانم پزشک بشوم؟”

    مهم‌ترین نگرانی گریس پس از این سانحه این بود که آیا می‌تواند هنوز پزشک بشود.

    بله او می‌تواند و حالا در سال آخر تحصیل رشتهٔ پزشکی در کینگز کالج لندن است.

    او می‌گوید دانشگاهش “فوق‌العاده” بوده است، آنها هر کاری می‌توانستند برای حمایت از او انجام دادند.

    “چنین تضمینی به من در این راه کمک کرد. نمی‌دانم اگر نمی‌توانستم سال پس از این حادثه رشتهٔ پزشکی را ادامه بدهم چه می‌توانستم بکنم. این بزرگ‌ترین انگیزهٔ من برای عبور از این سختی‌ها بود”.

    می‌توانم ماه‌ها به آن مرد فکر نکنم

    با اینکه مردی که بر روی گریس سقوط کرد اثر انکار‌ناپذیری بر زندگی گریس گذاشت اما گریس دیگر چندان ذهن خود را مشغول آن نمی‌کند.

    جالب این است که او از دام “اگر چنین می‌شد” خود را رها کرده است.

    گریس

    ” ممکن بود در این حادثه من مرده باشم یا صدمهٔ شدید‌تری دیده باشم. من هیچ نکتهٔ مثبتی در این ” اگر چنین می‌شد” نمی‌بینم چون چنین وضعیتی وجود ندارد. این راهی است که در آن قرار دارم و این واقعیت زندگی من است”.

    او با آرامش به این حادثه نگاه می‌کند و اینطور فکر می‌کند: “اگر او روی زمین می‌افتاد، کشته می‌شد، من آنجا بودم که جلوی مرگ او را بگیرم، این نگاه به من آرامش می‌دهد”.

    صندلی چرخدارم به من احساس قدرت می‌دهد

    تلاش‌های گریس برای بازیابی توانایی راه رفتن نیست. او می‌گوید فقط دلش می‌خواهد در جهانی زندگی کند که دسترسی به همه‌چیز برای افراد معلول آسان‌تر باشد. “در فضای مسلط جامعه و رسانه‌ها که به تو می‌گویند یا باید معلول ناتوان پر‌درد‌ و اندوهی بر روی صندلی چرخ‌دار باشی یا آدم جالبی هستی چون توانستی توانایی‌ات را بازیابی و دوباره راه بروی باید بگویم من از موقعیتی که در آن قرار دارم راضی هستم، صندلی چرخ‌دار به من احساس قدرت می‌دهد. من تلاش می‌کنم در ارتباط با آدم‌ها به آنها بگویم که راه رفتن مهم‌ترین و اصلی‌ترین بخش زندگی نیست. راه رفتن رمز خوشبختی نیست”.

  • کارگران معدن ذغال رو سیاه شده اند

    کارگران معدن ذغال رو سیاه شده اند

    راه ورود به معدن يك چاه عمیق خاكي وعريض است كه براي رسيدن به اعماق باید با آسانسورسقوط به اعماق را تجربه کنی. باید چشمت را به گرد و غبار غليظ عادت دهي.
    تا بیاید چشمت عادت کند، چشم چشم را نمی‏بیند جز فانوسها و چراغهایی که ریسه مانند توی دیواره معدن کاشته شده. به زودي بين تو و سطح زمين صدها متر فاصله مي افتد. ترس در وجودت رخنه كرده است. ترس از سقوط، ترس از ظلمات، ترس از محبوس شدن در اعماق زمين، ترس از وهم حاكم بر ژرفنا و ترس…
    بدون حادثه به كف معدن مي رسی. به بالا كه نگاه مي كنی فقط تاريكي متراكم را مي بينی كه به طرز بهت آوري ساكن و خطرناك به نظر مي رسد. اكنون گام به دنياي زيرين گذاشته ای، جهاني پيچيده تا عميق ترين لايه هاي قابل دسترس.

    ابولفضل ستاری، سیاه مانند یک عروسك مومی كه واكسش زده باشند با چهره‌ی فرسوده‌ ورنج برده اش جلو می آید. سرکارگرمعدن؛ لبهایش انگار به هم دوخته شده اند، آخر اینجا آدمها حرفی برای گفتن با هم ندارند. رختهایش چرب و خاکی است و موهای سرش مانند دانه‌های فلفل هندی به پوستش چسبیده. ‏

    کارگران معدن روسیاه شده اند

    صدای ریزش خاک در برخی جاها مانند دُهل توی گوشت می‌خورد. و بعد دوباره سوت وكور می شود .معدن مثل غاری تو در تو است. لبهای ابوالفضل به هم می‌خورد. صدایش گم می شود توی هیاهوی ماشین های توی معدن. صدا كه از گلویش درمی‌آید توی غار دهانش می‌غلتد و جذب دیواره‌هایش می‌شود. بعد سرش را مانند آدم های زنده از توی گریبانش بلند می کند و می گوید: کارمعدن سخت است چندین ساعت زیر زمین. خورشید را خیلی وقت است ندیده ایم .آفتاب نزده می آییم وغروب می رویم بیرون. اینجا آدم ها زنده به گور می شوند.

    قانون زیرخروارها خاک
    معدن تاريك و اسرارآميز را طی می کنی، بوی نم خاک همه جا هست و سردی لزجی که روی پوستت می لغزد و انگار تمامی ندارد. مسیر سياه و تاريك است و در برخی جاها كلي كارگر و مهندس ۲۴ ساعته فعال هستند تا دل سنگ‌ها شكافته شود و كار حفاري معدن، متر به متر پيش برود.

    صادق، خیلی وقت است، سابقه کاردرمعدن را تجربه کرده است، یك خال بزرگ گوشتی، گوشه‌ی مردمك بی نورچشمش خوابیده؛ روی چشم چپش.
    آبله صورت لاغراستخوانی اش را خورده. سیاه، خیره و اخمو به فتیله‌ی چراغ نگاه می‌كند، به دود فتیله كه گاهی صاف وراست وگاهی لرزان می سازد و می سوزد؛ به کارگرها که نگاه می کنی، انگار مثل هیچکس نیستند.

    کارگرهای معدن نیشخند می زنند، به جای لبخند، تلخ و گس. صادق، متولد ۵۰، کم حرف است. موقع استراحت دوست دارد تنها باشد.ده ، دوازده ساعت کاردرمعدن، زیر خروارها خاک، درعمق چند صد متری زمین،آنقدر خُلقش را تنگ کرده است که بخواهد تنها باشد.این را کارگران جدیدترمی گویند.

    سابقه اسماعیل کمتر است. سال های کارگریش کمتر است و هنوز چشم هایش می درخشد. این کار از پدربزرگش به پدرش رسیده و حالا او ارث پدری را حمل می کند. سنتی که در بسياري از خانواده هاي كارگری درایران وجود دارد و پدردرپدردر معدن كار كرده اند.
    برای محمد اما کار در معدن یک کار ساده نیست. او نه پدر معدن کاری داشته و نه به این کار علاقه دارد. برخلاف انتظاری که داری ساده و بی احساس جواب می دهد : «نه برای خدمت آمده ام زیر این همه خروار خاک نه برای کمک به آبادانی برای پول آمده ام، از این راه می شود بیشتر از هر کار دیگری پول درآورد».

    گرچه خیلی ها از این وضع راضی نیستند. آنها می گویند با اینهمه ترس و کار سخت و مشقت بار آنطور که باید و شاید از بیمه و مزایای درست و جدی برخوردار نیستند. معدنکارانی که هر لحظه ممکن است یک عالمه خاک بر سرشان آوار شود.
    بماند که كارطولاني درشرايط سخت، آنها را نسبت به حوادث بي توجه كرده است و نرخ مرگ و مير در حين كار در معدن، خیلی زیاد است .

    کارگران معدن روسیاه شده اند

    آماری که شفاف نیست
    محمد و بقیه کارگران در فهرست آماری قرار می گیرند که بیشتر از چیزی است که مرکز آمار ایران منتشر کرده است، براساس آمار مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۲ بیش از ۸۴ هزار نفر در بیش از پنج هزار معدن مشغول به کار بودند اما احتمالا این آمار بیشتر است چون کارگران فصلی یا روزمزد در این آمار جای ندارند.
    پژوهش مرکز آمار ایران همچنین نشان می‌دهد عمده معادن ایران در اختیار بخش خصوصی است، براساس این آمار “۹۸ درصد معادن ایران خصوصی” است و فقط “۲ درصد معادن دولتی” است، شاید همین موضوع باعث شده که به دلیل کاهش هزینه ها بسیاری از پیمانکاران از زیر بار قوانین شانه خالی کنند.

    زیر آنهمه خاک قانون ناپیدا است . چیزی که در سیاهی و غبار اعماق معدن به عینه شفاف است.شاید به همین خاطر است که توی معدن خیلی ها ازهمه دلمشغولي ها و نگراني هاي سطح زمين بريده شده اند و به طرز شگفتي احساس امنيت مي كنند، انگاردراين پايين در خودشان ناپدید شده اند.

    كارگران زيادي با لباس و كلاه ايمني درحال رفت و آمدند. قانون ها در برابر ایمنی، ناقص است، اما اینجا قانون معدن حکمفرماست، قانونی که برای زنده ماندن باید اطاعت کنی وزیر خاکستر پنهانکاری سیستماتیک آمار در حوزه حوادث کار که مسئولیت را از دوش خیلی از نهادهای مربوطه برداشته است مدفون شوی .

    کارگران معدن روسیاه شده اند

    غبار،غليظ است و نورمحوچراغ‌ها درآن فضاي گرفته وغبار‌‌آلود و صداهاي محو و مبهمي از ضربه‌هاي بيل و كلنگ و ماشين‌آلات حفاری، حالتي مرموز و اسرار‌آميز از دنياي آن‌طرف را ايجاد كرده است. حجم كارزياد است. اين را از حضور تعداد زيادي كارگر و مهندس كه بي‌وقفه در حال كارند، مي‌توان فهميد. خیلی هاشان گلايه‌مند هستند از اين كه محيط كارشان ايمني كامل را ندارد. اسماعیل مي‌گويد: بارها پيش آمده كه خاك از آن بالا ريزش كرده و فقط خواست خدا بوده كه اتفاقي برايمان نيفتاده است.يك دقيقه هم نمي‌تواني توي اين هوا نفس بكشي؛ بد به حال كسي كه سيگاري هم باشد. اين را مي‌شود يكي دیگراز سختي‌هاي كارمعدن دانست.

    با نگاهی ساده می فهمی که اینجا سخت ترین کار در جهان را انجام می دهند، زخم های ناسور و کهنه روی دست ها و بازوهای کارگران این را به خوبی نشان می دهد. سرازيري تونل، مثل غارهاي به جا مانده از عصر سنگي است: ديوارهاي آبله زده از تو رفتگي و بيرون‌زدگي سنگ بي‌قابليت زغال، حفره‌هايي كه پاياني ندارد، سقف ناسور و بي‌قواره‌يي كه گاه سرت را خم مي‌كند و گاه كمرت را. نقاله عظيمي كه از بونكر زغال (مخزن جمع‌آوري زغال) راه به بالا كشيده، غرغر كنان در حال حركت است. «اين نقاله هيچ‌وقت متوقف نمي‌شود و شبانه‌روز در حال حمل زغال است.» چهره های سیاه از جلوی رویت رد می شوند و انگار به ابدیت می پیوندند.

    نفر بعدی کارگری است که دلش نمی خواهد اسمی از او برده شود؛ سیه چرده با موهای کم پشت و ته ریشی جو گندمی شمایل مردی ۵۰ ساله را نشان می دهد، اما به گفته خودش ۳۹ سال بیشتر ندارد. کار معدن آن قدر سخت است که پیری زودرس را به دنبال دارد. سرش را بالا می گیرد و زخم عمیق کهنی را نشان می دهد که روی گردنش واضح و سرخ پیداست:«این را می بینی ؟چند سال پیش داشت به کشتنم می داد. همین معدن را می بینی؟ یک روز همه ما را توی خودش دفن می کند. اینجا شرایط خوبی نیست. توی معدن به خوبی می توانی حرف هایش را باور کنی . سرما و رطوبت برای ۶۰۰ – ۷۰۰ کارگر قراردادی و غیررسمی یا پیمانی هایی که چیزی از ریه شان نمی ماند و رسوب و گرد زغالی که نفس هایشان را به شماره انداخته است، تلاشی است برای ۳۵ روز حقوق بازنشستگي؛ کسانی که گاهی بعد از ۱۰ یا ۱۲ سال مشکلات ریوی و استخوانی پیدا می کنند.

    اصغر سابقه دار است؛ همین طور که توده زغال را روی هم می ریزد تا بار واگن کند. پیکور را روشن می کند. مته غول پیکر با صدای سهمگینی روشن می شود و تن مرد را تمام قد می لرزاند.
    پيكور زدن باعث انتقال ارتعاش به مفاصل‌شان مي‌شود و بعد از مدتي در اثر وارد شدن استرس به عروق خوني، دچار كم خوني سطح غضروف مي‌شود كه در دراز مدت، مرگ سلولي را در پي خواهد داشت و استخواني شدن غضروف‌ها تسريع مي‌شود و غضروف، خاصيت ضربه‌پذيري خود را از دست داده و مفصل دچار آرتروز و ناصافي زودرس مي‌شود. در واقع، اتفاقي كه بايد در سنين ميانسالي و ۵۰ و ۷۰ سالگي برايشان بيفتد، در ۲۵ و ۳۰ سالگي گرفتارشان مي‌كند.
    «تعدادي‌شان حتي با ۱۰ يا ۱۵ سال سابقه كار مشكل بارز ريوي پيدا مي‌كنند كه ديگر قابل درمان نيست و فقط قابل تسكين است و ترك كار هم تغييري در احوال‌شان ايجاد نمي‌كند». این را پیمانکار معدن می گوید.
    اصغر کارش را تمام می کند و با تیک مفرطی گوشه ای می نشیند. وقتی کمی آرام می شود می گوید:«هر لحظه ممکن است یک انفجار همه ما را با خاک یکسان کند.ازمسوولاني كه دلسوزما هستند مي‌خواهيم يك بار لباس كاردرمعدن بپوشند و همراه ما كارگران به داخل كارگاه‌هاي استخراج بيايند و شرايط كاري ما را ببينند و بعد در مورد حداقل حقوق و دستمزد ما تصميم بگيرند و براي احقاق حق ما تلاش كنند. جانمان را می گذاریم کف دستمان و می آییم این پایین . نه حقوق مناسبي مي‌گيريم، نه اضافه كاري درستي و نه پاداشي و سنواتي .حق ما زیر این همه خاک همیشه ضایع می شود. ۲۰ سال است در معدن‌هاي زغال سنگ كار مي‌كنم و ديگر تواني برايم نمانده است.

     

    کارگران معدن روسیاه شده اند

    بقیه کارگرها خیره می شوند به دهان مردی که جسارتش بیشتر است. مرد آهسته حرف می زند. غبار و دوده راه گلویش را بسته و به سختی می تواند فریاد بزند. پنج فرزند دارد كه براي تامين هزينه‌هاي آنها بعد ازكار طاقت‌فرساي روزانه بايد تا ساعت‌ها با خودرويش مسافر هم جابه‌جا كند.
    اصغر به هیچکدام از مسئولان اطمینانی ندارد که مشکلات معدنکاران را حل کنند. مشکلاتی که به قول داریوش سعیدی، معاون حفاظت و امور اراضی اداره کل منابع طبیعی و آبخیزداری استان اصفهان به خاطر آشنا نبودن معدن کاران با قوانین و مقررات به عنوان بزرگترین چالش پیش روی بخش معدن استان است و باز شدن این گره با برگزاری کارگاه های آموزشی قوانین بخش معدن ممکن است باز شود.
    اما این گره کور گویا با هیچ دندانی باز نمی شود، كسي كه مي‌آيد معدن، نفرين شده است. اینجا آخر دنیا است. اینجا باید از خاک جدا شوی و بیایی پایین . اینجا قعر زمین است . هر بار که می آییم این پایین انگار آخر زندگیمان است. اينجا آخر خط است. در اين يك سال يك مسوول نيامده اينجا بپرسد درد ما چيست. رفتن‌مان به كارگاه با خودمان است و برگشتن با خدا. من ۳۰ سال دارم اما زانوهايم از رطوبت معدن آنقدر درد دارد كه نمي‌توانم راه بروم. اينجا روي‌مان از زغال سياه مي‌شود و پيش زن و بچه‌مان هم از نداري رو سیاهیم. حقوق‌مان را با تاخیر می گیریم . نه می شود روی آن حساب کرد و نه گذاشت برای قسط و وام. همه چیزمان روی هوا است. مثل وعده وعیدهایی که مسئولان می دهند.
    پول اضافه کاریمان را باید با التماس بگیریم و صدایمان دربیاید بیکاریم. برای ما آرزو سراب است . ما آرزوهایمان را زیرزمین دفن کرده ایم. هر روز این کار را می کنیم. از صبح تا شب چشممان به سیاهی و تاریکی است .
    سفر زيرزميني به دقايق پاياني خود نزديك مي‌شود. كم‌كم بايد از همان راهي كه آمده‌اي بازگردي. لباس‌هایی که به تنمان زار می زند را در می آوریم . روی کلاه ایمنی که به سرگذاشته ایم گرد ذغال ماسیده و سیاهش کرده. معدن کاران به دنبال ما تک به تک یا دو به دو بیرون می آیند. رگ هایشان از حیات متورم است و چشم هایشان در خشونت گوگرد و ذغال به سرخی رفته. کاسه ای خون مردمک هایشان را بلعیده و زودتر از ثانیه های عمر پیرشان کرده است. بدجوری دلت گرفته. آسمان درهم است. نگاهش که می‌کنی دلت می‌گیرد. از ابرهای سیاه خسیس که آن را پوشانده‌اند، بدون این‌که نم پس بدهند. ابرهای عقیم بی‌باران. دلگیر، ساکت و صامت، رو سیاه شده اند، مثل کارگران معدن که رویشان را با ذغال زندگی سیاه کرده اند….

     

  • احتمال قطعی برق اصفهان در صورت رعایت نکردن مدیریت مصرف

    احتمال قطعی برق اصفهان در صورت رعایت نکردن مدیریت مصرف

    به گزارش مجله خبری این هفته؛ مرسل صالحی در ادامه افزود :ما هم اکنون یک رشد 17 درصدی مصرف داریم به این معنا که نسبت به مدت مشابه سال جاری رشد مصرف داشته ایم واگر مردم همکاری نکنند بحث قطعی را خواهیم داشت ومدیریت آن دشوار است.
    وی با اشاره به افزایش دمای هوا، اظهار کرد: به ازای هر یک درجه افزایش دما، به طور متوسط ۵ درصد مصرف برق به دلیل استفاده از سیستم های سرمایشی افزایش می یابد.
    مرسل صالحی در ادامه گفت بیشترین مصرف در بخش خانگی 35 درصد را به خود اختصاص می دهد که نشان دهنده این موضوع است که هنوز فرهنگ مدیریت مصرف در این بخش به خوبی نهادینه نشده است.
    وی تصریح کرد :در ساعات پیک که امسال یک ساعت بر آن افزوده شده است یعنی از ساعت 12-17 مصرف کنندگان باید سعی کنند از لوازم پر مصرف در این ساعات استفاده نکنند به عبارتی فرهنگ سازی و آموزش روش های صحیح برای فرهنگ پذیری مصرف برق از الزامات اصلاح الگوی مصرف می باشد.
    مدیر دفتر مدیریت مصرف برق شرکت توزیع برق اصفهان به نقش تبلیغات در مدیریت مصرف اشاره کرد و گفت :در سال گذشته با تبلیغات تلویزیونی و برنامه های متعدد فرهنگی از طریق آموزش دانش آموزان که قبلا در مدارس به آنها آموزش داده می شد تصویر عرش پل ها ،تابلوهای شهری ،برنامه های رادیو و صدا وسیما ،مطبوعات این فرایند را به پیش بردیم .
    وی تاکید کرد :در سال گذشته سهم اصفهان برای مدیریت مصرف115 مگاوات بود و در سال جاری 3 مگاوات افزایش یافته و به تعهد مصرفی 118 مگاواتی رسیده است به طوری که در بخش صنعت 70 مگاوات ،در کشاورزی 25 مگاوات ،تجاری 3 مگاوات ،در اداری و سی ان جی 10 مگاوات ودر مولدهای 10 مگاوات در ساعات پیک کاهش مصرف داشته باشیم .
    صالحی عنوان کرد :تکلیف دیگر نیز به ما داده شده است که شامل IOT internet of thing (اینترنت اشیا) برق اصفهان باید 5 مگاوات در این حوزه کم کند که می طلبد بر روی سیستم های سرمایشی ادارات ،تاسیساتی نصب کنیم که از راه دور قابل کنترل باشید و پس از 45 دقیقه به کارگیری سیستم های سرمایشی یک ربع خاموش شود و در ادامه پاداش به آنها اختصاص می یابد.
    وی به برق امید اشاره کرد و ابراز داشت :طرح برق امید در سال گذشته ویژه مشترکین خانگی برگزار شد و طی آن هزینه برق مشترکینی که در ماههای گرم سال 100 کیلووات ساعت و در ماههای غیر گرم 80 کیلووات ساعت مصرف کنند مشمول تخفیف 100 درصدی خواهند بود.

  • بُِکش و مشهورم کن

    بُِکش و مشهورم کن

    من نیز از این قاعده انسانی مستثنی نبوده ام، اما شاید حس متفاوتی از پذیرش را برای خود معنا کرده ام. پذیرش نه بر مبنای شهرت و محبوبیت و به نوعی ستاره شدن، پذیرش به معنای جریان سازی و تأثیرگذار بودن در حوزه ای که در آن قلم می زنم و می خوانم؛ یا به عبارتی، جایگاهی که از ایستادن در آن احساس رضامندی از وجود خود داشته باشم. مونا اسدیان، استاد دانشگاه و دکتری علوم ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی تهران و خالق نوشتارهایی در زمینه هویت در فضای مجازی معتقد است: تأثیرگذاری همیشه به معنای میل به ستاره شدن نیست، گاهی فراتر از دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن حرکت می کند، چرا که جایی است ورای باورهای تجمل گرایانه؛ مبتنی بر تفکری ریشه دار است که خواهان پر کردن خلاء های اندیشه ورزی است و نه مصرف گرایی جامعه مدرن. شاید در جهان امروز، بیشتر نیاز به ستاره شدن در دنیای خود داریم تا ستاره ای محو باشیم در دنیای دیگران. با این جامعه شناس به گفت و گو نشستیم تا از ولع سلبریتی شدن در جامعه امروز بگوید.

    آیا رسانه ها در ظهور سلبریتی ها نقش پررنگی دارند ؟

    بله دقیقا، در واقع سلبریتی ها محبوبیت و شهرت خود را مدیون رسانه ها هستند. این افراد برای این که موج توجه مخاطب را دریافت کنند و در مقابل، تأثیرگذار هم باشند، نیازمند ابزار ارتباطی واسطی هستند که آن ها را به مخاطب معرفی کند.
    در دنیای معاصر این ابزارهای واسط، رسانه ها هستند و شاید بهتر است این طور بگوییم که این رسانه ها هستند که سلبریتی سازی می کنند. در واقع یکی از ویژگی های رسانه، چهره سازی و ایجاد شهرت است که در دیده شدن بسیار ریشه دارد. برای مثال، زمانی که سبک زندگی یک فرد به دفعات بالا در رسانه نمایش داده شود و یا به صورت مداوم درباره او صحبت شود، روند سلبریتی شدن فرد تسریع خواهد شد.

    آیا میل به ستاره شدن نوعی نیاز به توجه طلبی طبیعی ست؟

    در جامعه مصرفی امروز، طیف های مختلفی از سلبریتی ها روی کار آمده اند که از لحاظ میزان محبوبیت و درجه تأثیرگذاری متفاوت اند. آن چه که مسلّم است، هر انسانی نیازمند توجه و محبوبیت است. ذات انسان، تحسین و دیده شدن را می طلبد. این در حالی است که در جامعه امروز با توجه به تغییر سلیقه مردم و سبک زندگی آن ها همراه با روی کار آمدن ابزار رسانه ای جدید مثل شبکه های اجتماعی، نیاز به توجه طلبی برای بسیاری از افراد، تغییر مسیر داده است.
    این طیف در شبکه های اجتماعی نظیر اینستاگرام، ابعاد مختلف زندگی شخصی و اجتماعی خود را به تصویر می کشند و به دنبال جذب مخاطب بیش تر و گاهی کسب درآمد ناشی از تبلیغات از طریق همین جذب مخاطب هستند. نیاز به توجه طلبی در چنین شرایطی زاییده مصرف گرایی، تجمل طلبی و کسب درآمد است و نه صرفاً کسب محبوبیت. این افراد، خرده سلبریتی هایی(micro-celebrity) هستند که رسانه را ابزار ستاره سازی کرده اند.

    فضای مجازی و اینستاگرام هم به نوعی رسانه مجازی تلقی می شود . این عطش لایک شدن و ستاره شدن در فضای مجازی از کجا نشأت می گیرد؟

    یکی از ویژگی های جامعه مدرن، افزایش ارتباطات انسانی در عین تغییر سبک زندگی و اتمیزه شدن جامعه است. این که افراد در دنیای مدرن امروز به دلیل تغییر ساختار های اجتماعی سنتی، بیشتر ویژگی های فردگرایانه دارند. بنابراین میل به پذیرش از جانب اطرافیان و دریافت تأیید از دیگران اهمیت بیش تری پیدا می کند. انسان جامعه امروز، انسانی است که به واسطه دسترسی به شبکه های اجتماعی، قادر به برقراری ارتباطات بی پایان است، اما در عین حال ویژگی های جامعه مصرفی معاصر او را در حصار تنهایی خویش اسیر کرده است. حس تأیید شدن و پذیرش از جانب جمع منجر به کاهش احساس تنهایی از سویی و از سوی دیگر، افزایش احساس تحت تأثیر قرار دادن دیگران است. بنابراین در کنار نیاز طبیعی انسان به تأیید، شرایط ارتباطی جامعه مدرن به این نیاز دامن می زند و جریان های جدید و مسیر متفاوتی را برای پاسخ به آن ایجاد می کند که یکی از آن ها محبوب شدن در رسانه های اجتماعی است. اگر چه از دیدگاه خوشبینانه تری هم می توان به قضیه سلبریتی ها نظر داشت و آن هم ایجاد فضای دموکراتیک رسانه ای با روی کار آمدن شبکه های اجتماعی است. فضایی که دسترسی همگانی به اطلاعات و اخبار را تسهیل کرده و هر شخص، خود می تواند تولید کننده محتوا باشد و گاه با به چالش کشیدن ارزش های مسلط جامعه، میدان قدرتی جدید را خلق کند.

    آیا ستاره شدن تلاشی است برای جبران احساس خودکم بینی و ناایمنی؟

    گاهی در میان سلبریتی ها افرادی دیده می شوند که به واسطه به نمایش گذاشتن ابعاد مختلف زندگی خود در شبکه های اجتماعی و رسانه ای کردن آن ها توجه عده زیادی از مخاطبان را به خود جلب می کنند بی آن که پشتوانه اجتماعی، اقتصادی، هنری، سیاسی یا علمی خاصی داشته باشند. این افراد به دلیل به نمایش گذاشتن خود، جذب مخاطب بیشتر و ارتقای یکباره جایگاه اجتماعی خود به این کار روی می آورند. رسانه برای آنان حکم صفحه نمایشی را دارد که خود را در آن بروز می دهند و به نمایش می گذارند. در بسیاری موارد، کاری که برخی سلبریتی ها در جامعه امروز، انجام می دهد ایجاد حس مصرف گرایی بیشتر در مخاطب است، در چنین شرایطی، فرض مخاطب بر این است که می بایست برای به دست آوردن احساس رضایت بیش تر به مصرف بیش تر روی بیاورد، چرا که سبک زندگی سلبریتی مطابق آرزوی بسیاری از کسانی است که او را دنبال می کنند.

    گاهی ولع ستاره شدن مانند سایر پدیده های اجتماعی تبدیل به نوعی مد و تب اجتماعی می شود. آیا شرایط اجتماعی و محیطی در این زمینه دخیل اند؟

    نکته ای که باید به آن اشاره کرد، تغییر شکل ارتباطات انسانی به واسطه روی کار آمدن جامعه مصرفی و در کنار آن، سرعت بالا در ارائه خوراک رسانه ای است. زمانی که دسترسی به شبکه های ارتباطی گسترش پیدا می کند به تبع آن میل به ارتباط گرفتن و به نمایش گذاشتن نیز بالا می رود چرا که فرد، خود را در فضایی احساس می کند که قادر است با تحت تأثیر قرار دادن دیگران توجه آن ها را بیش از پیش به خود جلب کند. زمانی که در کنار تأمین جنبه های روانی نظیر ارتقای اعتماد به نفس، جلب توجه، تأثیر گذاری بر دیگران و پر کردن شکاف اقتصادی و اجتماعی ناشی از کمتر دیده شدن، ابعاد درآمد زایی از طریق انتشار تبلیغات نیز اهمیت می یابد، سلبریتی شدن نه فقط یک رؤیا که تبدیل به هدف خواهد شد.

    برخی برای رفع آسیب پذیری و کسب اعتماد به نفس به کارهای گوناگونی دست می زنند که یکی از آن ها ستاره شدن است. آسیب های اجتماعی ناشی از آن چیست؟

    یکی از بزرگ ترین آسیب ها، احساس عدم رضایت است. با به نمایش گذاشتن سبک زندگی های امروزی در شبکه های اجتماعی که بسیاری از آن ها به دور از واقعیت بوده و صرفاً تصویری است از آن چه در رسانه نشان داده می شود و نه آن چه در واقعیت موجود است، میزان نارضایتی افراد از شرایط حاضر افزایش پیدا می کند. این روند خود را به صورت های مختلف نشان خواهد داد که یکی از آن ها عطش دیده شدن است و نتیجه آن دور باطل رقابتی است که میان این افراد در جذب مخاطب اتفاق می افتد.
    همین امر باعث می شود بسیاری از استاندارد ها و حریم های اجتماعی کم رنگ شود. پوشیدن لباس های نامتعارف، به نمایش گذاشتن رفتار های دون شأن اجتماعی، به اشتراک گذاشتن زندگی خصوصی و … تمام این اقدامات، نشان از تلاش برای دیده شدن بهتر ورای مرزها و باورهای اجتماعی است. این فرایند، شکل سنتی شهرت و تأثیرگذاری افراد نخبه و مشهور را به چالش کشیده است و سلبریتی شدن نیازمند کنش هایی است که فرد به محبوبیتی پوشالی دست پیدا می کند، چرا که پشتوانه ذاتی برای رسیدن به شهرت را ندارد.

  • مادران اجاره ای

    مادران اجاره ای

    جنین توی موج های دستگاه سونوگرافی نقطه سفیدی است توی سیاهی ها که نشان می دهد سالم است. نقطهای كه بالا و پایین میرود، تاب میخورد و گاهی بی حركت میماند. مثل شبحی که گاهی هست و گاهی نیست. نرخ سمیه 27 ساله 40 میلیون با کلی چانه زنی است. برای هر ماه هم مقرر شده که یکی دو میلیون بر حسب هزینه ها پرداخت شود. او حالا در فاصله دوری از مادر شدن و مطلقه بودن برای هزینه های زندگیش می جنگد.
    روایت سمیه از خیلی وقت پیش شروع شده از دو سال پیش که او مانده و یک خانه اجاره ای، دو کیلومترآنطرف تر شهر. حالا او قرار است در یک خانه شیک نوساز زندگی کند و سهم ناچیز مادریش را با 9 ماه بارداری به ختم برساند، با لهجه روستایی می گوید: خرج زیاد است. این کار هم ثواب داره . نه خلافه شرعه نه خلاف عرفه .
    اتاقک اجاره ای حاشیه شهر را به صاحبخانه پس می دهد تا بعد از 9 ماه بتواند خانه ای در مرکز شهر دست و پا کند. سمیه اسم بچه را هم برای دل خودش انتخاب کرده تا بچه نداشته اش را با یک اسم به خاطره ذهنش بسپارد.
    روایت نرگس اما چیز دیگری است؛ این آخرین امید نرگس است که بتواند خط پایانی بر ناباروریش باشد. یکی از آخرین امیدهای درمان او که بدون دلالان رقم نمی خورد به این خاطر که ممکن است، فرد معامله کننده معتاد از آب دربیاید یا خلافکار باشد و غیره. وجود دلالان به نظر او مهر تاییدی است بر سالم بودن کسی که می خواهد، رحم اجاره بدهد .
    دراین بازار، اما رقم ها مختلف است و دلالان، این وسط سهم خودشان را دارند. عددها از 40 میلیون تومان شروع می شود تا می رسد، به 60 میلیون تومان و حتی بیشتر. رقم هایی که در این تجارت پایاپای بستگی به سن افراد دارد. البته اگر این معامله با ثبت نام در مرکز باروری و ناباروری اتفاق بیافتد، با نصف قیمت تمام خواهد شد، یعنی بین 20 تا 23 میلیون تومان؛ اما مشکل اینجاست که زنانی که می خواهند رحمشان را اجاره بدهند، ترجیح می دهند که با مبلغ بیشتری این کار را بر عهده بگیرند و آنهایی که عجله دارند، باید بیرون از این مرکز و در فضاهای مجازی یا کانال های اینستاگرامی توسط دلالان به دنبال مادران اجاره ای بگردند.
    توافقات، اما در محضر بسته می شود تا مهر تاییدی برای کاری قانونی باشد و تا پایان دوران حاملگی ادامه یابد و پس از اینکه بچه سالمی متولد شد، بدون هیچ مشکلی مادر اجاره ای چک به روزش را بگیرد و برود و دیگر نام و نشانی از او پیدا نشود.
    مادرانی که معمولا بین 80 تا 90 درصدشان از طبقات پایین جامعه هستند و به این علت دشواری بارداری را می پذیرند که کسب درآمد کنند.
    البته در این میان برخی از زنان معتاد هم هستند که با نیت سودجویانه وارد این معامله ها می شوند و قصدشان درآوردن پول موادشان است. حلقه های مفقوده ای که به گفته منصوره پژمان منش، جراح و متخصص زنان و زایمان و فوق تخصص ناباروری و آی وی اف اصفهان به خاطر نبود قوانین ساماندهی شده پدید می آید تا کسانی را وارد معامله های میلیونی کند که صلاحیت این کار را ندارند.
    به گفته دکتر پژمان منش اگر این موضوع به صورت قانونی و ساماندهی شده پیش برود، می تواند امیدهای زیادی را به زندگی هایی که فاقد فرزند هستند برگرداند، به این خاطر که این موضوع یکی از آخرین امیدهای درمان برای خانم های نابارور است.
    به گفته این پزشک جای خالی قوانین باعث می شود که کسانی که صلاحیت علمی ندارند، وارد معامله ای شوند که سود بیشتری عایدشان می کند و به این خاطر که هنوز سامانه ثبت اطلاعات وجود ندارد، با مشکلات جدی روبرو خواهیم شد.
    اکنون از میان هر 5 زوج یک نفر نابارور بوده و همین موضوع پای سودجویان به این بازار پر مخاطب را باز کرده است . بازاری که برای الهام 30 ساله چندان خوشایند نیست. او 5 ماهه باردار است و هر وقت که جنین توی شکمش تکان می خورد، شب و روز از او گرفته می شود. خیره می شود به صندلی های فلزی روبروی اتاق سونوگرافی و می گوید: «دوستش دارم، اما نمیتوانم نگهش دارم». الهام برای بچه ای که در شکمش دارد تا اکنون حدود 25 میلیون پول گرفته و مبالغ بعدی منحصر به سالم بودن بچه بعد از 9 ماه و به دنیا آمدن بچه است.
    می گوید: نمی داند بعد از به دنیا آمدن این بچه و دلتنگیهایش چکار باید بکند. همان موضوعی که دکتر اشتری، روان شناس از آن با نام افسردگی پس از زایمان نام می برد. مادران اجاره ای بعد از به دنیا آوردن بچه ها به این خاطر که اصلا اجازه دیدن بچه را ندارند، حتی اگر با بی عاطفگی و تنها به درد نان این کار را انجام بدهند، اما بعد از دوران حاملگی به این خاطر که هورمون های خاصی در بدن مادر ترشح می شود، این امکان وجود دارد که آسیب های روانی زیادی ببینند و حتی اقدام به خودکشی کنند.
    در این توافق، هر سه طرف برندهاند، مشروط به اینکه متقاضی اصلی توافق، (زوج نابارور) دارای تمکن مالی باشد. این وسط «مادر میانجی» سهمش را میگیرد، دلال هم به نان و نوایی میرسد.
    بازار مکاره ای که حالا در اینستاگرام و تلگرام جای پای خود را به خوبی، برای زنانی که یا تخمک میفروشند یا رحم اجاره میدهند یا ازدواج موقت میکنند، بازکرده تا باردار شوند و بعد از 9 ماه بچه را به خانواده در آرزوی بچه بدهند و خداحافظی کنند.
    زنانی که بیش از 90 درصدشان از طبقه محروم هستند و رنجی را به بهای پول تحمل می کنند.

  • قانونی که بر تن کارگران فصلی زار می زند

    قانونی که بر تن کارگران فصلی زار می زند

    اینجا در یکی از میدان های پایین شهر، عبدالله است و محمد، صالح و یعقوب و چند تایی دیگر که بین قطب نمای فرضی زندگی در گودال فقرخمیده شده اند. آنها با چشم هایی به گود نشسته و چهره های آفتاب سوخته به امید نان نشسته اند. میدان طوقچی و احمد آباد همانجا که پاتوق کارگران فصلی است، عبدالله است و چند تن دیگر. سکوت حزن انگیزی بینشان رد و بدل می شود و چشم هایشان به گردش ماشین ها دوخته شده و درحاشیه ترین جای زندگی به بیل و کلنگ هایشان تکیه زده اند، بدون آنكه كمترین بهره ای از سامان زندگی در ‏انبان شان باشد. در عنفوان جوانی شان، آنقدر پژمرده اند كه حداقل، 10 سالی بیش از سن ‏سجلی شان خط و نشان بر چهره دارند. زندگی كه از صبح تا غروب آفتاب زیر آسمان برهنه شده از برف و باران برایشان رقم می خورد . سرما دستان عبدالله را به گزگز انداخته، متولد سال ‏‏65 است: 26ساله ای كه از پی 12 سال کارگر فصلی بودن، حالا بیشتر از آنچه سن دارد بر پیشانی اش مهر خورده است.
    ‏ تمام «زندگی ‏اش» ختم شده به یك كاپشن چرك و پر سوراخی که بر تن دارد. درد نداری، وقتی به جانش افتاده که تمامی زندگیش را بقچه کرده و به شهر آمده تا راه فراری از خشکسالی و بی معرفتی زمین هایش بیابد، اما در باتلاقی بزرگ تر گیر افتاده که به قول خودش حالا باید نام کارگر فصلی بیکار را یدک بکشد.
    صالح هم هنوزرنگ جوانی را ندیده، مجبور است توی ساختمان نیمه کاره مشغول شود. 20سال بیشتر ندارد، اما چهره اش آن قدردرهم فشرده است که یک جوان 30 ساله را مثال می زند و گودی های صورتش او را یک مرد جا افتاده نشان می دهد.
    حالا تمام کوچه پس کوچه های شهر با ساختمان های نیمه کاره صالح را خوب می شناسند، متولد یکی از روستاهای اطراف اصفهان است و از سن 14 سالگی درس را رها و در ساختمان های نیمه ساخته شروع به كاركرده تا اینکه در سن 17 سالگی اوستاکار شده است.
    صالح از غروب همان روزی مرد خانه شده که پدرش را داخل یک ماشین وانت بار سبز رنگ، بدون اینکه جانی در بدن داشته باشد به در خانه آوردند. او از همان موقع ساختمان های نیمه ساخته شهر را شناخته است. چند ماه كه گذشته، صالح، غریب و بدون آشنا، سواراتوبوس سفید رنگ ایستاده در میدان شهر شده تا بیاید اصفهان .
    قراربوده جاگیر که شد و کار و بنه درست و حسابی که پیدا کرد، زنگ بزند، خانه همسایه شان تا به مادر بگویند، دیگرنیازی نیست، محمد حسین سر چهار راه ها، تابستان ها گردو و زمستان ها بلال بفروشد. آن پسرک لاغر وگیوه پوشیده با پیراهن گشاد ، سفید وبلندی که مادرش به هزار امید تنش كرده بود به شهر آمد تا كار وكاسبی راه بیاندازد، بی خبرازآنكه كارگران فصلی تنها نان بخورنمیر خودشان را در می آورند و بس .
    صالح، خاک وخلی، سوخته از سرما، آب رفته وکمی کوتوله به نظر می رسد. سرمای سوزان، پوست دست ها وچهره اش را کبود کرده، پوسته پوسته وچغر شده.
    زیرآن چهره تکیده وپیکر آب رفته اش اگر تخیلت اجازه بدهد، پسرك چهارده پانزده ساله ای را می بینی که مرد شده، ریزه، سبزه، با چشمانی بسیار درشت قهوه ای که حتی زیر بار کوفتگی كارگری توی ساختمان های نیمه كاره بازهم، می درخشد.
    یك هفته كارهست، یك هفته بیكاری. یك فصل كارهست، یك فصل نداری. كارگر فصلی وضعیتش همین است، ایستادن سر چهارراه و چشم دوختن به انتظار.
    حكایت باقر هم همین است، آنچنان که خودش ادعا می کند، كارگری را از بعد از سربازی شروع كرده و از همین طریق مخارج خود و خانواده اش را تامین می کند.
    از صورتش فقط دو تا چشم پیداست، چفیه، بقیه اعضای صورتش را كاملا پوشانده، خودش از كارش راضی نیست: «كار ما فصلی است و سه ماه کامل خواب دارد. موقع بازار گرمی هم که روزی 50 تا 80 هزارتومان می گیریم. به هر صاحب کاری که می گوییم، روزی 200هزار تومان دستمزد بده فریادش به آسمان می رود اما نمی دانند که شغل ما دایم نیست به طورمتوسط در ماه 15 روز بیکار هستم، حالا هم که کرونا هست کار کمتر شده و نمی دانیم چطور شکم زن و بچه مان را سیر کنیم.»
    او یک خانه اجاره ای در حاشیه اصفهان و حوالی زینبیه دارد، می گوید:«بازم شکر، راضیم به رضاش ساعت شیش صبح میام سرچهار راه تا شاید کاری پیدا بشه، خیلی از روزا کاری گیرمون نمیاد، به خصوص حالا که کرونام هس وضعمونو که می بینی، بدترم شده، اما برای اینکه تو چشم زن و بچه ام نمی تونم نگا کنم، میام اینجا می شینم، حالا چه کار باشه چه نباشه؛ الان هم که شهرداری یه جاهایی رو درست کرده و کارگرارو اونجا جمع می کنه و هر کس هم که نره، پلیس به زور می بردش.هیچ کس جوابگوی کارگر نیست. تا وقتی کار کنی مزدش را می گیری هر وقتم که نتونستی صاحب کار یه نفر دیگه رو می بره».
    صالح حالا سه تا بچه قد و نیم قد دارد و یک تو راهی که به قول خودش ته تغاری است و دیگر با این وضعیت فکربچه دار شدن را از سرش بیرون کرده .
    بچه هایش هم کار می کنند. یکی آدامس فروش است و پسر بزرگش هم توی یک مکانیکی وردست اوستا است.
    خرج خانه، با كارگری فصلی درنمی آید و همین باعث شده که بچه ها هم نان آور خانه باشند. سكوی چهارراه پر است از آدمهایی كه هر كدام به نوعی نانشان را به چنگ و دندان گیر می آورند.
    بهشان كه نگاه كنی، انگارغریبه هستند غریبه هایی كه همیشه وجود دارند، چه سر چهارراه ها باشند و چه در ساختمان های نیمه خرابه، نخاله ها را جابه جا كنند. کارگر نزد برخی ها یک ریال ارزش ندارد. قدمعلی سرش را پایین می اندازد و با دلخوری این را می گوید: این کار هیچی نداره، از همه بدتر اینه که کلاسم نداره.
    فردای روشنی برای کارگران فصلی و ساختمانی نیست. آنها در زمستان قوانین نیم بندی که هیچ آیین نامه اجرایی برای آنها ندارد یخ می زنند. قشر ضعیف جامعه که در دعوای بین اتحادیه کارگری و مجلس در تعیین دستمزد، تنها نظاره گر هستند، چرا که زمان توافق برای استخدام، هر آنچه که کارفرما بگوید، همان است، کارگر ساختمانی با کوچکترین اعتراض برای حقوق با کارگری دیگر جایگزین میشود. قوانین هم بسته به شعور، معرفت و انصاف کارفرما تعبیر و اجرا میشود و در سکوت سنگین بین کارفرما و کارگر قراردادهای سفید است که نوشته می شود.
    حالا صالح و مرتضی و اکبر و خیلی های دیگر که در قوانین حمایت از کارگران ساختمانی نامشان خط خورده است، قربانیان اصلی کرونا و گرسنگی هستند که این روزها با آن دست و پنجه نرم می کنند.
    این در حالی است که پرداخت شدن حقوق انسانی و شهروندی کارگران تنها با یک هزارم سودی است که کارفرما از ساخت و ساز میبرد.
    به گفته حمید رضا بابایی، فعال کارگری:«هم اكنون کارگر ساختمانی تحت پوشش هیچ قانونی نیست، صاحب کار حقوق را یک ماه نگه دارد یا 6 ماه، حقوق ندهد، دستشان به جایی بند نیست و به هیچ جایی نمی توانند شکایت كنند و این بزرگترین مشکل کارگران ساختمانی است ».
    در کنار این مساله، ضعیف بودن فضای تولید، امکان جذب کارگران موقت و فصلی را درشرایط بعد از تابستان نامساعد كرده و به همین خاطر این افراد در زمستان و پاییز به جمع بیکاران می پیوندند.
    به اعتقاد بابایی مساله دیگری که در لایحه اصلاح قانون کار به آن پرداخته نشده این است که در گذشته، کارگران فصلی در فصل خودش می توانستند در بخش های دیگر و در کارگاه های مربوط به خودشان استخدام شوند.
    اما به دلیل رکودی که بر صنایع حاکم شده و به خاطر منفی بودن عرضه و تقاضا این تعادل از بین رفته و به همین دلیل برخی کارفرمایان از این آب گل آلود استفاده می کنند.
    حالا قراردادهای سفید امضا و سوء استفاده از کارگرانی که به هیچ کدام از مفاد قانونی نمی توانند تکیه کنند دستاویزی شده برای کسانی که از ترس بیکاری آنها استفاده می کنند.
    در این میان گویا برنامه تدوین شده ای هم برای ساماندهی این کارگران وجود ندارد و بخشی از هزینه های پروانه ساخت که از طریق کارفرما پرداخت می شد و قرار بود در جهت حمایت از کارگران استفاده شود به محاق رفته است.

  • مرگ کسب و کار من است

    مرگ کسب و کار من است

    به گزارش این هفته؛ میهمان چند زن جوان هستم که حسشان به دنیا متفاوت است. قند توی دهنم آب نشده می گوید: چه خوب بد دل نیستی ، چای ما را می خوری. چای ما! همه شان باهم می خندند. مردم فکر می کنند ما چون مرده می شوریم چای مان هم مال مرده هاست. جرعه جرعه چای را می خورم ویادم می افتد به خط زرد منقطع که مرا به این سمت کشانده است. به سمت فاصله ای کوتاه بین مرگ و زندگی . اینجا صداها هم محو می شوند. صداها.

    مرده ها که صدا ندارند. صدای آمبولانس اسلوموشن توی گوشم است. یک جسم سرد و بی روح جلویم افتاده . توی یک پتوی کهنه که گل های درشتش رنگی بر رخ ندارد. پیچیده شده در پتو مثل یک گلوله سخت و سفت. می ترسم.

    • شما نمی ترسی ؟

    اولین بار چرا. راننده آمبولانس می گوید. احمد. م 32 ساله اهل نجف آباد.وقتی اولین مسافر بی جانش را به مقصد می رسانده، 21 ساله بوده و حالا 10 –12 سالی می شود که به این کار مشغول است. حالا به قول خودش کسب و کارش مرده هاست.میانگین بین 20 تا 23 مرده را حمل می کند و می آورد.ازهیچکدامشان هم نمی ترسد. شاید حالا . شاید همان اول از اولین مرده ای که توی آمبولانس گذاشته ترسیده خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را می کرده ترسیده . بعدها برایش عادی شده و حالا که دیگر برایش جا افتاده.هر مرده یک تلنگر است برای احمد. هر روز یک روز برای نبودن. زنگ مرگ همیشه هشیار نگهش می دارد.

    آمبولانس می ایستد. چند نفر جسم بی جان را می گیرند و می گذارند روی ریل.باز هم فاصله ها منقطع و محدود. بین یک سنگ تخت مستطیل شکل و فضای بیرون.  دو طرف سنگ مستطیلی که به اندازه یک انسان متوسط قد کشیده شیاری به پایین منحرف شده بدون اینکه بهم متصل شود. سنگی که تنها امکاناتش سوراخی است که آب از آن می رود داخل فاضلاب!باز هم فاصله را حس می کنی.

    مرده از شیارهای لاستیکی عبور می کند و می لغزد روی دست زن ها . با لباس هایی متحد الشکل. روپوش سبز با پیشبند سفید و مقنعه آبی روشن، چکمه های بلند و دستکش های نارنجی رنگ .اینجا معراج است. اتاقی سرد و نمناک با بویی ناآشنا. هر کدامشان یک انبار از حرف هایی هستند که برای هیچکس نگفته اند . یک گنجینه از خاطراتی که زندگی مردگان را در آن مخفی کرده اند. کسانی که زندگی را بهتر از زنده ها می فهمند.خاطره های تلخ یا شیرین، سیاه یا سفید از خانه یکی مانده به آخری.. .

    سن و سال ها مختلف است. قدیمی ترینشان راحت تر حرف می زند. 14 سال است که با مرده ها به قول خودش سرو کله می زند.

    • از 14 سال پیش بگو، چطور بود؟

    مدیرمان خیلی سخت گیر بود. شاید نمی خواست اینجا استخدام شوم. به محض اینکه آمدم می خواست من را امتحان کند، یک پای قطع شده انداخت جلوی من گفت بشور.

    • شستی؟

    شستم به هر مصیبتی بود. شستم تا اینجا بمانم. می خواستم دختر شوهر بدهم، به این کار نیاز داشتم شوهرم کم آورده بود و به هیچ رنگی نمی توانستیم جبران کنیم. بعدها مرده شستن عادی شد به لطف و کرم خدا موفق شدم.

    • دستگاه مکانیزه هم دارید که مرده ها را بشویید؟

    نه همچین چیزی نیست. هر کدام داستان خاص خودشان را دارند. مرده هایی که به مرگ طبیعی مرده اند و کسانی که مجهول الهویه هستند و شاید چند روزی در خیابان یا بیابان مانده اند. بیمارستانی ها و کسانی که تصادف کرده اند. هر کدام فرق دارند. وقتی که می برد برای شستنشان متفاوت است.حرفه ای ترها و کسانی که زودتر به این شغل آمده اند بالاخره دست و کارشان سریع تر است .

    صدای قرآن ملایمی از توی بلندگو به گوش می رسد که هر از گاهی جایش را به دعا و مناجات می دهد و گاهی با شیونی پیوند می خورد. صدای جیغ زنان یک آن بند نمی آید. غسال ها عادت کرده اند به لحظه های دردناکی که هر روز با آن برخورد می کنند.اما هنوز هم برایشان غم انگیز است. این را زن غسال 37 ساله می گوید:«همه ما اینجا ضعف اعصاب داریم». او هم به خاطر کم و کسری خانواده اش به این راه کشیده شده است. از محیطش هم خوشش آمده :« محیطش زنانه بود ترجیح دادم بیایم اینجا، اما چیزی که خیلی ناراحتمان می کند این است که مردم به ما مثل یک میکروب نگاه می کنند. به ما می گویند مرده شور. اسم ما غسال است».

    • کارت را از کی شروع می کنی؟

    کارمان از یک ربع به هشت صبح شروع می شود تا چهار بعد از ظهر. توی تعطیلات هم باید بیاییم مرده که خبر نمی کند. هر روز هفته هستند، نباید روی زمین بمانند.

    • هیچوقت نترسیدی به خصوص حالا که کرونا هم هست؟

    غسال کارکشته می گوید: «تا به حال خیلی پیش نیامده که از جنازه بترسم وترس باعث شود نتوانم کار کنم اما اینطور نیست که اصلا این اتفاق نیفتد با این مسائل کنار آمده ایم . به هر حال کارمان است؛ نمی شود که مرده زمین بماند. چند نفرمان کرونا گرفتند و مردند.( دلشان پر است.)

    • حالتان بد نمی شود؟

    بعضی وقت ها. بعضی ها تصادف کرده اند و بدنشان پاره پاره شده . بعضی جنازه ها فاسد شده اند و بعضی هم مشکلات دیگری دارند . یک بار یک جنازه آوردند که سرش جدا شده بود و ما باید آنرا بخییه می زدیم.

    • مثل جراح ها؟

    با یک فرق . جراح ها باز می کنند ما می بندیم. وقتی اینجا می آیی با مردم عادی فرق می کنی. جورهایی دیگه شبیه آنها نیستی.بیراه هم نمی گوید. خیلی ها از نزدیکان مرده شان می ترسند. اما خیلی ها هم هستند که دوست دارند خودشان مرده شان را بشویند، اما آنها با مرده ها زندگی می کنند.

    • کابوس هم می بینی؟

    اول ها که شروع کرده بودم، چرا می دیدم . یکبار که مرده ای را شستم و بعدبرای استراحت آمدم خوابم برد. خواب دیدم همان مرده آمده بالای سرم به من گفت: شیلنگ را که گرفتی کل استخوانهایم از هم پاشید، چرا بسم الله نگفتی؟یکدفعه از خواب پریدم. ازهمان موقع به بعد سعی کردم که هر مرده ای که برای شستن می آورند بسم الله بگویم.

    غسال سی و یک ساله دیگری که پنج شش سالی می شود در سالن تطهیر کار می کند، یکی دیگر از آنها است. یک پسر هفت ساله دارد و می گوید: پسرم نمی داند اینجا کار می کنم. شوهرش معتاد بوده و خیلی وقت پیش او و پسرش را ترک کرده. این شغل را که انتخاب کرده همه فک و فامیلش ترکش کرده اند. حتی برادرش هم دیگر در خانه اش چیزی نمی خورد. همین موضوعات بوده که باعث شده غسال دیگری که 37 ساله است اصلا به فامیلهایش نگوید که اینجاست. به همکارانش سپرده بوده که هر وقت آنها اینجا آمدند او را خبردار کنند.تقریبا همه شان همینطور فکر می کنند نه دوست دارند اسمشان و نه فامیلشان را بگویند.

    • با اینکه این کار برایتان عادی شده غمگین هم می شوید؟

    مردم فکر می کنند ما قسی القلب هستیم، اما واقعا اینطور نیست. خیلی وقت ها غمگین می شویم. برای بچه ها یا جوان ها. کسانی که زودتر از آنچه که باید از دنیا چشم بسته اند.

    خاطراتشان زیاد است. به طور متوسط هر کدامشان روزی با15-10 جنازه طرفند وهمین کافی است که دفترچه ی خاطرات ذهنیشان پر شود از اسم و چهره و خاطرات مربوط به آن هایی که همراهانشان با شیون و گریه سرگذشتشان را می گویند.

    • تا حالا نزدیکانتان را هم شسته اید؟

    یکی از غسال ها می زند زیر گریه . دخترم. 13 سالش بود. یک بیماری نادر داشت که نگذاشت جوانیش را ببینم، از دستم رفت. خودم غسلش دادم. توی کفن قد کشیده بود.

    سکوت همه جای اتاق را اشغال می کند. صدای ریزی می آید و صدای مهره هایی که از نخ تسبیح یکی یکی جدا می شود و روی هم می افتد. اینجاست که اثبات این که غسال ها قسی نیستند، کار سختی نیست. اگر سنگی شده بودند محال بود، با به یاد آوردن خاطره ای که مثلا دو سه سال پیش اتفاق افتاده اینطور به هم بریزند و نتوانند بغضشان را کنترل کنند و اشک هایشان جاری شود:«روز بدی بود. روز سختی بود. برای همه ما بد بود. دختر جوان همکارمان ازدست رفته بود».

    برای غسال ها شستن کودک، نوزاد و نوجوان و جوان هیچوقت عادی نمی شود. هر بار که یک کودک یا جوان می آورند همه به گریه می افتیم. غسال جوان دیگری می گوید.

    سوت آغاز کار که زده می شود. همه لباسهایشان را می پوشند تا برای روز سخت دیگری آماده شوند. لبخند می زنند و هر کدام می روند سر کارشان . خداحافظی آخر معنای خاصی دارد برای کسانی که سالهاست می دانند اینجا خانه آخر است.

    آسمان به خون نشسته ،غروب گرم تابستان، رخ نشان می دهد و آخرین طلیعه های نور روی تابلوی معراج خودنمایی می کند.

  • جنین های خمار

    جنین های خمار

    زندگی در خرابه ها و همجوار شدن با زباله های بازیافتی و سگدو زدن برای جور کردن پول یک گرم شیشه یا هروئین. زندگی در اینجا یعنی ذره ذره جان کاذبت را به ساقی های بی مایه بفروشی و پای زباله های فرش شده جان بدهی. اینجا نوزادانشان از بدو تولد، معتاد به دنیا می آیند و راهی سفری می شوند که از همان ابتدا امن نیست.

    گلرخ بچه اول نرگس، از همان موقع که بندنافش را بریده اند، معتاد بوده، حالا 5 سال از عمرش منتهی می شود به خماری و بُخوری شدن توی سرما و گرمای بیابان های اطراف خانه ها.

    دیوارِ کنار خرابه، هیچ ویژگی مثال زدنی ندارد، اما همانجا بوده که گلرخ به دنیا آمده و برای ماندن به زندگی چنگ زده است.

    یک جرعه آتش، تولد دوباره نشئگی پدر و مادرش است و گلرخ بین تمام دودها و بوها گم می شود تا درد یادش برود. برای بچه 5 ساله این تنها نمای قشنگی از زندگی و آرامش بعد از طوفان درد است. تقاطعی که او و هم سن و سالانش را در بن بست اعتیاد گرفتار کرده است.

    زنان کارتن خواب اینجا زیاد نیستند، اگر هم باشند، اکثرا شب ها پیدایشان می شود، روزها برق آفتاب و روشنایی نمی گذارد، فضای امنی داشته باشند. بچه های محله سنگشان می زنند و بزرگ ترها با ناسزا آنها را می رانند.

    خانه گریخته ها، اما هیچ جایی برای ماندن ندارند. همین باعث شده که به یک هم آغوشی گرم تن بدهند تا یک شب هم که شده از سوز و نیش سرما جان به در ببرند. نوزادهای حاصله همه معتادند تا جایی که به گفته مسئولان بهزیستی روزانه بین سه تا چهار نوزاد معتاد در تهران، به دنیا می آیند. تعدادشان البته شاید بیشتر هم باشد، تعدادی که در زیر سقف های پنهان به دنیا می آیند و در آمارها جایی ندارند.

    بین خانه های توسری خورده محله های پایین شهر، تعداد زنانی که اعتیاد دارند و در شکمشان نوزادی را می پرورانند، زیاد است، سروناز، 24 ساله است. زیباست و هنوز اعتیاد، چندان به چهره اش دستبرد نزده، بین سه تا چهار ماه دیگر فرزندش به دنیا می آید. سروناز، اما نمی داند این بچه خواهد ماند یا سرنوشتش به پای دو فرزند دیگرش نوشته خواهد شد. فرزند دوم او بعد از دو، سه ماه از بین رفته و بعدی هم یک ماه بیشتر دوام نیاورده است. کمپ و مراکز ترک اعتیاد هم به او وفا نکرده است. کمپ هایی که به علت غیرمجاز بودن، همه از طرف سازمان های مسئول پلمپ شده اند و او مانده و وسوسه ای که باز رهایش نکرده است.

    مثل او زیادند، مادرانی که در این محله ها زندگی می کنند، نوزادانشان معتاد به دنیا می آیند، نوزادانی که از همان ابتدا دچار سندرم کشنده ای می شوند که شیره جانشان را می بلعد. تشنج، افزایش ضربان قلب، تب، تنگی نفس و تعرق، علائم مشهود این سندرم است؛ گریه این کودکان به هیچ وجه طبیعی نیست. آنها مدام در حال گریه کردن هستند و از درد به خود می پیچند. همین بی قراری مداوم و ضجه های طولانی باعث می شود، خیلی از این نوزادان از سوی مادر یا پدر معتاد خود با خشونت فیزیکی شدید مواجه شوند تا شاید با کتک خوردن وادار به سکوت شوند. خیلی از این نوزادان معتاد با علائم کبودی، شکستگی استخوان و حتی خفگی به بیمارستان منتقل می شوند.

    زهرا یکی از همان هاست. او نشسته می خوابد، زهرا را وقتی به بهزیستی آوردند، سه سال، زندگی شیشه ای پدر و مادرش را تجربه کرده بود، او حالا از الفبای زندگی، فقط درد را یاد گرفته. چشمان زهرا زیر کلی کبودی و جای زخم گم شده جای جای بدنش پر است از کبودی هایی که تن رنجورش را احاطه کرده اند. چشمان بی رمق زهرا معلوم نیست چه چیزی را جستجو می کند .

    به گفته مددکاران بهزیستی، این بچه ها هیچ اشتهایی برای شیر خوردن ندارند و در روزهای اول تولد، مدام دچار لرزش های شدید به صورت رعشه می شوند که البته ممکن است این حالت تا ماه ها ادامه یابد.

    اسهال، نقص مجاری ادراری، استفراغ، عطسه های پی در پی، کاهش وزن خطرناک، سوءتغذیه، آبریزش بینی، اختلال در یادگیری مهارت ها و معلولیت های ذهنی و جسمی از دیگر پیامدهایی است که در این نوزادان دیده می شود.

    دکتر مرضیه آقایی، درمانگر اعتیاد در این رابطه می‌گوید: مواد مخدر از جفت رد می‌شود. در واقع جنین به مواد مخدر تماس دارد و به دنیا که می‌آید، دچار این سندرم می‌شود. علایم مختلفی دارد که ما این علایم را بررسی می‌کنیم. مواردی مثل گریه غیر طبیعی، خواب زیاد، لرزش، تشنج، تحریک پذیری، تعریق و تب، دمای پایین بدن، خمیازه‌های زیاد، گرفتگی بینی، نفس‌های تند و اسهال و استفراغ که گاهی برای این اسهال و استفراغ مجبوریم سرم تجویز کنیم. شدت این علایم در نوزاد، بستگی به دوز مصرف مواد مخدر توسط مادر و مدت زمان استفاده دارد. میزان شدت این علایم توسط سیستم نمره دهی خاصی که به فینگان معروف است، بررسی می‌شود و براساس نمره‌ای که نوزاد از این بررسی می‌گیرد، درمان مشخص می‌شود.اگر مادر در زمان بارداری اقدام به ترک مواد مخدر کند،  علایم ترک از همان دوره جنینی شروع می‌شود .

    آن طور که دکتر آقایی می‌گوید: همه نوزادان متولد شده از مادران معتاد، نیاز به درمان دارویی ندارند: 60 درصد از این نوزادان نیاز به دارو ندارند. با مراقبت‌های ویژه آنها را ترک می‌دهیم. نور را کم می‌کنیم، پارچه‌ای دورشان می‌پیچیم و قنداقشان می‌کنیم. در واقع سعی می‌کنیم بی قراریشان را کم کنیم و آرامشان کنیم. اما 40 درصد بقیه که علایم شدید تری دارند، نیاز به دارو پیدا می‌کنند. مرفین خوراکی که به میزان خاصی به نوزاد داده می‌شود و به تدریج و روز به روز میزان آن را کم می‌کنیم تا روند ترک کامل شود. داروی دیگر فنوباربیتال است که برای درمان تشنج به کار می‌رود و در مواردی از آن استفاده می‌کنیم. در طول درمان نوزاد نباید از شیر مادر تغذیه کند، به خصوص اگر مادر هنوز مصرف کننده است، در واقع اگر بعد از مرخص شدن نوزاد از بیمارستان و ترک، مادر همچنان مصرف کننده مواد باشد و شروع به شیردهی کند، باز نوزاد معتاد خواهد شد.

    آن طور که پیداست نمی‌شود گفت که چقدر طول می‌کشد این نوزادان ترک کنند. همه چیز بستگی به میزان مصرف مواد مخدر توسط مادر دارد و بدن نوزاد.  نوزادانی که بر اساس ماده 15 و 16 تحت درمان قرار می‌گیرند، ماده 16 شامل مراکز دولتی و ماده 15 شامل مراکز خصوصی می‌شود، اما اکثر آنها قبل از اینکه تحت پوشش این ماده های قانونی قرار بگیرند به وسیله مادران بی امید و متنفر از زنده بودن یا فروخته می شوند و یا صبح روز بعد را نمی بینند.