برچسب: جنگ

  • جنگ با گلوله های بیصدا

    جنگ با گلوله های بیصدا

    واقعیت این است که همه ما،  درون یک جنگ تمام عیار هستیم، منتهی، تم این جنگ با آن جنگهای نوستالژیک که در ذهن داریم فرق دارد، یک چیز تازه ایی است .

    بعضی ها جنگی که در آن قرار داریم را جنگ اقتصادی می خوانند. جنگی که آتش آن را ترامپ با خروجش از برجام، روشن کرد. آثارش نه با بمباران و ویرانی و شهادت و جراحت، بلکه با انهدام زیر ساخت های اقتصادی ما رقم خورده است. مجروحان این جنگ میلیونها انسان بالغی هستند که به واسطه سقوط ارزش پول ملی، بیکارشده و شرمنده خود و خانواده هایشان هستند. آنها حتی نمیدانند با چه سلاحی مجروح شده اند !!

    ویرانی آن به شکل بی سامانی قیمت ارز، گرانی افسارگسیخته و تعطیلی کارخانجات و صنایع و یا ورشکستگی صنعت، خود را نشان میدهد.

    ترکشهای این جنگ پایین آمدن ارزش پول ملی مملکت است، در حدی که قیمت کاغذ اسکناس از ارزش خود آن بیشتر است، بنحوی که انتشار و چاپش هم دیگرتوجیه اقتصادی ندارد!!

    کشته های این جنگ، هزاران زن و مرد و کودکی هستند که بنیان خانواده شان بخاطر فقر اقتصادی، متلاشی شده و طلاق گرفته اند، یا کسانی که از شدت بیکاری و فقر نمیتوانند تشکیل خانواده دهند و مجروحان بدحالش، در سطل های زباله،  لقمه ای نان جستجو می کنند.

    جاسوسان نفوذی دشمن در این جنگ، رانتخوارانی هستند که با سوء استفاده از قدرت و ثروت، با انواع روشها از احتکار و قاچاق گرفته تا تقلب و دزدی، عین لاشخورها بر جسد بی جان اقتصاد این مملکت ضربه وارد میکنند.

    فرماندهان این جنگ، برخلاف جنگ معمولی، نه مثل مردم در جنگند و نه حتی کوچکترین سختی می بینند و فقط از دور با غرور نعره مبارزه و وعده پیروزی می دهند!

    بله ما در حال جنگیم، یک جنگ تمام عیار. آثار این جنگ، هر چه جلوتر میرویم، خود را بیشتر آشکار می کند.

    اینکه ده درصد جامعه با سرعت  پولدارتر و نود درصد جامعه به همان نسبت فقیرتر می شوند و این شکاف روزی آنقدر بزرگ می شود که پر کردنش به اندازه یک جنگ واقعی، هزینه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خواهد داشت.

    در این میان، مردم بی نوا، سربازان مجروح و موج گرفته ایی هستند که گیج و مبهوت دور خود میچرخند و نمیدانند چکار کنند.

    بله ما در حال جنگیم و داریم خون می‌دهیم، اما رنگ سرخی خونمان، از خجالتی است که به خاطر فقر اقتصادی بر گونه هایمان نشسته است.

    آیا شما هم صدای کمانه کردن گلوله های این جنگ که از کنار گوشتان میگذرد را می شنوید، یا شما هم گیج این اقتصاد گیج شده اید.

    • بنا نیست هم چوب را بخوریم هم پیاز را

    ژوبین صفاری

    هرچه زمان بیشتر می‫گذرد، انگار بیشتر متوجه می‫شویم که اظهارنظرهای مسئولان نه از سر ندانستن که شاید به عمد قرار است باعث تکدر خاطر مردم شود.

    مگر آنکه مسئولان در یک محیط کاملاً ایزوله به دور از آنچه مردم درک و لمس می‫کنند و بدون ارتباط با هیچ رسانه‫ ای مشغول خدمت‫ رسانی هستند. بارها در رسانه ‫ها از اظهار نظرهای نا به جای مسئولان و بازی شدن با اعصاب مردم سخن گفته شده است، اما باز به جای پاسخگویی درخصوص چرایی شرایط موجود و یا حل ریشه‫ ای مشکلات اعم از اقتصادی و فرهنگی سخنانی گفته می‫شود که نه تنها مرهم درد مردم نیست که اثرات مخربی بر روان جمعی می‫گذارد.

    طی روزهای گذشته سخنانی از سوی برخی مسئولان امر گفته شد از جمله بهتر بودن اقتصاد ایران نسبت به آلمان توسط رئیس جمهوری، درخواست تعویض دنا پلاس با شاسی بلند توسط یکی از نماندگان مردم  و یا کری خواندن‫های بیش از اندازه و البته بی‫ربط وزیر ارتباطات برای هواداران آبی پایتخت، که همه قطعات یک پازل از ندانستن مقتضیات جامعه امروز ایران است.

    تردیدی نیست که طی چند دهه گذشته جامعه ایرانی انواع فشارها، تنش ها و دشواری‫ها را برای زیست خود تحمل کرده است.

    درهمین حال همواره سعی کرده در کشاکش این سختی‫ها با رفتارهای مدنی از جمله شرکت در انتخابات، امید خود را برای عبور از این مراحل سخت حفظ کند. امیدی که البته نه تنها با عملکرد بد منتخبان به یاس عمیق تبدیل می شود بلکه انگار مردم ناچارند با انواع اظهارنظرهای نسنجیده درد مضاعفی را نیز تحمل کنند.

    مردم ایران در برهه های گوناگون برای بهبود شرایط زیستی خود و دلخوش به شعارهای امیدوارانه دولت ها به پای صندوق های رای رفته و  هر بار نا امیدتر از بار قبل، زندگی خود را به انتخابات بعدی گره زده اند.

    ناگفته پیداست سیاست‫های اقتصادی و فرهنگی دولت هر چند که میراث‫دار نابسامانی‫های قبلی نیز باشد دستاوردی جز سخت تر شدن شرایط نداشته است. اما در این شرایط ای کاش به جای اظهار نظرهای بی‫حاصل، مسئولان از مشاوران روانشناس و جامعه شناس بهره می‫برند تا شاید آنها توضیح می‫دادند که این صحبت‌ها نتیجه‫ای جز یاس مضاعف برای جامعه نا امید شده ایرانی ندارد.

    تدبیر برای توسعه اقتصادی کشور را در لوای دادن آدرس‫های غلط نمی‫ توان پنهان کرد.

    شکی نیست که مردم هر زمان که لازم بوده شرایط بحرانی کشور را درک کرده اند اما اینکه حالا هم چوب را بخورند و هم پیاز، نتیجه‫ای جز عمیق‫تر شدن شکاف بین مسئولان و مردم درپی نخواهد داشت. مردم این روزها به همدلی نیاز دارند و نه تهدید و تخیل. که اگر سخن مسئولان نزد مردم کم اعتبار شود اثرات آن تا مدت ها بر سپهر اجتماعی کشور باقی خواهد ماند.

  • معراجی ها

    معراجی ها

    بچـه هـا بـه دل آب زده بودنـد. آسـمان روشـن و خامـوش مـی شـد و هـر بـار انـگار سـتاره ای در آن شـب بـه افـول مـی نشسـت. مثـل روز روشـن مـی شـد و بعـد دوبـاره خاموشـی، دل شـب را پـر مـی کـرد. هیـچ راه نفـوذی نبـود، بـه ناچـار بایـد از رودخانـه مـی گذشـتیم. رودخانـه ای کـه بـه دلیـل خروشـان بودنـش لقـب وحشـی گرفتـه بود. زمسـتان بـود و سـرمای اسـتخوان سـوز تـا مغـز اسـتخوانمان را مـی سـوزاند.

    شب سرد عملیات

    شـب عملیـات بچـه هـا حـال دیگـری داشـتند. روزهـای زیـادی بـود کـه بـرای ایـن عملیـات تمریـن کـرده بودیـم . سـرعت آب 70 کیلومتــر بــود و مــی دانســتیم کــه، کشــتی هــای زیــادی در ایــن رودخانــه غــرق شــده انــد. چهــارم دی مــاه بــود، شـب سـردی از شـب هـای زمسـتانی. لبـاس هـای غواصـی از صبـح تمریـن، هنـوز خیـس بـود و مثـل خنجـر تـن هایمـان را بــه لــرزه مــی انداخــت و بــه عمــق وجودمــان نفــوذ مــی کــرد. خیســی اش بــه بدنمــان چســبیده بــود انــگار. در ایــن
    شـرایط سـخت، بایـد سـه کیلومتـر را در هـر شـرایط کـه بـود، شـنا مـی کردیـم . تمـام امکاناتمـان در شـب عملیـات، ختـم مـی شـد بـه یـک ماسـک و یـک اشـنوگل و یـک لبـاس سـاده غواصـی، در آن شـرایط نـه از کپسـول هـوا خبـری بـود و نـه از تجهیـزات مـدرن. مـا بایـد در سـطح آب حرکـت مـی کردیـم کـه لولـه ای کـه بـرای تنفسـمان بـود زیـر آب نـرود.

    غواص ها پرپر شدند

    ردیـف شـدیم کنـار سـاحل و همگـی در سـکوت و تاریکـی شـب، بـه دسـتور فرماندهـان بـه آب زدیـم. هیچکـدام تـا آن لحظـه نمـی دانسـتیم کـه عملیـات 4 لورفتـه و تمـام اطلاعاتمـان کـف دسـت بعثـی هاسـت. دشـمن صبـر کـرد تـا بـه نقطـه مـورد نظـر برسـیم. درسـت جایـی کـه شـدت مـوج هـا زیادترمـی شـد، پشـت تیربارهـا منتظرمـان بودنـد، تقریبـا غـواص هـا بـه وسـط رودخانـه ارونـد رسـیده بودنـد و فرصتـی بـرای برگشـتن نداشـتیم . ناگهـان تیربارهـا شـروع بـه تیرانـدازی کردنـد و تیـر و خمپـاره بـود کـه بـه سـمت مـا مـی آمـد، طولـی نکشـید کـه هواپیماهـا هـم بـه کمـک بعثـی هـا آمدنـد و از هـوا و زمیـن بـر سـر مـا آتـش مـی ریختنـد. هـر خمپـاره ای کـه در آب ارونـد فـرود مـی آمـد، موجـی ایجـاد مـی کـرد و آب گل آلـود وارد لولـه اشـنوگل و بـا شـدت وارد حلـق مـا مـی شـد. بـر اثـر تیـر انـدازی هـا و نـور منـور همـه جـا مثـل روز روشـن شـد و آسـمان پـر شـد از نورهـای مختلـف . وسـط آب اسـیر شـده بودیـم، از یـک طـرف مـوج هـای دیوانـه وار و از سـویی دیگـر گلولـه هایـی کـه از هـر سـو بـه سـمت مـا شـلیک مـی شـد. گلولـه هـا یکـی یکـی غـواص هـا را پرپـر مـی کـرد، گاهی دسـتی قطـع مـی شـد و گاهی خـون چهـره هایشـان را نقاشـی مـی کـرد. در آن شـب بـه هـر شـکلی بـود از اروند گذشـتیم و تیـر و خمپـاره، حریفمـان نشـد، تعداد زیـادی امـا شـهید شـدندو توانسـتند، خـط عملیاتـی ارونـد را بشـکنند و حتـی از جزیـره امالرصـاص هـم عبـور کننـد. تعداد شـهدای غـواص در عملیـات کربـلای چهـار کـه از آب عبـور کردنـد، خیلـی بیشـتر بـود. بالـغ بـر هـزار غـواص از تمامی تیـپ و لشـگرها از سراسـر کشـور از آب عبـور کردنـد، امـا 175غـواص کـه جلوتـر بودنـد، اسـیر شـدند، قـرار بـود انتقالمـان دهند، امـا یکـی از بعثی ها گفـت: گودالـی بکنیـد و اینهـا را چـال کنیـد. آنجـا بـود کـه فهمیدیـم بـه بـن بسـت رسـیده ایـم، امـا بچـه هـا جلـو بودنـد و همین مـا را خوشـحال مـی کـرد. دسـتهایمان را بـا سـیم هـای سـنگری محکـم بسـتند و همـه را جلـو گودالـی بـزرگ بـه صـف کردنـد.

    چشم هایی که به خاک شد

    بچـه هـا یکـی یکـی تـوی خـاک دفـن شـدند. چشـم هایشـان بـه یکدیگـر بـود. چشـم هایشـان بعـد از آن بـه آسـمان دوختـه شـد. فلـک منتظرشـان بـود تـا از خـاک بـه افـاک برونـد. بچـه هـا را بـا زانـو، کنـار گـودال مـی نشـاندند و بـه کمـر هـر یـک از اسـرا لگـد مـی زدنـد و آنهـا بـا صـورت در گـودال مـی افتادنـد، صحنـه خیلـی دردناکـی بـود، زیـرا دسـت بچـه هـا بسـته بـود.

    در همیـن حالـت بـا لـودر روی اسـرا خـاک ریختـه مـی شـد و آنهـا زنـده بـه گـور مـی شـدند و یکـی یکـی چشـم هایشـان بسـته مـی شـد، جالـب اینکـه آرامـش عجیبـی، بیـن بچـه هـا حکمفرمـا بـود، برخـی ازآنهـا بـا آرامـش کامـل ذکـر مـی گفتنـد و قـرآن مـی خواندنـد و انـگار وقتـی یکـی یکـی پیکرشـان زیـر خـاک پنهـان مـی شـد، بـه معـراج مـی رسـیدند.