برچسب: زندگی

  • نمی خواهیم بچه دار شوم مگر دیوانه ایم

    نمی خواهیم بچه دار شوم مگر دیوانه ایم

    سکانسی که در ازدواج های سفید رقم می خورد. زوج هایی که بی تعهد زیریک سقف جمع می شوند تا هر زمان که اراده کردند، جدایی را انتخاب کنند «نمی خواهیم بچه دار شویم؛ مگر دیوانه ایم». این جملات را زوجی می گویند که چند سالی است بدون اینکه نامشان ثبت شده باشد، زیریک سقف زندگی می کنند.زندگی بلاتکلیفی که به گفته سعید چندان هم تکلیف نیست، اما مریم از آن به عنوان زندگی می گوید که دلش می خواهد به عنوان یک تکلیف و تعهد دیده شود.

    • امکان ازدواج واقعی نداریم

    تعهدی که شاید تنها با یک ازدواج رسمی و ثبت رسمی اتفاق می افتد. مریم از این موضوع زیاد راضی نیست: « دلم می خواست زندگی عادی داشته باشم، اما با مشکلات مالی زیادی دست و پنجه نرم می کنیم و امکان ازدواج واقعی نداریم». وقتی از او می پرسم که حالا مگر با ازدواج واقعی فرقی هم دارد می گوید: ازدواج واقعی پر است از مسئولیت. اینجا فقط ما دو نفر هستیم، اما اگر ازدواج واقعی صورت بگیرد، پای دو خانواده به زندگیمان باز می شود. حالا هر کداممان خرجش جداست.

    مهمان چندانی نداریم و با هر نان بخور و نمیری سر می کنیم، اما در ازدواج رسمی به هر حال باید خیلی مسائل را درنظر بگیریم.

    اما با این اوصاف زندگی سخت تر است و نقش عادی بودنش را از دست می دهد به این شکل که مسلما ثبت نشدن نام ها در شناسنامه در کشوری که به سنت ها و عرف های متعدد وابسته است، مشکلات زیادی را ایجاد می کند.

    پرستو و سامان هم دو زوج دیگری هستند که همین شرایط را دارند، پرستو می گوید: نه می توانیم مسافرت برویم و نه در مناسبت ها و مراسم خانوادگی شرکت کنیم، به هر حال به نوعی ما متاهل محسوب نمی شویم و فقط جنبه ظاهری از یک زندگی دونفره زیریک سقف را تجربه می کنیم .

    در کنار نبود تسهیلات برای این نوع زوج ها، پرستو می گوید: مردم با نگاه دیگری به ما نگاه می کنند، به هرحال ما به شکل رسمی زیریک سقف نیستیم و این شرایط هنوز در ایران جا نیفتاده است. برای اجاره کردن خانه مشکل داریم، استرس و نگرانی پنهان زندگی کردن دو نفره کافی نیست؟یک جور شنا کردن خلاف جریان آب است دیگر. سختی‌های خودش را دارد. این تصمیم‌ها به شرایط آدم‌ها بستگی دارد. تنها چیزی که می‌دانم این است که من استقلال مالی و شخصیتی دارم و به علاقه شریک زندگی‌ام نسبت به خودم اطمینان دارم در غیر این صورت قطعا آسیب می‌دیدم. این زندگی برای زن‌ها خطرناک‌تر است. دوستان دختری داشتم که با تصور اینکه زندگیشان زیر یک سقف با پسر مورد علاقه‌شان به ازدواج می‌انجامد یا اینکه فکر می‌کردند این زندگی دوام دارد، وارد رابطه‌ای شدند اما در‌‌نهایت از اینجا مانده و از آنجا رانده شدند. دیگر خانواده‌شان آن‌ها را نپذیرفت و رابطه‌شان به یک رابطه دائمی هم منجر نشد. در این میان هم آنقدر از لحاظ عاطفی و اقتصادی وابسته شدند که بعد از جدایی از شریک‌ زندگیشان به افسردگی‌های شدید یا حتی اعتیاد دچار شدند.

    به نظر او ازدواج سفید مانند لیوانی است که نیمه پر ندارد و آسیب های زیادی به خصوص برای زنان در آن وجود دارد. او ادامه می‌دهد: «نه اینکه پسر‌ها آسیب نبینند، اما تربیت خانوادگی و اجتماعی ما طوری است که به دختر‌ها اعتماد به نفس کمتری داده می‌شود، بنابراین اگر این زندگی‌ را انتخاب کنند و بعد آنچه در ذهنشان ساخته‌اند از بین برود، چیزی برایشان باقی نمی‌ماند. دست‌کم در زندگی‌های متعارف، بعد از جدایی از همسرشان یا هنگام اختلاف، حمایت خانواده و اطرافیانشان را دارند، از بعضی حمایت‌های مادی و قانونی بهره‌مند می‌شوند، اما اگر در این زندگی حواسشان به خودشان نباشد، بازنده اصلی آن‌ها هستند. از نظر فیزیکی هم که خودتان می‌دانید زنان چقدر ممکن است آسیب ببینند. سقط جنین‌های مکرر دوستانم را دیده‌ام. می‌دانم یک رابطه نامطمئن و ناپایدار چطور می‌تواند از نظر روحی و جسمی زنان را تهدید کند و به آن‌ها ضربه بزند. این‌ها فقط توی فیلم‌ها نیست. این اتفاق‌ها را با چشم خودم دیده‌ام».

    • کابوس هولناک نهاد خانواده

    روان شناسان و آسیب شناسان اجتماعی هم با او موافقند و اعتقاد دارند که آجر‌های رابطه ای که با ازدواج سفید روی هم چیده می شود تا ثریا کج می رود و ممکن است با هر وزش ناملایمی فرو بریزد. اما این پدیده هر روز در حال افزایش است. نقشه ای که برای جوانان امروز به هیچوجه نقشه راه نیست و خیلی ها نام آن را کابوس هولناک نهاد خانواده گذاشته اند، به عقیده آنها این سبک از زندگی نه در قالب سنت و عرف می گنجد و نه در قوانین جا می گیرد.

    پرویز آذربایجانی، آسیب شناس اجتماعی این نوع ازدواج ها را شکلی غیرقانونی می داند که با اینکه جرم تلقی می شود، اما در حال تبدیل شدن به الگویی رایج در میان جوانان تحصیلکرده است.

    به گفته او امروزه هم‎خانگی بدون ازدواج رسمی، به امری رایج در بسیاری از کشورهای اروپایی و آمریکایی تبدیل شده است و این پدیده، راه خود را به کشورهای سنتی‎تر با باورهای قدرتمند مذهبی مانند ایران نیز باز کرده است.

    • آسیبی در لایه های اقتصاد ناتوان 

    او ازدواج های غیررسمی را یک آسیب می بیند، آسیبی که در کلان شهرهای امروز در حال رواج است و این در حالی است که ماهیت این نوع ازدواج در کشور ما برخلاف کشورهای دیگر که حق برابری حرف اول را می زند، در کشور ما این برابری ها و تعهدی که باید باشد، نیست.

    به گفته این آسیب شناس، ما فقط نامی از ازدواج سفید را برداشت کرده ایم، بدون اینکه به ماهیت اصلی آن پی ببریم و این باعث آسیب های جبران ناپذیری خواهد شد.   آذربایجانی، علت اصلی رواج این ازدواج ها را مسائل اقتصادی و عدم توانایی جوانان برای شروع زندگی مشترک می داند که باعث می شود، نسل جوان ازدواج سفید را بر ازدواج رسمی ترجیح دهند.

    آمارها می گوید: ازدواج های غیر رسمی لااقل در شهرهای بزرگ رو به گسترش است تا آنجا که بسیاری از مسئولان هم از این پدیده اجتماعی ابراز نگرانی کرده اند، برخی از این ازدواج­ ها به زندگی زیر یک سقف منتهی نمی­شود، بلکه رابطه ­آنها در خانه­ های مجردی پیگیری می شود!

  • مادرانِ عالی… دخترانِ عالی‌تر!

    مادرانِ عالی… دخترانِ عالی‌تر!

    حسود نباشید!

    خیلی ها فکر می کنند حسادت، در زنان بیشتر از مردان وجود دارد. چه این عقیده، درست باشد، چه نادرست؛ خوشبختانه حسادت را می توان در هر دو جنس، به خوبی حل کرد.
    و این کار نیز با استفاده از دو روش زیر انجام می گیرد:
    1- فکر کردن : به موضوعاتی فکر کنید که برای خودتان، اقوام یا دوستانتان، درباره حسادت، رخ داده است. آیا شما نیز مصداق این حدیث بوده اید که :« حسود زود خشمگین مى شود و دیر كینه از دلش مى رود. » به این آثار و ضررهای آن ( در خودتان و دیگران) خوب بیندیشید. امام علی (ع) می فرمایند : « حسادت نتیجه اى جز زیان وناراحتى كه دلت را سست و تنت را بیمار مى گرداند به بار نمى آورد. »
    2- مطالعه : داستان هایی درباره ی اینکه حسادت سبب بروز چه مشکلاتی شده است، بخوانید. آیا تا به حال به این موضوع، دقت کرده بودید که اولین گناه، حسادت بوده است؟ آنگاه که شیطان بر آدم حسد ورزید و به او سجده نکرد!
    خودتان را دراین باره، مدام چک کنید و به محض دیدن نشانه ای از حسادت در خود، آن را رفع کنید! چون «شیطان به سپاهیانش مى گوید: میان مردم حسد و تجاوزگرى بیاندازید چون این دو، نزد خدا برابر با شرك است. »
    مراقب نشانه های حسادت در دخترتان هم باشید! اگر می بینید دخترتان به چیزهایی که دوستانش دارند، حسودی می کند، این احساس را پیش از آنکه زندگی او را نابود کند از بین ببرید. می توانید با خواندن داستانهایی کودکانه دراین باره برای او، این کار را بکنید. البته یادتان باشد که شخصیت دخترتان را زیر سۆال نبرید!

    برای دخترتان، قصه بگویید

    قصه های خوب می‌تواند به دخترتان، دید مثبتی از زندگی بدهد.تأکید میکنیم: قصه های خوب!

    وقتی برای دخترتان داستانی را تعریف می کنید که قهرمانش فردی مثبت و دارای خصوصیت مثبتی است، دخترتان از ویژگی مطلوب و مثبت او الگوگیری میکند.
    همچنین وقتی دخترتان میبیند قهرمانش علیرغم مشکلات فراوانی که در طول قصه داشته، ولی در نهایت پیروز می شود، صبر، بردباری، امیدواری، خسته نشدن و جا نزدن در مسیر خوب، و … را به طور عملی می آموزد.
    قرآن کریم در ضمن بیان داستانهای متعدد، بارها بر این نکته تأکید کرده است که در شنیدن داستان، نشانه ها و عبرتهایی نهفته است.
    علاوه بر این، گوش دادن قصه سبب می شود کودک ، دوستان بیشتری پیدا کند. دوستانی که ویژگی های خوبی دارند و با او مهربان هستند.
    فایده مهم دیگر قصه گویی برای فرزندتان این است که او کم کم به مطالعه نیز علاقه مند میشود و وقتی بزرگتر شود از شما میخواهد که برایش کتاب داستانی بخرید تا خودش آن را بخواند. علاقه به دانستن و مطالعه، با قصه گویی های خوب شما می تواند در دخترتان، نهادینه شود.
    و نتیجه ی مهم آخر از قصه گویی، ایجاد زمان و فرصتی مناسب برای کنار هم بودن شماست. عادت به خلوت مادر و دختر همراه با خاطراتی شیرین و به یاد ماندنی! که در کودکی با قصه گویی همراه است و بعد ها که دختر نوجوانی شد، به راحتی مشکلات ناشی بلوغ یا مسائل عاطفی و احساسی اش را با شما مطرح خواهدکرد. زیرا یاد گرفته با مادرش خلوت کند و در این لحظات، همراهی شیرین او را حس کرده است.

    نق زدن کافی است

    به شوهرتان غر نزنید، به ویژه جلوی دخترتان! غر زدن نتیجه ی ذهنی مشغول و پریشان است، زیرا مسائل کوچک و جزئی را بی جهت بزرگ می کنید. آن وقت یک کاه، کوه می شود! درباره ی مسائل، درست فکر کنید. به گذشته نگاهی بیندازید و به ترس ها و نگرانی های بی موردی که داشته اید، بیندیشید. اگر مشکلی، راه حلی دارد، آن راه حل را بیابید و با تمام توان، به کار ببرید. اما اگر راهی ندارد، اجازه ندهید که ذهنی آشفته و زبانی ناله کننده، اول روح شما را نابود کند و بعد احترام و ارزشتان را در مقابل دخترتان! قرآن کریم به کسانی که به مصیبت و گرفتاری دچار می شوند، صبر و توکل را پیشنهاد می کند. و اینکه بدانیم خداوند مراقب ماست و روزی همگی از این دنیا کوچ می کنیم .

    تصمیم‌گیری را به او بیاموزید

    سرتاسر زندگی، تصمیم گرفتن است! اینکه چه موقع از خواب بیدار شویم. چه لباسی بپوشیم. چه چیزی بخوریم. کجا برویم. با چه کسی دوست شویم. چگونه حقمان را بگیریم. چگونه رابطه ای را تمام کنیم و … . بسیاری از ما با حمایت بیش از اندازه از دخترمان، به او ظلم می کنیم و آسیب می رسانیم. مادران باید درباره ی اینکه چه مقدار پول یا چه حد آزادی به دخترشان بدهند با همسر خود مشورت کرده و تصمیم بگیرند. به طور کلی، هیچ راه کلی یا ساده ای وجود ندارد.

    یکی از روش هایش این است که وقتی دخترتان به اندازه کافی بزرگ شد برای خرید یا انجام برخی امور منزل او را به بیرون بفرستید. گاهی هم او را همراه خود بیرون ببرید تا نحوه ی خرید کردن و تصمیم گیریهای مختلف شما را به چشم ببیند. انتخاب لباس، وسایل منزل، خانه، یخچال و بسیاری از چیزهای کوچک و بزرگ دیگر بر عهده ی زنهاست. اگر به دخترتان کمک کنید تا از همان سنین کودکی تصمیماتی بگیرد، احتمالاً در بزرگسالی تصمیمات بهتر و عاقلانه تری خواهد گرفت. این تصمیمات، شاید در کودکی بسیار جزئی و ساده باشند (مثلاً از بین چند مورد لباس مناسب، خودش یکی را برای مهمانی فردا شب، انتخاب کند) ولی تمرینی برای تصمیم گیریهای مهم او در آینده خواهند شد.
    شما به عنوان مادر یک دختر، باید برخی گامهای مهم را بدانید تا بتوانید در تربیت او موفقتر عمل کنید.

  • نگاه هایی که بدرقه ات می کنند

    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند

    زندگی‌هایی که آبستن ناآگاهی است، در هندسه مسموم زندگی و فقر. آدم‌هایی که حاصل ایزوله‌های فقر فرهنگیند و چه فرق می ‌کند چون تنها با یک حس مسئولیت شروع می ‌شود.
    اینجا مرکز نگهداری و توانبخشی معلولین ذهنی مریم است. فقط کافی است راهروها را طی کنی تا صداهای کشدار بلند، لبخندهای بی‌رمق و زنجیره‌ای ازبغض‌های شکسته و نگاه‌های مات و بهت‌زده رهایت نکنند. اینجا ثانیه‌ها تمام نمی ‌شود وقتی تخت‌ها سلول می ‌شود برای کودکانی که در استوانه برهنه مغزهای کوچک گرفتار شده‌اند.
    سیاهی ‌ها پیچ می ‌خورند و مدام پشت سر هم محو می ‌شوند تا به نور برسند. دو تادست، دوتا انگشت راه می ‌روند، دو تا پا، دست‌ها کفش می‌پوشند ؛ آنجا که برای درد درمانی نیست.

    • چشم های عاطفه

    چشمان عاطفه است که می‌پرسد، دو دو می‌زند، پژواک صداهای نامفهومش برسینه‌ات آوار می‌شود. در نگاهش طلب هزار سئوال بی‌جواب، ندای های های هاها بر دیوارهای نمور.عاطفه! از کدام زندگی سخن می‌گویی؟ درماندگی در برابر قانونی که عقدش را در آسمان ها بسته‌اند، اما حالا بر آسمان هم رنگ شرم زده‌اند وقتی روزگارهم برجسم نحیفت رحم نمی ‌آورد.
    در یکی از مراکز شبانه‌روزی نگهداری معلولان ذهنی در اصفهان، آنجا که صد چشم باز، صد چشم بسته توان به دوش کشیدن این همه زخم را ندارند.
    با تخت‌هایی ساده که تنها با یک تشک ابری تزئین شده. “اسباب‌بازی را می‌خورند، نمی‌فهمند” مدیر مرکز می‌گوید: همه چیز را متوجه می‌شوند درد،گرما، سرما اما قدرت تحلیل ندارند. زندگی شبه نباتی است که هیچ سنخیتی با آدم‌های معمولی ندارد.
    دنیای هیدروسفال‌ها، با سرهای بزرگ، چند برابر بدن، دلت غنج می ‌رود اگر تخیل اجازه بدهد لپ‌‌های گلی و پوست مهتابی ستاره، می ‌شود مرزی بین یک زندگی سالم. یک خط نقطه‌چین باریک، اما اینجا فقط صدای نسیان می ‌آید.
    رگ‌های آبی‌اش از زیر پوست سفیدش پیداست. ستاره، لبخند می ‌زند، خیره خیره، آرام… . شاید می‌خندد، شاید هم نه. حالا چشم هایمان قرمز و متورم است، ‌لرزش‌های شانه‌هایت را حس می ‌کنی، حتی برای چند دقیقه بین آن همه صداهایی که بند نمی ‌آید، ‌وقتی ایزوله هایی می‌بینی با دهان‌های کج و معوج. فقط نجواست،‌ صداهایی گنگ و غریب، میان زمزمه و فریاد، ملغمه‌ای از همه اینها،
    جثه‌هایی که مثل سن تقویمی نیست. نه آموزش پذیرند و نه تربیت‌پذیر. اکثراً فاقد کنترل و اراده هستند. حمیده قاسمی، مدیر مرکز می‌گوید: قادربه انجام هیچ کاری نیستند، عدم کنترل مدفوع و ادرار، غذا هم نمی ‌توانند بخورند، حتی قادر به دفع یک مگس هم نیستند.

    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    • فرشته ها یعنی مادریارها

    بالای تخت ها فرشته ها ایستاده اند، مادرانی که بچه ها را بغل می کنند به دوش می کشند .راه می برند مادریارانی که از 8 صبح تا 20کارطاقت‌فرسا و سخت را با خود یدک می کشند.
    دلشان نمی خواهد نامی از آنها برده شود .یکی از مادریارها جوان تر ازبقیه است می گوید:”چشمشان به ماست. اول که آمده بودم حتی آب نمی ‌خوردم ،اما حالا دو سه روز نبینمشان دلم برایشان تنگ می ‌شود، مثل بچه‌هایم دوستشان دارم.”
    بودجه ها ناچیز است. کفاف هزینه ها را نمی دهد؛ بچه‌هایی که باید دارو مصرف کنند، طبق استانداردها غذا بخورند، تمیز شوند، تعویض شوند اما مادریارها فرشته‌اند، برایشان مهم نیست حقوقشان ناچیز باشد.
    یکی دیگر از مادریارها می آید جلو .دوست دارد بگوید که چقدر این بچه ها برایش مهم اند :”اکثر کسانی که اینجا کار می کنند نه حقوق درست و حسابی دارند و نه تسهیلاتی .نه بن ، نه حق عائله و نه چیز دیگر اما خیلی‌ها به عشق می آیند و می مانند”.
    صفوی زن دیگری است، می گوید: بچه خودم هم اینجاست .معلول است با بچه های دیگر خدمتش را می کنم ، اما کارمان واقعا سخت است بیشترمان کمردرد داریم. خیلی‌ها دیسک کمر گرفته اند و از درد پا می نالند اما با اینکه پشتوانه ای نداریم مانده ایم . به نظر من مددیارها از جان مایه می گذارند وقتی که کتف ها و پاهایشان با هیچ مسکنی آرام نمی گیرد.

    25 مادریار ، 25 فرشته چشم دوخته اند به آسمان، احساسشان را نمی توانند توصیف کنند همان مادرانه برایشان کافی است .کلی پشت نوبتی، ایزوله‌های پشت نوبت، با یارانه‌های ناکافی،‌اینها مرثیه است برای کودکان سالخورده، برای آنها که گهواره‌های ثابت، می ‌شود تمام زندگیشان. نه انتظار معجزه‌ای دارند، نه افق آرزویی، تنها دست‌هایی است که بر قاب تخت‌ها گره زده شده؛ آنها که عطرهای کودکی بر اندامشان پیر است و انتظار قدری کمک دارند. مور موری گس بر تنت می ‌ریزد.دستهایشان به میله ها چفت شده محکم .یکی از مادریارها می گوید:”اگر دست‌هایشان را نبندیم خودشان را از تخت پرتاب می ‌کنند یا برخی هستند که پتو و ملحفه شان را می خورند مجبوریم ببندیمشان تا به خودشان آسیب نزنند.”
    تخت ها به هم چسبیده اند .پریسا و احسان، متوجه همه چیز می ‌شوند، باهوش‌تر از بقیه. صدای مریم اما منقطع است و نامفهوم، ولی محبت را خوب می ‌فهمند. انگار پشت آن همه هیاهو، عشقی است که گمشده.
    جلوتر که می ‌روی ، مدیر مرکز همچنان بدرقه‌ ات می ‌کند: 70 درصد علت این معلولیت‌ها حاصل ازدواج‌های فامیلی است، مصرف داروها در سه ماهه اول،صدمات در حین زایمان، عفونت‌ها، ناآگاهی ‌ها، فقر و …. بیشتر بچه‌ها عقب مانده ذهنی عمیق هستند و اغلب، خانواده‌های فقیر دارند.
    اینجا تنها مرکز شبانه‌روزی خصوصی تحت پوشش بهزیستی است. قبلا ‌زیر 14 سال بودند، اما حالا حدود 30 نفر بالای 14 سال پذیرش کردیم؛ همه دخترند.جسم‌های زیر 14 ساله‌ای که خود را در جان‌های 5 سالگی یا 6 سالگی جا گذاشته‌اند؛ گویی زمان از تن و جسمشان پیشی گرفته.
    آرمان، با نگاهش بدرقه‌ ات می ‌کند، برق نگاهش ملتمسانه است. دمر روی تخت افتاده، بدنش تاب تحملش را ندارد. فقط زنده است، طنین صدایش با غژغژ تخت درهم می ‌پیچد تا بگوید که هیچ لوحی،‌بودنش را اعلام نمی ‌کند تا ته راهی که آخرش معلوم نیست.
    طاهره هم آن زمان چند ماهه بود که مادرش نبود؟‌هشت یا نه ماهه؟ فرقی نمی ‌کند حالا 16 بهار را گذرانده، حالا در سکون صدا معلق مانده، در باور و تردید شاید به پنجره، به مادر شاید به … فکر می ‌کند.
    میان قاب فلزی نرده های تخت، چهره بیضی دختری زیبا دیده می ‌شود. روی شانه‌های بچه‌گانه‌اش اندوه، آشیانه کرده؛ فقط نگاهت می ‌کند، بی ‌دغدغه از فریادهای پوشالی.
    نور از پشت پنجره های شیشه‌ای، خودش را هل می ‌دهد روی صورت پرستو،چشم‌های سیاه و درشتش زیباست؛ چشم‌هایی که هیچوقت مادرش نخواست که ببیندشان. پرستو، سرراهی ماند با چشم‌های خاموش.
    میان جمجمه‌ات هزاران نقطه سیاه و سفید دو دو می ‌زند زیر لختگی ‌چهره‌ها، نفست بند می ‌آید. زیر این همه شکل‌های ساکن و مات. درست مثل مریم و مونا، دوقلوهایی که از بدو تولد به اینجا سپرده شده‌اند تا با کار درمانی بدنشان نرم بماند و بد شکل نشود.
    مرکز توانبخشی مریم با ظرفیت 150 نفر از سال 1377 کارش را شروع کرده، تابچه‌هایی مثل مرتضی سر راهی، پریسا، فاطمه و مریم را بپذیرد و با اینکه جزء مراکز درجه یک در کشور محسوب می ‌شود اما باز با مشکلات مالی دست وپنجه نرم می ‌کند.

    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    • هزینه هایی که کافی نیست

    به گفته مدیر مرکز 50 درصد هزینه‌ها از طریق مشارکت خانواده‌هاست، اما با توجه به اینکه خانواده‌ها از ضعیف‌ترین اقشار جامعه هستند، قادر به پرداخت شهریه نیستند و همین امر، این مرکز را دچار مشکل کرده است.
    به خاطر همین است که مادریاران، حقوق زیادی ندارند.اما چه فرق می ‌کند؟ تنها با حس یک مسئولیت شروع می ‌شود.

    اینجا دنیای بغض‌های فروخورده، مردمک‌های سیاه خیره و سیاهی چشم‌هاست؛چشم‌هایی که کلمه است؛ کلمه‌هایی که جمله است و خطوط لرزانی که بی ‌هیچ قانونی در هم لغزیده می ‌شود و از آنها فقط دو چشم مات باقی می ‌ماند که می ‌گوید: بدم می ‌آید از این دست‌های بی ‌معجزه‌ام…

    • ثبت 200 هزار معلول در بانک اطلاعاتی

    به گفته کارشناسان بهزیستی استان اصفهان هم اکنون در استان اصفهان 200هزار نفر معلول ذهنی در بانک اطلاعاتی بهزیستی شناسایی شده اند که نیازمند یاری رسانی خیران هستند و بهزیستی اصفهان 60 درصد از معلولان را زیر پوشش خود دارد.
    مرضیه فرشاد، تعداد معلولان مادرزادی که زنده می ‌مانند را رقم بسیار بالایی دانسته و می گوید: در نتیجه شیوع ازدواج‌های فامیلی، میزان معلولیت مادرزادی در استان‌های مرکزی مخصوصا اصفهان بسیار بالاست و این شاهدی برفاجعه‌ای بزرگ است.
    بررسی ‌ها و تحقیقات ثابت کرده که ازدواج‌های فامیلی در برابر زندگی ماشینی و صنعتی، آسیب‌پذیر بوده و خطرات ژنتیکی آنها در ایجاد فرزندان بیمار بسیار زیادتر از ازدواج‌های غیرفامیلی است.
    تحقیقات متخصصان و آگاهی مردم از خطرات ازدواج‌های فامیلی نشان می ‌دهدکه میزان این ازدواج‌ها در جهان رو به کاهش است و حتی در برخی کشورها ازنظر قانونی ممنوع است.
    اما این مساله در جامعه ما با بحران روبروست. در این رابطه دانشیار گروه ژنتیک و بیولوژی مولکولی دانشکده پزشکی اصفهان می ‌گوید: متأسفانه در طی چند سال گذشته فقط حدود 2 درصد از ازدواج‌های فامیلی کاسته شده است که اگر اقدام جدی در کاهش ازدواج‌های فامیلی انجام نشود این ازدواج‌ها بسیار افزایش خواهد یافت.
    طبق نتایج دکتر سروری حدود 5.8 درصد از ازدواج‌ها از نوع پرخطر هستند و 4 تا 5.4 درصد افراد داوطلب ازدواج، خودشان نیز نوعی بیماری ژنتیکی دارند.
    طبق آمارهای رسمی موجود، به طور متوسط روزانه بیش از هزار و سالیانه حدود 350 هزار کودک معلول درکشور متولد می ‌شوند که اکثر آنها به علت ازدواج‌های فامیلی است و به گفته بسیاری از کارشناسان ، باتوجه به اینکه مهمترین عامل معلولیت وبیماری ‌های ژنتیکی در کشور ما ازدواج‌های فامیلی است که علاوه بر مشکلات شدید جسمی- روحی، فرهنگی، اخلاقی و اقتصادی برای خود و خانواده‌هایشان، سالیانه نیز میلیاردها تومان توسط دولت،‌صرف نگهداری، درمان و آموزش آنهامی ‌شود که غالبا هم بی ‌فایده است.

  • زندگی در تونل های روزمینی

    زندگی در تونل های روزمینی

     روزهای اینجا، داغدار روزهای خوب خانه به دوشان است. خاطرات، یک آن ولشان نمی کند، زمانی که تمام قد توی خانه هایشان به زندگی خدمت می کردند و حالا در تاراج این خرابه ها عاشقی یادشان رفته است. اینجا چشم لوله خواب ها، منتهی می شود به قطر لوله های سیمانی، سقفی که برای رضا، معنای دیگری دارد. مچاله می شود توی لوله، که همه هستی اش را در آن پنهان کرده است. چند گونی خاکی و یک کاپشن رنگ و رو رفته برای روزهای سرد، کیسه پلاستیک های آویزان که هر کدام آبستن خرده ریزهایی مثل فندک و لیوان و چسب زخم اند.

    خانه رضا و رضاها اینجاست، جایی که مرگ هر روز در محضرآسمان بی ابر، تعظیم می کند و کوچه پس کوچه ها پر می شود از بوی ماندگی . پایین شهر، دنیای خاص خودش را دارد. از آن دنیاهای یکدست و ساده و گاهی با پیچیدگی های خاص خودش . کرکره های فرو افتاده، آب میوه فروشی ها و ساندویچی های کثیف که خودشان یک عالمه قصه اند میان دردهایی که آدم هایشان با آنها خو گرفته اند.

    دردها اینجا اصلا یک جور دیگری است، مثل یک صندلی تنها که مچاله اش کرده باشی، اما هنوز به قامت خود مانده باشد. مثل تپه ای که یک غول گازش گرفته. اصلا چرا راه دور می روی. نه از آن خیابان های عریض و طویل و یکدست خبری هست و نه از دلبری های درخت های تر و تازه و خانه های تازه ساخته شده. هوای حاشیه، داغ است. انگار تب دارد. انگار باید یک گونی یخ بگذاری روی تنش تا کلی ناله بخار شود و برود هوا. پایین تر ها که برروی همان جا که کارتن خواب ها به تن خرابه ها یله داده اند. گورهای خفته ای می بینی که بوی مرگ می دهند. زنان فرو بسته و به تاراج رفته. یکی شده اند با داغی زمین هایی که تنشان را مثل گِل رس داغمه زده.

    لوله های سیمانی، چسبیده به رگ خاک

    از این بالا، از کنار دروازه ورودی که نگاهشان کنی انگار به ناکجا پا گذاشته ای، کوره راهی خالی از انتها. ترسناک و مهیب که آفتاب غروبش به کبودی می زند. کلاف سردرگمی از آدم ها توی گودها، توی لوله های سیمانی، چسبیده به رگ خاک .

    حرارت هوا انگار پوستت را می کند. تا پاتوق هایی که نام خانه گرفته اند راهی نیست، اما گرما و گرد و خاک هر بار لگد می پراند توی صورتت تا پر حرفی های رضا تحمل ناپذیر باشد. کمی آنطرف تر، خماری در پوست و استخوان رضا می دود و پشت به لوله ها به آسمان خیره می شود.

    لابه لای پرحرفی هایش، فندک اتمی را به سختی روشن می کند و می گیرد زیرزرورقی که تار و پودش سیاه شده ، شعله پخش می شود و شیرابه سیاهی روی ورق جان می گیرد و رضا دودش را به جان می کشد.

    اینجا یک لوله با چند پتو و پلاستیک هایی که به آن آویزان است، پناهگاه روزهای گرم و سرد رضا و بقیه است. معصومه هم از لوله خواب های این محله است، اینجا که آمده، اسمش را گذاشته شقایق، کمی طول می کشد که بین دندان های سیاه یکی در میانش، شمایلی از زن زیبا را در 20سالگی ببینی. قبل از اینکه خرابه ها صورتش را به تاراج ببرند، معصومه بوده با یک لبخند و چشم های سیاه نافذ. نیم ساعتی طول می کشد که رگ منجمد معصومه، نوک تیز سرنگ را قبول کند، جوی نازک رگش، تمام هرویین را می بلعد و او تکیه می دهد به گرمی لوله سیمانی پیش پای اتوبان که از دور چندان پیدا نیست. می نشیند روی بساطی از خنزرپنزرهایی که چند وجب از کف لوله را پر کرده ، محتویات لوله از انواع پارچه های کهنه، بطری های خاک گرفته شروع می شود تا برسد به زباله هایی که در این اتاق نقلی بوی تعفن گرفته اند. چهل تکه ای از شندره هایی با جنس های مختلف که زمین خانهکوچک رضا و بقیه را فرش کرده است .

    دود غلیظی از سمت خانه های کهنه به هوا برخاسته، ساکنان لوله ها، خسته نگاهمان میکنند. کوچه ها اغلب ته ندارند و زن ها و بچه ها بازیگران اصلی صحنه کوچه ها هستند. بوی فقر حتی از شکافهای ریز دیوار ها و در خانه ها بیرون می ریزد، قاطی هوای خارج می شود و دماغ آدمی را پر می کند.

    ساعت 2بعدازظهر است، حرارت مواجی از تن لوله ها برمی خیزد و آفتاب بی رحمانه وصله های پلاستیکی را داغ کرده است.صاحبان خانه ها انگار غارت شده اند. معصومه می گوید: در آدم هایی نظیر ما یک چیزی هست که به همدیگه نزدیکمون می کنه و ما هر وقت اونو بشناسیم در هر کجا که باشیم بدون واهمه به هم نزدیک می شیم.

    راست می گوید؛ دارایی مشترک همه آنها مقداری لحاف و لباس های لته ای تشکچه های سوخته است که توی خانه های خاکستری با سقف های گنبدی جا گرفته.

    اصغر هم یکی از ساکنان لوله ها است. چمباتمه زده زیرسایه دیوار، مثل یک لاک پشت پیر خم و راست می شود. چرت خماری روزانه اصغر، با لغلغه هایی توام می شود»:تو نمی دونی. از هوا انگار سوزن می باره.

    به خدا صورتم داره می سوزه. کف پام آتیش گرفته.»نصف سیگار توی انحنای انگشتش بدون اینکه پُک بزند، خاکستر شده و هر بار با لرزش ُ اصغر جان می دهند و سر می خورند روی زمین.سرنگ را به زحمت پرمی کند از شیره هروئین . تقه ای می زند به قوزک پایش تا رگ مهجور، خودی نشان دهد. چندین بار بافت خشکیده مجروح می شود وکمی طول می کشد که بالاخره یک رگ سالم خاکستری پیدا کند. آهی می کشد از ته حلق و زندگی را فرو می دهد توی شریان های گندیده ؛ بعد انگار به چهارمیخش کشیده باشند، رها می شود روی زمینی که تب کرده است.

    نه اولین بارش هست و نه آخرین بار تا دوباره صبح که شد، التماس چشم هایش له له بزند به زندگی و یا بی حساب شود با لحظه های بودن. همینطور که دراز کشیده دستش را بلند می کند و می گوید: خدا به همراهت و بعد چشم هایش ثابت می شود روی آسمان زخم خورده. هوا کم کم گرگ و میش می شود و جمعیت لوله خواب ها دیگر انگشت شمار نیستند. ساکنان خانه ها برمی گردند به جای خوابشان تا فردا دوباره روزی شروع شود برای خانه های یکدست خاکستری…

  • می خوام شاه بشم

    می خوام شاه بشم

    اگــر همیــن الان اســم «عبــاس برزگــر» را گــوگل کنیــد، بــه چنیــن تیترهایــی برمی خوریــد: «ایــل آریایــی عبــاس آقــا»،» ده نکتــه آموزشــی از ماجــرای کارآفرینــی عبــاس برزگــر»،» عبــاس برزگــر؛ موفق تریــن فــرد ایرانــی در صنعــت توریســم»،» عبــاس برزگــر؛ مهمــان شــیرین زبان برنامــه مــاه عســل»،»عباس برزگــر؛ از دستفروشــی در روســتا تــا میلیــاردری هالیــوودی»، «درآمــد میلیــاردی مــرد روســتایی از هتل بی ســتاره»،» از دمپختــک گوجه فرنگــی تــا بســتن قــرارداد بــا هالیــوود» ،» هالیــوود، زندگــی چهــره موفــق صنعــت گردشــگری ایــران را فیلــم می کنــد» و«مهــدی گنجــی» کارگردان «مــن می خــوام شــاه بشــم» ایــن مــرد را ســوژه مســتندش قــرار داده و مــو بــه مــوی داســتان عجیــب او را روایــت کــرده. «مــن می خــوام شــاه بشــم» قصــه همیــن کشمکش هاســت. قصــه قدرت طلبــی عبــاس و عملــی کــردن رویایــی کــه در ســر دارد. قصــه تلــخ و شــیرین هــای زندگی ســاده روســتای ایش.اشــتباه نکنیــد قرار نیســت ازفیلــم مســتند و فیلمنامــه آن بگوییــم . فقــط بــا توجــه بــه پرونــده ایــن هفتــه ســعی داریــم شــما را قبــل از دیــدن آن مســتند بیشــتر بــا زندگــی عبــاس و تغییــرات آن آشــنا کنیــم و یکــی از کارآفرینــان خــلاق را بــه عینــه مثــال زده باشــیم.

    موقعیت شناسی خلاقانه کارآفرین

    میلیــارد دلاری ایــران کارش را از دستفروشــی و درآمــد روزانــه هــزار تومــان شــروع کــرده اســت. ٣ او تنهــا ٨٣ ســال دارد و درآمدزایــی چشــمگیرش بــا یــک اتفــاق معجزه آســ ااســتار تخــورد هاســت. «عبــاس برزگــر»، زاده و ســاکن یــک روســتای بســیار کوچــک بــه نــام «بــزم» شهرســتان بوانــات در اســتان فــارس اســت. روســتایی کــه نه چنــدان حاصلخیــز اســت و نــه جاذبــه خاصــی دارد امــا بــا موقعیت شناســی درســت ایــن جــوان روســتایی توانســته در کتــاب
    راهنمــای گردشــگری یونســکو، عنوان شــگفت انگیزترین تجربــه گردشــگری ایــران را از آن خــود کنــد. هوشــمندی او بــرای بهره بــرداری از ایــن اتفــاق، بــه ســرعت برزگــر را شــهره عــام و خــاص می کنــد و شــبکه های تلویزیونــی از سراســر جهــان کارآفریــن روســتایی ایــران را روی آنتــن خــود می برنــد. برزگــر حــالا عــاوه بــر دهکــده توریســتی اش در یــک تــور عشــایری بــا ٥١ هــزار ســیاه چــادر نیــز دارد. کارشناســان می گوینــد ایــن تــور می توانــد درآمدزایــی برزگــر را بــه انــدازه تمــام صــادرات نفــت کشــور برســاند.

    می خوام شاه بشم
    می خوام شاه بشم

    گردشگران خارجی زندگی عشایر ایران را تجربه می کنند

    او ایــن روزهــا مشــغول آمــوزش خانواده هــای عشــایری بــرای پذیرایــی نفــر از جوانــان خانواده هــای 100 از میهمانــان خارجــی اســت. می گویــد عشــایر زبــان انگلیســی آموخته انــد تــا بتواننــد بــه راحتــی بــا میهمانــان ارتبــاط برقــرار کننــد. میهمانــان بــه همــراه ایــن جوانــان راهنمــا از دامنه هــای کــوه بــالا می رونــد و همــراه بــا دختــران جــوان گیاهــان دارویــی می چیننــد. بــا چوپانــان بــه صحــرا می رونــد و در کنــار آنهــا غــذا می خورنــد. بــه ســوگواری ها و جشــن های عشــایری دعــوت می شــوند. شــبانه و در ســکوت کوهســتان بــه پیرمردهــای نــی انبــان و ســرنا نــواز گــوش می دهنــد و کنــار دارهــای زمینــی گلیــم و گبــه می نشــینند و بــر تارهــای آن گــره می زننــد. قصه هــای جــن و پــری هــای شــگفت انگیزشــان از مواجهــه بــا طبیعــت را کهنســالان ایــل و تجربه می شــنوند و باورهایشــان دربــاره تولــد یــک نــوزاد جدیــد و رسوماتشــان را یــورو بــرای هــر شــب اقامــت 700 تماشــا می کننــد. او درحــال حاضــر همــان مجموعه اش را دریافــت می کنــد.

    تــا ۵ ســال آینــده بــه انــدازه  چاه هــای نفــت کشــور درآمــد  خواهــد داشــت

    او بــا بــزرگان طایفه هــای قشــقایی و بختیــاری بــه توافــق رســیده اســت تــا میهمانــان خارجــی را در ســیاه چادرهایشــان بپذیرنــد و هــر خانــواده عشــایری در ازای پذیرایــی از میهمانان درصــدی از هزینــه اقامــت مســافران را دریافــت کنــد. حــالا شــهرت عبــاس برزگــر بــه انــدازه ای رســیده اســت کــه تمــام ظرفیــت روز 36۵ هتــل منحصــر بــه فــردش در ســال اشــغال می شــود. می گوینــد ســال آینــده به انــدازه ۵درآمــدش تــا تمــام صــادرات نفــت ایــران خواهــد رســید. یونســکو در کتــاب راهنمــای گردشــگری خــود، تــور عشــایری او را به عنــوان شــگفت انگیزترین تجربــه گردشــگری در ایــران معرفــی کــرده اســت . درحــال حاضــر هتــل برج العــرب دوبــی گرانقیمت تریــن هتــل خاورمیانــه بــه شــمار می آیــد، هزینــه
    هــزار 19 اقامــت در ایــن هتــل شــبی دلار اســت و تنهــا بــرای ورود بــه آن دلار دریافــت می شــود. ۲0 حــدود گران تریــن هتــل جهــان هتــل رویــال ژنــو اســت کــه بــرای هــر هــزار دلار دریافــت ۵3 شــب اقامــت می کنــد. در توکیــو نیــز هتلــی بــا عنــوان ســوئیت ریاســت جمهوری کــه یــک هتــل خــاص محســوب هــزار دلار قیمــت ۲۵ می شــود شــبی دارد. زهــرا اســتادی، کارشــناس گردشــگری می گویــد اگــر هزینــه اقامــت در دهکــده عبــاس برزگــر نصــف قیمــت گرانتریــن هتــل خاورمیانــه و حتــی کمتــر باشــد می توانــد معــادل کل صــادرات نفــت کشــور درآمــد داشته باشــد. بــا ایــن حســاب اگــر برزگــر بــه ازای هــزار ســیاه 1۵ هــر شــب اقامــت در هــزار دلار دریافــت 10 چــادر حــدود کنــد تنهــا در یــک روز ســال حــدود میلیــون دلار درآمــد خواهــد 1۵0 داشــت. ایــن درآمــد در یک ســال بــه میلیــارد دلار می رســد کــه ۵۴ حــدود معــادل درآمــد نفتــی ایــران اســت.

    همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد

    مســیر کســب و کار و زندگــی ایــن جــوان دســتفروش روســتایی در یــک شــب طــور معجــزه آســایی تغییــر کــرد. او می گویــد: بــا موتورســیکلتم از بارانــی به هــای روســتایمان عبــور می کــردم کــه ناگهــان بــه دو کوچــه پــس کوچه گردشــگر خارجــی و مترجمشــان رســیدم. بــاران، تاریکــی و گــم شــدن در راه شــان کــرده بــود. آنهــا را بــه خانــه خــود برگشــت حســابی خســته و کلافه دعــوت کــردم تــا شــب را در آن جــا بگذراننــد. میهمانــان آلمانــی ســرزده آمــده بودنــد و در ســفره فقیرانــه عبــاس برزگــر بــه جــز دمپختــک گوجه فرنگــی، ماســت محلــی و ترشــی لیتــه چیــز دیگــری پیــدا نمی شــد. آنهــا شــب را هــم درکنــار خانــواده برزگــر و در رختخواب هــا و ملحفه هــای دســت دوز همســرش گذراندنــد. ای بــود بی نهایــت غمگیــن و پکــر ســاله ۲0 هــا کــه پســر جــوان یکــی از میهمان بــه نظــر می رســید.مترجم در جــواب کنجــکاوی عبــاس می گویــد کــه فــردا روز تولــد اوســت و او از این کــه نتوانســته اســت بــه کشــورش برگــردد و تولــدش را در کنــار خانــواده، دوســتان و در زادگاهــش جشــن بگیــرد ناراحــت اســت. علــی و زهــرا فرزنــدان خردســال عبــاس برزگــر موضــوع را می شــنوند. میــز کوچــک چــرخ خیاطــی مــادر، چنــد بادکنــک و کیــک خانگــی تنهــا بضاعــت آنهــا برای خوشــحال کــردن میهمــان آلمانــی اســت. میهمــان جــوان از دیــدن جشــن تولــد زده می شــود و از صحنه هــا فیلمبــرداری می کنــد. خانــواده روســتایی اش هیجــان برزگــر بعدتــر می فهمنــد کــه مــادر روزنامه نــگار آن میهمــان آلمانــی جشــن تولد ای کــرده اســت. اســتقبال مخاطبان خانــواده برزگر را به ســرعت در ایــران را رســانه محبــوب می کنــد از ســازمان میــراث فرهنگــی بــه عبــاس برزگــر خبــر می دهنــد کــه میهمانــان جدیــدش در راهنــد. ایــن ســرآغاز توســعه هتــل روســتایی عباس برزگــر می شــود.

    اعتماد راز و رمز کار جوان روستایی

    عبــاس می گویــد: ســکار خاصــی انجــام نــدادم تنها گردشــگران خارجــی را ماننــد اقــوام و فامیــل خــودم در خانه پذیرایــی کــرده ام، بــا غذاهای محلــی خودمان، چــای آتشــی، ماســت و پنیــر گوســفندی. البتــه میهمانــان هم توقــع زیادی نداشــتند تنهــا می خواســتند چنــد روز زندگی روســتایی در ایــران را تجربــه کنند. عبــاس می گویــد: مــن بــا میهمانانــم صــادق هســتم و هیچ وقــت نخواســتم آنهــا را فریــب بدهــم یا چنــد برابر قیمــت واقعــی چیــزی را به آنهــا بفروشــم. صنایع ام بــرای مشــتریان ایرانــی و خارجی یک قیمــت دارد. مــن از ناآگاهی آنها نســبت بــه بازار ایــران و دســتی و تمــام ســوغات روســتایی کــه در فروشــگاهم گذاشــته ام. تمــام غذاهــا از باکیفیت تریــن و مرغوب تریــن مــواد اولیــه محلــی و روســتایی تهیــه می شــوند. میهمانانــش در دفتر یــادگاری قیمت هایــش سوءاســتفاده نکــرده هتلــش نوشــته اند «احســاس می کننــد در کنــار خانــواده خــود زندگــی می کننــد.» و ایــن راز و رمــز موفقیــت عبــاس اســت « اعتمــاد » .

    این هفته | inhaftemag.com