حسین سلاح ورزی:
محدود بودن ابزارهای تامین مالی کلان مقیاس، ضعف نقد شوندگی دارایی ها در پروژه های بزرگ حوزه ساخت و ساز، آشفتگی قیمتها و نبود یک مرجع شفاف برای هدایت بازار صنعت ساختمان و بازار املاک و مستغلات، بخشی از بار و وزنه ای است که در کنار شرایط رکود تورمی حاکم بر اقتصاد کشور، رکود در صنعت ساختمان را تعمیق کرده و در عین حال، موجب بروز آشفتگی های گاه به گاه و بروز سونامی های تورمی در بازار املاک و مستغلات، بویژه املاک مسکونی شهرهای بزرگ می شود و از این طرق کشور را گرفتار مشکلات اقتصادی و اجتماعی فراوان می سازد.
تاسیس بورس تخصصی املاک و مستغلات و امتیازات، مسیری است که می تواند ضمن پایین آوردن هزینه تجهیز پول در پروژه های ساخت و ساز و توسعه زیرساختی، با افزایش نقد شوندگی دارایی های این حوزه، به پویایی اقتصاد کشور و بازگشت یک تعادل پایدار به بازار املاک و مستغلات کمک شایان توجهی نماید. همچنین به طور اصولی، هر شکلی از توسعه ابزارهای «مبادله مالکیت» که در نهایت منجر به توسعه و ارتقای کارایی نهادهای بازار و مالکیت در نظام اقتصادی می شود؛ اقدام مبارکی است؛ که در صورت طراحی و اجرای درست می تواند به اقتصاد تحت فشار ایران برای بازگشت به یک وضعیت پایدار و مولد کمک کند.
اما به طور مشخص در مورد بازار املاک، مستغلات و امتیازهای وابسته و همچنین صنعت ساختمان بعنوان بازاری بسیار نزدیک و همبسته به این بازار، باید این نکته کلیدی را در نظر داشت؛ که حکمرانی بد و خطاهای مدیریتی و سیاستگذاری، عواملی بنیادی در شکل گیری آشفتگی و عدم تعادل در این بازارها هستند؛ که نه فقط با ابزارهای نوین مالی اصلاح شدنی نیستند؛ بلکه تلفیق چابکی انعطاف پذیری ابزارهای مالی نوین با خطاهای حکمرانی در این بازار و عدم تعادل های ناشی از آن، می تواند مخاطراتی که آشفتگی های این بازار متوجه اقتصاد کشور می کند را صد چندان کند.
چنانکه فاجعه مالی سالهای 2008-2007در ایالات متحده که همچون سیلی ویرانگر تمام عرصه اقتصاد جهانی را درنوردید؛ تا حد زیادی ناشی از تنظیم گری ضعیف ابزارهای مالی مورد استفاده در بازار املاک و مستغلات این کشور بود.
در واقع برای بهره مندی اقتصاد ایران از مزایا و ظرفیتهای بورس املاک و مستغلات، ضروری است طرح ملی شناسایی تعیین تکلیف مالکیت اراضی کشور سریعتر و منسجم تر از گذشته دنبال شود؛ شفافیت در مورد اطلاعات املاک و مستغلات، طرح های توسعه زیرساختی، طرح های هادی شهر ها و به طور کلی همه اطلاعاتی که بر ارزش گذاری املاک موثرند به سطح قابل قبولی ارتقا یابد.
قوانین مربوط به مالکیت و تصرف املاک و مستغلات، تنقیح و یکپارچه سازی شود تا از ابزارهایی همچون وکالت و … نتوان به سادگی برای دور زدن نقل و انتقال شفاف این دارایی ها استفاده کرد، نظام ثبت اسناد مالکیت این بازار با مقتضیات روز و تحولات فناوری جهانی همگام گردد و در نهایت، استانداردهای مناسب حاکمیت شرکتی برای صندوق ها و شرکتهای فعال در بورس املاک، جهت کنترل اطمینان بخش نحوه استفاده از منابع مالی خرد تجهیز شده، تدوین گردد. با رعایت این اصول و البته به شرط بهبود روند سیستماتیک سیاستگذاری های آمایش سرزمینی، توسعه زیرساختی و مدیریت شهری در دولت و شهرداری ها و سایر نهادهای ذی مدخل، می توان امیدوار بود؛ بورس املاک و مستغلات ابزاری کارآمد برای هدایت این بازار زمین و مسکن به سوی یک تعادل پایدار و مولد شود.
ندا سانیج: لایحه حمایت از زنان در طول یک دهه گذشته بارها دست به دست شده و از دفتر رییس قوه قضاییه به هیات دولت رفته و بازگشته است. حالا به دنبال یک قتل “ناموسی” که جامعه ایرانیان را متاثر کرد، حسن روحانی دستور داده این لایحه از انبار بیرون بیاید و زودتر تصویب شود.
عنوان لایحه “تامین امنیت زنان در برابر خشونت” که زیاد شباهتی به طرح اولیه ندارد، اکنون به “صیانت، کرامت و تامین امنیت بانوان در برابر خشونت” تغییر کرده و نام “زنان” حذف شده است.
میخواهیم ببینیم این لایحه در طول زمان چه تغییراتی کرده و آیا اگر زودتر تصویب میشد میتوانست مانع قتل رومینا اشرفی، نوجوان 14 ساله در تالش، یا کشته شدن ریحانه عامری به دست پدرش شود.
لایحه به فکر چه کسی رسید؟
معاونت امور زنان و خانواده سال 1390 در دولت محمود احمدینژاد به دلیل خلاء قانونی و آمار زیاد خشونت علیه زنان به این نتیجه رسید که به قانونی منسجم برای حمایت از زنان نیاز است. متنهای مختلفی تهیه شد. سال 1392 لایحه دیگری زیر نظر شهیندخت مولاوردی، معاون وقت حسن روحانی تهیه شد؛ اما چون ماهیت قضایی داشت و در آن مجازات تعیین شده بود، کمیسیون لوایح دولت آن را به قوه قضاییه فرستاد.
چقدر کم و زیاد شد؟
متن اول پیشنهاد دولت 92 ماده بود. نسخهای 82 مادهای هم از آن موجود است. در جلسات مشترک قوه قضاییه به ریاست صادق لاریجانی و دولت آنقدر از آن حذف شد که به 50 ماده رسید. اما با تغییر رییس قوه قضاییه دوباره کمیتهای تشکیل شد و مادهها به 77 رسید. به گفته طراحان لایحه، با تصویب قانون مجازات اسلامی در سال 1392 بعضی از موارد حذف شد چون قبلا در این قانون به آن پرداخته شده بود.
مخالفان چه میگفتند؟
بیشتر انتقادها به این لایحه این بود که “بنیان خانواده” را بر هم میزند. به گفته مخالفان، متن لایحه که در دولت اول حسن روحانی تنظیم شده بود، از غرب الگو گرفته و برای مردانی که علیه زنان خشونت میکنند، “جرمانگاریهای افراطی” داشت. منظور از جرمانگاری افراطی این بود که کتک زدن زنان، ختنه دختران و موارد مشابه مجازات شش ماه تا چند سال زندان داشت.
پاسخ موافقان چه بود؟
معاون وقت رییس جمهوری در دولت یازدهم اعتقاد داشت که مبارزه با خشونت علیه زنان یک مسئولیت همگانی است و “چاردیواری اختیاری نیست” که با زنان هر کاری بخواهند، انجام بدهند. یکی از وکلای موافق لایحه پرسیده بود: “کدام زن با اولین توهین به دادگاه می رود؟” به اعتقاد او قاضی همه شرایط را در نظر میگیرد و حکم میدهد.
چه موارد مهمی از متن اولیه حذف شده است؟
خشونت خانگی : این عبارت که یکی از دلایل اصلی تدوین لایحه بوده جایش را به عبارات کلی مانند تاکید بر بنیان خانواده داده است
ختنه زنان: از موارد خشونت علیه زنان محسوب میشد و برایش مجازات شش ماه تا دو سال زندان درنظر گرفته شده بود
جرایم ناموسی: خشونت علیه زنان توسط اعضای خانواده یا طایفه و انتشار شایعه درباره قربانی و … به کلی حذف شده است
سوء استفاده ولی و سرپرست: اگر مردی به دلیل موقعیت برتر خانوادگی آزادی زنان یا سلامت روانی آنان را سلب میکرد، میتوانست به شش ماه تا دو سال زندان محکوم شود
آیا این لایحه مانع خشونت علیه زنان خواهد شد؟
این لایحه برای حمایت همه جانبه و بلندمدت از زنان در مقابل خشونت تضمین کافی نمیدهد. البته یکی از نکات مثبت آن است که متهم را در صورتی که برای زن و فرزندانش خطرناک باشد از نزدیک شدن به محل زندگی زن منع می کند. یا همسر را موظف میکند که برای زن خانه جدا تهیه کند. اما مدت فاصله حداکثر سه ماه است.
آیا لایحه میتوانست مانع قتل “ناموسی” رومینا اشرفی، ریحانه عامری و زنان دیگر شود؟
به گفته یک وکیل مدافع حقوق زنان ( قتل ناموسی جوازی است که قانوگذار به پدر داده است. پدری که ناموس برای او مهمتر از جان فرزند است.) بر اساس قانون مجازات اسلامی در صورتی که قاضی صلاح بداند ممکن است پدر قاتل را به سه تا 10 سال زندان محکوم کند. لایحه تامین امنیت زنان دو سال دیگر بر حداقل مجازات اضافه کرده و آن را پنج تا 10 سال زندان تعیین کرده است. اما در نهایت قاضی میتواند تصمیم بگیرد که اصلا پدر را مجازات نکند.
اگر رومینا به پلیس پناه میبرد، لایحه تصویب شده او را نجات میداد؟
بر اساس این لایحه نیروی انتظامی موظف است در مدت سه ماه در کلانتریها “واحد تامین امنیت بانوان” تشکیل بدهد. حتی اگر این واحد در روستای رومینا اشرفی در کلانتری تالش تشکیل شده بود، و نیروهای پلیس آموزش کافی دیده بودند، بر اساس ماده 66 این لایحه، رومینا میتوانست از پدرش شکایت کند. اما “پرونده ابتدا برای صلح و سازش به شورای حل اختلاف محل فرستاده میشد و در صورت عدم سازش، یک ماه بعد به دادگاه میرفت.” و تا آن موقع احتمالا اتفاقی که نباید، افتاده بود.
قانون گذاران در متن فعلی هم که قرار است از زنان در برابر خشونت حمایت کند، تاکیدشان بر “حفظ بنیان خانواده” و حل و فصل اختلافات خانوادگی خارج از دادگاه است. البته اگر مرد اراده این کار را داشته باشد.
محمد امامی : فرار از خانه، شاید با یک تصمیم اشتباه یا یک لج بازی ساده شروع می شود؛ اما یک دنیا پشیمانی و حسرت را در دل دخترهای نوجوان و جوانی می گذارد که فرار را بر قرار ترجیح می دهند و به امید دست یافتن به نداشته های شان، به همه ی داشته های شان پشت پا زده و قید خانه و خانواده را می زنند تا شب ها را زیر آسمان شهر به صبح برسانند، فارغ از آن که در هر کوچه و خیابان شهر، خطری آن ها را تهدید می کند. از نگاه کارشناسان، پدیده ی فرار دختران از خانه، نه تنها خود یک آسیب است، بلکه موجب بروز آسیب ها و چالش های دیگری نیز در جامعه می شود.
دختران و پسران برای فرار از خانه دلایلی لازم دارند. پسران تا پانزده سالگی، اگر بدون اطلاع و هماهنگی والدین از خانه خارج شوند، فراری اند و بعد از این سن، دیگر پسر فراری نیستند. در مورد دختران مسئله متفاوت است و هر زمان که دختری بدون اطلاع والدینش، برای مدت طولانی از منزل خارج شود، دخترفراری است. دلایل فرار دختران، با توجه به تحقیق ها و شواهد، عبارت اند از: زندگی با نامادری یا ناپدری، مشکل های رفتاری در خانواده های تک والد، بروز مسائل عاطفی و وابستگی های فکری به جنس مخالف و فریب خوردن از ناحیه ی آن ها با وعده ی ازدواج و گریز از خانه برای رسیدن به اهداف گفته شده و تنبیه های بدنی یا تهدیدهایی که انجام می شود.
آن چه در بین دختران فراری مشهود است، این است که بیش تر در خانواده های پرجمعیت، والدین دچار اعتیاد و خانواده هایی که سرنوشت آن ها به طلاق منتهی شده است، زندگی کرده اند. به طور قطعی نمی توان گفت دختران فراری، از خانواده های کم درآمد یا فقیر هستند. کم رنگ بودن ارزش های اخلاقی در خانواده، ضعف پدر و مادر در انتقال مهارت های زندگی، آموزش های مدیریت رفتاری و عدم توجه به نیازهای روحی و عاطفی دختران در دوران بلوغ و قبل از آن، باعث می شود ِ دختران فراری از خانواده های با وضعیت مالی مناسب هم باشند. در خانواده هایی که نظارت بر رفتار نوجوانان پایین و قواعد و انتظارها سخت یا نامشخص است، فرار دختران بیش تر است. ضعف آموزش مهارت های زندگی و مدیریت کنترل رفتار در ِ آموزش و پروش، در کنار بی مسئولیتی والدین در برابر فرزندان، یکی دیگراز دلایل فرهنگی و اجتماعی فرار دختران است که باید سیاست گذاری هایی انجام شود. در واقع، نقش مدارس با توجه به این که این افراد پاره ای از وقت خود را در آن جا به دور از خانواده می گذرانند، می تواند در کاهش تصمیم به فرار دختران اثرگذار باشد.
خلاصه کلام اینکه به نظر می رسد، ایجاد محیط امن و سالم از لحاظ عاطفي و جسماني، گوش دادن به صحبتهاي فرزندان، فراهم آوردن فرصتهاي مناسب براي فرزندان جهت یادگیري، تصمیم گیري هاي مثبت و سازنده، حمایت فرزندان در زمان احساس تنهایي، پرهیز از انتقاد بیش از حد و تمسخر و تنبیه، تشویق فرزند در کسب موفقیت و صداقت در گفت وگو با فرزند از راهکارهاي پیش روي خانواده ها براي جلوگیري از فرار دختران است.
داشتن یک هدف مشخص در زندگي و پایبندي به سنتها و ارزشهاي دیني و اجتماعي مي تواند در بالا بردن درک و فهم نوجوانان در تحمل و یا تغییر شرایط نامطلوب به شیوه درست راهگشا باشد، بطوري که آنان دیگر فرار را به عنوان بهترین و ساده ترین راه انتخاب نکرده و پیش از هر تصمیمي عواقب شوم این اقدام را در نظر بگیرند.
هرچند طی سال های اخیر برای پیشگیری اولیه و ثانویه از این آسیب اجتماعی، مراکز مداخله در بحران های اجتماعی زیر نظر سازمان بهزیستی در شهرهای بزرگ ایجاد شده است، که به امر ساماندهی دختران فراری می پردازند اما تاکنون در رابطه با عملکرد این مراکز، پژوهشی علمی صورت نگرفته است. بنابراین مسئولان امر باید پدیده خانه گریزی دختران را یک آسیب جدی قلمداد کرده و در جهت کاهش آن اقدامات اساسی انجام دهند.
دریا قدرتی پور : زندگي دريک سلول، با چندين زن که سنشان از 13 سال، به پنجاه و چند سالگي مي رسد.
خانه ای که نه نامش را کسي مي داند و نه شناسنامه دارد. حتي عابرانی که ساليان سال است از اين کوچه مي گذرند هم نمي دانند که حدود 40 -50 زن اينجا در پشت درهای قفل اتاق های سفيد محصور شده اند.
اينجا براي ناديا ، مريم، نرگس، سهيلا و خيلي هاي ديگر مثل زندان است. چشم ها از پشت کرکره سبز و قديمي نگاهت مي کنند و اتاق انگار دل مي زند.
بعد از ورودت به مرکز، همه درها پشت سرت قفل مي شود تا وارد سلول بزرگي شوي که زن ها را در خود مهار کرده است .
تمام اتاق انگار پر مي شود از سکوت ناگهاني زناني که خيلي وقت است فراموش شده اند. آدم هايي که از خط قرمزها عبور کرده اند تا پشت پلک زندگي پنهان شوند.
خيلي هايشان از وقتي که از خانه گريخته اند، زندگيشان تاريک شده. دختران جواني که حالا بيش از سن سجلي شان تجربه دارند.
اولين قرباني، با حرکت سريع دست مددکار به داخل هدايت مي شود، مونا، بچه پايين شهر. سنش را که مي گويد. تمام تنت خالي مي شود از هر خيالي در رابطه با سن و سال يک دختر 13 ساله که تنها يک دهه از زندگيش را گذرانده، ولي به اندازه يک زن 30 ساله تجربه دارد.
خيلي بي قيد از چوب حراجي حرف مي زند که چند سال زندگيش را به تاراج برده؛ 11 ساله بوده که اولين طعم تجاوز را چشيده و بعد از آن در آغوش خيابان جا گرفته است.
بدون اينکه سکوت کند، مثل يک راديو که روشنش کرده باشي شروع مي کند. نه خلاصه و نه مختصر، بلکه با جزييات. از سه تجربه سقط جنينش مي گويد و خاطره نوزاداني که هر کدامشان مثل وصله تلخي به زندگيش چسبيده اند.
چرا خيابان را انتخاب کردی؟
کتکم مي زدند. عموها از کوچيک تره تا بزرگه . فقط کافي بود توي کوچه منو ببينن، به باد کتک مي گرفتنم. خسته شده بودم. دل به دريا زدم، رفتم سي و سه پل. اونجا با يه پسر مکانيک آشنا شدم. خوشگل بود. شلوار شيش جيب پوشيده بود. عاشقش شدم. ميگن عشق در يک نگاه. (مي خندد، ولي خنده اش را از نگاه مددکار مي دزدد)
خب بعدش چي شد؟
هيچي . گفت باهات ازدواج مي کنم. رفتيم تو کارگاهشون. سياه و کثيف بود. اولين بار بود که مشروب مي خوردم، بهم گفت بخور، تلخ بود با آب ميوه مخلوطش کرد و گفت بخور.
بعدش انگار بيهوش شده بودم، بيدار که شدم انگار همه جا خون پاشيده باشن، بدبخت شدم، هر روز طعم خون رو تو دهنم حس مي کردم. آزارم مي داد، هر بار با مخالفت من دهنمو با مشت و لگد خرد مي کرد».
از همان موقع بوده که زخم آسيب نگذاشته او به خانه برگردد:« شدم بچه خيابون. اگه برمي گشتم عموها مي کشتنم. اونجام مي موندم پسر مکانيکه ترتيبم رو مي داد، ترسيدم. حدود چهار ماهي شد اونجا بودم. فرقي نمي کرد هر بار دوستاش مهمونش بودن. خسته شدم، يه بار تونستم فرار کنم، آش و لاش بودم و گرسنه؛ اولين سقط جنينم همون سال بود. دردش هنوز تو جونمه ، بعدش دستگيرشدم و منو برگردوندن پيش مامانم. اما عموها اين بار زندانيم کردن. صبحونه و ناهار و شامم شده بود کتک. بازم فرار کردم. دومين سقط جنينم شايد دو سال بعدش بود و سومي هم همين چند وقت پيش».
همينطور که حرف مي زند، غربتِ جای خالی چند دندان، توي دهانش، خودش را نشان مي دهد. حتي تخيلت هم اجازه نمی دهد که از او يک دختر ساده در ذهنت بسازی. همخوابگی با آدم های پولدار تا بودن در توالت های کثيف و بدبو و هم آغوشي در خيابان از يک دختر 15 ساله ، زنی چندين ساله ساخته که بدون شرمساری از کاری که کرده دوست دارد باز هم به خيابان پناه ببرد.
با هر کلمه ای که از دهانش بيرون می غلتد، انگار اتاق تنگ تر می شود، احساس خفگي داری از ترسي که ديگر براي امثال او وجود ندارد . مددکار با حرکت چشم به دختر نشان مي دهد که کافي است و او را با همان اشاره نامرئی به بيرون هدايت می کند، انگار نمی خواهد بيشتر از اين ابرهای سياه آسيب های اجتماعی کنار بروند.
نفر بعدی نرگس است. با قدم هاي سنگين و کشيده وارد مي شود، توي سفيدي چادر، لرزه های محسوسی است از دختر 16 ساله ای که يکسال پيش از خانه فرار کرده است .
يک جفت چشم تيله ای ميشی به تو خيره مي شود، از وقتي که از ترس دست درازی ناپدری در آغوش خيابان پناه گرفته تا حالا که پشت اين ديوارهای سفيد منزل گرفته، يک بار مجبور به سقط جنين شده. حاصل يک عشق ساده کودکانه، بچه ای بوده که هنوز به سلول های ذهنش وصله شده و نمی گذارد يادش برود که عشق مادري يعني چه.
کم حرف مي زند و کلمات به سختی از دهانش بيرون مي پرد:« روي يک تشک کثيف و چرک بچه ام سقط شد. سخت بود. داشتم مي مُردم. اولين باري بود که يک جنين مي ديدم. قشنگ بود و عين يک گلوله سفيد و سرخ به من نگاه مي کرد، همانجا بود که عاشقش شدم». اشک ميهمان سکوت سيال اتاق مي شود. به شکم برآمده ديوار خيره مي شود؛ بغضش را فرو می خورد و ادامه مي دهد: از همه شان بدم مي آيد. از کسانی که بچه ام را کشتن».
آنهایی که در آغوش خیابان جا گرفته اند
مددکار با اکراه مي گويد: خب حالا اشک تمساح نريز. شما رو چه به محبت و عشق؛«تُف»؛کلمه آخري را غليظ تر ادا می کند و دخترک را به سکوتی سنگين وامی دارد.
پای خاطرات که وسط می آيد، هق هق کوتاهی تمام سکوت اتاق را می بلعد. با بُغض ادامه مي دهد: اينجا هيچ چيز نيست. از صبح تا شب بيکاريم. تا يکسال پيش درس مي خوندم. اينجا هيچ کاری نداريم. حوصله همه سر رفته.
مددکار وسط حرفش می پرد ؛ کی گفته اينجا هيچ کاری نداری؟ ما اينجا قالی بافی داريم. دل به کار نمي دين.
زندگي در آسايشگاه زنان ويژه، کُند مي گذرد. بين شکاف خانه تا خيابان، تجربه اين زنان چند برابر شده است .
براي ثريا، اما شيرينی اولين مبلغی که گرفته باعث شده که تن به خيلی چيزها بدهد. با اولين مبلغي که به دستش رسيده، مانتو خريده و بعد تبديل شده به زنی که يادگرفته برای هم خوابگی هايش مي تواند پول بيشتري بگيرد. بعد از آن با قارچ و شيشه و گُل آشنا شده و زندگيش حل شده درلغزش هاي جورواجور.
مينا اما تلخ و گزنده نگاهت می کند. طعم خيابان برای او زهری است که هر بار نوشيده . نگاهش را تکيه می دهد به نقطه ای مبهم. سلام نصفه و نيمه ای از زبانش سُر می خورد و با کمی شرم صحبت می کند و مثل بقيه جزييات را نمی گويد. واضح است که برخلاف بقيه از اين کار چندان راضی نيست.
تيک تيک ساعت روی ديوار سکوت را می شکند. چشم های پشت شيشه يک آن رهايت نمی کنند؛ وقتي مددکار متوجه می شود، فقط کافی است يک تشر بيايد تا چشم ها پراکنده شوند.
زهرا نفر بعدي است، از زوروَرم تجربه انواع مواد مخدر چشم هاي قهوه ای زن 46 ساله ريزتر شده و پُف کرده است. خط خطي هاي چهره اش ردپای ساليان بيشتر از سنش را نشان می دهد .سنش به 60 ساله ها تنه می زند. براي او با سه بچه قد و نيم قد، تحمل اينجا سخت است. هر کدام از بچه ها به خاله و عمه و مادربزرگ سپرده شده اند و سرنوشت هيچکدامشان برای زهرا مشخص نيست.
وقتی اعتياد شوهرش، دامن او را گرفته به زندگی بچه هايش هم آتش زده و بعد از مرگ شوهرش به جاي زن خانه ، زن خيابان شده است. با صورت سنگی به تو زل می زند و از روزهايی می گويد که به خاطر سير کردن شکم بچه هايش تنش را مي فروخته و خشونت های متنوعی را در اين مسير تجربه کرده است. چشم های مددکار زن را به سکوت وادار می کند. نمی خواهد پوست تابوها بيشتر از اين کنده شود، تابوهايی که از تعداد اين زنان حرف نمی زنند و زخم های کهنه ای هستند که نه رسمی و نه تاييد شده اند، اما حقايق از آماری مي گويد که به طور ميانگين سن روسپی گری در ايران را کاهش داده و از سن 20 تا 30 سالگي به زير 18 سالگي رسيده است . زنانی که جوان شده اند و گاه کودک هم شده اند. دخترانی که تصوير زندگيشان زير بار آسيب ها خط می خورد و پايان جنگيدنشان می شود سلول محصوری که قرار است، آنها را به زندگی برگرداند. زناني که گويی در جبرهندسه زندگي ته نشين شده اند …
اینکه مردی زنی را بکشد که اتفاقا با اونسبت نسبی یا سببی دارد قبل از هر قضاوتی یک گمانه را در اذهان دور و نزدیک، آشنا و غریبه یا حتی دوست و دشمن متبادر می سازد؛ «قتل ناموسی» یا به قول «کامبیزنوروزی» حقوقدان، «قتل های شرافتی.» پدیده ای شوم که بیش از هر کاستی ناشی از فقر فرهنگی و کم خردی ناشی از مردسالاری یا به قول دکتر «احمد پدرام» نر سالاری است. در واقع این طور می شود گفت که قتلهای ناموسی یا شرافتی که بهارمان را زمستان کرد ، حکایت از وجود لایه های بسیار تیره و تاریک در حیات اجتماعی ایران دارد که افزون بر دردناک و هراسناک بودن مضاعف این قتل ها (قتل یک عضو خانواده به دست عضوی دیگرکه غالبا عناصر اناث توسط عناصر ذکور آن هم با میلگرد و تبر و داس و تفنگ به قتل می رسد) پیامدهای آنها مثل فروپاشی خانواده ها، داغهایی را برای خانواده و جامعه ابدی میسازند و در این قبیل خانواده ها که بستر چنین جرایمی هستند مرد ناچار است برای اعاده حیثیت از دست رفته یا لکه دار شده خانواده ( از سوی یکی از زنان خانواده) او را بکشد. در این بین – واژه نامبارک «غیرت» روی والد شوم خود که کلمه تعصب است می آید تا هر
فعلی با هر اسلحه ای را بدیهی سازد – تراژدی شوم و تلخی که «محمد آقا زاده» منتقد و مدرس سینما در ماهنامه دنیای تصویر و در نقد محتوایی فیلم سینمایی قیصر به آن تاخت؛ …«این چه فعلی است که باید تجاوزی انجام شود، قتل یا قتل هایی صورت بگیرد تا مرد یا مردانی غیرتمند جلوه کنند.»… به قول مصطفی داننده روزنامه نگار و فعال اجتماعی …« غیرت مساوی با خشونت نیست. لطفا جهل را غیرت تعریف نکنیم. همسری که سر زنش را کنار رودخانه میبرد، پدری که با داس دخترش را به قتل میرساند و یا پدری که به خاطر دیر آمدن دخترش او را به کام مرگ میکشاند را غیرتمند ننامیم. نگوییم مرد است و غیرتاش! به خدا که نام این رفتار غیرت نیست.
اشتباه فهمیده ایم. اشتباه به ما منتقل کرده اند. برخی مردها به خاطر غیرت آبروی دیگر مردها را هم میبرند. دستهایی که به خون آلوده میشوند، دستهای یک مردغیرتی نیست. دستهای مرد غیرتمند برای در آغوش کشیدن دختر و همسرش و در حمایت از آنها باز میشود…. » این در حالی است که به دلایلی نمی دانیم در سال جاری ماجرای چند قتل ناموسی در رسانه ها بولد شد. گزارش هایی که به سرعت برق و باد در فضاهای مجازی «ترند» شد تا طرح ها و لوایح حمایتی از زنان را در ایران که یکی از حلقه های مفقوده قوانین است دوباره از زیرین ترین گزینه های زیرمیز به روی میز بیاورد ولی گویا اگر قتلی رخ ندهد و داسی به آسمان نرود کسی آن را دنبال نمی کند ، هر چند رئیس تحول خواه دستگاه قضا گفته بود « در فقره پرونده رومینا اشرفی باید عبرت آموز عمل شود.
سلبریتی های آفلاین با خون فالوور دارند
در این حین البته نباید از دوز بالای عنصر درام در این قبیل گزارش ها غافل شد، همان عنصری که در فضای رسانه های رسمی و غیر رسمی یا خودی و غیرخودی این سوژه ها را بسیار بیشتر از بقیه سوژه ها داغ می کند و شاید همین التهاب است که منطق را قربانی فشار افکار عمومی می کند و بعد از چند روز سوژه داغ دیگری خون «رومیناها، فاطمه ها و ریحانه ها » را می شوید و می برد. اینجاست که داغ ها بر دل ها می ماند و خون ها بر داس ها می خشکد و حمایت های قانونی به همان گزینه های زیرمیز برمی گردد. فقط آنچه می ماند اظهارنظرهای بی منطق و احساسی است که پیج ها و صفحات حاوی اخبار قتل های ناموسی را ترند می کند تا دخترکان و زنان به قتل رسیده بعد از مرگ دردناک شان در شبکه های اجتماعی سلبرتی شوند ، سلبریتی های آفلاینی که با خون خود فالوور جذب می کنند.
سینمای ایران و قتل های ناموسی در سینمای بعد از انقلاب
اما نکته جالب در این میان هشدارها و واکنش هایی است که سینمای ایران به این موارد نشان می دهد. یکبار با فیلمی مثل «عروس آتش» خسرو سینایی و یکبار با سینمایی «بمانی» ساخته داریوش مهرجویی. جالب اینجاست 10سال بعد از ساخت سینمایی جنجالی سینایی که اکران آن در برخی شهرهای خوزستان ممنوع شد آمارهای منتشره از خبرگزاری ایسنا خبر از قتل ناموسی 375 الی 450 زن می دادند، آماری که اعلام می کرد این عدد 20 درصد از مرگ زنان را در شهر اهواز تشکیل می دهد و تازه در شهرهای استانی مثل کردستان این آمارها را حتی نمی توان رصد کرد!
به عنوان مثال اردیبهشت سال 1393 هادی مصطفایی، معاون وقت مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی گفته بود که حدود 19درصد قتل ها در کشور با انگیزه ناموسی صورت میگیرد. به گفته این مقام پلیس حدود 62 درصد «مقتولان زن به دست بستگانشان» به قتل رسیده اند، که البته آمار شفاف و روشنی از توزیع جغرافیایی آن در دست نیست!
کار سینما با این قبیل جنایت ها تمام نشد چرا که در مرور ژانر اجتماعی سینمای ایران آثاری شاخص هست که اتفاقا هربار در زمان اکران بحث برانگیز شده اند و بعضا کارشان به درگیری های سیاسی بین سیاسیون هم کشیده شده است که معروف ترین آنها «خانه پدری» کیانوش عیاری بود. البته آثاری مثل «گیس بریده» جمشید حیدری یا «مغزهای کوچک زنگ
زده» هومن سیدی و «آخرین بار کی سحر را دیدی؟» ساخته فرزاد موئتمن هم فیلمهای مطرحی در این حوزه هستند.
این در حالی است که نسبت دادن «قتلهای ناموسی» علیرغم استمرارش در ساختار اجتماعی ایران، روی پرده سینما، بدون شناخت اجتماعی و در نظر گرفتن فرهنگ عامه و تاریخ، ارتجاعی به نظر میرسد و دایره این ارتجاع با نوعی بررسی ژورنالیستی سطحی توأم است. جواد طوسی، منتقد سینما و قاضی پیشین دادگاه های خانواده در این باره معتقد است که «اگر با نگاه واقع بینانه مرور اجمالی بر سینما داشته باشیم که فیلمها از ارزشهای مضمونی، ساختاری و اجرایی برخوردار باشند، تعداد فیلمها اندک است. البته این مسئله به بضاعت سینمای ما بازمی گردد که در یک شکل درست و بنیادین بخش خصوصی تعریف نشده تا از کارآمدی برخوردار باشد و در نگاه کلان حرفه ای سراغ مضامینی برود که بخشی مبتنی بر رئالیسم صرف اجتماعی، گونه شناسی و همچنین نگاه فرمالیسیتی باشد.» او در دفاع از اثر برجسته عیاری می گوید : «خالق اثر نگاه دغدغه مند دارد و رفتار ایجابی در این سالها مورد برخورد نامنعطف سلبی قرارگرفته است. خانه پدری جدا از قسمتی که خشونت فیزیکی عریان نمایان شده نگاه کاملا آسیب شناسانه اجتماعی تاریخی دارد.» با پذیرش این موارد لازم به ذکر است که تعداد فیلم ها در سیر تاریخی استثناست و نمی تواند در چرخه تولید قراربگیرد. در واقع مسئله متوجه سیاستگذاران و مدیران فرهنگی است؛ چرا که تداوم آزمون و خطا سعه صدر و آشتی پذیری سالم میان مدیر فرهنگی و فرهنگساز صورت نگرفته است. سینمای ما مبتنی بر سیاستگذاری دولتی است لذا باید مطالبه به حق داشته باشیم که فیلم سازانی که نگاه فرهنگی دارند جدی گرفته شوند.
پرده آخر یا تیتراژ پایانی
با وجود همه این دیدگاه ها برخی اعتقاد دیگری دارند و همین آثار اندک تولید شده در این گونه را نه تنها نمی پسندند که با تولیدشان مخالف اند. این افراد نه سیاسیون اند که دنبال موج سواری رسانه ای باشند و نه دلواپسان جامعه اند. لیلا شعبانی که منتقد و مدرس سینماست معتقد است : «مدیوم پیشروی سینما قرار است انگاره های کنشگرایانه ضد عرفی و گاهی ضد شرعی را از جامعه پاک کند نه اینکه به آن نسبت دهد. سینما مدیوم بسیار مهمی است که در معرض جهانیان قرار دارد و سایر کشورهای جهان برای رفتارشناسی یک ملت، فرهنگ آنها و شناخت تاریخ به فیلمهای سینمایی تولیدشده در کشورشان مراجعه میکنند. نمایش قتلهای ناموسی در قالب اثر نمایشی تصدیق نکاتی است که در خارج از کشور به فرهنگ ایرانی نسبت میدهند که نمونه شاخص این نسبت دهی را در فیلم گذرگاه (crossing over) از وین کرامر محصول 2009 میتوان جستجو کرد یا فیلم «بکارت» از سعید خوزه که مسئله قتل های ناموسی را به شکلی به بدنه فرهنگ ایرانی، نسبت میدهند ؛ حال آن که مستقل از تغییرات سیاسی، بدنه اجتماعی ایران رشد و نموی نداشته است». از این منظر هم می توان ورود سینما به قتل های ناموسی را نقد کرد؛ ً چرا که شکل ارتجاعی قتل ناموسی در فیلم ها معمولا درپی روابط عاشقانه غیرمجاز، خیانت به همسر، زنا و از دست رفتن بکارت و نمونه های مشابه رخ میدهد که گواهی بر این نکته که زنی گناهی مرتکب شده است و مرد می تواند در عصبانیت او را بکشد!!
مهسا پارسا : یک جرم شناس و وکیل دادگستری در پاسخ به سوال گروه حقوقی این هفته مبنی بر اینکه آیا تدوین قوانین محکم تر و با صراحت بهتر می تواند درصد قتل های ناموسی را کاهش دهد اظهار داشت: قانون و مقررات و ساختار حقوقی جزو عوامل اصلی موثر بر کاهش این قتل ها نیست.
کامبیز نوروزی، تصریح کرد: بازدارندگی قانون تا یک اندازه ای است، به این خاطر که قانون به شدت متاثر از شرایط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی است. وی در رابطه با قتل هایی که با نام ناموس نام برده می شود اظهار داشت: ما باید این قتل ها را در یک بستر کلی ببینیم.
اینکه یک زن توسط مرد خانواده یا برادر و همسر به قتل می رسد، خصلت های جرم زایی است که در جامعه ایران به شدت توسعه پیدا کرده است. نوروزی با تاکید بر اینکه در میان قتل ها تنها این نوع قتل ها نیست که افزایش یافته، بلکه میزان قتل های دیگر هم با آمار بالایی روبرو شده است، گفت: به این دلیل این نوع قتل ها بیشتر رسانه ای می شود که با جنبه های دراماتیک روبرو است.
این وکیل دادگستری در پاسخ به سوال خبرنگار ما مبنی بر اینکه چرا این نوع قتل ها بیشتر دیده می شود و جامعه در رابطه با آنها احساسات بیشتری به خرج می دهد، گفت: به این دلیل این نوع قتل ها بیشتر دیده می شود که از ارزش بالای خبری برخوردار است و احساسات جامعه را بیشتر جریحه دار می کند.
این وکیل دادگستری با اعلام اینکه در شرایط حاضر و با توجه به بحران های مختلف، میزان کارآمدی قانون کمتر می شود، بیان کرد: این مساله به خصوص در زمینه قوانین کیفری مصداق پیدا می کند و میزان بازدارندگی قوانین به شدت کاهش می یابد.
به گفته نوروزی، طبق ماده 220 قانون مجازات اسـلامی، پدر و جدپدری اگر فرزندشـان را به قتل برسانند، قصاص نمی شـوند، در عین حال اگر مردی، همسرش را با مرد دیگری ببیند با علم به اینکه همسـرش مخالفتی با این موضوع نداشـته است، می تواند هر دوی آنها را به قتل برساند و قصاص نشود.
وی ادامه داد: البته مساله دیگری هم وجود دارد، اینکه با وجود مجازات های سنگین هم می بینیم که باز هم آمارها فزاینده است، بنابراین نباید عوامل دیگر را ندید بگیریم. این فعال اجتماعی، با اعلام اینکه وقتی می بینیم که جامعه از اینگونه حوادث احساساتش جریحه دار می شود گفت: به هر حال باید قانون تسکینی برای این احساسات جریحه دار اعمال کند.
نوروزی تاکید کرد: به هر حال مسامحه و سهل انگاری در قوانین باعث جری شدن بیشتر می شود.
وی در پاسخ به اینکه آیا در قوانین ضعف هایی هست که می تواند به این قتل ها کمک کند تصریح کرد: این موضوع را باید بپذیریم که قوانین در جاهایی ضعف دارد و در حقوق کیفری تبعیض هایی هست که شامل عدم تناسب مجازات با جنایتی که پیش آمده می شود.
نوروزی در ادامه به آماری اشاره کرد که مشخص نیست، آماری که از هیچ ارگانی از جمله نیروی انتظامی یا وزارت کشور منتشر نمی شود و همواره محرمانه است . موضوعی که به اعتقاد او کار درسـتی نیست، چرا که با رسـانه ای شدن این قتل ها می توان مقداری از فراوانی آن کاسـت. قتل هایی که گاهی به زنان ختم نمی شود، بلکه کودکان را نیز دربر می گیرد.
احمد ابراهیمی: حجاب و پوشش زنان در تاریخ ایران فراز و نشیب هایی را به خود دیده است. در برخی از دوره ها پوشش از سوی حکومت ها مورد حمله قرار گرفته و در دوره هایی نیز مورد حمایت بوده است. اما در تمامی دوره ها، آنچه نمود دارد فرهنگ عفاف است که ریشه های خود را حفظ کرده و به نسل های دیگر انتقال یافته است.
پوشش زن ایرانی پیش از اسلام
با استناد به مدارک به دست آمده از دوره هخامنشیان، مانند تندیس ها، سکه ها، نقوش فرش، پارچه و نقش برجسته هایی که تعدادی از آن ها به خارج از ایران منتقل شده اند، و یا نوشته های برخی از تاریخ نگاران، می توان چنین برداشت کرد که پوشاک زنان ایرانی عبارت از لباس های بلند تا قوزک پا و گاهی فراخ، پیراهن های ساده تا پایین ساق پا به صورت ساده یا ریشه دار، و با آستین های بلند یا کوتاه بوده است.
لباس های زنان ایرانی در دوره اشکانی عبارت از پیراهنی بلند تا به روی زمین، گشاد، پُرچین، آستین دار یا بدون آستین و یقه راست بوده است. همچنین پیراهنی دیگر داشته اند که روی اولی می پوشیدند و قد آن نسبت به اولی کوتاه و ضمناً یقه باز بوده است. روی این دو پیراهن، چادری سر می کرده اند.
با مقایسه چندین نقش سنگی آناهیتا و نقوش دیگر با هم، به نظر می رسد که بانوان ساسانی، پیراهن بلند بسیار پرچین و گشاد می پوشیده اند و آن را با نواری در زیر سینه ها، مانند بانوان اشکانی، جمع کرده، می بستند. زنان عهد ساسانی گاهی چادرِ گشاد پرچین به سر می کردند که تا به وسط ساق پا می رسیده است.
پوشش زن ایرانی پس از اسلام
بحث پوشاک زنان ایرانی را در ارتباط با تمدن و فرهنگ اسلامی، باید از دوران سامانیان آغاز کرد. چون سامانیان خود را از نسل ساسانیان می دانستند، باید اذعان کرد که پوشش ایرانیان در این دوران (از اوایل دوره اسلامی تا عصر مغول) همان پوشش دوره ساسانی است که پیش تر درباره آن توضیح داده شد و زنان بالطبع از پوشش های سنتی چادر و روبندهای ابریشمی برای حجاب و پوشش خود استفاده می کردند، آن هم در رنگ های مختلف زرد، آبی و سیاه. در همین رابطه، مینیاتوری از یک نسخه بسیار قدیمی در کتابخانه ملی پاریس موجود است که ترکان خاتون، مادر سلطان محمد خوارزم شاه و حرم های او در لشکر مغول را می نمایاند که دو زن، یکی با چادر سفید و دیگری با مقنعه و چادر سیاه نقاشی شده اند.
کمی پس از این دوره، در اثر تماس با ممالک متمدن همسایه، به خصوص چین و افزوده شدن بر قدرت اقتصادی مغول ها، لباس ها تغییر شکل یافت و زنانه تر شد. زنان شوهردار بر روی پیراهن خود چیزی شبیه به کیمونوی چینی، که بسیار گشاد بود و جلو آن تا پایین باز و آستین ها نیز بسیار گشاد بود و تا نوک پا می رسید، می پوشیدند. کلاهی بر سر داشتند که از جنس حصیر یا پوست درخت بود. موهای زنان و طرز آرایش آن ساده بود. فرق را از میان سر، باز می کردند، گیسوان را دو تا می بافتند و بر شانه ها می انداختند و به این ترتیب موها از زیر کلاه نمایان بود.
طبق آثار به جا مانده در نقاشی های آن دوران حجاب زنان ایرانی تا اواخر دوران زندیه و اوایل دوران قاجار تغییرات زیادی ندارد تا اینکه در سالهای ابتدایی دوران قاجاریه روبند هم به آن اضافه می شود!
فراز و نشیب های حجـاب در ایـران
دوران قاجاریه
پوشش زنان در عهد قاجار تا دوره ناصرالدین شاه تغییرات زیادی را به خود نمی بیند .
پس از مسافرت ناصرالدین شاه به روسیه و فرنگ و دیدن پوشش زنان آنجا، شاه زنان حرمسرا را واداشت تا چاقچورها (شلوار بلند چین دار مخصوص زنان) را کنار گذارند، شلیته های کوتاه سر کنند و سر و موی خود را نیز با روسری های سفید ساده بپوشانند! سلیقه شاه به تدریج از درون حرمسرا به بیرون سرایت کرد و بسیاری از زنان و دختران خواص نیز به آن گراییدند.
تغییرات بعدی از زمان سلطنت مظفرالدین شاه تا پایان دوره قاجار بود. در این دوره، کت و دامن و لباس به شیوه فرنگی، به ویژه در میان زنان طبقه مرفه، افزایش یافت. خانواده های وابسته به دربار از این نوع پوشش استفاده می کردند و زنان روشن فکری چون «قرة العین» بهایی نیز بدون حجاب در جمع ظاهر می شدند.
دوران پهلوی اول
پس از مشروطیت و به قدرت رسیدن گروهی از طرفداران غرب، روند نوگرایی و تجددخواهی شکل تازه ای به خود گرفت و کم کم عقده های محبوس در سینه غرب زدگان گشوده شد. شعرایی چون عارف قزوینی و ایرج میرزا، اشعاری در مخالفت با سنن دینی و حجاب سرودند و برخی نویسندگان و علمای دین را به باد ناسزا و مسخره گرفتند. سال های پایانی سلطنت قاجار در حقیقت سال های انزوای روحانیت شیعه و دوران میدان داری تفکر غربی در ایران بود.
وقایع نگاران از سفر رضاشاه به ترکیه به عنوان نقطه عطفی در حکومت پهلوی اول و عامل اساسی جلب توجه وی به موضوع کشف حجاب یاد می کنند. در بهار سال 1313، هنگامی که رضاشاه سفر خود را به ترکیه آغاز می کرد، همسر و دختران شاه برای اولین بار بی حجاب ظاهر شدند.
بلافاصله پس از بازگشت از سفر، رضاخان در تدارک کشف حجاب برآمد. در این سال به آموزش و پرورش ابلاغ شد که لازم است معلمان و دانش آموزان بدون حجاب در مدرسه حاضر شوند؛ اما در بسیاری از موارد نسبت به رعایت این ابلاغ با مماشات برخورد می شد. این ابلاغیه خود مخالفت هایی را از سوی نیروهای مذهبی برانگیخت.
پاسبان ها و مأموران حکومتی هر زن محجبه ای را در کوچه و خیابان می دیدند به تعقیب وی می پرداختند و گاه تا داخل خانه ها می رفتند تا چادر و روسری را از سر زنان بکشند. کار به جایی رسید که برخی از زنان برای حفظ حجاب و از ترس مقابله با مأموران مجبور شدند به مدت چند سال در خانه بمانند و جز مواقع خاص، که نیروهای حکومتی در کوچه و خیابان دیده نمی شدند، خارج نشوند.
دوران پهلوی دوم
پس از روی کار آمدن محمدرضا، گروهی از زنان که از فشار حکومت پدرش سخت به ستوه آمده بودند، در مخالفت با کشف حجاب، در معابر عمومی با چادر ظاهر شدند.
در مهرماه 1320ش، آیت الله سیدابوالقاسم کاشانی طی نامه شدیداللحنی به نخست وزیر وقت، خواهان کم کردن فشار بر زنان محجبه شد و پاسخ مساعد دریافت داشت. بالأخره در سال 1323ش، آیت الله سید حسین طباطبایی قمی، از مراجع وقت، طی نامه ای از شاه تقاضا کرد کشف حجاب اجباری را لغو کند.پس از لغو کشف حجاب، زنان مسلمان به طور علنی باحجاب ظاهر شدند؛ اما در این دوره بیشتر زنان در خارج از خانه از چادر رنگی استفاده می کردند.
البته برخی از زنان خانواده های بی تقید که طی چند سال طعم آزادی به سبک غربی را چشیده بودند، دیگر حاضر به بازگشت به فرهنگ حجاب نبودند. مهم ترین تفاوت کشف حجاب در عصر پهلوی اول و دوم این بود که کشف حجاب در عصر رضاشاه به زور سرنیزه و در عصر محمدرضا به پشتیبانی تبلیغات حکومتی، گسترش یافت.
در واقع پهلوی دوم با برنامه ای حساب شده و از طریق رسانه های گروهی، مراکز آموزشی، ادارات و سینماها تلاش کرد تا زنان را به بی حجابی و برهنگی تشویق کند. وی می خواست با وارد کردن زنان به صحنه های اجتماعی، خود را مدافع حقوق آنان جا بزند، حال آنکه زنان نیز همانند مردان از ابتدایی ترین حقوق انسانی مثل حق انتخاب آزاد، محروم بودند. اما هر چه به روزهای پایانی عمر رژیم شاه نزدیک تر می شدیم، جریان رواج حجاب شدت می گرفت و اقشار گوناگون با انگیزه های متفاوت به پوشش اسلامی روی می آوردند.
فراز و نشیب های حجـاب در ایـران
پس از انقلاب اسلامی
با توجه به اهمیتی که مبحث حجاب، پیش از انقلاب و نیز در جریان انقلاب پیدا کرده بود، طبیعی بود که پس از انقلاب هم انقلابیون در صدد ترویج، تعمیق و گسترش آن باشند. بنا بر این حجاب به عنوان امری ضروری تلقی شد و رعایت آن الزامی گردید. این مسئله اعتراضات اندکی را در پی داشت و برخی از اقلیت ها و گرایش های لائیک و ضددین، به اعتراض و راهپیمایی بر ضد آن دست زدند که با عکس العمل مردم و خصوصاً زنان انقلابی و محجبه مواجه شد و نهایتاً با حضور مردم در انتخابات و رأی دادن به جمهوری اسلامی، به تدریج حجاب در همه جامعه فراگیر شد.
در منزلش قرار می گذاریم، به قول اصفهانی ها در آنور آب . وارد که بشوی گلدان های قد کشیده جلویت صف کشیده اند. خانه خانم راننده ، متفاوت و زیبا است، با طراحی ویژه و چشم نواز. گفت و گویمان خیلی ساده جلو می رود. از اتفاقاتی که باعث شده او حالا یک راننده اتوبوس باشد و هم پای جاده قدم بردارد. حالا سه سالی گذشته و او پاسخ هدفی را می دهد که وی را وادار کرده یک شغل مردانه انتخاب کند. زنی با روحیه ای متمایزکه وقتی شرایط ایجاب کند دست به عمل می زند. خودش خانه اش را طراحی کرده و در طول زندگیش تجربه های بسیاری را از سر گذرانده، اما انگار در نهایت، رانندگی را انتخاب کرده است. دنیایی که آنقدر برایش جاذبه داشته که غم هایش را هر بار در آن جا می گذارد و به آرامش می رسد. گفت و گوی زیر حاصل مصاحبه با مریم گرامی است. کوچکترین فرزند خانواده گرامی. او دارای 5خواهر و دو برادر است و اعتقاد دارد چون با دو برادر زندگی کرده روحیاتش مردانه شده و شغل های مردانه را دوست دارد.
از تولد ایده ای بگویید که باعث شد شما راننده اتوبوس شوید.
در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم و 11سالگی ازدواج کردم که حاصل آن سه دختر است . دو دختر بزرگترم در آلمان تحصیل و زندگی می کنند. پدرم در ذوب آهن کار می کرد. شوهر خواهرم راننده اتوبوس تعاونی 7بود که در یک سانحه جانش را از دست داد. شوهر خواهر دیگرم هم روی کامیون کار می کند. شاید همین پیشینه ها بود که علاقه من به کار مردانه رانندگی را در ذهنم جرقه زد. البته علاقه ام به راننده شدن از 8 یا 9سال پیش خیلی اتفاقی رقم زده شد. ما در تور مسافرتی بودیم که راننده در پلیس راه پیاده شد تا ساعت بزند . همانجا بود که پشت رل نشستم و احساس قدرت کردم. راننده اجازه داد که دو چهارراه را طی کنم. خیلی برایم جذاب بود. راننده به من گفت استعداد زیادی در زمینه رانندگی داری. زمان گذشت تا اینکه مادرم به دلیل بیماری در بیمارستان بستری شد. ایده خریدن اتوبوس در ذهنم موج می زد. رفتم بیمارستان و به مادرم گفتم به کسی نگو من می خواهم اتوبوس بخرم و خانواده را سوپرایز کنم. در همین حین گواهینامه پایه یکم را هم گرفته بودم. مادرم خوشحال شد. اما عمرش کفاف نداد تا رانندگی من را ببیند.
آیا در این زمان مشوقی هم داشتید؟
بله حسین همسرم، با تشویق هایش و مهدی دامادم با حمایت هایش، باعث شدند که در این حرفه پا بگذارم و با همین تشویق ها بود که توانستم موفق شوم. زمانی که اتوبوس خریدم اولین باری که پشت رل اتوبوس خودم نشستم خانواده ام را به سفر بردم و همه با من همراه شدند در راهی که انتخاب کرده بودم.
و حالا که یک راننده موفق هستید، حتما واکنش مسافرها در اولین برخوردها به حضور یک راننده زن باید جالبترین بخش ماجرا باشد، درست است؟
برخورد مسافرها متفاوت است؛ یادم هست اولین برخوردی که داشتم این بود که چند خانم سوار شدند و وقتی دیدند که من راننده هستم اعتراض کردند. دامادم که همکار من است به آنها گفت می توانید با اتوبوس دیگری بروید و حتی هزینه بلیط هایتان هم با ما باشد. آنها با اکراه قبول کردند که با ما باشند، صبح که به مقصد رسیدیم، برخوردشان زمین تا آسمان با وقتی که سوار شده بودند فرق کرده بود و دنبال من می گشتند که به خاطر آرامشی که در این سفر داشتند از من تشکر کنند. در این کار باید اعتماد به نفس داشته باشی و من سعی می کنم که انجامش بدهم .باید یاد بگیرم وترس از نتوانستن ندارم.
برخورد آقایان با کار شما چطور است؟ این تابوشکنی برایتان سخت نبود؟
ببینید به هر حال این کار مردانه است و باید یک آقا همراه شما باشد برای مثلا جا انداختن لاستیک یا فعالیت های مردانه دیگر، یک آقا همیشه باید کمک کننده باشد. که خوشبختانه من
با دامادم کار می کنم و او در این زمینه کمک های زیادی به من کرده است. اما آنچه که دوست دارم بگویم این است که رانندگی اتوبوس بسیار شغل سختی است و من آقایانی که در این شغل هستند را تحسین می کنم و برای تک تکشان ارزش قایلم . اما به هر حال این شغل برای یک زن سخت تر است، به این خاطر که ما هر کاری بکنیم زیر ذره بین هستیم . مسئولیت ما چند برابر آقایان هست ، به این خاطر که اگر یک مرد راننده خطا کند و در دست انداز بیافتد، می گویند حواسش نبوده، ولی اگر یک زن همان خطا را داشته باشد می گویند ناشی است و به این شکل در اذهان جا افتاده است.
نگاه فرزندان شما به شغل مادرشان به عنوان یک راننده جاده چگونه است؟
بچه هایم این حرفه را دوست ندارند چون بعضی از نزدیکانمان جانشان را در تصادفات جاده ای از دست داده اند و به هر حال جاده حادثه آفرین است، از جاده می ترسند و از دست دادن من برایشان خیلی سخت است، شغل من را زیاد دوست ندارند.
و تعریف شما از جاده چیست؟
من عاشق جاده هستم . مسیری که در آن هستم، خط خوزستان است و پیچ های زیادی دارد و هر کسی جرات نمی کند به این مسیر بیاید، چون پر از پیچ و خم و پر از سوپرایز است و قابل پیش بینی نیست . همه جاده دو طرفه و پر از دست انداز و گردنه های زیاد و خیلی سخت و مشکل است، اما آنقدر عاشقش هستم که وقتی پشت فرمان می نشینم، غرق در جاده می شوم و همه مشکلاتم را فراموش می کنم. جاده برای من مثل آبی است که روی آتش ریخته می شود . حتی غم مرگ مادرم را در این جاده فراموش کردم و توانستم با آن کنار بیایم. در واقع دقایقی که پر از دردم سمت جاده می روم و جاده مسکن آرامبخش من است . اما بعضی ها می گویند جاده خشن است و جان می گیرد. خب ببنید به نظر من نباید جاده را به بازی گرفت. باید به جاده احترام گذاشت. جاده هم آب است و هم آتش هم مرگ است و هم زندگی . اگر یک لحظه فرمان از دستت خارج شود نابودت می کند، گرفتن فرمان درست در مسیر بسیار مهم است . رانندگی در جاده غیرقابل پیش بینی است و هر لحظه اتفاقی در جریان است و تو از یک ثانیه بعد جاده خبر نداری . باید با جاده دوست شد و
عاشقش بود. از در دست گرفتن فرمان صحبت کردید.
گرفتن فرمان زندگی و مادر بودن سخت تر است یا گرفتن فرمان اتوبوس ؟
مادر بودن به نظر من سخت تر است. البته راننده بودن هم سخت است به این خاطر که 25 چشم به تو دوخته شده، 25 خانواده چشم به راه برگشتن مسافرشان هستند و این مساله مسئولیت تو را بیشتر می کند، چون جان مسافرها کف دستت است. برای همین اصلا به خواب و خستگی فکر نمی کنم و اگر متوجه شوم که خسته هستم سریع جایم را با همکارم عوض می کنم . در جاده محال است که بتوانی یک ثانیه هم چشم روی هم بگذاری و باید شش دانگ حواست به مسیر باشد تا خدای نکرده اتفاق بدی رخ ندهد. همیشه فکر می کنم که هم مالم هم جانم و همسر و سه بچه منتظر بازگشت من هستند، پس من بیشتر از مسافرانی که جانشان در دستانم هست، حواسم جمع است و آنها را صحیح و سالم باید به مقصد برسانم.
هدایت فرمان زندگی سخت تر از فرمان اتوبوس است
پس ترازوی مادربودن و همسر بودن و کدبانوی خانه بودن سنگین تر است؟
ببینید با اینکه من کارهای مردانه را بیشتر دوست دارم، اما این باعث نشده که کدبانو نباشم، به گفته بقیه آشپزیم حرف ندارد و برای همه کارهای خانه هم ارزش قایل شده ام تا همسر و فرزندانم کمبودی نداشته باشند.سعی کرده ام با برنامه ریزی بین کار خانه و بیرون از خانه تعادل برقرار کنم و شغلم به زندگی ام آسیبی نزده است.
یکی از ویژگی های اتوبوس شما این است که این کدبانوگری را در ظاهر اتوبوستان هم وارد کرده اید. سبک سلف سرویس و طرحی که باعث شده ما ردی از یک خانم با سلیقه در اتوبوس شما ببینیم. این ایده چطور به فکرتان رسید؟
من به شخصه ایده ها و طرح های نو را دوست دارم. این موضوع حتی در محیط منزلمان هم رعایت شده، دامادم هم که همکار من است همیشه از ایده های نو استقبال می کند. برای همین تصمیم گرفتم این ایده را که به نوعی احترام به مسافرانم هست را پیاده کنم و اتوبوسم تک باشد و فرق داشته باشد. برای همین با فلاسک چایی ،کافی میکس، میوه و ناهار به شکل سلف سرویس از مسافرانم پذیرایی می کنم، البته پذیرایی به شکل سلف سرویس فرهنگ خاص خودش را می خواهد که آرام آرام ایجاد خواهد شد.
مسافر دائمی هم دارید؟
بله همیشه، خیلی ها به من اعلام می کنند و دوست دارند که مسافر من باشند.
اگر یک بار دیگر به دنیا بیایید باز هم همین شغل را انتخاب می کنید ؟
فکر کنم اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم، حتما خلبانی را انتخاب می کردم، چون من کار مردانه و غیرممکن ها را دوست دارم .
جریمه هم شده اید؟
(می خندد) کم جریمه شدم؛ اما موضوعی که اتفاق می افتد این است که گاهی اگر همان خطای مردان را انجام دهی دو برابر جریمه می شوی و بعضی از افسرها در این زمینه بی انصافی می کنند، اما من فعل می توانم را برای آنها صرف می کنم. به پایان مصاحبه که می رسیم، فقط یک جمله می گوید: اینکه جاده همراه من است و پیچ و تاب و قصه هایش
را دوست دارم…