دسته: گزارش اجتماعی

  • سهم مردانه از خیابان

    سهم مردانه از خیابان

    لرز تمام وجودش را می گرفت و انگار خُردش می کرد، می پیچید توی تمام وجودش و چنگ می زد به تنش. انگار که بُمب افتاده باشد توی یک خانه خرابه، جیغ کشید، جسدی شده بود با لباس های پاره پاره و خاک آلود، هنوز بوی دهان مرد را توی صورتش حس می کرد، اینقدر نزدیک که فراموش می کرد، از کدام خیابان باید فرار کند. تا آنجا که می توانست دوید. صدای نفس های مرد را پشت سرش می شنید و سنفونی ترس یک آن، رهایش نمی کرد. در گرگ و میش خیابان، سایه مرد توی چراغ های تاریک، روشن، زمین را تیره کرده بود و چسبیده بود به پیاده روها تا او هم از خیابان سهمی داشته باشد .

    راننده تاکسی، اتوبوس یا فروشنده دوره گرد، پلیس راهنمایی و رانندگی و… از آن دسته افرادی هستند که با خیابان انس می‌گیرند، اما همه انس گرفتن‌ها برای داشتن شغلی آبرومند یا حداقل داشتن دستمزدی ازعرق جبین نیست، گاهی خیابان می‌شود مامن، گاهی محل زندگی و گاهی راهی برای رسیدن به مقصد و این گونه می‌شود که “بیشترین وقت” سهم خیابان است.

    تحقیقات انجام شده نشان می دهد که به میزان مدت زمان حضور زنان و دختران در سطح خیابانها، هریک از آنها یک تا 20 بار از سوی مردان خیابانی با مزاحمت های کلامی و فیزیکی مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند و مردان خیابانی نیز در زمره دیگر فجایعی قلمداد می‌شوند که طی سالهای اخیر به عنوان ”آتشی زیر خاکستر” بسیاری از خانواده‌ها را به کام نابودی کشانده ‌اند، حضور مردان خیابانی در مکانهای مختلف مانند شرکت های خصوصی، خیابان ها، سینماها، پارک‌ها، پیاده‌روها و مراکز تفریحی، زنان را نسبت به جامعه و دیگر مردان بدبین کرده است.

    گفته می شود که به ازای هر یک زن خیابانی 7 مرد خیابانی وجود دارد!» موضوعی که مجید ابهری جامعه شناس و عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی از آن پرده برداشته و هشدار می دهد که اگر این موضوع مورد توجه قرار نگیرید به بحرانی جدی تبدیل می شود.

    این ها همه در حالی است که هرچند نیروی انتظامی در قالب طرح‌های امنیت اخلاقی با این موارد برخورد می‌کند اما «مردان خیابانی» این روزها در بیشتر خیابان‌ها دیده می‌شوند و برای زنان و دختران مزاحمت ایجاد می‌کنند. ابهری آمارهای ناخوشایند دیگری نیز دارد. 76 درصد مردان خیابانی متاهل هستند و هر مرد خیابانی در طول روز به طور میانگین یکصدبار برای زنان نجیبی که هرگز سوار بر ماشین آنها نمی‌شوند،‌ بوق می‌زنند!

    این در حالی است که همیشه مردان خیابانی از صورت مساله پاک می شده اند و آسیب های اجتماعی همواره به زنان خیابانی وصله می شده است.

    وصله ای ناجور که همواره برای زنان تولید وحشت می کرده است. امثال جوانانی مثل سمیه 25 ساله یا زنان در هر سنی که باشند، در این رابطه این ترس را خوب شناخته اند. یک زن در خیابان انواع و اقسام کلمات رکیک، مزاحمت‌ها، بوق زدن‌ها، چراغ زدن‌ها، ترمز کردن‌ها، تنه زدن‌ها و پیشنهادات زشت را باید تحمل کند وحتی اگر قصد برخورد و مقابله نیز داشته باشد، توسط بسیاری از مردم جامعه متهم شده یا به باد استهزا گرفته می‌شود تا جایی که دیگرهیچ زن ودختر جوان یا مسنی از این عمل ناپسند که امروز بسیار فراگیر و تبدیل به یک رفتار اجتماعی شده است، در امان نیست.

    این موضوع حتی با محدودیت ها هم حل نشده است، مزاحمت های خیابانی توسط مردان هر لحظه زنان را سرخورده تر می کند .

    فاطمه مادری کارگر است. وی در خصوص عدم امنیت دختران در خیابان‌ها می گوید: حتی دختران دانش آموز نیز در مسیر رفتن به مدرسه از دست آزارهای مردان خیابانی در امان نیستند. البته فقط دختران جوان مورد آزار مزاحمان قرار نمی گیرند، بلکه زنان سالخورده نیز مورد اذیت و آزار قرار می‌گیرند به طوری که مزاحمان خیابانی هیچ گونه تفکیکی میان افراد قائل نیستند.

    مینا دانشجوی کارشناسی ادبیات از این امر اظهار نارضایتی می‌کند و معتقد است درهر کجا که حضور داریم باید وجود آنها را تحمل کنیم، بدون آنکه قدرت اعتراض کردن داشته باشیم ودر صورت اعتراض احترام خود را در جمع از دست می‌دهیم و اگر در محل کار نیز چنین مشکلی با همکاران داشته باشیم، با اعتراض خود متهم می‌شویم.

    • نیازهایی که واقعا نیاز است

    به گفته کارشناسان آسیب های اجتماعی، بیش از 70 درصد پسران در رواج فساد وایجاد مزاحمت برای دختران مقصر هستند، به این خاطر که در حالی که اکثر دختران و زنان به مزاحمت‌های مردان بی‌توجهند، اما شماری از پسران و مردان با خودروهای خود در مقابل هر زنی ترمز کرده و او را دعوت به هم صحبتی می‌کنند.

    اما برخی هم نظری مخالف دارند به نظر لیلا طاهری، دانشجوی کارشناسی‌ارشد جغرافیا اگردختر خانم‌های محترمه و یا خانم‌های محترمه حجاب اسلامی شان را رعایت کنند مطمئن باشید هیچکس جرات به خودش نمی دهد که مزاحمتی ایجاد کند و کافی است دختر خانم‌هایی که با حجاب اسلامی در جامعه فعالند را نگاه کنید تا به شما ثابت شود.

    اما در این میدان مردان هم حرفی برای گفتن دارند، مسعود محمدی که خودش یک جوان 30 ساله است نه صورت مساله را پاک می کند و نه خود مساله را . به نظر او جوانان نیازهایی دارند که اگر به آنها توجه نشود به هر حال به بحران تبدیل می شود  چرا که نیاز نیاز است و نمی توان با آن بی تفاوت برخورد کرد.

    به نظر او گاهی این بوق زدن ها و یا متلک گفتن ها به قصد مزاحمت نیست، ولی چون جوانان ما زبان درست ارتباط برقرار کردن را یاد نگرفته اند، به این شکل رفتار می کنند.

    بیکاری، کمبودهای عاطفی، وضعیت نامتعادل اقتصادی و … موضوعاتی است که کارشناسان و آسیب شناسان اجتماعی از کنار آن نمی گذرند و این مسائل را نیز عامل دیگری برای پدید آمدن مزاحمان خیابانی می دانند.

    به اعتقاد شهرام آذربایجانی که سالیان زیادی است در زمینه آسیب های اجتماعی فعالیت می کند، راهکار اساسی ایجاد بستری برای اشتغال و ازدواج آسان است، موضوعی که این روزها به یک رویا تبدیل شده است .

    • قانون چه می گوید ؟

    اما آیا می توان از طریق قانونی به این مساله پایان داد؟ در قانون و بر اساس ماده 619«هر کس در اماکن عمومی یا معابر متعرض یا مزاحم اطفال یا زنان بشود یا با الفاظ و حرکات مخالف شئون و حیثیت به آنان توهین نماید، به حبس از دو تا شش ماه و تا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد» و در نظریه مشورتی اداره حقوقی قوه قضائیه در خصوص این ماده آمده است: «به کار بردن لفظ یا الفاظ رکیک جهت تحقق جرم موضوع ماده 619 شرط نیست و چنانچه مسلم شود که مردی به قصد مزاحمت زنی را تعقیب کرده است، قابل مجازات است.»

    مجازاتی که نمی تواند آنچنان بازخورد و محدود کننده باشد و برای هر مرد مزاحمی در نظر گرفته شود، با توجه به اینکه براساس آمارها، هر مرد خیابانی به طور میانگین صد بوق در طول روز برای زنان می‌زند تا بالاخره طعمه خود را پیدا کند و این به این معنا است که پدیده شوم مردان خیابانی،700 درصد بیشتر از زنان خیابانی است.

  • لاکچری ها، خيابان ها را دور می زنند

    لاکچری ها، خيابان ها را دور می زنند

    ســاعت کــه از نیمــه شــب مــی گــذرد. خیابــان هـا مـرزی مـی شـود، میـان کهنگـی و تازگـی . مـرزی میـان، پـول داشـتن و نداشـتن و حائلـی بیـن معمـول و
    غیرمعمـول. لاکچری هایـی کـه بـه دل شـب مـی زننـد تـا ماجـرای تـازه ای در دل شـب شـروع شـود. بعضـی هـا نامـش را تفریـح مـی گذارنـد و بعضـی هـم صفـر و یـک هایـش را نمایـش مـی دهنـد. هیجانـی کاذب کـه ُـرشسـال هاسـت پـای ثابـت تفریـح پولدارهـا شـده اسـت. دوردور کـردن نـام آشـنایی کـه بـرای بچـه پولدارهـا منطـق  خاصـی نـدارد، بلکـه تکـه ب خورده ای است، از زندگی آنها.
    بـرای پارسـا، امـا ایـن موضـوع بیشـتر از یـک تفریـح سـاده اسـت. بـرای او رانـدن ماشـین بـا سـرعت 170 کیلومتـر، در خیابـان هـای شـهر یـک نـوع شـجاعت اسـت کـه
    هـر کسـی نمـی توانـد داشـته باشـد. هیـکل درشـت و قـوی دارد و رانـدن در شـب و مسـابقه دادن برایـش یـک کارجـدی اسـت.حدود یـک دهـه بیشتراسـت کـه دوردور
    مـی کنـد و حـالا در ایـن کار سـابقه دار اسـت.

    ب سرعت در دل شب

    اشـکان، امـا سـابقه کمتـری دارد. بـرای او دوردور یعنـی دور شــدن از فکــر و خیــال و هــر چیــزی کــه فکــرش را کنــی، تـب سـرعت در دل شـب او را متقاعـد کـرده کـه این سـاعت هــا را بــرای رانندگــی و دور دور انتخــاب کنــد. بــا هیجــان خاصــی مــی گویــد: بــالا و پاییــن کــردن خیابــان هــا، بــا ســرعت زیــاد ، وقتــی رقیــب هــم داشــته باشــی، لذتــی بــه مـن مـی دهـد کـه هیـچ تفریـح دیگـری نمـی توانـد بـه پـای آن برســد.
    مازیــار از دیگــر شــرکت کننــدگان در ایــن دوردورهــای شـبانه اسـت. اهـل حـرف زدن نیسـت و بـه قـول دوسـتانش بیشــتر اهــل عمــل اســت. بــه نظــر او دور دور کــردن بــه نوعــی تخلیــه انــرژی اســت و کــورس بــازی و رقابــت بــا هــم ســن و ســال هــا هــم ســرگرمی خوبــی اســت کــه می تواند، لذت بخش باشد.

    خیابان یعنی خاطره

    جالـب اینجاسـت کـه ایـن موضـوع تنهـا بـرای پسـرها اتفـاق نمـی افتـد، بـرای مونـا هـم خیابـان یعنـی خاطـره. تکیـه مـی دهـد بـه پورشـه سـفیدرنگش و مـی گویـد: اگـر ایـن تفریـح را نداشـتم واقعـا بایـد چـکار مـی کـردم؟
    دوردور تقریبـا سـرگرمی هـر شـب اوسـت بـه خصـوص وقتـی کـه بخواهـد از دسـت قانـون فـرار کنـد و بـه نوعـی قانـون شـکنی بـرای ایـن افـراد نوعـی لــذت محســوب می شــود.
    خـم و چـم کار هـم دیگـر دسـتش آمـده و اسـتاد ایـن کار اسـت . سـوار ماشـینش مـی شـود و زوزه کشـان خیابـان را مـی نـوردد. حـالا نوبـت پارسـا اسـت؛ او هـم حـدود یـک دهـه اسـت کـه ایـن کار را انجـام مـی دهـد، سـرش را از BMW سـیاه رنگـش بیـرون مـی آورد و مـی گویـد:
    «اونجـارو مـی بینـی رد لاسـتیکای منـه». ردی پررنـگ بـر آسـفالت خیابـان نشـانه خودنمایـی او و امثـال اوسـت، جوانانـی کـه زیرپوسـت شـب بـرای خـود تفریحـی متفـاوت را جسـتجو مـی کننـد. از وقتـی 20 سـاله بـوده تـا بـه حـال دوردور مـی کـرده، یعنـی بیشـتر از یـک دهـه، تفریحـش در آغـوش خیابـان جاگرفتـه اسـت:« در ایـن دور دور کردنهـا از هـر ماشـین و سرنشـینی کـه خوشـم بیایـد کـروز میکنـم ، پنجـره بـه پنجـره و مـوازی همـان ماشـین، بـا سرنشــینانش خوشوبــش میکنــم و البتــه بــا بعضیهــا هــم دوســت میشــوم.»

    ویترین تازه به دوران رسیده ها

    بـه اعتقـاد مجیـد ابهـری، جامعـه شـناس، ایـن تفریحـات معمـولا مامـن و ویترینـی بـرای تـازه بـه دوران رسـیده هایـی اسـت کـه بـا ماشـینهای میلیـاردی خـود در سـاعات
    مشـخصی از شـبانهروز در خیابانهـای بـالای شـهر حرکـت میکننـد، موضوعـی کـه در بدنـه جامعـه شـکل گرفتـه اسـت؛ تفریـح، خودنمایـی، عقدهگشـایی یـا تـازه بـه دوران رسـیدگی هـر آنچـه از نظـر چهارچوب هـای آکادمیکـی مطـرح باشـد، در سـطح اجتمـاع بـه عنـوان یـک تفریـح آنهـم بـرای بچـه پولدارهـا رخ نمایانـده اسـت.افرادی کـه جـز بـالا و پاییـن کـردن خیابـان هـا و کـورس گذاشـتن بـا رقیبـان کار دیگـری ندارنـد و ایـن »دور دور کردن«هـا برایشـان تفریـح و سـرگرمی اسـت.
    بـه گفتـه ایـن آسـیب شـناس، حرکـت هـای مـوازی ماشـین هـا، سـرعت، سـبقت بـدون رهـا کـردن پـدال گاز و غیـره در خیابـان هـای کلانشـهرها و رد و بـدل کـردن شـماره تلفـن بـرای شـروع آشـنایی، تفریـح متـداول جوانـان شـده بـه گونـه ای کـه یـک عـده ماشـین بـاز در ایـن بـازی شـبانه چندیـن بـار مسـیر یـک خیابـان را طـی کـرده و ماشـینی کـه برنـده شـود، عنـوان ماشـین بـاز شـهر را تصاحـب مـی شـود.

    لاکچری ها، خيابان ها را دور می زنند
    لاکچری ها، خيابان ها را دور می زنند

    در مصاف کل کل بازها، این پلنگ منه!

    داسـتان ادامـه داری کـه در گفتـه هـای سـروش هـم جـا گرفتـه اسـت. تعریـف هایـش از دور دور پـراز چاشـنی طنـز اسـت و عنـوان پیـر دور دور را یـدک مـی کشـد. بـا اینکـه سـنی نـدارد، امـا در ایـن کار حرفـه ای شـده و همانطورکـه بـه رونیـز آلبالویـی رنگـش دسـت مـی کشـد، مـی گویـد: دور دور مصـاف کل کل بازهـا اسـت. اینـو مـی بینـی همـراه منـه. پلنـگ منـه، رفیقمـه جـوان 27 سـالهای اسـت، بـا هیـکل درشـت ورزشـکاری، انگشـتش روبـه رو را نشـان میدهـد و ادامـه مـی دهـد: اینجـا جـون میـده بـرای دوردور. اینجـا منظـورش یکـی از گرانتریـن خیابـان هـای شـهر اسـت کـه خانـه هـای میلیـاردی در آن جـا گرفتـه . مناطقـی کـه پـر شـده از ماشـین هـای شاسـی بلنـد و بـا کیفیت لاکچری کـه از نردبـان گرانـی بـالا رفتـه انـد.
    پسـرعموهایش در سـال 80 بـا پرایـد کـرهای دوردور مـی کـرده انـد و او حـالا بـا ماشـین شاسـی بلنـدش، خیابـان هـا را متـر مـی کنـد. پایـش را روی پـدال گاز فشـارمی دهـد و بـه آنـی فقـط کورسـوی نـوری از ماشـینش باقـی مـی مانـد، تـا از ماشـین هـای دیگـر عقـب نمانـد.

    وصله های ناجور، جذابیت های مصنوعی

    بــه گفتــه ابهــری، گاهــی در ایــن بیــن ماشــینهایی را زیــر پــای ایــن جوانــان مــی بینیــم کــه اگــر یــک کارگــر بخواهــد، درآمــد سـی سـال خـود را حسـاب کنـد، بـاز هـم نمیتوانـد آن را بخـرد و راننده هایـی کـه نوجوانـان و جوانـان هسـتند و در اکثـر مواقـع وصله هــای جــوری بــا یکدیگــر نیســتند.
    ایـن آسـیب شـناس در پایـان، بـا اشـاره بـه اینکـه اکثـر ایـن جوانـان تـازه بـه دوران رسـیدههایی هسـتند کـه مـی تواننـد، بـه خـود و بقیـه آسـیب بزننـد مـی گویـد: بسـیاری از دوسـتی هـای سـطحی و موقتـی کـه بـا عـرف جامعـه نمـی خوانـد در همیـن دوردورهـا ایجـاد مـی شـود وبنابرایـن بایـد بـا فرهنگسـازی از ایـن آسـیب هـا جلوگیـری شـود.
    بـه گفتـه وی، گاهـی پـول هـای بـادآورده باعـث آسـیب مـی شـود و خانـواده هـای پولـدار فکـر مـی کننـد به این شـکل بچـه هایشـان را خوشـبخت کـرده انـد در حالیکـه آنهـا سرشـار از عقـده هـای مختلـف هسـتند،از طرفـی، سـوار شـدن بـر خودروهـای خـاص و گران قیمتی کـه در جامعـه و خیابـان هـای مـا حکـم وصلـه نچسـب دارد، بیانگـر حـس خـاء و کمبـود صاحبـان ایـن خودروهـا و بچـه پولدارهایـی ِ اسـت کـه مـی خواهنـد بـا جذابیـت هـای مصنوعـی، جلـب توجـه و محبـت کننـد. لبـاس ِ آنچنانـی مـی پوشـند، ماشـین آنچنانـی سـوار مـی شـوند، مهمانـی آنچنانـی مـی دهنـد و خلاصـه آرامـش شـان را مـی دهنـد تـا ذهـن و زندگـی دیگـران را نـاآرام و آشـفته کننـد.
    ابهــری ایــن نکتــه را هــم یــادآور مــی شــود کــه درســت اســت کــه بســیاری از فعــالن اقتصــادی بــا دســترنج خــود بــه ســرمایه رسـیده انـد و بـه هـر حـال بـا کار و تـاش توانسـته انـد، زندگـی معقولانـه و سـرمایه زیـادی بـرای خـود کسـب کننـد و همـه افـراد پولـدار، شـامل ایـن موضـوع نمـی شـوند، موضـوع مهمتـر شـکافی اسـت کـه اکنـون بـه شـکل چشـمگیری بیـن طبقـه پولـدار و فقیــر جامعــه ایجــاد شــده اســت و ایــن نــوع خودنمایــی هــا باعــث دگرگونــی هــای آســیب زایــی در بیــن جوانــان طبقــه فقیــر و متوسـط جامعـه مـی شـود.

  • زندگی در سلول های آهنی

    زندگی در سلول های آهنی

    ایـن تمـام زندگی ده هـا ماشـین خوابـی اسـت کـه خانـه هایشـان بـه یـک اتـاق سـه متـری ختـم مـی شـود، دور از زن و فرزندانشـان. زندگی شــان برهنــه اقتصــاد بیمــار اســت تــا در زیــر تیــغ آفتــاب تابســتان و ســوز زمســتان برخــی هــا دوام نیاورنــد.

    آلونک های بی اعتبار

    ُ شـهرام.م، ایـن رقـم زندگی را بـا پوسـت و گوشـتش لمـس کـرده. مهـر 38 سـالگی روی پیشـانیش زده شـده تـا در ایـن سـن، زندگی را در آلونکـی سـرد و بـی اعتبـار، بگذرانـد. قبـا مالـه کشـی مـی کـرده، بـی اعتمـاد بـه همـه چیـز مـی گویـد: » اینجـا امنیـت نیسـت، نمـی تونـم بخوابـم. همیشـه یـه چشـمم بـازه ، چنـد بـار موبایـل و سـاعتم سـرقت شـده؛ وقتایـی کـه از خسـتگی چشـمم دیگـه نـای بازمونـدن نـداره، مـی ترسـم کـه خودمو بـدزدن.

    موبایـل نوکیـا یـازده دو صفـرش را نشـان مـی دهـد و مـی گویـد: از ایـن هـم نمـی گذرنـد. يــك كيســه پلاســتيكی نــان و یــک تکــه پنیــر، غــذای ح. ش، 45 ســاله اســت، لقمــه نســبتا بزرگـی را مـی گـذارد در دهانـش و مـی گویـد: »انـگار فقـر بـه زندگی مـا وصلـه شـده. هـر کاری بگـی کـردم. از دستفروشـی بگیـر تـا کار سـاختمان. ایـن ماشـین شـده جـای خوابـم، کارم، سـرمایه ام«. تمـام سـرمایه او ختـم مـی شـود بـه زن و بچـه هایـش کـه در یـک خانـه اجـاره ای چندیـن کیلومتـر دورتـر، چشـم بـه دسـت او دوختـه انـد تـا نـان بخـور و نمیـری برایشـان مهیـا کند.
    دلـش هـم بـه همیـن خـوش اسـت: » حداقـل بچـه هایـم ماهـی یـک بـار گوشـت مـی خورنـد«. ایـن تنهـا ابـزاری اسـت کـه او را در ایـن شـهر بـی در و پیکـر نگـه داشـته، تـا خانـه ای گـرم بـرای جگـر گوشـه هایش بسـازد.

    ســعید.الف، هــم از همــان دســت اســت، یــادش نمــی آیــد، از کــی ماشــین خــواب شــده، شــاید 10- 12 ســال اســت کــه در خانــه کوچــک چهــار درش مــی خوابــد و پاتوقــش آخریــن مســیری اســت کــه او و ماشــینش از نــا مــی افتنــد. از 33 ســالگی ایــن کار را شــروع کــرده، از همــان موقــع کـه خشکسـالی زندگیـش را تـاراج کـرده و حـالا دو سـالی مـی شـود کـه جـای خوابـش ماشـین اش اسـت؛ از صبـح اتوبـان هـا را متـر مـی کنـد و آخـر شـب هـم همانجـا زندگی ییـاق، قشـاقیش بـه پایـان مـی رسـد؛ مـی خنـدد و مـی گویـد: »تمـام ایـن اتوبـان و خیابـان هـای اطرافـش را مـی بینـی،
    بـه نـام منـه«.یـک دختـر15 سـاله دارد و دو پسـر 12 و 10 سـاله کـه پدرشـان، قهرمـان زندگیشـان محسـوب مـی شـود آنهـا نمـی داننـد کـه او ماشـین خـواب اسـت. هیـچ وقـت نگفتـه و دلـش هـم نمـی خواهـد کـه بچـه هـا از زندگی دومـش باخبـر باشـند.

    جوری متفاوت از زندگی

    ماشـین خـواب هـا جـوری متفـاوت زندگی را مـی گذراننـد. کنـج دیوارهـای آهنـی، بـدون اینکـه امنیتـی داشــته باشــند و هــر لحظــه از تــرس مامــوران و کســانی کــه بد نگاهشــان مــی کننــد، در خــواب و بیــداری محـض انـد.
    علــی. ش، لیسانســه اقتصــاد اســت، زیــر نــور کمرنــگ تیرچــراغ بــرق، در حــال آمــاده کــردن بســاط شــامش اسـت. دو تـا تخـم مـرغ و یـک سـیب زمینـی بـزرگ، شـام شـاهانه امشـب اوسـت کـه روی چـراغ پیـک نیکـی تـوی قابلمـه کـج و معـوج بـا چهـره ای سـیاه، در حـال قـل زدن اسـت. لبخنـد تلخـی مـی زنـد و مـی گویـد:
    «امشب شامم اشرافیه» . حـالا او زحمـت 4 سـال دانشـگاه رفتـن را کنـج دیوارهـای آهنـی ماشـینش چـال کـرده اسـت، تـا بـا هـر مصیبتـی بسـازد. بـه قـول خـودش برایـش صـرف نمـی کنـد کـه خانـه بگیـرد. اجـاره خانـه گـران اسـت و اگـر بخواهـد حتـی اتاقکـی کوچـک را بـرای خـودش در نظـر بگیـرد، بایـد همـه اش را هزینـه کنـد.
    »شـب اولـی کـه در ماشـین خوابیـدم، وقتـی بیـدار شـدم گیـج بـودم، نمـی دانسـتم کجـای ایرانـم. آنجـا بـود کـه انـگار سـیلی خـوردم، سـیلی واقعیـت درد دارد، بغضـم گرفـت. آنجـا بـود کـه فهمیـدم یـا بایـد خـودت را بـه بیخیالـی بزنـی و بگـذری، انـگار كـه نمـی بینـی، نمـی شـنوی یـا بایـد درد بکشـی. وقتـی تـوی زندگی، پـول حـرف اول را مـی زنـه، بایـد بـا هـر سـازی کـه مـی زنـه، برقصـی تـا زنـده بمونـی. بـرای مـا بعـدی وجـود نـداره یـا بایـد کار کنـی یـا بمیـری «. در ایـن 4 سـالی کـه در خیابـان هـای مختلـف، تـوی ماشـین مـی خوابیـده، انـواع و اقسـام آدم هـا را بـه چشـم دیـده و همـه شـان، پشـت پلکـش، بایگانـی شـده تـا نگـذارد او خـواب راحـت داشـته باشـد.

    در کنـار او بعضـی هـا آتـش روشـن کـرده انـد و برخـی هـم فـارغ از ترافیـک و شـلوغی بـه کنجـی خلـوت پنـاه بـرده انـد و دوسـت ندارنـد حـرف بزننـد. رفتـه انـد تـوی الک خودشـان، انـگار كـه یـه مجسـمه راكـد و بـی حركـت و بـی تفكـر را تراشـیده باشـند و گذاشـته باشـندش پشـت فرمـان. چشـم هایشـان سـرد و بـی ترحـم نگاهـت مـی کننـد. شـانه منتهـی بـه اتوبـان، جایـی کـه ماشـین خـواب هـا در خـواب و بیـداری بـه یـک صبـح دیگـر فکـر مـی کننـد، در تاریکـیُ محـو شـده و تصویـر زندگی تقلبـی، خـودش را بـه رخ واقعیـت مـی کشـد. انـگار مـرگ روی سـر خیابـان خلـوت و متعلقاتـش باریـده و نفـس اگزوزهـا بریـده تـا زندگی ماشـین خـواب هـا تـوی سـلول هـای آهنـی بـه صفر برسـد…

  • کرونا فاتحه بازار لوازم التحرير را خواند

    کرونا فاتحه بازار لوازم التحرير را خواند

    اکنـون وحشـت از کرونـا و مجـازی شـدن درس هـا باعـث شـده کـه بسـیاری از خانـواده هـا قیـد خریـد لوازم التحرير را بزننـد و در فکرکالایـی بزرگترمثـل موبایــل و تبلــت بــرای بچــه هایشــان باشــند.
    ایــن در حالــی اســت کــه ســال پیــش در چنیــن روزهایــی در بــازار لوازم التحرير غوغایــی بــود، از جمعیتــی کــه مــی خواســتند، بــرای دانــش آموزانشــان لوازم التحرير بخرنـد، امـا اکنـون در راسـته لوازم التحرير فروشـان، قـو هـم نمـی پـرد و اکثـر کسـانی کـه شغلشـان ایـن بـوده ناراضـی از اوضـاع فعلـی هسـتند. بـه گفتـه فعـالان ایـن بـازار، بسـیاری از فروشـندگان حـالا فروششـان معطـوف شـده بـه ادارات و دفاتـر خدماتـی و انـدک واحدهـای صنعتـی کـه تنهـا بخشـی از سـرمایه صـرف شـده آنهـا را جبـران خواهـد کـرد .

    بورس خلوت لوازم التحرير

    کافـی اسـت بـه بـورس فـروش لوازم التحرير سـری بزنیـد، تـا شـاهد خلوتـی و کسـادی ایـن بـازار باشـید. اسـماعیل از جملـه کسـانی اسـت کـه سـال هـا اسـت شـغلش فـروش لوازم التحرير اسـت و بـه قـول خـودش تـا بـه حـال بـازار را بـه ایـن شـکل ندیـده اسـت. بـه گفتـه او بسـیاری از کسـانی کـه در ایـن صنـف هسـتند، از شغلشـان ناامیـد شـده انـد. بخشـی از آنهـا کـه مالـک بـوده انـد، در فکـر تغییـر کاربـری مغـازه شـان هسـتند و برخـی هـم کـه مسـتاجر هسـتند، عطـای ایـن شـغل را بـر لقایـش بخشـیده انـد.
    بـه گفتـه فعـالان ایـن صنـف، اگـر ایـن مشـکالت بـا همیـن رویـه پیـش بـرود، امیـدی بـه فعالیـت ایـن صنـف نخواهـد بـود و باعـث مـی شـود کـه بـر بدنـه ایـن صنـف ضربـه نهایـی وارد شـود.
    بـه گفتـه حسـینی، یکـی از فروشـندگان ایـن بـازار، رکـود و کسـادی باعـث شـده کـه بسـیاری عطـای ایـن شـغل را بـر لقایـش ببخشـند و ترجیـح بدهنـد کـه تغییـر کاربـری داشـته و بـه شـغل دیگـری روی بیاورنـد.
    افراسـیابی هـم از کسـانی اسـت کـه سـال هاسـت در ایـن رشـته مشـغول بـه کار اسـت بـه نظـر او اگـر تـا سـال پیـش امیدمـان بـه ایـن روزهـا بـود، حـالا ناامیدتـر از قبـل شـده ایـم و بـه نوعـی ایـن موضـوع ضربـه نهایـی را بـه بدنـه ایـن صنـف مـی زنـد. رئیـس اتحادیـه صنـف فروشـندگان لوازم التحرير و نوشـت افـزار نیـز بـر ایـن بـاور اسـت کـه، اگـر شـرایط بـه همیـن منـوال پیـش بـرود، امیـدی بـه آینـده فعالیـت در ایـن رسـته نیسـت.

    فروشندگان و بازار کساد

    قدیمــی هــا و انبــوه فروشــان ایــن بازارهــم دل خوشــی از ایــن شــرایط ندارنــد، راســته بــازار، بیانگــر ایــن واقعیــت اســت کــه بســیاری از فعــاالن ایــن صنــف
    واحدهــای خــود را تعطیــل کــرده انــد و عرضــه کننــده پوشــاک یــا لــوازم بهداشــتی شــده انــد.
    در کنـار فروشـندگان، خریدارانـی هـم هسـتند کـه نیـاز چندانـی بـه خریـد لوازم التحرير بـرای بچـه هایشـان ندارنـد، محمـدی کـه سـه فرزنـد مدرسـه ای دارد، از خریـد لوازم التحرير منصـرف شـده اسـت، بـه نظـر او بـا توجـه بـه اینکـه، امسـال بایـد بـه جـای دفتـر و قلـم بـرای بچـه هـا تبلـت بخریـم، دیگـر نیـازی بـه خریـد لوازم التحرير نیسـت.
    کاهـش میـزان مصـرف نوشـت افـزار و لوازم التحرير بـه دلیـل گسـترش فضـای مجـازی و کامپیوتـری و کاهـش بودجـه سـازمان هـا بـرای خریـد لوازم التحرير و نوشـت افـزار، دو عاملـی هسـتند کـه اکثـر فعـاالن ایـن صنـف را ناچـار بـه تغییـر کاربـری واحدهـای صنفـی و یـا تغییـر محـل فعالیـت کـرده اسـت.
    بـه گفتـه مسـئوالن اتحادیـه لوازم التحرير فروشـان بـه دلیـل بـالا بـودن هزینـه اجـاره واحدهـای صنفـی و همچنیـن بـه ایـن علـت کـه ایـن واحدهـای صنفـی بـا کاهـش فـروش روبـرو شـده انـد، ترجیـح مـی دهنـد کـه تغییـر کاربـری داده و بـه شـغلی برونـد کـه بتواننـد هزینـه هایشـان را دربیاورنـد. ایـن روزهـا، دیگـر هیجانـی در بـازار لوازم التحرير نیسـت و آخریـن روزهـای تابسـتان شـاهد سـالی متفـاوت از سـالهای قبـل در ایـن رابطـه هسـتیم . سـالی کـه تفـاوت بـارزی نسـبت بـه قبـل دارد و فعـاالن را بـه ایـن فکـر انداختـه کـه فـروش نوشـت افـزار را کنـار بگذارنـد.

    آموزش های مجازی و رکود

    برخـی از فروشـندگان حـالا بـه شـکل کـج دار و مریـض در ایـن بـازار مشـغول هسـتند، امـا آنهـا هـم معلـوم نیسـت تـا چـه زمانـی دوام بیاورنـد، بـه ایـن خاطـر کـه بـه گفتـه آنهـا اکنـون شـبکه هـای مجـازی سـردمدار شـده انـد و بـازار لوازم التحرير را بیـش از پیـش بـه رکـود کشـانده انـد.
    بــه اعتقــاد ابراهیــم کــه کارمنــد آمــوزش و پــرورش اســت؛ قابــل کتمــان نیســت کــه بــا آمــوزش مجــازی بســیاری از هزینــه هــای والدیــن هماننــد خریــد لوازم التحرير، لبـاس، فـرم، کیـف و کفـش و حتـی سـرویس مـدارس بـه طـرز محسوسـی کاهـش یافتـه اسـت، ولـی آنهـا ایـن سـرمایه را بایـد بـرای خریـد موبایــل صــرف کننــد و حــالا تبلــت و موبایــل اســت کــه جایگزیــن روزهــای نیمکــت نشــینی شــده اســت. ایـن موضـوع برخـی از خانـواده هـا را هـم در مضیقـه انداختـه اسـت. خانـواده کارگرانـی کـه بـا دو یـا سـه فرزنـد گاهـی بایـد تـا چنـد میلیـون هزینـه کننـد تـا بتواننـد، هزینـه اینترنـت و راه یافتـن بـه فضـای مجـازی را بـرای بچـه هایشـان فراهـم کننـد.

  • حق الناس بزرگ

    حق الناس بزرگ

    افرادی که هزینه های زیادی برای آموختن دوره های مختلف و آماده شدن برای این آزمون کرده اند و حالا باید دست خالی بروند. این موضوع به گفته کارشناسان می تواند، زنگ خطری برای ارتقا و توسعه آموزشی باشد. اما حالا خیلی ها در بیم و امید اینکه ممکن است آزمون ها برگزار نشود، مخالف این طرح و تصمیم هستند. زهرا. الف، یکی از کسانی است که به امید قبولی در ارشد فراگیر، عطای کنکور را به لقایش بخشیده و اکنون بر سر دو راهی افتاده است: برای چه همچین کاری را انجام دادند؟ کلی برنامه ریزی کرده بودم، کتاب خریدم و خواندم حتی کنکور سراسری هم نرفتم، چرا سرنوشت مردم برایشان اهمیت ندارد ؟ این یک حق الناس بزرگ است. محمد.ف، یکی از کسانی است که برای این آزمون خیلی تلاش کرده و با گردآوری و خرید محتواهای آموزشی و شرکت در کلاس های مختلف سعی در آماده شدن داشته: ما وقت چندانی نداریم که هر بار مثل موش آزمایشگاهی با ما رفتار شود. در این شرایط هزینه های زیادی بر دوش من افتاده و حالا که حرف بر سر این است که این آزمون ها برگزار نشود، تنها کسی که دچار خسارت و ضرر میشود، من هستم.
    رضا . ش هم وضعش به همین شکل است، او نیز به گفته خودش این تصمیم را درست نمی داند. به نظر او برگزار نشدن آزمون ها خیلی ها را دچار مشکل خواهد کرد. او یک کارمند دولتی است و با صرف وقت و هزینه تصمیم گرفته که در این آزمون ها شرکت کند، ولی حالا با نگرشی جدید روبرو شده است.

    صرف وقت و هزینه و افسردگی

    زهرا مرادی یک کارشناس اجتماعی است به نظر او این نوع نگرش که فقط بیایند و بگویند آزمون ها برگزار نمی شود، نگرش درستی نیست به این علت که در پس این
    گفتار خیلی ها سقوط می کنند و به وادی افسردگی می افتند به این خاطر که بسیاری از آنها وقت و زندگی و هزینه صرف کرده اند و اکنون مثل این است که همه چیزشان را از دست داده اند.
    ابراهیم . م جوان 18 ساله ای است که اگر این آزمون ها را ندهد و قبول نشود، باید پیه همه چیز را به دلش بمالد و به سربازی برود . او از این موضوع چندان راضی نیست. به گفته ابراهیم، این آزمون ها این شانس را به ما می دهد که بتوانیم با تلاش و کوشش بر کرسی دانشگاه بنشینیم، ولی با برگزار نشدن آن باید به سربازی بروم و این فرصت از دست من خواهد رفت که به دانشگاه بروم و این واقعا انصاف نیست که من با سعی و تلاش و خواندن شبانه روزی به سراب برسم.

    تصمیم شتابزده

    مریم هم یکی از کسانی است که انتظار داشته در این آزمون شرکت کند، ما که کتابهای فراگیر ارشد رو گرفته ایم و در حال خواندن آن هستیم، حالا تکلیف ما چیست؟ حداقل چندماه پیش می گفتید، ما هم کتاب نمی گرفتیم .یک تصمیم خودخواهانه، شتابزده و بدون برنامه که باعث می شود عده زیادی یک سال از زندگیشان عقب بیافتند. من معلمم کجاوقت دارم برای کنکوربخوانم، به مسئولان آموزش کشور التماس می کنم آزمون فراگیر را برگردانید، با این برنامه ما لطمه بزرگی می بینیم، خواهشا پیگیرباشید.

    دوساله براش برنامه ریختم وکتاب خریدم، خواستم امسال امتحان بدهم. ماجرا از این قرار است که لغو آزمون های ارشد پیام نور بدون هماهنگی؛ زنگ خطر دهشتناكي است که برای آموزش عالی کشور به صدا درآمده است و این موضوع ممکن است شیرازه آموزش عالی کشور را با مشکلات جدی روبرو کند.

    دردی بر دردهای بازنشستگان

    عبداالله هم از جمله بازنشستگانی است که برای این آزمون تلاش ویژه ای کرده است، به نظر او اگر این آزمون برگزار نشود، او نمی داند با هزینه ای که برای تهیه محتوا و
    برنامه های درسی گذاشته چه کند، خودتان در جریان هستید که حقوق ما بازنشستگان چندان زیاد نیست و من با صرف هزینه می خواستم در آزمون های ارشد فراگیر شرکت کنم. متاسفانه این اولین باری نیست که دانشگاه پیام نور به این شکل نسنجیده و شتابزده رفتار می کند.

    به نظر می رسد، خبر لغو این آزمون، موجی از نگرانی را در بین داوطلبان آزمون ارشد فراگیر پیام نور ایجاد کرده است و تعداد زیادی از داوطلبان به امید آزمون فراگیر ارشد در آزمون سراسری شرکت نکرده بودند و یا برخی برای آمادگی آزمون از مدت ها قبل شروع به مطالعه و حتی هزینه کرده بودند. این خبر باعث نگرانی و اضطراب داوطلبان
    آزمون فراگیر ارشد سال 99 پیام نور شده است. این موضوع در رابطه با بسیاری از دانشجویانی که به امید قبولی درآزمون فراگیر پیام نور در کنکور سراسری شرکت نکرده اند، صادق است و به گفته کارشناسان می تواند، تبعات روانی زیادی را برای آنها به دنبال داشته باشد. به گفته دانشجویانی که از کنکور سراسری مانده و نمی توانند در آزمون های سراسری هم شرکت کنند، این حق و حقوقی است که از آنها سلب شده است .

  • فراموش شدگان

    فراموش شدگان

    در خانه هزار متری که تکه ای است از یک خانه بی قواره. مثل همه خانه های شهر، در خیابان طالقانی، نگرانیت چندین برابر می شود. یک در لاغر آهنی خواب رفته، در همسایگی خانه های نوساز. پوست دیوارها ریخته و انگار سال ها است، مثل بیماری مفلوک به فراموشی سپرده شده است.
    مددکار جلوتر می رود. می گوید: همسایه ها وقتی بوی نامطبوع این خانه، صبرشان را می بُرد، به ما اطلاع می دهند که چند نفر در این خانه، معلول هستند و با وضعیت بدی زندگی می کنند. پشت چهره ی شیشه های زنگار گرفته احمد، محسن و محمود ردیف روی تشکچه هایی که رنگشان به سیاهی می زند خوابیده اند. معصومه هم تکیه داده به دیوار نم زده و چشمان خیره اش ستون شده به روبرو.
    دارایی اتاق، به یک دست رختخواب کثیف، کمدی شکسته، یخچالی خالی و گازی پینه بسته از کِبره و چربی ختم می شود. انبوهی ازلباس های چِرک گوشه اتاق راپرکرده وبوی گندیدگی دماغت را پر می کند. اتاق، بوی ترشی می دهد و روی کاسه سفالی که گوشه اتاق جا خوش کرده، ته مانده غذا، داغمه بسته .
    گوشه، کنارِخانه، پر است از پلاستیک های زباله، در کنار جسم هایی که انگار، به فرشی که تار و پودش گسسته است، وصله شده اند. خانه نه آب دارد و نه برق. ابوالفضل و زهرا اینجا کار می کرده اند و بعد از رفتن صاحبان خانه به خارج از کشور، با چهار بچه معلولشان، 10 سالی هست که در این خانه، بدون اینکه صاحبانش به آنجا سری بزنند یا قبوض را پرداخت کنند، به آنها سپرده شده. هیچکس نمی داند، در طی این یک دهه، چطورتوانسته اند دوام بیاورند.بچه ها حاصل ازدواج های فامیلی پسرخاله و دخترخاله هستند. ابوالفضل می گوید: «بچه اولمان که به دنیا آمد معلول بود. دومی هم معلول از آب درآمد. سومی و چهارمی را نمی خواستیم. تا کوچک بودند راحت تر بود، بالاخره کمک می آمد از این طرف و آنطرف».
    بقیه حرفش را می خورد، ترجیح می دهد که ناگفته بماند و سکوت می کند. حالا خانه پر شده از زباله هایی که به مدد آنها شکم بچه ها سیر می شود، توی دل اتاق ها مملو از بطری های پلاستیکی، کیسه های مشمایی، کاغذ و مقوا و هر چیزی که به یک اسکناس سبز می ارزد.
    بین راهرو و اتاق های خانه، فقط یک اتاق، آن هم نه چندان تمییز برای بچه ها مهیا شده، سه اتاق بزرگ دیگرِخانه، پر شده از زباله و جا ندارد، يك 50 متری تو در تو است. زهرا پاهای فلج و لاغر محسن را جابه جا می کند و می گوید: اگر جا به جا نشود، زخم می شود؛ وقتی بَرش می گرداند، بوی عصب های پوسیده و عرق تن، می زند توی دماغت. زخم ها دلمه شده توی بدن محسن و تنش را مثل موریانه خورده است.

    فراموش شدگان
    فراموش شدگان

    صدای خنده های هیستریک محسن، می پیچد توی اتاق. 32 ساله است، اما به بچه های هفت، هشت ساله می ماند. با سبیل و ریش نتراشیده، چهره ای خسته، درهم و درمانده، صدای خنده او، معصومه، بچه چهارمی را تکان می دهد.توی لامپ تلویزیونِ کناراتاق، معصومه سرش را این طرف وآن طرف می کند، صفحه خاکستری 14 اینچ قدیمی، جان می گیرد و طرح کشیده ای از او در آن قاب می شود .
    محمود و احمد، اما ساكت، فلج و با نگاه های خالی، خیره به سقفند. روی تشک های لاغر، یک ورقه پلاستیک، زیرپاهای کج و معوجشان، عرق کرده و مهجور، بوی تعفن گرفته است.
    حریم دو برادر، به زور، چند وجب می شود. هر دو پوشک شده اند، اما بی فایده است، زخم بسترشان عمیق و ناسور شده . زهرا می گوید: بچه هایم به یک مو بندند. راست می گوید: جای جای بدن بچه های معلولش را انگار به سکه ضرب کرده اند و سرخ و زخم به چشم می آید و فقط کافی است، عفونت بزند به اندام های داخلی و جانشان را بگیرد.
    نگاه محمود، به سقف گیر کرده، صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده است. لبخندی آرامش بخش به لب دارد و سفیدی جا مانده از آب دهانش، بر كنج لبش نقش بسته است. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش كامل، عاری از همه دلهره ها و سراسیمگی به سقفِ دل داده خیره شده است.

    دیوارهای اتاق با یک تیغه نازک از هم جدا شده تا وقتی بچه ها سر و صدا می کنند، مشخص باشد. همه بچه ها همیشه کنار هم هستند. صداها مبهم است. زهرا می گوید: «همه چیز را می فهمند، بچه هایم باهوشند». کلمه باهوش، غلیظ و بی پروا از دهنش بیرون می افتد و بعد گوشه چشمش نمناک می شود. آهی می کشد و می گوید: «حیف این بچه ها، هر کدوم می تونستن دکتر مهندس بشن». چشم هایش لطفی است که دوخته می شود، به تن های زخمی بچه ها.معصومه دخترکوچک تر، یک آن، ازحرکت می ایستد و این بار نگاهش ساکن می شود، به پاهای بی جانی که درهم قفل شده اند. معصومه، سالم تر از بقیه است، اما با گذشت زمان، سرنوشت او هم منتهی می شود به خیره ماندن به سقف.
    ابوالفضل می گوید: اینجا آب ندارد. می رویم مسجد آب می آوریم. پلاستیک می فروشیم و نان خشک.

    فراموش شدگان
    فراموش شدگان

    رو می کند به زهرا و از سرغیظ ادامه می دهد: «این بچه های علیل را انداخته روی دست ما، به هیچ صراطی هم مستقیم نمی شود که ببریمشان توی مراکز شبانه روزی. می خواهد بچه هایش پیش خودش باشند. خدا خیرتان بدهد که بالاخره خودتان آمدید. وضع ما را ببینید، یه مدت دیگه اینجا بودن باید خاکشون می کردیم».
    این را که می گوید؛ ردی از اشک، توی چهره آفتاب سوخته زهرا به چانه اش ختم می شود:« جگر گوشه هامن . تو مادر نیستی ببینی من چه می کشم». زخم بستر، بچه ها را خورده و معصومه دل نمی کند، از بچه های معلولش . هر روز آنها را پانسمان می کند، دست و پایشان را می شوید و سعی می کند، همزیستی مسالمت آمیزی با کلی چرک و کثافت داشته باشد تا بتواند بچه هایش را برای خودش نگه دارد.
    اتاق، از غم و سیاهی، دل دل می زند، اما در پهنای صورت چهار بچه معلول، فقط لبخند است؛ آسودگی خاطرغریبی توی چهره همه شان به چشم می آید. گویا بچه ها از آن زندگی ملال آور، نه خسته اند و نه چیزی حس می کنند. زندگی نباتی آنها ختم می شود، به خنده هایی از سر درد. مددکار، پرونده را تکمیل می کند تا چهارعضو معلول خانه، درجای بهتری زندگی را شروع کنند.
    ازخانه ترس خورده، دور می شوی، راه گم كرده، متحیر و عاجز، خسته و ناتوان، آنها را جا می گذاری، ولی تمام ذهنت میان سردی روح خانه ای است که هیچکس نفهمید سال ها در آن چه گذشت؟

  • نگاه هایی که بدرقه ات می کنند

    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند

    زندگی‌هایی که آبستن ناآگاهی است، در هندسه مسموم زندگی و فقر. آدم‌هایی که حاصل ایزوله‌های فقر فرهنگیند و چه فرق می ‌کند چون تنها با یک حس مسئولیت شروع می ‌شود.
    اینجا مرکز نگهداری و توانبخشی معلولین ذهنی مریم است. فقط کافی است راهروها را طی کنی تا صداهای کشدار بلند، لبخندهای بی‌رمق و زنجیره‌ای ازبغض‌های شکسته و نگاه‌های مات و بهت‌زده رهایت نکنند. اینجا ثانیه‌ها تمام نمی ‌شود وقتی تخت‌ها سلول می ‌شود برای کودکانی که در استوانه برهنه مغزهای کوچک گرفتار شده‌اند.
    سیاهی ‌ها پیچ می ‌خورند و مدام پشت سر هم محو می ‌شوند تا به نور برسند. دو تادست، دوتا انگشت راه می ‌روند، دو تا پا، دست‌ها کفش می‌پوشند ؛ آنجا که برای درد درمانی نیست.

    • چشم های عاطفه

    چشمان عاطفه است که می‌پرسد، دو دو می‌زند، پژواک صداهای نامفهومش برسینه‌ات آوار می‌شود. در نگاهش طلب هزار سئوال بی‌جواب، ندای های های هاها بر دیوارهای نمور.عاطفه! از کدام زندگی سخن می‌گویی؟ درماندگی در برابر قانونی که عقدش را در آسمان ها بسته‌اند، اما حالا بر آسمان هم رنگ شرم زده‌اند وقتی روزگارهم برجسم نحیفت رحم نمی ‌آورد.
    در یکی از مراکز شبانه‌روزی نگهداری معلولان ذهنی در اصفهان، آنجا که صد چشم باز، صد چشم بسته توان به دوش کشیدن این همه زخم را ندارند.
    با تخت‌هایی ساده که تنها با یک تشک ابری تزئین شده. “اسباب‌بازی را می‌خورند، نمی‌فهمند” مدیر مرکز می‌گوید: همه چیز را متوجه می‌شوند درد،گرما، سرما اما قدرت تحلیل ندارند. زندگی شبه نباتی است که هیچ سنخیتی با آدم‌های معمولی ندارد.
    دنیای هیدروسفال‌ها، با سرهای بزرگ، چند برابر بدن، دلت غنج می ‌رود اگر تخیل اجازه بدهد لپ‌‌های گلی و پوست مهتابی ستاره، می ‌شود مرزی بین یک زندگی سالم. یک خط نقطه‌چین باریک، اما اینجا فقط صدای نسیان می ‌آید.
    رگ‌های آبی‌اش از زیر پوست سفیدش پیداست. ستاره، لبخند می ‌زند، خیره خیره، آرام… . شاید می‌خندد، شاید هم نه. حالا چشم هایمان قرمز و متورم است، ‌لرزش‌های شانه‌هایت را حس می ‌کنی، حتی برای چند دقیقه بین آن همه صداهایی که بند نمی ‌آید، ‌وقتی ایزوله هایی می‌بینی با دهان‌های کج و معوج. فقط نجواست،‌ صداهایی گنگ و غریب، میان زمزمه و فریاد، ملغمه‌ای از همه اینها،
    جثه‌هایی که مثل سن تقویمی نیست. نه آموزش پذیرند و نه تربیت‌پذیر. اکثراً فاقد کنترل و اراده هستند. حمیده قاسمی، مدیر مرکز می‌گوید: قادربه انجام هیچ کاری نیستند، عدم کنترل مدفوع و ادرار، غذا هم نمی ‌توانند بخورند، حتی قادر به دفع یک مگس هم نیستند.

    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    • فرشته ها یعنی مادریارها

    بالای تخت ها فرشته ها ایستاده اند، مادرانی که بچه ها را بغل می کنند به دوش می کشند .راه می برند مادریارانی که از 8 صبح تا 20کارطاقت‌فرسا و سخت را با خود یدک می کشند.
    دلشان نمی خواهد نامی از آنها برده شود .یکی از مادریارها جوان تر ازبقیه است می گوید:”چشمشان به ماست. اول که آمده بودم حتی آب نمی ‌خوردم ،اما حالا دو سه روز نبینمشان دلم برایشان تنگ می ‌شود، مثل بچه‌هایم دوستشان دارم.”
    بودجه ها ناچیز است. کفاف هزینه ها را نمی دهد؛ بچه‌هایی که باید دارو مصرف کنند، طبق استانداردها غذا بخورند، تمیز شوند، تعویض شوند اما مادریارها فرشته‌اند، برایشان مهم نیست حقوقشان ناچیز باشد.
    یکی دیگر از مادریارها می آید جلو .دوست دارد بگوید که چقدر این بچه ها برایش مهم اند :”اکثر کسانی که اینجا کار می کنند نه حقوق درست و حسابی دارند و نه تسهیلاتی .نه بن ، نه حق عائله و نه چیز دیگر اما خیلی‌ها به عشق می آیند و می مانند”.
    صفوی زن دیگری است، می گوید: بچه خودم هم اینجاست .معلول است با بچه های دیگر خدمتش را می کنم ، اما کارمان واقعا سخت است بیشترمان کمردرد داریم. خیلی‌ها دیسک کمر گرفته اند و از درد پا می نالند اما با اینکه پشتوانه ای نداریم مانده ایم . به نظر من مددیارها از جان مایه می گذارند وقتی که کتف ها و پاهایشان با هیچ مسکنی آرام نمی گیرد.

    25 مادریار ، 25 فرشته چشم دوخته اند به آسمان، احساسشان را نمی توانند توصیف کنند همان مادرانه برایشان کافی است .کلی پشت نوبتی، ایزوله‌های پشت نوبت، با یارانه‌های ناکافی،‌اینها مرثیه است برای کودکان سالخورده، برای آنها که گهواره‌های ثابت، می ‌شود تمام زندگیشان. نه انتظار معجزه‌ای دارند، نه افق آرزویی، تنها دست‌هایی است که بر قاب تخت‌ها گره زده شده؛ آنها که عطرهای کودکی بر اندامشان پیر است و انتظار قدری کمک دارند. مور موری گس بر تنت می ‌ریزد.دستهایشان به میله ها چفت شده محکم .یکی از مادریارها می گوید:”اگر دست‌هایشان را نبندیم خودشان را از تخت پرتاب می ‌کنند یا برخی هستند که پتو و ملحفه شان را می خورند مجبوریم ببندیمشان تا به خودشان آسیب نزنند.”
    تخت ها به هم چسبیده اند .پریسا و احسان، متوجه همه چیز می ‌شوند، باهوش‌تر از بقیه. صدای مریم اما منقطع است و نامفهوم، ولی محبت را خوب می ‌فهمند. انگار پشت آن همه هیاهو، عشقی است که گمشده.
    جلوتر که می ‌روی ، مدیر مرکز همچنان بدرقه‌ ات می ‌کند: 70 درصد علت این معلولیت‌ها حاصل ازدواج‌های فامیلی است، مصرف داروها در سه ماهه اول،صدمات در حین زایمان، عفونت‌ها، ناآگاهی ‌ها، فقر و …. بیشتر بچه‌ها عقب مانده ذهنی عمیق هستند و اغلب، خانواده‌های فقیر دارند.
    اینجا تنها مرکز شبانه‌روزی خصوصی تحت پوشش بهزیستی است. قبلا ‌زیر 14 سال بودند، اما حالا حدود 30 نفر بالای 14 سال پذیرش کردیم؛ همه دخترند.جسم‌های زیر 14 ساله‌ای که خود را در جان‌های 5 سالگی یا 6 سالگی جا گذاشته‌اند؛ گویی زمان از تن و جسمشان پیشی گرفته.
    آرمان، با نگاهش بدرقه‌ ات می ‌کند، برق نگاهش ملتمسانه است. دمر روی تخت افتاده، بدنش تاب تحملش را ندارد. فقط زنده است، طنین صدایش با غژغژ تخت درهم می ‌پیچد تا بگوید که هیچ لوحی،‌بودنش را اعلام نمی ‌کند تا ته راهی که آخرش معلوم نیست.
    طاهره هم آن زمان چند ماهه بود که مادرش نبود؟‌هشت یا نه ماهه؟ فرقی نمی ‌کند حالا 16 بهار را گذرانده، حالا در سکون صدا معلق مانده، در باور و تردید شاید به پنجره، به مادر شاید به … فکر می ‌کند.
    میان قاب فلزی نرده های تخت، چهره بیضی دختری زیبا دیده می ‌شود. روی شانه‌های بچه‌گانه‌اش اندوه، آشیانه کرده؛ فقط نگاهت می ‌کند، بی ‌دغدغه از فریادهای پوشالی.
    نور از پشت پنجره های شیشه‌ای، خودش را هل می ‌دهد روی صورت پرستو،چشم‌های سیاه و درشتش زیباست؛ چشم‌هایی که هیچوقت مادرش نخواست که ببیندشان. پرستو، سرراهی ماند با چشم‌های خاموش.
    میان جمجمه‌ات هزاران نقطه سیاه و سفید دو دو می ‌زند زیر لختگی ‌چهره‌ها، نفست بند می ‌آید. زیر این همه شکل‌های ساکن و مات. درست مثل مریم و مونا، دوقلوهایی که از بدو تولد به اینجا سپرده شده‌اند تا با کار درمانی بدنشان نرم بماند و بد شکل نشود.
    مرکز توانبخشی مریم با ظرفیت 150 نفر از سال 1377 کارش را شروع کرده، تابچه‌هایی مثل مرتضی سر راهی، پریسا، فاطمه و مریم را بپذیرد و با اینکه جزء مراکز درجه یک در کشور محسوب می ‌شود اما باز با مشکلات مالی دست وپنجه نرم می ‌کند.

    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    نگاه هایی که بدرقه ات می کنند
    • هزینه هایی که کافی نیست

    به گفته مدیر مرکز 50 درصد هزینه‌ها از طریق مشارکت خانواده‌هاست، اما با توجه به اینکه خانواده‌ها از ضعیف‌ترین اقشار جامعه هستند، قادر به پرداخت شهریه نیستند و همین امر، این مرکز را دچار مشکل کرده است.
    به خاطر همین است که مادریاران، حقوق زیادی ندارند.اما چه فرق می ‌کند؟ تنها با حس یک مسئولیت شروع می ‌شود.

    اینجا دنیای بغض‌های فروخورده، مردمک‌های سیاه خیره و سیاهی چشم‌هاست؛چشم‌هایی که کلمه است؛ کلمه‌هایی که جمله است و خطوط لرزانی که بی ‌هیچ قانونی در هم لغزیده می ‌شود و از آنها فقط دو چشم مات باقی می ‌ماند که می ‌گوید: بدم می ‌آید از این دست‌های بی ‌معجزه‌ام…

    • ثبت 200 هزار معلول در بانک اطلاعاتی

    به گفته کارشناسان بهزیستی استان اصفهان هم اکنون در استان اصفهان 200هزار نفر معلول ذهنی در بانک اطلاعاتی بهزیستی شناسایی شده اند که نیازمند یاری رسانی خیران هستند و بهزیستی اصفهان 60 درصد از معلولان را زیر پوشش خود دارد.
    مرضیه فرشاد، تعداد معلولان مادرزادی که زنده می ‌مانند را رقم بسیار بالایی دانسته و می گوید: در نتیجه شیوع ازدواج‌های فامیلی، میزان معلولیت مادرزادی در استان‌های مرکزی مخصوصا اصفهان بسیار بالاست و این شاهدی برفاجعه‌ای بزرگ است.
    بررسی ‌ها و تحقیقات ثابت کرده که ازدواج‌های فامیلی در برابر زندگی ماشینی و صنعتی، آسیب‌پذیر بوده و خطرات ژنتیکی آنها در ایجاد فرزندان بیمار بسیار زیادتر از ازدواج‌های غیرفامیلی است.
    تحقیقات متخصصان و آگاهی مردم از خطرات ازدواج‌های فامیلی نشان می ‌دهدکه میزان این ازدواج‌ها در جهان رو به کاهش است و حتی در برخی کشورها ازنظر قانونی ممنوع است.
    اما این مساله در جامعه ما با بحران روبروست. در این رابطه دانشیار گروه ژنتیک و بیولوژی مولکولی دانشکده پزشکی اصفهان می ‌گوید: متأسفانه در طی چند سال گذشته فقط حدود 2 درصد از ازدواج‌های فامیلی کاسته شده است که اگر اقدام جدی در کاهش ازدواج‌های فامیلی انجام نشود این ازدواج‌ها بسیار افزایش خواهد یافت.
    طبق نتایج دکتر سروری حدود 5.8 درصد از ازدواج‌ها از نوع پرخطر هستند و 4 تا 5.4 درصد افراد داوطلب ازدواج، خودشان نیز نوعی بیماری ژنتیکی دارند.
    طبق آمارهای رسمی موجود، به طور متوسط روزانه بیش از هزار و سالیانه حدود 350 هزار کودک معلول درکشور متولد می ‌شوند که اکثر آنها به علت ازدواج‌های فامیلی است و به گفته بسیاری از کارشناسان ، باتوجه به اینکه مهمترین عامل معلولیت وبیماری ‌های ژنتیکی در کشور ما ازدواج‌های فامیلی است که علاوه بر مشکلات شدید جسمی- روحی، فرهنگی، اخلاقی و اقتصادی برای خود و خانواده‌هایشان، سالیانه نیز میلیاردها تومان توسط دولت،‌صرف نگهداری، درمان و آموزش آنهامی ‌شود که غالبا هم بی ‌فایده است.

  • پارکی که فقط نامی از معلولان به ارث برده است

    پارکی که فقط نامی از معلولان به ارث برده است

    پارکی که فقط نامی از این قشر به ارث برده ولی تناسبی با نیازهای این افراد ندارد. شاید همین موضوع باعث شده که تنها ترین پارک معلولان از مخاطبانش دور باشد. جدایی بین این دو به خاطر نبود امکانات مناسب برای کسانی است که قرار است سهمی از این مجموعه داشته باشند. ماجرای خالی بودن این پارک برای اهالی ساختمانی که چسبیده به این پارک است هم غیر منتظره نیست. ساختمانی که قدیمی ترین محل حمایتی برای معلولان و آسیب دیدگان نخاعی به شمار می رود. پیگیری ماجرای خالی بودن این پارک از مخاطبانش کار زیاد سختی نیست، آنها حالا بهتر از همه غریبه هایی که به این پارک می آیند می دانند که چرا این پارک بازی که تنها پارک بازی معلولان در اصفهان به شمار می رود خالی از سکنه است، بنابراین دهانت باز نشده، زبانشان برای گلایه های ریز و درشت ماجرا آماده است.
    منصور الف، یکی از آنها است:« ما که بزرگ هستیم نمی توانیم از روی این رمپ های شیب دار که ورودی پارک است عبور کنیم چه برسد به یک بچه که از قوای کمتری هم برخوردار است.» ویلچرش را تکانی می دهد و اشاره می کند به سیمانی که با شیب تندی به سمت زمین کشیده شده: «به نظر شما می شود از اینجا بالا رفت ؟ شما هم که سالم هستید فکر نمی کنم بتوانید از این شیب تند، بدون سُر خوردن بالا بروید، چه برسد به یک معلول».
    فرقی نمی کند هر ساعت از روز که به اینجا بیایید شاید جز چند کودک سالم که راه می روند و کارهای عادیشان را انجام می دهند از معلولان خبری نیست.
    گویا داستان تکراری نامناسب بودن معابر شهری به شکل دیگری در این پارک معنا شده است، مرتضی از دیگر معلولانی است که از ساخت این پارک دل خوشی ندارد و می گوید:« فکر کنم برای اینکه بگویند فعالیتی برای معلولان انجام شده این پارک را ساخته اند. این پارک هیچ تاثیری در روحیه معلولان ندارد و با مشکلاتی که دارد، تازه روحیه معلولان را هم خراب می کند. در این مورد پیگیری هم کرده ایم اما به جایی نرسیده ایم، برای همین هم هست که این پارک اینقدر خلوت است. بچه های معلول چطور می خواهند در این پارک بازی کنند؟
    رمپ های بدون استاندارد
    زهرا، مادر یکی از معلولانی است که حدود 6 سالی می شود با مشکلات فرزندش دست و پنجه نرم می کند:« در حال حاضر بیشتر ادارات و دستگاه‌ها امر مناسب‌ سازی را انجام داده‌ و رمپ‌هایی برای عبور معلولان با ویلچر تعبیه کرده‌اند، اما همه این رمپ‌ها دارای استانداردهای لازم نیست و گاهی اوقات شیب زیاد و نامناسب آن سبب ایجاد مشکل برای معلولان شده است.لازم است که دستگاه‌های مربوطه در این امر حساسیت بیشتری نشان دهند و مناسب‌سازی را صرف ایجاد رمپ خلاصه نکنند، بلکه بر نحوه اجرای این رمپ‌ها نیز باید نظارت شود.بیشتر افراد جامعه با ترحم به جامعه معلولان نگاه می‌کنند، در حالیکه معلولان با وجود داشتن معلولیت دارای توانمندی‌های زیادی هستند و نیاز به ترحم ندارند بلکه نیاز به توجه از جنس خدمت دارند.با اینکه از سالیان سال پیش گفته می شد که مناسب سازی باید انجام شود، اما این اتفاق هنوز نیفتاده و بچه من بدون همراه نمی تواند در این پارک بازی کند. انگشت اشاره اش را می برد به سمت تاب ها و بقیه وسیله های بازی و ادامه می دهد: درست است که این وسایل به شکلی ساخته شده که معلولان بتوانند بازی کنند، اما خیلی از این وسایل مناسب معلولان نیست و حتما باید با یک همراه باشند وگرنه خودشان به تنهایی نمی توانند از این وسایل استفاده کنند. چون استانداردهای لازم را ندارد.
    حمایتی که در کار نبود
    بهترین کسی که می تواند در این مورد سخن بگوید، عضو سابق شورای اسلامی شهر اصفهان است، کسی که خودش سالهاست بر صندلی چرخدار نشسته و به عنوان جانباز با دغدغه های معلولان خوب آشناست. کریم نصر اصفهانی هم از این اوضاع راضی نیست.
    او سالیان سال است که در کنار این مشکلات زندگی می کند و معتقد است: یکی از مهمترین وظایف مدیران شهری این است که به مناسب سازی ها اهمیت بیشتری بدهند.
    او با انتقاد از اینکه معابر شهری برای معلولان، جانبازان و حتی افراد مسن و سالمند مناسب نیست و باید فکری به حال آن شود در مورد تنها پارک معلولان می گوید: وقتی مسئولان شعار حمایت از معلولان را می دهند، نباید با کارهای ناقص کارشان را زیر سوال ببرند. ساخت پارک برای معلولان باید با توجه به استانداردها باشد، اینکه یک اتفاق در این شهر بیافتد اما کارایی لازم را نداشته باشد، فایده ای ندارد.

    به اعتقاد رئیس سابق کمیسیون فرهنگی اجتماعی شورای اسلامی شهر اصفهان درخواست های این قشر زیاد است و ما همیشه در شورای شهر این موضوع را مطرح کرده ایم، اما همچنان در خم یک کوچه به سر می بریم.
    وی ادامه می دهد: شهرداری باید دقت بیشتری نسبت به بازسازی و ساخت معابر و ساماندهی آن ها و همچنین مکان های تفریحی داشته باشد.
    کریم نصر اصفهانی کمترین درخواست این قشر را مناسب سازی معابر و مکان های تفریحی می داند و اظهار می دارد: در شان بچه های معلول نیست که فقط یک پارک معلول آنهم به این شک در شهر وجود داشته باشد و این مهم باید در اولویت برنامه های مسئولان شهرداری قرار گیرد تا این افراد بتوانند با سهولت و ایمن از پیاده روها و عرض خیابانها عبور نمایند و حتی بچه های معلول بتوانند همانند کودکان عادی از وسایل بازی استفاده کنند.
    وی تاکید می کند: برای این موضوع باید اعتبارات بیشتری گذاشته شود که این مشکلات به زودی حل شود.