بلاگ

  • توسعه  جامعه با تربیت انسان های توسعه یافته

    توسعه جامعه با تربیت انسان های توسعه یافته

    آنچه در این باره می تواند، اهمیت ویژه داشته باشد, موضوع سمت گیری دولت ها، بسوی دستیابی به شاخص های دوران توسعه ملی است.
    اما باید به این مقوله مهم، ابتدا اشاره کنم که پیش نیاز حرکت نمودن دولت ها به سمت تحقق توسعه ملی، تربیت انسان توسعه یافته در جامعه براساس همان معادله دولت، ملت است.

    ویژگیهای انسان توسعه یافته چیست؟

    بر اساس نظر کارشناسان علوم اجتماعی،انسان توسعه یافته تلاش می کند، برابر شناخت از فرهنگ زندگی جمعی در روابط اجتماعی اش با دیگران بسیار توانمند و به اصطلاح از دانش دیپلماسی فردی بالایی برخوردار باشد .
    به تعبیری، انسان توسعه یافته در روابط فردی اش با دیگران دارای لبخند و چهره گشاده و به اصطلاح بسیار کاریزماتیک جذاب، می باشد. وی هرگز انرژی منفی را به دیگران با رفتار ناشایست خود، منتقل نخواهد کرد.
    طبیعتاً چنین انسانی، بسیار شکیبا و صبور وپرحوصله می باشد و انسانی است که همواره بدنبال مهرورزی و همدردی با دیگران و همیاری انسان های دیگر است وهرگز بد کسی را نخواهد خواست و آنها را آزرده خاطرنمی کند و در باره دیگران، هرگز به داوری شتابزده، روی نمی آورد.
    به عقیده روانشناسان اجتماعی، انسان توسعه یافته، انسانی است که اهل معرفت است وهرگز مسایل را در چارچوب معلول ها نمی بیند, بلکه به علت ها نیز توجه می نماید ولذا مسایل را همه جانبه، نه سیاه، سفید ونه صفر وصد، بلکه خاکستری و متعادل خواهد دید. به عبارتی، انسان توسعه یافته از درک میزان بالایی برخوردار می باشد ودارای قدرت تحلیل محتوایی خوبی است.
    انسان عملگرا به معنی کسی که بدنبال نتیجه است و همواره، ابتدا هزینه وفایده کرده و بادرک شرایط موجود بسیار باحوصله و گام بگام موضع گیری می کند.
    یکی از ویژگیهای مهم توسعه یافتگی, احترام به آرا و نظرات دیگران به عبارتی، دارای رفتار دموکراتیک می باشد.
    انسان توسعه یافته از فرهنگ عمومی خوبی برخوردار و برای محیط زیستش، ارزش زیادی قایل است ودر پاسداشت اش از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد.
    شخصیت توسعه یافته به تاریخ افتخارات نیاکان خود همواره عشق ورزیده وبعنوان هویت ملی اش از آن پاسداری می کند و وطن دوستی و عشق به مردم و میهن در وی نهادینه است.
    از دیگر خصوصیات انسان توسعه یافته، می توان به راستگویی و درستکاری و داشتن صدق درونی اشاره نمود.
    چنین انسانی همیشه، عاشق نیکی و خواهان موفقیتهای دیگران هست، زیرا وی باور دارد, انسان دموکرات هرگز، اسیر خودخواهی و خودشیفتگی، نخواهد شد و بدین صورت، فرهنگ شکیبایی، صبوری و همچنین نگاه مهربانانه از خصائص باارزش وی خواهد بود.
    نتیجه اینکه، انسانی با چنین ویژگیهای فردی از لحاظ رفتار سیاسی، بسیار عملگرا، عقلانی, دموکرات و دارای اخلاق حرفه ای و سیاسی خواهدبود.
    ونهایتاً اینکه، جامعه ای که از چنین منابع انسانی توسعه یافته ای برخوردار شود, تردیدی نیست، اگر دارای حکمرانی خوب و شایسته ای نیز باشد، بسرعت و به آسانی به شاخص های دوران توسعه ملی، دست خواهد یافت.

  • بُِکش و مشهورم کن

    بُِکش و مشهورم کن

    من نیز از این قاعده انسانی مستثنی نبوده ام، اما شاید حس متفاوتی از پذیرش را برای خود معنا کرده ام. پذیرش نه بر مبنای شهرت و محبوبیت و به نوعی ستاره شدن، پذیرش به معنای جریان سازی و تأثیرگذار بودن در حوزه ای که در آن قلم می زنم و می خوانم؛ یا به عبارتی، جایگاهی که از ایستادن در آن احساس رضامندی از وجود خود داشته باشم. مونا اسدیان، استاد دانشگاه و دکتری علوم ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی تهران و خالق نوشتارهایی در زمینه هویت در فضای مجازی معتقد است: تأثیرگذاری همیشه به معنای میل به ستاره شدن نیست، گاهی فراتر از دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن حرکت می کند، چرا که جایی است ورای باورهای تجمل گرایانه؛ مبتنی بر تفکری ریشه دار است که خواهان پر کردن خلاء های اندیشه ورزی است و نه مصرف گرایی جامعه مدرن. شاید در جهان امروز، بیشتر نیاز به ستاره شدن در دنیای خود داریم تا ستاره ای محو باشیم در دنیای دیگران. با این جامعه شناس به گفت و گو نشستیم تا از ولع سلبریتی شدن در جامعه امروز بگوید.

    آیا رسانه ها در ظهور سلبریتی ها نقش پررنگی دارند ؟

    بله دقیقا، در واقع سلبریتی ها محبوبیت و شهرت خود را مدیون رسانه ها هستند. این افراد برای این که موج توجه مخاطب را دریافت کنند و در مقابل، تأثیرگذار هم باشند، نیازمند ابزار ارتباطی واسطی هستند که آن ها را به مخاطب معرفی کند.
    در دنیای معاصر این ابزارهای واسط، رسانه ها هستند و شاید بهتر است این طور بگوییم که این رسانه ها هستند که سلبریتی سازی می کنند. در واقع یکی از ویژگی های رسانه، چهره سازی و ایجاد شهرت است که در دیده شدن بسیار ریشه دارد. برای مثال، زمانی که سبک زندگی یک فرد به دفعات بالا در رسانه نمایش داده شود و یا به صورت مداوم درباره او صحبت شود، روند سلبریتی شدن فرد تسریع خواهد شد.

    آیا میل به ستاره شدن نوعی نیاز به توجه طلبی طبیعی ست؟

    در جامعه مصرفی امروز، طیف های مختلفی از سلبریتی ها روی کار آمده اند که از لحاظ میزان محبوبیت و درجه تأثیرگذاری متفاوت اند. آن چه که مسلّم است، هر انسانی نیازمند توجه و محبوبیت است. ذات انسان، تحسین و دیده شدن را می طلبد. این در حالی است که در جامعه امروز با توجه به تغییر سلیقه مردم و سبک زندگی آن ها همراه با روی کار آمدن ابزار رسانه ای جدید مثل شبکه های اجتماعی، نیاز به توجه طلبی برای بسیاری از افراد، تغییر مسیر داده است.
    این طیف در شبکه های اجتماعی نظیر اینستاگرام، ابعاد مختلف زندگی شخصی و اجتماعی خود را به تصویر می کشند و به دنبال جذب مخاطب بیش تر و گاهی کسب درآمد ناشی از تبلیغات از طریق همین جذب مخاطب هستند. نیاز به توجه طلبی در چنین شرایطی زاییده مصرف گرایی، تجمل طلبی و کسب درآمد است و نه صرفاً کسب محبوبیت. این افراد، خرده سلبریتی هایی(micro-celebrity) هستند که رسانه را ابزار ستاره سازی کرده اند.

    فضای مجازی و اینستاگرام هم به نوعی رسانه مجازی تلقی می شود . این عطش لایک شدن و ستاره شدن در فضای مجازی از کجا نشأت می گیرد؟

    یکی از ویژگی های جامعه مدرن، افزایش ارتباطات انسانی در عین تغییر سبک زندگی و اتمیزه شدن جامعه است. این که افراد در دنیای مدرن امروز به دلیل تغییر ساختار های اجتماعی سنتی، بیشتر ویژگی های فردگرایانه دارند. بنابراین میل به پذیرش از جانب اطرافیان و دریافت تأیید از دیگران اهمیت بیش تری پیدا می کند. انسان جامعه امروز، انسانی است که به واسطه دسترسی به شبکه های اجتماعی، قادر به برقراری ارتباطات بی پایان است، اما در عین حال ویژگی های جامعه مصرفی معاصر او را در حصار تنهایی خویش اسیر کرده است. حس تأیید شدن و پذیرش از جانب جمع منجر به کاهش احساس تنهایی از سویی و از سوی دیگر، افزایش احساس تحت تأثیر قرار دادن دیگران است. بنابراین در کنار نیاز طبیعی انسان به تأیید، شرایط ارتباطی جامعه مدرن به این نیاز دامن می زند و جریان های جدید و مسیر متفاوتی را برای پاسخ به آن ایجاد می کند که یکی از آن ها محبوب شدن در رسانه های اجتماعی است. اگر چه از دیدگاه خوشبینانه تری هم می توان به قضیه سلبریتی ها نظر داشت و آن هم ایجاد فضای دموکراتیک رسانه ای با روی کار آمدن شبکه های اجتماعی است. فضایی که دسترسی همگانی به اطلاعات و اخبار را تسهیل کرده و هر شخص، خود می تواند تولید کننده محتوا باشد و گاه با به چالش کشیدن ارزش های مسلط جامعه، میدان قدرتی جدید را خلق کند.

    آیا ستاره شدن تلاشی است برای جبران احساس خودکم بینی و ناایمنی؟

    گاهی در میان سلبریتی ها افرادی دیده می شوند که به واسطه به نمایش گذاشتن ابعاد مختلف زندگی خود در شبکه های اجتماعی و رسانه ای کردن آن ها توجه عده زیادی از مخاطبان را به خود جلب می کنند بی آن که پشتوانه اجتماعی، اقتصادی، هنری، سیاسی یا علمی خاصی داشته باشند. این افراد به دلیل به نمایش گذاشتن خود، جذب مخاطب بیشتر و ارتقای یکباره جایگاه اجتماعی خود به این کار روی می آورند. رسانه برای آنان حکم صفحه نمایشی را دارد که خود را در آن بروز می دهند و به نمایش می گذارند. در بسیاری موارد، کاری که برخی سلبریتی ها در جامعه امروز، انجام می دهد ایجاد حس مصرف گرایی بیشتر در مخاطب است، در چنین شرایطی، فرض مخاطب بر این است که می بایست برای به دست آوردن احساس رضایت بیش تر به مصرف بیش تر روی بیاورد، چرا که سبک زندگی سلبریتی مطابق آرزوی بسیاری از کسانی است که او را دنبال می کنند.

    گاهی ولع ستاره شدن مانند سایر پدیده های اجتماعی تبدیل به نوعی مد و تب اجتماعی می شود. آیا شرایط اجتماعی و محیطی در این زمینه دخیل اند؟

    نکته ای که باید به آن اشاره کرد، تغییر شکل ارتباطات انسانی به واسطه روی کار آمدن جامعه مصرفی و در کنار آن، سرعت بالا در ارائه خوراک رسانه ای است. زمانی که دسترسی به شبکه های ارتباطی گسترش پیدا می کند به تبع آن میل به ارتباط گرفتن و به نمایش گذاشتن نیز بالا می رود چرا که فرد، خود را در فضایی احساس می کند که قادر است با تحت تأثیر قرار دادن دیگران توجه آن ها را بیش از پیش به خود جلب کند. زمانی که در کنار تأمین جنبه های روانی نظیر ارتقای اعتماد به نفس، جلب توجه، تأثیر گذاری بر دیگران و پر کردن شکاف اقتصادی و اجتماعی ناشی از کمتر دیده شدن، ابعاد درآمد زایی از طریق انتشار تبلیغات نیز اهمیت می یابد، سلبریتی شدن نه فقط یک رؤیا که تبدیل به هدف خواهد شد.

    برخی برای رفع آسیب پذیری و کسب اعتماد به نفس به کارهای گوناگونی دست می زنند که یکی از آن ها ستاره شدن است. آسیب های اجتماعی ناشی از آن چیست؟

    یکی از بزرگ ترین آسیب ها، احساس عدم رضایت است. با به نمایش گذاشتن سبک زندگی های امروزی در شبکه های اجتماعی که بسیاری از آن ها به دور از واقعیت بوده و صرفاً تصویری است از آن چه در رسانه نشان داده می شود و نه آن چه در واقعیت موجود است، میزان نارضایتی افراد از شرایط حاضر افزایش پیدا می کند. این روند خود را به صورت های مختلف نشان خواهد داد که یکی از آن ها عطش دیده شدن است و نتیجه آن دور باطل رقابتی است که میان این افراد در جذب مخاطب اتفاق می افتد.
    همین امر باعث می شود بسیاری از استاندارد ها و حریم های اجتماعی کم رنگ شود. پوشیدن لباس های نامتعارف، به نمایش گذاشتن رفتار های دون شأن اجتماعی، به اشتراک گذاشتن زندگی خصوصی و … تمام این اقدامات، نشان از تلاش برای دیده شدن بهتر ورای مرزها و باورهای اجتماعی است. این فرایند، شکل سنتی شهرت و تأثیرگذاری افراد نخبه و مشهور را به چالش کشیده است و سلبریتی شدن نیازمند کنش هایی است که فرد به محبوبیتی پوشالی دست پیدا می کند، چرا که پشتوانه ذاتی برای رسیدن به شهرت را ندارد.

  • ما به اندازه داستان های هزارو یک شب معجزه دیدیم

    ما به اندازه داستان های هزارو یک شب معجزه دیدیم

    صدای بوق بریده بریده دستگاه ها، تنها صدایی است که می آید و رنگ زندگی در پشت دریچه ها را گوشزد می کند. عقربه ها، اما به کندی می گذرند. برای مادران برای پدران، برای خواهرها و بردارها، زن ها و مردهایی که پشت درها از ترس کرونا جرات نمی کنند داخل شوند و فقط منتظرند. هراسی از رفتن و نماندن، اما این لحظه شماری ها برای پرستاران معنای دیگری دارد. کسانی که به سلول های بیماران زندانی کرونا پشت درهای بسته سر می زنند و تنها ملاقات کنندگانی هستند که در راهروها راه می روند و جانشان را گذاشته اند کف دستشان .
    مرضیه رجب روشن، با 28 سال سابقه پرستاری است که بیماران نامش را ملاقات کننده گذاشته اند. توی اتاق های سفیدی که هر کدام نقش سلولی را برای دو یا سه بیمار کرونایی ایفا می کنند، او و دیگر همکارانش ترس را گذاشته اند کنار و مثل مادری که از کودکش محافظت می کند، بیماران را تر و خشک می کنند؛ چشم های خسته مرضیه زیر ماسک سفید جراحی خیلی چیزها برای گفتن دارد:«اوایل خیلی می ترسیدیم، با ویروس ناشناخته ای روبرو شده بودیم که نمی دانستیم با آن چه کار کنیم، همکار و بیمارانمان بودند که جلوی چشممان پرپر می شدند، هر بار که دستگاه ها را از بیماران جدا می کردیم و مرگی دوباره را می دیدیم افسرده و نگران از مرگ بعدی بودیم؛ اما باز در خط مقدم جبهه ایی بودیم که بازگشتی نداشت، چون متعهد شده بودیم که بمانیم و ماندیم. بین برزخ مرگ بعضی ها و زندگی دوباره خیلی های دیگر، ما شاهدان همیشگی بودیم. وقتی شب می شد بدتر بود. بیمارها توی اتاق ها زندانی بودند و انگار راهروها، بیابانی بی آب و علفی می شد که رنگ زندگی نداشتند و شاید تنها موضوعی که می توانست ما را آرامش دهد، لبخند از سر حزن بیمارانی بود که کمی دردشان ساکت می شد. اتاق های ایزوله اما از جمعیت زندانیان کرونا کم نمی شد و هر روز به لیست بدحالان اضافه تر می شد. لحظه های غریبی بود. یک چشممان اشک بود و یک چشممان شادی .
    کمی مکث می کند و نقب می زند به ته مانده خاطرات خوبی که برایش مانده است:« بهترین خاطره ام در مورد پسر جوانی بود که کرونا داشت و وقتی به بیمارستان آمد؛ امید زنده ماندنش را از دست داده بود، هر روز با نفس تنگی و مشکلات دیگر دست و پنجه نرم می کرد و هر روز به ما می گفت که دعایش کنیم.«دعای اختصاصی» .
    می گفت: من یک نفر را دوست دارم، می خواهم ازدواج کنم . می خواهم پدر بشوم بچه ام را بگیرم بغل. این ها را می گفت و تمام قد گریه می کرد و بین هق هق هایش از روزهای ندیدن رویاهایش نام می برد. هر بار که ما را می دید؛ می گفت: می خواهم دختر مورد علاقه ام را ملاقات کنم، هر کارکردیم دختر نیامد که حتی از پشت شیشه او را ببیند. ترس نگذاشته بود که بیاید. ترس از ویروس، حتی روی عشق و دوست داشتن پرده کشیده بود . حالا تنها ملاقات کنندگان او پرستارانی بودند که یک آن او را تنها نمی گذاشتند و مدام به او روحیه می دادند، چند روز گذشته بود، اما او خیال بهتر شدن نداشت، نشسته بود که ببیند کی می میرد، از همه اقوام و فامیل هایش حلالیت می طلبید و امیدی نداشت، اما پرستارها ناامید نمی شدند. شاید روز 24 یا 25 بود که رفته رفته حالش بهتر شد و ما کم کم اثرات بهتر شدن را در او دیدیم . لحظات خاص و ممتدی سپری می شد؛ همه به زندگی دوباره ای که عاید پسر جوان شده بود لبخند می زدیم و گویا اصلا دوست نداشتیم که این ثانیه های قشنگ تمام شود، به محض اینکه بهتر شد همه پرستارها را جمع کرد، با موبایلش یک آهنگ شاد گذاشت و رقصید و بعد از آن از بیمارستان رفت. شاید کمتر از یک هفته بعد بود که به ما گفتند، جشنی کنار در ورودی بیمارستان داریم. همان جوان بود که این بار با یک گروه ارکستر و یک وانت بار گل آمده بود ولی این بار کمی فرق داشت؛ برعکس شده بود و او حالا جلوی پرستاران خم می شد و به پای کسانی افتاده بود که زندگیش را نجات داده بودند. زندگی که هر بار در بیمارستان می دیدیم . معجزه هایی که بین ناامیدی و امید موج می زد.
    توی راهرو بیمارستان، علی ، پرستار دیگری است که بقچه خاطراتش پر شده از بیم و امیدهای روزهای کرونا: « خیلی ها خواب نداشتند، می ترسیدند که بخوابند و دیگر هیچوقت بیدار نشوند. این مواقع برای بیمارها آهنگ های آرام می گذاشتیم یا اگر فرصتی می شد، برایشان چند سطر کتاب می خواندیم». همه چیز مثل یک کابوس بود که در فضا پرسه می زد و تنها چیزی که آرامش بخش لحظه های تلخ بود، دیدن چشم های امیدوار بیمارانی بود که ما را از پشت آن همه لباس و تجهیزات محافظتی استقبال می کردند.
    استقبالی که از خط مقدم بیمارستان و از یک خط ممتد قرمز شروع می شود، خط قرمزی که تنها دکترها و پرستارها می توانند از آن عبور کنند و جنگی تن به تن میان مرگ و زندگی داشته باشند.
    خیلی هایشان وقتی رفته اند آن طرف خط دیگر برنگشته اند. خیلی هایشان از خیلی وقت پیش خانه نرفته اند و این در حالی است که طبق قانون، هر پرستار بخش مراقبتهای ویژه، باید در طول ماه، 25 شیفت هفت یا 12ساعتی، معادل 150 ساعت کار کند، اما عشق نگذاشته که این عددها برایشان ملموس شود. خیلی هایشان مانده اند که باشند در شیفت های بدون وقفه برای بخش هایی که از بیماران یک آن خالی نمی شود. برای چشم انتظارهایی مانده اند در حالی که خودشان کلی چشم به راهی دارند.
    حمیده مرادی، پرستار دیگری است که این روزها را با پوست و گوشتش لمس کرده:« خیلی هایمان خانه نرفتیم. خیلی هایمان مریض شدیم و خیلی از مریض ها کنار ما دچار ترس از مرگ شده بودند و ما به آنها دلداری می دادیم . حجم مراجعات زیاد بود و سردخانه ها شلوغ . دوست ندارم بگویم حتی سرامیک های کف سردخانه دیگر پیدا نبود. مرگ بود که پرسه می زد و امان نمی داد؛ گاهی یک جوان بیست و چند ساله تسلیم می شد و گاهی یک پیرمرد 95 ساله که همه فامیلهایش از ماندنش دلسرد شده بودند زنده می ماند. ما معجزه دیدیم معجزه روزهای اوج و فرود کرونا بیم و تنهایی و ترس ما به اندازه داستان های هزار و یک شب شهرزاد قصه گو می توانیم برایتان از معجزه ها بگوییم …

  • مادران اجاره ای

    مادران اجاره ای

    جنین توی موج های دستگاه سونوگرافی نقطه سفیدی است توی سیاهی ها که نشان می دهد سالم است. نقطهای كه بالا و پایین میرود، تاب میخورد و گاهی بی حركت میماند. مثل شبحی که گاهی هست و گاهی نیست. نرخ سمیه 27 ساله 40 میلیون با کلی چانه زنی است. برای هر ماه هم مقرر شده که یکی دو میلیون بر حسب هزینه ها پرداخت شود. او حالا در فاصله دوری از مادر شدن و مطلقه بودن برای هزینه های زندگیش می جنگد.
    روایت سمیه از خیلی وقت پیش شروع شده از دو سال پیش که او مانده و یک خانه اجاره ای، دو کیلومترآنطرف تر شهر. حالا او قرار است در یک خانه شیک نوساز زندگی کند و سهم ناچیز مادریش را با 9 ماه بارداری به ختم برساند، با لهجه روستایی می گوید: خرج زیاد است. این کار هم ثواب داره . نه خلافه شرعه نه خلاف عرفه .
    اتاقک اجاره ای حاشیه شهر را به صاحبخانه پس می دهد تا بعد از 9 ماه بتواند خانه ای در مرکز شهر دست و پا کند. سمیه اسم بچه را هم برای دل خودش انتخاب کرده تا بچه نداشته اش را با یک اسم به خاطره ذهنش بسپارد.
    روایت نرگس اما چیز دیگری است؛ این آخرین امید نرگس است که بتواند خط پایانی بر ناباروریش باشد. یکی از آخرین امیدهای درمان او که بدون دلالان رقم نمی خورد به این خاطر که ممکن است، فرد معامله کننده معتاد از آب دربیاید یا خلافکار باشد و غیره. وجود دلالان به نظر او مهر تاییدی است بر سالم بودن کسی که می خواهد، رحم اجاره بدهد .
    دراین بازار، اما رقم ها مختلف است و دلالان، این وسط سهم خودشان را دارند. عددها از 40 میلیون تومان شروع می شود تا می رسد، به 60 میلیون تومان و حتی بیشتر. رقم هایی که در این تجارت پایاپای بستگی به سن افراد دارد. البته اگر این معامله با ثبت نام در مرکز باروری و ناباروری اتفاق بیافتد، با نصف قیمت تمام خواهد شد، یعنی بین 20 تا 23 میلیون تومان؛ اما مشکل اینجاست که زنانی که می خواهند رحمشان را اجاره بدهند، ترجیح می دهند که با مبلغ بیشتری این کار را بر عهده بگیرند و آنهایی که عجله دارند، باید بیرون از این مرکز و در فضاهای مجازی یا کانال های اینستاگرامی توسط دلالان به دنبال مادران اجاره ای بگردند.
    توافقات، اما در محضر بسته می شود تا مهر تاییدی برای کاری قانونی باشد و تا پایان دوران حاملگی ادامه یابد و پس از اینکه بچه سالمی متولد شد، بدون هیچ مشکلی مادر اجاره ای چک به روزش را بگیرد و برود و دیگر نام و نشانی از او پیدا نشود.
    مادرانی که معمولا بین 80 تا 90 درصدشان از طبقات پایین جامعه هستند و به این علت دشواری بارداری را می پذیرند که کسب درآمد کنند.
    البته در این میان برخی از زنان معتاد هم هستند که با نیت سودجویانه وارد این معامله ها می شوند و قصدشان درآوردن پول موادشان است. حلقه های مفقوده ای که به گفته منصوره پژمان منش، جراح و متخصص زنان و زایمان و فوق تخصص ناباروری و آی وی اف اصفهان به خاطر نبود قوانین ساماندهی شده پدید می آید تا کسانی را وارد معامله های میلیونی کند که صلاحیت این کار را ندارند.
    به گفته دکتر پژمان منش اگر این موضوع به صورت قانونی و ساماندهی شده پیش برود، می تواند امیدهای زیادی را به زندگی هایی که فاقد فرزند هستند برگرداند، به این خاطر که این موضوع یکی از آخرین امیدهای درمان برای خانم های نابارور است.
    به گفته این پزشک جای خالی قوانین باعث می شود که کسانی که صلاحیت علمی ندارند، وارد معامله ای شوند که سود بیشتری عایدشان می کند و به این خاطر که هنوز سامانه ثبت اطلاعات وجود ندارد، با مشکلات جدی روبرو خواهیم شد.
    اکنون از میان هر 5 زوج یک نفر نابارور بوده و همین موضوع پای سودجویان به این بازار پر مخاطب را باز کرده است . بازاری که برای الهام 30 ساله چندان خوشایند نیست. او 5 ماهه باردار است و هر وقت که جنین توی شکمش تکان می خورد، شب و روز از او گرفته می شود. خیره می شود به صندلی های فلزی روبروی اتاق سونوگرافی و می گوید: «دوستش دارم، اما نمیتوانم نگهش دارم». الهام برای بچه ای که در شکمش دارد تا اکنون حدود 25 میلیون پول گرفته و مبالغ بعدی منحصر به سالم بودن بچه بعد از 9 ماه و به دنیا آمدن بچه است.
    می گوید: نمی داند بعد از به دنیا آمدن این بچه و دلتنگیهایش چکار باید بکند. همان موضوعی که دکتر اشتری، روان شناس از آن با نام افسردگی پس از زایمان نام می برد. مادران اجاره ای بعد از به دنیا آوردن بچه ها به این خاطر که اصلا اجازه دیدن بچه را ندارند، حتی اگر با بی عاطفگی و تنها به درد نان این کار را انجام بدهند، اما بعد از دوران حاملگی به این خاطر که هورمون های خاصی در بدن مادر ترشح می شود، این امکان وجود دارد که آسیب های روانی زیادی ببینند و حتی اقدام به خودکشی کنند.
    در این توافق، هر سه طرف برندهاند، مشروط به اینکه متقاضی اصلی توافق، (زوج نابارور) دارای تمکن مالی باشد. این وسط «مادر میانجی» سهمش را میگیرد، دلال هم به نان و نوایی میرسد.
    بازار مکاره ای که حالا در اینستاگرام و تلگرام جای پای خود را به خوبی، برای زنانی که یا تخمک میفروشند یا رحم اجاره میدهند یا ازدواج موقت میکنند، بازکرده تا باردار شوند و بعد از 9 ماه بچه را به خانواده در آرزوی بچه بدهند و خداحافظی کنند.
    زنانی که بیش از 90 درصدشان از طبقه محروم هستند و رنجی را به بهای پول تحمل می کنند.

  • چشم ها را باید شست

    چشم ها را باید شست

    به بهزیستی رفتم. گفتم مشکل مالی دارم. گفتند بودجهای از بهزیستی برایمان نیامده. برادرم و دخترم تحت پوشش بهزیستی هستند. بهزیستی ماهانه کمتر از 200 هزار تومان به هر کدامشان میدهد. مگر معلول فقط اینقدر خرج دارد؟» نگهداری معلول، شرایط خاص خود را دارد. همین دیشب تا صبح جیغ کشید و نخوابید.
    شاید هرگز نتوانیم زندگی سخت معلولان را درک کنیم. هرچه هم تقلا کنیم که خود را جای آنان بگذاریم و یا با خانواده مهربانشان همذاتپنداری کنیم هرگز نخواهیم توانست ذرهای از زجر و سختی آنان را بچشیم.
    معلولان به عنوان یکی از بزرگترین اقلیتها که جمعیتی بالغ بر یک دهم جمعیت جهان و حدود 2درصد تا 11درصد مردم ایران (با توجه به تعاریف گوناگون معلولیت و تعدد و پراکندگی مراکز اعلام کننده آمار) را تشکیل میدهند، در اکثر موارد از روی ناچاری به فقر، بیکاری و انزوای اجتماعی تن در دادهاند .
    بیشتر افراد دارای ناتوانی و معلولیت از آموزش، مسکن، ایاب و ذهاب، اشتغال و دسترسی به اطلاعات و زندگی اجتماعی مناسب بی بهره اند. بسیاری از آنها حتی از اقدام برای دستیابی به حقوق اساسی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خود دور نگه داشته شدهاند و این بی عدالتی به وسیله کلیشهها، نگرشها و تبعیضهای ناروا که افراد دارای ناتوانی را وابسته و نیازمند به مراقبت میداند، تقویت و فراگیر شده است. در حالی که این افراد حق داشتن زندگی همانند دیگران را دارند .
    متعاقب رشد جمعیت جهان، تعداد افراد دارای معلولیت نیز افزایش مستمر داشته است . جنگ و سایر اشکال خشونت، عدم کفایت مراقبت های بهداشتی، سوانح طبیعی و اقسام مختلف بیماریها از عوامل افزایش تعداد این افراد است. طبق ماده یك کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت، ارتقای حمایت و تضمین بهرهمندی برابر و کامل افراد دارای معلولیت از کلیه حقوق بشر و آزادیهای بنیادین و ارتقای احترام نسبت به منزلت ذاتی آنها از ضروریات قانونی است . افراد دارای معلولیت، شامل کسانی میشوند که دارای نواقص طولانی مدت فیزیکی، ذهنی، فکری یا حسی هستند که در تعامل با موانع گوناگون امکان دارد مشارکت کامل و موثر آنان در شرایط برابر با دیگران در جامعه متوقف شود .
    در قانون جامع حمایت از معلولان مصوب 1383 مواردی راجع به تعریف معلولیت ، مناسب سازی محیط اشتغال، حمل و نقل و ورزش، بیمه درمانی و تامین خدمات و وسایل کمک توانبخشی، مراکز نگهداری و توانبخشی، تحصیل و مسکن، نظام وظیفه و مسائل حقوقی و وظایف صدا وسیما در قبال معلولان را ملاحظه میکنیم که پیش پای همه این مواد و موضوعات خوب و ضروری ، مانعی به نام ماده 16 و مشکل تامین اعتبار خودنمایی میکند .
    همچنین از چالشهای قانون مذکور ،خلأ پیش بینی یک نهاد عالی نظارتی در قانون بود. از سویی طی این سالها شرایط محیطی و زمینه های اجرایی این قانون به نحوی تغییر کرد که برخی از مواد، موضوعیت یا زمینههای اجرایی خود را از دست دادند؛ به عنوان مثال در بند «و» ماده 7 قانون حمایت از حقوق معلولان اشاره ای به الزام دستگاهها به اختصاص 60درصد از پستهای سازمانی «تلفنچی» به نابینایان، کم بینایان و معلولان جسمی حرکتی شده بود که با روند خصوصی سازی و برون سپاری اینگونه مشاغل به بخش خصوصی، زمینه اجرای این بخش از قانون از بین رفت .

    معلولان به دلیل وضعیت جسمی و روحی خاص خود احتیاج به مراقبت ویژه دارند و کودکان معلول به علت سن کمی که دارند، بدون مساعدت دیگران قادر به رفع حوایج خود نبوده و همچنین نیازهای ویژه خود را دارند که صرف معلول بودنشان باعث میشود از کمک و صیانتی مضاعف برخوردار شوند تا بتوانند از حقوقی که برای نوع انسان مقرر شده، برخوردار شوند هر چند این مراقبت ویژه و خاص نباید به نحوی اعمال شود که باعث انزوای آنان از جامعهای که در آن زندگی میکنند، بشود؛ بلکه باید در محیط طبیعی خانواده و به شکل عادی پرورش یابند تا آسان تر به کمبودهای ناشی از وضعیت جسمی و روانی خود عادت کنند .
    نتیجه طبیعی مشارکت دادن معلولان در زندگی سیاسی و عمومی هر جامعه برابر ماده 29 کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت، این است که آنها اعم از ناتوانان جسمی یا ذهنی احساس خواهند کرد که در تصمیم گیریهای سرنوشت ساز جامعه همراه با سایر افراد به طور برابر شریکند و چه دستاوردی بزرگتر از این که همه افراد جامعه در فرآیند تکاملی جامعه مشارکت داشته باشند .
    مشارکت کامل در جامعه، برابرسازی فرصت ها و مناسبسازی محیط اجتماعی برای معلولان ، سه مقوله عمدهای به حساب می آیند که در رابطه با این گروه باید مورد توجه قرار گیرند. درنتیجه، حمایت از حقوق کودکان معلول نیز درنهایت به بالا رفتن معیارهای حقوق آنها منجر خواهد شد .
    نکته پایانی اینکه در این ایام سخت که هنوز درگیر بحران کرونا هستیم باید «همه با هم» بکوشیم و نگاهمان را عوض کنیم تا همراه و یاریگر افراد دارای معلولیت برای مواجهه با اثرات این ویروس منحوس باشیم و اقدامات مؤثری برای فراگیرتر کردن ادای حقوق معلولین به عمل آوریم. این مهم امکان پذیر نخواهد بود مگر آنکه چشم هایمان را بشوییم و جور دیگری به مقوله کمک به معلولین نگاه کنیم. باید باور کنیم که «مسئول حقیقی کمک به معلولان فقط سازمان بهزیستی نیست بلکه همه مردم، بخشهای دولتی، غیردولتی و سازمانهای انقلابی هستند که باید در این موضوع مهم یاری رسان یکدیگر و جامعه معلولین و خانواده های آنها باشند.

  • خدا ترامپ و کرونا را لعنت کند

    خدا ترامپ و کرونا را لعنت کند

    مردی میان سال که هنوز کنارم ایستاده می گوید: «به خاطر ترس از انتقال بیماری، دیگر کسی کمک ما را برای جابجایی اثاث منزل یا تمیزکاری خانه هم نمی خواهد، حتی راننده های نیسان هم برای خالی کردن شن و سیمان دیگر صدایمان نمی کنند. انگار کرونا نمی خواهد  دست از سر زندگی مان بردارد.» سیگاری روشن می کند و بعد از پک عمیقی که گونه های چال افتاده اش را عمیق تر می کند می گوید: «تا قبل از همه گیری تو یک شرکت رنگ سازی کارگر بودم. هرچند پیمانکاری بودم ولی با دستمزدی که می گرفتم حداقل خجالت زن و بچه  را نمی کشیدم.  خدا لعنت کنه این ترامپ و کرونا را با هم. اون یکی تحریم کرد و این یکی مملکت را تعطیل کرد تا کارفرما هم به خاطر ضرر و زیان ما را اخراج کند. از اون موقع تا الان شدم کارگر فصلی.

    او یکی از هزاران نمونه مشتی از خروار در شرایط کنونی بازار کار ایران است. کرونا موقعی همه گیر شد که مشکلات گذشته کارگران پابرجا بود و دغدغه های زیادی دامن‌گیر جامعه‌ی کارگری کشور بود، حقوق‌های معوقه خود را همچنان دریافت نکرده بودند و  سیاست قرارداد موقت از سوی بسیاری از کارفرماها همچنان ادامه داشته و تاکنون به هیچ سامانی نرسیده است.

    این داستان پرغصه کارگران ساده و پرتلاشی است که در این شرایط کرونایی با خوابیدن کارها، از حداقل‌ها نیز برخوردار نیستند، نه بیمه‌ای دارند و نه اسمشان جایی ثبت شده است.

    واقعیت تلخ همین است که این روزها اقتصادایران را خزان زده است و برگ ودرختان کسب وکارها ریخته یا می ریزد و شاخه ها و ساقه های کوچک وبزرگ اقتصاددر حال لخت وعریان وبی پناه شدن است.

    از زمان بروزکرونا، معیشت کارگران ضعیف تر وبا شدت گرفتن شیوع کرونا و تعطیل شدن ساخت و سازها، برگزار نشدن نمایشگاه های مختلف و غیره کارگران فصلی هم  به خیل بیکاران جامعه پیوستند. بنا به گفته مرکز آمار ایران، چهار میلیون و 700 هزار کارگر ایرانی هیچ گونه قراردادی ندارند. برخی از کارفرمایان برای فشار به کارگر، قرارداد سفید امضا از او گرفته و هیچ تعهدی را عملیاتی نمی‌کنند.

    اینها افرادی هستند که بیمه در سرفصل زندگی کاری‌شان جایی ندارد و قبل از داشتن بیمه باید از گزینه‌ای با عنوان شانس برخوردار باشند تا اول کار و بعد بیمه، داشته باشند. کارگرانی که هستند، اما انگار نیستند! کارگران فصلی، کارگران بازنشسته با مقرری ناچیز، زنان سرپرست خانوار، دختران و پسران جوان بازاریاب، کودکان کار و گروهی دیگر که شاید در این زمره قرار گیرند و در این فهرست نام‌شان نیست.

    در این حال و احوال آن‌وقت عده‌ای از کارگران هم هستند که اصلا حقوق نمی‌گیرند. یعنی چهار یا پنج ماه یا بیشتر بدون حقوق زندگی‌شان را نه كه می‌گذرانند، بلکه به سختی به دوش می‌کشند تا حقوقی برای‌شان واریز شود که نمی‌شود. در همان حال دهان به اعتراض باز می‌کنند و برخوردهایی می‌بینند که هر روز بیشتر آن‌ها را عصبانی و دلزده می‌کند. قرار بود مجلس با دست‌ها و شانه‌های دردمند و بی‌پناه کارگران مهربان‌تر باشد. اما چنین چیزی نیست. صندوق‌های کارگران و معلمان هر روز خالی‌تر می‌شود و بی آنکه سودی از صندوق‌های ارزی‌شان داشته باشند در فقر زندگی‌شان را می گذرانند و هر روز بیم این را دارند که به خیل کارگران فصلی بپیوندند.

    از دست دادن یک روز کاری می‌تواند بر زندگی کارگران از لحاظ اقتصادی فاجعه‌بار باشد به همین علت بعضی از آنها به خاطر جلوگیری از فروپاشیدن خانواده‌‌های خود از «بی‌غذایی»، مجبور به شکستن قرنطینه  شده و روانه بازار نیم بند کار شدند، ولی این کارهای چند ساعته طبیعتا کفاف خرج و مخارج آنها را نمی دهد و انتظار می‌رود دولت و مجموعه نظام در این خصوص چاره‌اندیشی کرده و از کارگران این حوزه حمایت بیشتری کند.

    به نظر می رسد با توجه به تغییر هر روزه قیمت اقلام خوراکی و کالای اساسی بهتر است حمایت‌های دولتی از کارگران بیشتر در قالب بسته‌های حمایتی و معیشتی باشد تا کمک‌های نقدی.

    علاوه بر دولت دیگر نهادهای حمایتی و خصوصا بنیادها که ارقام تراکنشهای مالی آنها در روز هزار میلیاردی است نیزباید در این شرایط بحرانی حساس از این اقشار آسیب پذیر بصورت ویژه حمایت نمایند تا آنها نیز بتوانند با ماندن در خانه هم خودشان سالم بمانند و هم به تامین سلامت جامعه کمک نمایند.

    ما با شعار دادن و گفتار درمانی نمی توانیم، بحرانهای این چنینی را مدیریت کنیم، دولت به واسطه تحریمها و عدم فروش نفت و عدم پرداخت مالیات و قبوض خدماتی و … وضعیت مالی چندان خوبی ندارد.امروز روزی است که بنیادها و نهادهای انقلابی باید بیشتر پای کار بوده و قسمتی از منابع مالی خود را هزینه تامین مایحتاج اولیه اقشار آسیب پذیر جامعه نمایند.

  • قانونی که بر تن کارگران فصلی زار می زند

    قانونی که بر تن کارگران فصلی زار می زند

    اینجا در یکی از میدان های پایین شهر، عبدالله است و محمد، صالح و یعقوب و چند تایی دیگر که بین قطب نمای فرضی زندگی در گودال فقرخمیده شده اند. آنها با چشم هایی به گود نشسته و چهره های آفتاب سوخته به امید نان نشسته اند. میدان طوقچی و احمد آباد همانجا که پاتوق کارگران فصلی است، عبدالله است و چند تن دیگر. سکوت حزن انگیزی بینشان رد و بدل می شود و چشم هایشان به گردش ماشین ها دوخته شده و درحاشیه ترین جای زندگی به بیل و کلنگ هایشان تکیه زده اند، بدون آنكه كمترین بهره ای از سامان زندگی در ‏انبان شان باشد. در عنفوان جوانی شان، آنقدر پژمرده اند كه حداقل، 10 سالی بیش از سن ‏سجلی شان خط و نشان بر چهره دارند. زندگی كه از صبح تا غروب آفتاب زیر آسمان برهنه شده از برف و باران برایشان رقم می خورد . سرما دستان عبدالله را به گزگز انداخته، متولد سال ‏‏65 است: 26ساله ای كه از پی 12 سال کارگر فصلی بودن، حالا بیشتر از آنچه سن دارد بر پیشانی اش مهر خورده است.
    ‏ تمام «زندگی ‏اش» ختم شده به یك كاپشن چرك و پر سوراخی که بر تن دارد. درد نداری، وقتی به جانش افتاده که تمامی زندگیش را بقچه کرده و به شهر آمده تا راه فراری از خشکسالی و بی معرفتی زمین هایش بیابد، اما در باتلاقی بزرگ تر گیر افتاده که به قول خودش حالا باید نام کارگر فصلی بیکار را یدک بکشد.
    صالح هم هنوزرنگ جوانی را ندیده، مجبور است توی ساختمان نیمه کاره مشغول شود. 20سال بیشتر ندارد، اما چهره اش آن قدردرهم فشرده است که یک جوان 30 ساله را مثال می زند و گودی های صورتش او را یک مرد جا افتاده نشان می دهد.
    حالا تمام کوچه پس کوچه های شهر با ساختمان های نیمه کاره صالح را خوب می شناسند، متولد یکی از روستاهای اطراف اصفهان است و از سن 14 سالگی درس را رها و در ساختمان های نیمه ساخته شروع به كاركرده تا اینکه در سن 17 سالگی اوستاکار شده است.
    صالح از غروب همان روزی مرد خانه شده که پدرش را داخل یک ماشین وانت بار سبز رنگ، بدون اینکه جانی در بدن داشته باشد به در خانه آوردند. او از همان موقع ساختمان های نیمه ساخته شهر را شناخته است. چند ماه كه گذشته، صالح، غریب و بدون آشنا، سواراتوبوس سفید رنگ ایستاده در میدان شهر شده تا بیاید اصفهان .
    قراربوده جاگیر که شد و کار و بنه درست و حسابی که پیدا کرد، زنگ بزند، خانه همسایه شان تا به مادر بگویند، دیگرنیازی نیست، محمد حسین سر چهار راه ها، تابستان ها گردو و زمستان ها بلال بفروشد. آن پسرک لاغر وگیوه پوشیده با پیراهن گشاد ، سفید وبلندی که مادرش به هزار امید تنش كرده بود به شهر آمد تا كار وكاسبی راه بیاندازد، بی خبرازآنكه كارگران فصلی تنها نان بخورنمیر خودشان را در می آورند و بس .
    صالح، خاک وخلی، سوخته از سرما، آب رفته وکمی کوتوله به نظر می رسد. سرمای سوزان، پوست دست ها وچهره اش را کبود کرده، پوسته پوسته وچغر شده.
    زیرآن چهره تکیده وپیکر آب رفته اش اگر تخیلت اجازه بدهد، پسرك چهارده پانزده ساله ای را می بینی که مرد شده، ریزه، سبزه، با چشمانی بسیار درشت قهوه ای که حتی زیر بار کوفتگی كارگری توی ساختمان های نیمه كاره بازهم، می درخشد.
    یك هفته كارهست، یك هفته بیكاری. یك فصل كارهست، یك فصل نداری. كارگر فصلی وضعیتش همین است، ایستادن سر چهارراه و چشم دوختن به انتظار.
    حكایت باقر هم همین است، آنچنان که خودش ادعا می کند، كارگری را از بعد از سربازی شروع كرده و از همین طریق مخارج خود و خانواده اش را تامین می کند.
    از صورتش فقط دو تا چشم پیداست، چفیه، بقیه اعضای صورتش را كاملا پوشانده، خودش از كارش راضی نیست: «كار ما فصلی است و سه ماه کامل خواب دارد. موقع بازار گرمی هم که روزی 50 تا 80 هزارتومان می گیریم. به هر صاحب کاری که می گوییم، روزی 200هزار تومان دستمزد بده فریادش به آسمان می رود اما نمی دانند که شغل ما دایم نیست به طورمتوسط در ماه 15 روز بیکار هستم، حالا هم که کرونا هست کار کمتر شده و نمی دانیم چطور شکم زن و بچه مان را سیر کنیم.»
    او یک خانه اجاره ای در حاشیه اصفهان و حوالی زینبیه دارد، می گوید:«بازم شکر، راضیم به رضاش ساعت شیش صبح میام سرچهار راه تا شاید کاری پیدا بشه، خیلی از روزا کاری گیرمون نمیاد، به خصوص حالا که کرونام هس وضعمونو که می بینی، بدترم شده، اما برای اینکه تو چشم زن و بچه ام نمی تونم نگا کنم، میام اینجا می شینم، حالا چه کار باشه چه نباشه؛ الان هم که شهرداری یه جاهایی رو درست کرده و کارگرارو اونجا جمع می کنه و هر کس هم که نره، پلیس به زور می بردش.هیچ کس جوابگوی کارگر نیست. تا وقتی کار کنی مزدش را می گیری هر وقتم که نتونستی صاحب کار یه نفر دیگه رو می بره».
    صالح حالا سه تا بچه قد و نیم قد دارد و یک تو راهی که به قول خودش ته تغاری است و دیگر با این وضعیت فکربچه دار شدن را از سرش بیرون کرده .
    بچه هایش هم کار می کنند. یکی آدامس فروش است و پسر بزرگش هم توی یک مکانیکی وردست اوستا است.
    خرج خانه، با كارگری فصلی درنمی آید و همین باعث شده که بچه ها هم نان آور خانه باشند. سكوی چهارراه پر است از آدمهایی كه هر كدام به نوعی نانشان را به چنگ و دندان گیر می آورند.
    بهشان كه نگاه كنی، انگارغریبه هستند غریبه هایی كه همیشه وجود دارند، چه سر چهارراه ها باشند و چه در ساختمان های نیمه خرابه، نخاله ها را جابه جا كنند. کارگر نزد برخی ها یک ریال ارزش ندارد. قدمعلی سرش را پایین می اندازد و با دلخوری این را می گوید: این کار هیچی نداره، از همه بدتر اینه که کلاسم نداره.
    فردای روشنی برای کارگران فصلی و ساختمانی نیست. آنها در زمستان قوانین نیم بندی که هیچ آیین نامه اجرایی برای آنها ندارد یخ می زنند. قشر ضعیف جامعه که در دعوای بین اتحادیه کارگری و مجلس در تعیین دستمزد، تنها نظاره گر هستند، چرا که زمان توافق برای استخدام، هر آنچه که کارفرما بگوید، همان است، کارگر ساختمانی با کوچکترین اعتراض برای حقوق با کارگری دیگر جایگزین میشود. قوانین هم بسته به شعور، معرفت و انصاف کارفرما تعبیر و اجرا میشود و در سکوت سنگین بین کارفرما و کارگر قراردادهای سفید است که نوشته می شود.
    حالا صالح و مرتضی و اکبر و خیلی های دیگر که در قوانین حمایت از کارگران ساختمانی نامشان خط خورده است، قربانیان اصلی کرونا و گرسنگی هستند که این روزها با آن دست و پنجه نرم می کنند.
    این در حالی است که پرداخت شدن حقوق انسانی و شهروندی کارگران تنها با یک هزارم سودی است که کارفرما از ساخت و ساز میبرد.
    به گفته حمید رضا بابایی، فعال کارگری:«هم اكنون کارگر ساختمانی تحت پوشش هیچ قانونی نیست، صاحب کار حقوق را یک ماه نگه دارد یا 6 ماه، حقوق ندهد، دستشان به جایی بند نیست و به هیچ جایی نمی توانند شکایت كنند و این بزرگترین مشکل کارگران ساختمانی است ».
    در کنار این مساله، ضعیف بودن فضای تولید، امکان جذب کارگران موقت و فصلی را درشرایط بعد از تابستان نامساعد كرده و به همین خاطر این افراد در زمستان و پاییز به جمع بیکاران می پیوندند.
    به اعتقاد بابایی مساله دیگری که در لایحه اصلاح قانون کار به آن پرداخته نشده این است که در گذشته، کارگران فصلی در فصل خودش می توانستند در بخش های دیگر و در کارگاه های مربوط به خودشان استخدام شوند.
    اما به دلیل رکودی که بر صنایع حاکم شده و به خاطر منفی بودن عرضه و تقاضا این تعادل از بین رفته و به همین دلیل برخی کارفرمایان از این آب گل آلود استفاده می کنند.
    حالا قراردادهای سفید امضا و سوء استفاده از کارگرانی که به هیچ کدام از مفاد قانونی نمی توانند تکیه کنند دستاویزی شده برای کسانی که از ترس بیکاری آنها استفاده می کنند.
    در این میان گویا برنامه تدوین شده ای هم برای ساماندهی این کارگران وجود ندارد و بخشی از هزینه های پروانه ساخت که از طریق کارفرما پرداخت می شد و قرار بود در جهت حمایت از کارگران استفاده شود به محاق رفته است.

  • فاصله حرف تا عمل از زمین تا ثریا

    فاصله حرف تا عمل از زمین تا ثریا

    چندی قبل روزنامه جهان صنعت در گزارشی اقتصادی نوشته بود: از برگزاری همایش «گرگ وال‌استریت» در ترکیه، یک هفته می‌گذرد اما فیلم مربوط به ضیافت شام آن تازه مورد توجه قرار گرفته است. دو جوان ایرانی با اشاره به موفقیت‌هایشان در حوزه برج‌سازی مورد تشویق حاضران قرار می‌گیرند و انتشار ویدئوی آن به جای برانگیختن غرور ملی و خرسندی از این نمایش موفقیت، اعتماد عمومی را جریحه‌دار می‌کند. دلیلش نیز نام خانوادگی دو جوان یادشده است یعنی «ولایتی» ها.

    محمد و علی‌اصغر ولایتی که پدر بزرگوارشان از برجسته‌ترین سیاسیون و مسئولان نظام است؛ همان آقای ولایتی که به ما توصیه می‌کرد «از یمنی‌ها یاد بگیرید که چگونه در برابر تهدید و تحریم مقاومت می‌کنند. به جای لباس، لنگ می‌بندند و اسلحه به دست دارند و چند تکه نان خشک دست‌شان است با پای پیاده و سعودی‌ها از دست اینها عاجز شده‌اند». همان آقای ولایتی که سال قبل وقتی پویش «فرزندت کجاست؟» راه افتاد تا انزجار افکار عمومی را از پدیده آقازادگی به رخ کشد، هیچ توضیحی درباره فرزندانش نداد.

    علی‌اکبر ولایتی نگفت اما ماه که پشت ابر نمی‌ماند. همان وقت هم منتقدان پدیده آقازادگی از توجه به آقایان محمد و علی‌اصغر غافل نماندند بنابراین گفته شد که این دو برادر، مدیرعامل و عضو هیأت‌مدیره شرکت «سیف بنا» هستند؛ شرکتی که در سال 1385 با سرمایه 3 میلیارد تومان به ثبت رسید و حدود 1400 نفر پرسنل دارد. این شرکت تاکنون پروژه‌های بزرگی از جمله «پروژه 204 واحدی جاسک، مجتمع اداری تجاری فرجام، مجتمع اداری در ترکمنستان، مجتمع مسکونی یاسمن الهیه، شرکت مسکونی شقایق ساری، مجتمع مسکونی کوثر الهیه و…» را اجرا کرده است.

    ناگفته نماند که همزمان با پویش «فرزندت کجاست» و انتشار اطلاعات یادشده در فضای مجازی، نام این دو برادر از سایت شرکت سیف بنا پاک شد اما از آنجا که قریب دو سال از آن زمان گذشته و به نوعی آب‌ها از آسیاب افتاده است، نام آنان دوباره در سایت درج و البته تاریخ همکاری آنان 99/01/20 ذکر شده است.

    آقایان ولایتی در همایش هفته قبل گرگ‌های وال‌استریت نیز به نمایندگی از گروه سیف بنا حضور داشته و به ساخت بیش از 1600 واحد مسکونی در تهران نازیده‌اند. البته فعالیت «سیف بنا» محدود به ساخت‌وساز نیست و گویا شرکت‌های دیگری نیز زیرمجموعه آن بوده و در حوزه‌های نفت، گاز، پتروشیمی و حتی فولاد فعالیت می‌کند.

    پدیده حساسیت‌زا

    بدیهی است که فرزندان مسئولان نیز مثل هر فرد دیگری در این کشور حق کار و فعالیت و صدالبته حق موفقیت دارند اما این با رانت‌خواری و بهره‌مندی از امتیازات ویژه متفاوت است. اشاره به رانت‌خواری نیز به این معنا نیست که هر آقازاده موفقی به واسطه رانت‌خواری به موفقیت و ثروت و قدرت دست یافته است. ذره‌بین افکار عمومی اما همیشه روی این افراد است و کوچک‌ترین خبری حساسیت‌برانگیز می‌شود.

    دلیلش نیز روشن است؛ نخست اینکه نبود اعتماد عمومی که خود آفت کج‌رفتاری‌ها و تخلفات آقایان و خانم‌های مسئول است، سبب می‌شود موفقیت هر فردی که پدرش نام و جایگاهی دارد، مصداق رانت‌خواری تلقی شود. دوم اینکه آقایان و خانم‌های مسئول با اظهارات و مواضع خود به حساسیت عمومی نسبت به عملکرد و زندگی فرزندان‌شان دامن می‌زنند.

    مثلاً اگر آقای ولایتی به مردم توصیه نمی‌کرد از مردم یمن که لنگ به کمر می‌بندند، یاد بگیرند، کسی ویدئوی کف زدن برای فرزندان برج‌سازش را در شبکه‌های اجتماعی منتشر و در عین حال انتقاد نمی‌کرد. همچنین درباره چگونگی کسب سرمایه لازم برای این کار، ابهامی ایجاد نمی‌شد یا اگر همسر آقای حدادعادل در تشریح دلایل ورود این خانواده به حوزه اداره مدرسه، به نگرانی برای فرزندانش اشاره نمی‌کرد، آن همه حاشیه ساخته نمی‌شد.

    مثلاً اگر خانم معصومه ابتکار در اوج جوانی از دیوار سفارت بالا نرفته بود، تحصیل فرزندش در ینگه دنیا توجه کسی را جلب نمی‌کرد. همچنین اگر پسر آقای عارف خود را دارای «ژن خوب» معرفی نمی‌کرد، آن همه انتقاد را به سوی پدر روانه نمی‌کرد.

    خودکرده را اما تدبیر نیست. آقازادگان محترم و پدران یا مادران‌شان خود مسبب این همه توجه و حساس شدن افکار عمومی هستند؛ اظهاراتی که افکار عمومی را تحریک کرد یا متوجه فاصله حرف و عمل بزرگواران می‌کند، به این زودی‌ها فراموش نمی‌شود. فقط همین نیست و تبعات بسیاری نیز به همراه دارد.کاهش اعتماد عمومی به مسئولان و ایجاد یا تعمیق شکاف بین مردم و مسئولان در نتیجه همین رفتارها بروز می‌کند.

    آسیب آقازادگی

    حساسیت مردم به اینکه فرزندان مسئولان کجا هستند، چه می‌کنند، از کجا پول می‌آورند و چطور زندگی می‌کنند، مشکل‌ساز نخواهد بود اگر پاسخ این پرسش‌ها، موجب یأس آنان نشود. پرواضح است مردم انتظار ندارند وقتی در سختی روزگار می‌گذرانند و به یادگیری از مردم یمن توصیه می‌شوند، فرزند یک مسئول به خاطر برج‌سازی با سرمایه‌ای که معلوم نیست از کجا آمده، مورد تشویق قرار گیرد؛ مردمی که خسته از تنگناهای زندگی حاضر به پذیرش دشواری‌های مهاجرت شده و در این راه نیز به در بسته می‌خورند، تحمل ندارند که بشنوند دختر رئیس‌جمهور در اتریش ساکن است.

    مردم انتظار ندارند، وقتی فرزندان‌شان از نوجوانی کابوس کنکور دارند یا خودشان برای پرداخت شهریه‌های کلان دانشگاه آزاد به سختی می‌افتند، در گزارشی بخوانند که برادرزاده رئیس‌جمهور با بورس تحصیلی به لندن رفته و آنجا زندگی می‌کند.

    مردم آزرده‌خاطر می‌شوند، اگر ببینند وقتی سرگرم تحمل هزینه‌های آمریکاستیزی بوده‌اند، دختر آقای حداد و پسر خانم ابتکار و… در آمریکا درس می‌خوانند و زندگی می‌کنند. بدتر از همه اینکه مردم در همه چیز تردید می‌کنند، وقتی می‌بینند اینجا با یک دختر جوان که خواسته در اینستاگرام معروف شود، برخورد می‌شود و پسر فلان مسئول محترم در آن سوی دنیا و از طریق همان اینستاگرام فیلم‌های هنجارشکنانه منتشر می‌کند.