بعد از آن نوبت به بررسی ملاک های افراد میرسد. مثلا ممکن است فردی به وضعیت مادی اولویت یک بدهد و فرد دیگری آن را در مرتبه 10 بگذارد. توجه داشته باشیم که این اولویت بندی بدون در نظر گرفتن خواستگار فعلی باید انجام شود. هر فردی یک سری ملاک های شخصی دارد یعنی مواردی که برای او مهم است. جدا از اینها باید دقت داشته باشیم که ملاک های اساسی را هم ذکر کرده باشیم. در ادامه نکاتی در این باره خواهید خواند.
ملاک های اساسی دقیقا یعنیچه؟
ملاکهای اساسی، ملاک هایی است که علاوه بر ملاک های شخصی، هر فردی حتما باید به آنها توجه کند. افراد بعد از آن باید ببینند که ملاک های اصلی را دارا هستند یا نه و در هر ملاک چه نمرهای به طرف مقابل میدهند. اگر فرد مد نظر ما در ملاک های اصلی، نمره بالایی نگرفت یا ملاک های ما از نظر اولویتبندی تفاوت فاحش با هم داشت، این به معنی زنگ خطر برای ازدواج است. به صورت میانگین نمره بین 6 و 7 از 10 خوب است. بهتر است هر ملاک را برای هم تعریف کنید تا مطمئن شوید درک و برداشت یکسانی از ملاک ها دارید. اگر روی ملاکی تردید دارید، احتمالا شناخت شما از آن ملاک ناقص است و باید برای شناخت بیشتر وقت بگذارید.
ظاهر: نگویید مهم نیست
اگر از آن دسته افراد هستید که معتقدید ظاهر مهم نیست، متاسفانه اشتباه میکنید. اگر ظاهر طرف مقابل تان برای شما مهم نیست، احتمالا به این دلیل است که ظاهرش را پسندیدهاید. بهتر است نظر خود را اینگونه اصلاح کنید که چه چیزی از ظاهر برای شما مهم نیست؟ ممکن است رنگ چشم و پوست برای شما مهم نباشد، ولی قد ملاک مهمی باشد. به طور معمول برای آقایان جذابیت ظاهری و برای خانم ها قد و تیپ مهم است. حتما برای قد، تیپ، رنگ پوست و دیگر مسائلی که ممکن است برای شما مهم باشد به طرف مقابل نمره بدهید.
اگر طرف مقابل شما نمره بالایی از نظر ظاهری نگرفت، باید به این نکته توجه کنید که ظاهر برای شما اولویت چندم است و طرف مقابل چه نمرهای گرفته است. اولویت بالا با نمره کم خطرناک است، اما اگر ظاهر جزو ملاک های پایین شماست و نمره آن فرد زیاد کم نیست ممکن است، نگران کننده نباشد.
همان طور که قبلا گفته شد، اگر خواستگارتان از نظر ظاهر مورد پسند شما نیست و مدام با این قبیل جملات روبهرو هستید که ظاهر عادی میشود؛ ببینید که چند ماه از شناخت شما از یکدیگر میگذرد. اگر یک ماه است شاید عادی شود، اما اگر شش ماه گذشته و هنوز به نظر شما ظاهر فرد نامناسب است، دیگر هیچگاه عادی نخواهد شد!
درباره ملاک سن که در این دسته قرار میگیرد؛ اگر خانم بزرگتر است به خودی خود مشکلی ایجاد نمیکند، اما باید به این نکته توجه کرد که آیا خانم دوست دارد کنترل همه چیز را به دست بگیرد و دلیل ازدواج با مرد کوچکتر از خود هم همین است؟ آیا خانم حرف، حرف خودش است؟ آیا کفایت شوهر را زیر سوال میبرد؟ آیا آقا پختگی عاطفی دارد یا به دنبال یک مادر در زندگی است؟ و نظر خانواده ها چیست؟ تفاوت سن در سنین بالای 30 سال دیگر ملاک چندان مهمی محسوب نمیشود.
خانوادگی: نگویید فرد با خانوادهاش فرق دارد
تناسب خانواده ها در ازدواج مهم است. توصیه میشود که در بحث ازدواج فردی را انتخاب کنید که هرچه بیشتر به خانواده شما شبیه باشد. هیچگاه فکر نکنید که فرد با خانوادهاش فرق دارد؛ این یک اشتباه رایج در ازدواج است. ارتباطات درون خانواده و نحوه رفتار فرد با خانوادهاش نکاتی است که نباید از چشم دور بماند، چون احتمال تکرار این رفتارها در زندگی شما وجود دارد.
اخلاقی: خصوصیات بارز را کشف کنید
آیا داشتن صفت خاصی برای شما مهم است (مانند منظم بودن)؟ آیا نداشتن صفت خاصی برای شما مهم است (خساست)؟ راجع به اخلاق های خاص خود با خواستگارتان صحبت کنید و از اخلاق های بارز او با خودش یا اطرافیانش مانند دوستان صمیمی یا اگر مثلا در دوران دانشجویی هم خانه داشته است، سوال کنید. هیچ وقت یک منبع برای قضاوت کافی نیست از منابع متعدد کمک بگیرید.
مالی: توقعات را مطرح کنید
اگر توقع خاصی در این زمینه دارید، بیان کنید. آیا دوست دارید همسرتان حقوق ثابت داشته باشد یا ریسک پذیری را مهم میدانید. راجع به این که چه مقدار از حقوق صرف پسانداز شود و چه مقدار خرج شود، باید با هم صحبت کنید. اولویت های زندگی برای خرج کردن و کمکهای مالی به اطرافیان و حتی کمک گرفتن از بقیه هم حتما مطرح شود.
تحصیلی: ایده آل هایتان را بگویید
اگر سطح تحصیلات خاصی از همسر خود انتظار دارید یا برای خودتان ایده آل های تحصیلی دارید، حتما بیان کنید. تحصیلات اگرچه معیار کاملی برای سطح درک افراد نیست، اما قطعا تأثیراتی دارد.
نویسنده: فاطمه توسلی
-

عاشق بودن برای خوشبخت بودن کافی نیست
-

شادی بلای جان کرونا است
باتوجه به سابقه فعالیت های ورزشی ام، انتظار نداشتم که کووید19 به سراغم بیاید، زیرا علاوه بر اینکه روزانه بین سه تا چهار ساعت ورزش منظم داشتم، همه پروتکل های بهداشتی را هم رعایت می کردم و کمتر پیش می آمد، جز برای موارد ضروری از خانه خارج شوم.
اینها حرف های سینا احمدی 25 ساله است که در کنار فعالیت اجتماعی و شغل معلمی، سالهای متمادی نیز به طور مرتب ورزش می کند، اما در همان روزهای ابتدایی شیوع کرونا در ایران به این بیماری مبتلا می شود.
حالا ماه هاست که دوران قرنطینه، این جوان 25 ساله تمام شده و دوباره به ورزش و دیگر فعالیت های خود، بازگشته است و می گوید: « در ابتدای دوران قرنطینه تا حد زیادی امید خود را از دست داده بودم فکرم تنها متمرکز بر روی بیماری بود، ولی با توصیه یکی از دوستانم برنامه های روزانه شادی آفرین را همراه درمان دارویی خودم کردم و در همان روزهای ابتدایی به وضوح افزایش روحیه جنگندگی و مبارزه با بیماری را در خودم دیدم و به این نتیجه رسیدم که اگر در کنار ورزش روزانه، شادی و تفریح را هم گنجانده بودم، شاید اصلاً به این بیماری مبتلا نمی شدم!.»
با آنکه ماسک زدن دیگر، این روزها به جز جدایی ناپذیر از زندگی ما تبدیل شده است، اما تنها پیشگیری از ابتلا به ویروس کرونا، راه برون رفت از این چالش نیست. در ماه های ابتدایی بروز این بیماری، باتوجه به وحشت گسترده جامعه از آن، مرگ و میر نیز افزایش یافته بود به طوری که امروزه، کمتر خانواده ای در جامعه پیدا می شود که یکی از اعضای آن درگیر کووید 19 نشده باشد و یا یکی از آشنایان خود را از دست نداده باشد. در این میان به دلیل احتمال بالای شیوع بیماری بین افراد جامعه، بسیاری ازمردم فرصت تخلیه هیجانات منفی و غم بار را به دست نیاوردند و ایجاد نشاط و شادی به گمشده ای در این روزهای کرونایی تبدیل شد.بروز بحرانی به نام اختلال سوگ
کورش محمدی، رئیس انجمن آسیب شناسی اجتماعی ایران در همین ارتباط می گوید:«نشاط اجتماعی، موضوعی است که باید از منظر علمی به آن نگاه کرد، کرونا عامل اضطراب جدی در جامعه شده است، البته در حال حاضر با پساکرونا اول روبرو هستیم وعلاوه بر اضطراب و استرسی که برای تمامی افراد به واسطه ناشناخته بودن و غیرقابل کنترل بودن این ویروس وارد شده و می شود، عدد قابل توجهی از شهروندان به همین دلیل به کام مرگ رفتند وهمین عامل باعث شده تا اضطراب از ابتلا در سطح وسیعی از جامعه گسترش پیدا کند و از طرفی با توجه به اینکه، افراد جامعه، فرصت سوگواری پیدا نکرده اند، آلام ناشی از سوگ در جامعه نهادینه شده و امروزه با اختلال سوگ اجتماعی روبرو هستیم که می تواند به صورت شبکه ای بین افراد خانواده و جامعه تأثیرگذار باشد.
ویروس کرونا به ما نشان داد که اگر می خواهیم با این مساله مقابله کنیم، باید به میزان زیادی انعطافپذیر باشیم. مثل خوشههای گندم و جو که در برابر طوفانها خم میشوند، اما نمیشکنند. برخلاف یک درخت تنومند که ممکن است در برابر طوفانهای شدید از ریشه کنده شود.
مشاور آسیبهای اجتماعی سازمان بهزیستی کشور، راهکار مهم و اساسی برای رسیدن به شادی و نشاط در جامعه کرونا زده امروز را برطرف کردن عوارض جانبی پساکرونای اول می داند و می گوید: گام بعدی، پیشگیری از عوارض پساکروناهای بعدی است. البته در این بین نباید از آموزش و آگاهی بخشی، مشاوره های گروهی و فردی برای خانواده های آسیب دیده از کرونا و ایجاد یک هم افزایی بین دستگاه های اجرایی و اجتماعی مثل استانداری ها و کمیته امداد وغیره برای تامین بخشی از نیاز های غیر روحی و روانی غافل شویم.
به عقیده این کارشناس مسایل اجتماعی، اکثریت افراد، واکنشهای روانشناختی متعددی را نشان می دهند که برخی از این پیامدها، ممکن است کوتاه مدت و بصورت خشم، نا امیدی، ناتوانی، بروز غم، اندوه، سوگ، ناتوانی و سرزنش خود باشد.زندگی بدون درد و ناراحتی نیست
به نظر می رسد در شرایط فعلی، باید برخی از سرپرستان خانواده که بیکار شده اند و برخی از کارخانه ها و کارگاه ها و بازارچه ها و تیمچه ها، واحدهای فرهنگی و هنری، باشگاه های ورزشی وغیره که با مشکل کسادی کسب و کار روبرو شده اند به واسطه برنامه ریزی و اجرای طرح های بزرگ معیشتی برای آنها حمایت شوند و نباید انتظارداشت که با یارانه ماهی 100 هزار تومان، معضلات معیشتی این افراد برطرف شود.
در همین راستا، کارشناسان اقتصادی، مهارت افزایی و افزایش مهارتهای فردی و گروهی افراد جامعه در راستای رویارویی و مقاومت با مشکلات و موانع اجتماعی را مهمترین عامل برای ایجاد شادی و نشاط قلمداد می کنند و همچنین برای رسیدن به این موضوع پرداختن به عوامل دیگری، همچون کاهش عوارض طلاق و اعتیاد را نیز مورد توجه قرار می هند چراکه نشاط اجتماعی، یک موضوع تک بعدی نیست.
باید واقع گرا باشیم و قبول کنیم، زندگی فراز و فرود دارد. زندگی بدون درد و ناراحتی نیست و اینها جزیی از زندگی است.با شادی به جنگ ویروس کرونا برویم
ندا هوشیار، روانشناس بالینی که این روزها بیشتر تمرکز خود را به سمت فضای مجازی و شبکه های اجتماعی سوق داده است، می گوید:« شرایط فعلی کشور ما به گونه ای است که افراد جامعه باید تلاش کنند تا در وهله اول با زندگی کرونایی کنار بیایند و آن را بپذیرند».
وی عقیده دارد؛ باید بپذیریم که بسیاری از اتفاقات در شرایط کنونی، در اختیار ما نیست و لذا به سمت کارها و رفتارهایی برویم که در اختیار ما است.
بنا به گفته این روان شناس بالینی:« در این شرایط باید ببینیم آیا افراد گوشه گیر شده اند یا طرز فکر خود را تغییر داده اند و با این تفکر زندگی می کنند که این بحران نیز مانند باقی مسائل، مسیر خود را طی خواهد کرد و بالاخره روزی رخت از جامعه خواهد بست.»
این استاد دانشگاه، بهترین راه حل برای تجدید روحیه را پناه بردن به دامان طبیعت می داند و می گوید:«شهروندان می توانند در آخر هفته و یا اوقات فراغت خود، حداقل یک الی دو ساعت به دامان طبیعت بروند و آرامش و شادی خود را بازیابی کنند در عین حال برای بقیه روز یک سری برنامههای تفریحی با خانواده و لذت بردن از بودن در کنار خانواده میتواند بسیار کمک کننده باشد. همچنین بسیاری از بازیهای فکری و فیزیکی مانند شطرنج، پازل، پانتومیم وغیره میتواند فضای شادی و نشاط را در خانه ایجاد کند و از فضایی که در آن به سر میبریم، فاصله بگیریم. در کنار این موارد میتوانیم یک سری ورزشهایی را نیز در خانه یا در حیاط خانه انجام دهیم.
هوشیار معتقد است که همیشه نباید تنها نیمه خالی لیوان را ببینیم بلکه باید به نیمه پر لیوان هم توجه کنیم و باید گفت محدودیت، خلاقیت به همراه خود می آورد به همین دلیل افراد نیز باید با کمک مشاوران، راهکارهای رونق کسب و کار خود را دوباره کشف کنند.
ایجاد شادی و نشاط در فرد باعث می شود، سیستم ایمنی بدن تقویت شود و وقتی این سیستم تقویت میشود، شانس ابتلا به بیماری هم کاهش مییابد. پس اصلاح نگرشها و باورها، میتواند کمک کننده باشد و ما را از فضایی که درگیر آن هستیم نجات دهد. -

این شغل خدابیامرزی دارد
تمام تن دیوار کاهگلی توی تاریک روشن کارگاه، پر شده از چرخ های کوچک و بزرگی که خیلی وقت است به تاریخ چسبیده اند . دود گسی حاصل از جوش زدن به تکه پاره های آهن، توی هوا پخش می شود و جرقه های دستگاه جوشکاری نفس کم جانی به تاریکی می بخشد. مرد از همان شعله سود می جوید و آهن گداخته را می چسباند به چرخ .
دیوارها آبله زده از سیاهی و دوده است، حکمرانی عجیبی از تاریخ چند صد ساله را می توانی اینجا ببینی، در تتمه ای که شاید تا چند وقت دیگر، با نبود پیرمرد، به فراموشی سپرده می شود . حاج محمد، با وسواس، چرخ آهنی را با شعله جوش می چسباند و بدون اینکه نیاز به پرسش باشد، با حرکات سریع دستش، نحوه تعمیر گاری ها را به تو می نمایاند.
تکه تکه مغازه اش در کوچه ای که انگار تافته جدا بافته از بقیه بازار است، چسبیده به تاریخ درشکه سازی های قدیم و بدون اینکه متوجه باشی تو را می برد به ایام دیرین. تجسمی از روزگاری که صدای چرخ درشکه ها آرامش خیابان ها را مثل امروز بر هم نمی زد.
سال های چسبیده به تاریخ او مثل الفبایی است که از یک قرن پیش آغاز می شود و تا به امروز ادامه دارد. محمد بدخشیان، اما تجسمیاست از انسانی که این روزها کم پیدایشان می کنی و به قول خودش این روزها صداقت مرده است.
پیرمرد بین تکه پاره های خاطره هایش به مردمانی می رسد که با گرو گذاشتن یک تار سبیل، قول های مقدسی با یکدیگر رد و بدل می کردند و حالا با چندین چک و سفته هم بارشان بار نمی شود. اما این موضوع برای مردی که در گوشه کارگاه گاری سازی اش به تاریکی عمیق و تخته پاره ها عادت کرده فرق می کند، او همان انسانی است با وسواس ها و تعلق های گذشته، هرچند فراموش شده به جبر، با اعتقادات پایدار گذشته اش زندگی می کند.
درهای کهنه چوبی کارگاه که از هم گشوده می شود، ابتدا و دریک لحظه هیچ چیز معلوم نیست، پس از ثانیه ای چشم عادت می کند به آنچه که درون چهارگوش بی زرق و برق و زینت یافته با برش های آهن، دوچرخه هایی از تاریخ گذشته را زنده می کند؛ وصله پینه هایی که بین کلی خاطره اسیر شده اند. در آن فضای کوچک و جمع و جور که جا برای دو نفر آدم متوسط القامت هم تنگ و ترش می شود، یک صندلی پیه کوتاه فلزی با تشک قرمز و مربعی شکل، بیش از هر چیز دیگری نگاهت را جلب می کند پیکر گره خورده بر چرخ های تعمیری نظرت را می بلعد.
سرنوشت ماه و روز سرد و گرم حاج محمد از 9 سالگی گره خورده به همین دیوارهای کاهگلی و تاکنون به مدد وصیت نامه پدرش او را هنوز اینجا نگه داشته تا به قول خودش برای مردمی که نام قشر ضعیف را بر پیشانی دارند، کاری انجام دهد و این دیوارها بعد از ورود تکنولوژی و ماشین های ریز و درشت، مهربان تر از اغیار خیابان با او باشند.حاجی این شغل ارث خانوادگی شماست ؟
بله پدرم وردست پدرش بوده و بعد از چند نسل به من رسیده، چون شغل فنی بود، من هم پیگیر بودم. البته تحصیل هم کرده ام و شغل اصلی من ساختمانی است، اما به این خاطر که اکنون با رکود کار ساختمان روبرو هستیم، تمام وقت توی کارگاه هستم.
کارتان روبراه هست؟
روزی بین 5 تا 6 گاری تعمیر می کنم، البته بستگی دارد؛ این میانگین ممکن است تغییر کند. بماند که با ورود خودروها، دیگر پول چندانی هم در این شغل نیست. تعمیر یک گاری خیلی کار ببرد و خرج داشته باشد بین 20 تا 30 تومن بیشتر نیست. دستمزد من هم برای هر گاری بین 5 تا 6 هزار تومان است، اما چون پدرم اعتقاد داشت که باید به قشر ضعیف کمک شود، وصیت کرد که چراغ این شغل خاموش نشود.
چراغی که حالا حاج محمد بدخشیان، مرد درشت اندام و استخوانی با چشمانی درشت و سیاه و سبیلی نرم و تنک و کلاه بافتنی سیاهی که روی سرش گذاشته به دست گرفته تا باربرها دستشان نرود توی پوست گردو
هر بار که می خواهد پاسخ سوالاتت را بدهد، سرش را از روی انبرجوشکاری بالا می آورد و بعد دوباره نگاهش را تکیه می دهد به انبر جوش که ماهرانه به گوشت و پوست چرخ گاری می چسبد و صدای جلز و ولزش سکوت کارگاه را می شکند: « پدرم از 9 سالگی این شغل را توی بازارچه شروع کرد. دکانش کنار آگاهی کنونی بود، بعد دکانش رفت سمت چاه حج میرزا. اینجا آخرین جایی است که دکانش را رو کرد و به من سپرد.
پدرم 92 سال عمر کرد و من بعد از چهار خواهر، بچه پنجمی هستم .
حرف هایش بین درهم تنیدگی آهن ها و چرخ های کور و کبود و چرب و روغنی کارگاه گم می شود و توی نور کمرنگ لامپ پنجاه ولت دخمه تو را می برد بین خنزرپنزرهای گذشته اصفهان. روزهایی که نصف جهان بود با درشکه ها و گاری سازها برو بیایی داشتند؛ آنجا که نه از تکنولوژی خبری بود و نه از چهارچرخ های مدرن امروزی، به قول پیرمرد، آن روزها گاری سازی برای خود تنها یک حرفه نبود، بلکه گاری و درشکه به عنوان یک وسیله حمل و نقل، جلال و جبروتی داشت و گاریچی ها ارج و قربی بیش از یک راننده داشتند.
گاری ساز دیروز، امروز، از دلتنگى ها و خاطره هایی می گوید که کلی مسافر را از این نقطه شهر به آن نقطه می برد و روی سنگفرش های خیابان ها صدای تلق تلقشان یک آن از نا نمی افتاد. فقط کافی است صفحات تاریخ را ورق بزنی تا کم کم یاد و خاطره درشکه چی های قدیم که ردپایشان بر تاریخ پابرجاست را زنده کنی .
مرد پیر، سرش را از روی چرخ بالا می آورد و خودش را یله می دهد روی مبل کهنه کنار کارگاه و می رود به 50 سال پیش: « جای استراحت نبود روزی 10 تا 15 تا گاری برای تعمیر می آوردند، شاید هم بیشتر. چرخ های بزرگشان هم قد خودم بودند».
حاج محمد، دوباره روی صندلی تاریخیش جا می گیرد و شروع می کند، به جوشکاری. سکوت کارگاه غبارگرفته دوباره می شکند و او بین وییزوییز انبر جوشکاری می گوید: «این شغل خدابیامرزی دارد». -

بیدستانی با گنج های پنهان
از جلوی مسجد علیقلی آقا، مادی فدن یا فدا عبور می کند و سردر مسجد به سمت مغرب است. مسجد، صحن نسبتاً کوچک و زیبایی دارد و شبستان آن با کاشی هایی از نوع گره کاری تزئین شده است. کتیبه سردر به خط ثلث قهوه ای رنگ به خط علی نقی امامی و تاریخ 1122 هجری قمری را نشانت می دهد.
علی قلی آقا موزه ای در دل محله
پیرمرد از تاریخچه حمام می گوید: پیشینه علیقلی آقا از درباریان دو پادشاه صفوی شاه سلیمان و شاه سلطان حسین صفوی می رسد به اینجا؛ کسانی که سال ها پیش بنیان این حمام را گذاشتند و بعد بر خرابه های حمام خانه ها ساخته شد. تا اینکه روزی فردی در خواب دید که می گویند: در زیر درختی در محله بید آباد گنجی است که توسط هندوهایی که از اصفهان می گذشتند، پنهان شده است او با کندن این محل به حمامی می رسد که حالا در این محله خودنمایی می کند، بعدها با این گنج مسجد علی قلی آقا و بازارچه هم بنا شد. این را عوام این محله، پشت به پشت و سینه به سینه حفظ کرده اند و بر قصه اش شاخ و برگ داده اند. کافی است، پایت را در آن بگذاری تا شاخصه های معماری و بنای شگفت انگیزی را مشاهده کنی. حمامی که با تزئینات بسیار مانند موزه ای شگفت انگیز در دل محله می درخشد. وقتی توی کوچه پسکوچههای قدیمی قدم میزنی، حتماً نگاهت به این حمام خواهد افتاد که تا چندی پیش به دلیل کمبود امکانات و تاسیسات آب لولهکشی و وسایل گرمایشی، ساخت حمام در منزلهای شخصی مورد مصرف مردم محله بود و تمامی مردم محله های اطراف را هم کفایت می کرد و تا همین 40 یا 50 سال پیش از رونق خاصی هم برخوردار بود.
بیدآبادی های لر تبار اصفهانی
از همان روزهایی که قدش از چهار پنج وجب تجاوز نمی کرده تا حالا که نوه هایش هم به سر و سامانی رسیده اند، وجب به وجب این خیابان را از سر گذرانده و حالا توی پیاده روهای تنگ خیابان منتهی به مسجد سید بر درختی کهنسال همراه با رفقای قدیم می نشیند و تعجبی هم ندارد که مثل کف دست سوراخ سنبه های محله را بشناسد.
او عمرش را در این محله گذرانده از گذشته های دور که اینجا به لحاف دوزی و نجاری ختم می شده تا اکنون که مغازه ها مدرن تر شده اند. در گذشته در هر کوچه و محلهای یک یا دو مغازه لحافدوزی قرار داشته است که با توجه به نیاز اهالی محله از رونق خوبی هم برخوردار بودهاند، اما این روزها از لحافدوزیهای دورهگرد دیگر خبری نیست و از میان نجاریهای قدیمی نیز که در و کلون می ساخته اند، فقط تعداد انگشت شماری از آنها مشغول فعالیت هستند و البته ناگفته نماند بیشتر آنها در کنار لحافدوزی به فروش پتو و لحافهای آماده و الیافهای مصنوعی هم مشغول هستند و یا مغازه ها به مبل فروشی و کمد فروشی تبدیل شده اند تا با این ترفند رونق کار و بار خود را حفظ کنند.
پیرمرد می گوید: اکنون اکثر مردم محله بید آباد را لرهای اصفهانی شده تشکیل می دهند این مردم با اینکه از مهاجرت آنان زمان زیادی گذشته، اما هنوز لهجه لری خود را حفظ کرده که البته اندکی نیز با لهجه اصفهانی مخلوط شده است، اینان هنوز خود را لر تبار می دانند. مردمانی که بیشترشان تحصیلکرده و یا دارای تحصیلات بالا هستند و از تمکن مالی خوبی هم برخوردار بوده اما بافت سنتی و خانوادگی خود را حفظ کرده و معمولا با خویشاوند وصلت می کنند.
3 قرن قدمت
صدای قژ و قژ در كهنه یکی از خانه های محله هنگام بازشدن، تلفیق می شود با تصویر حوض نیمه پری كه دور تا دورش شمعدانی چیده شده؛ شمعدانی هایی كه توی هوای زمستانی زیاد تر و تازه به نظر نمی رسند، اما اینجا خانه ها هنوز هم نقش آپارتمان به خود نگرفته اند، هنوز هم می توانی سنت را در آنها ببینی. سبك ساخت خانه ها قدیمی است. اتاق هایی كه فاصله اش از زمین به یك متر می رسد، دورتادور حیاط نه چندان بزرگ واقع شده اند. پیرمردی که روی سکوی کنار درب چوبی نشسته، گرچه سنش به 300 سال پیش نمی رسد، اما می داند که بیش از سه قرن پیش شیرانی ها به این محله آمده اند و با پسوند بیدآباد، شهرت یافته اند و نسل اندر نسل این محله به نام آنها گره خورده است. به گفته او، مردم اینجا بیشتر لرهایی هستند که از چهارمحال بختیاری و ایذه به اینجا آمده اند و با سکونت آنها محله هم رونق گرفته است.
محله ای با پهلوانان نامدار
از دیگر عناصر مهم مرکز محله علیقلی آقا که در دوره های اخیر به این مجموعه اضافه شده است، یک زورخانه است. در مورد این زورخانه اطلاعات مکتوب در دسترس نیست ولی بنابر اظهارات اهالی محل، محله بید آباد یکی از محلات پهلوان پرور شهراصفهان بوده و پهلوانان این شهر غالباً بیدآبادی بوده اند و از این جا برای مسابقه با پهلوانان سایر شهرها به پایتخت می رفته اند، حتی چند تن ازآنها برای مدتی پهلوان پایتخت هم بوده اند.

همه همدیگر را می شناسند
شاخ و برگ های بیرون آمده از حیاط خانه ها و درخت های قطور محله خبر می دهد كه روزی اینجا كوچه باغ پردرختی از بیدها داشته و به نوعی بیدستانی بوده که به همین خاطر به بیدآباد شهرت یافته است. مرد فروشنده می گوید: «الان دیگر از بیدهای بسیار در این محله خبری نیست، سال هاست دیگر اینجا تبدیل شده به محله ای شلوغ و پر رفت و آمد.
هرچه بیشتر به سمت جنوب خیابان، می روی هجوم ماشین ها بیشتر و از بكری ابتدای خیابان كم می شود. خیابان تنگ است و كوچه ها تنگ تر، اما همه چیز انگار نظم خاصی دارد؛ نظمی كه خاص محله های قدیمی است.
بماند که قدمت اینجا حرف اول را می زند مسجد سید با 200 سال قدمت، بازارچه بیدآباد با 300 سال قدمت، بازارچه شاطر باشی400 سال قدمت،حمام علیقلی آقا(موزه مردم شناسی) و بازارچه با 300سال قدمت با مردمانی که بیشترشان سالخورده های قدیمی هستند که هنوز هم در مغازه هایشان رنگ و بوی گذشته را مثال می زنند. پیرزنی، اما آن قدر خمیده نیست که نتواند نوک درختان را ببیند. شانه هایش اگرچه نحیف اند، ولی در نگاهش ، حتی از پشت عینک ته استکانی هنوز هم برق علاقه و کنجکاوی دیده می شود از کسانی که بومی محله نیستند چون اینجا تقریبا همه همدیگر را می شناسند.
فرنی فروش این محله هم یکی از قدیمی های بیدآباد است که حالا سمنو را هم می توانی جلوی پیشخوان مغازه اش ببینی و کافی است یک بار امتحان کنی و دیگر دست برنداری از فرنی هایی که طعم و مزه قدیم را می دهد و حالا کمتر می توانی در مغازه های امروزی بیابی.چند پیرمرد کنار جدول خیابان، به گفت و گو نشسته اند، یکی از آنها می گوید: آن موقع ها اگر محله دو هزار نفر جمعیت داشت، حالا شده 20هزار نفر و بیشتر، همه چیز با سابقش فرق كرده است. خیابان ما پر از نعمت است. چند تا نانوایی و صدتا بقالی که اولش مانده بودم از کدامشان خرید کنم که به آن دیگری برنخورد. سبزی فروشی و میوه فروشی آن قدر زیاد است که به همه می رسد.
اینجا هم می توانی رنگ مدرنیته را که موریانه وار می خزد و در دل محله رفته است ببینی، ساختمان ها بلند وکوتاه کیپ هم اند. هر کوچه ای چند ساختمان نیمه کاره دارد با بساط تیرآهن و کیسه های سیمان و فرغون و ماشین هایی که بار خاک دارند. همه جا دارند خانه های قدیمی را خراب می کنند و آپارتمان می سازند.کوچه های تو در تو و با دیوار های کوتاه گلی تاریخچه ای است که در دل کوچه ها هنوز باقی مانده است. کوچه هایی که با خانه هایی قدیمی درست شده. خانه های مربع شکل با یک فرش قرمز و یک پیک نیک که به کپسول گاز نارنجی رنگ و متوسط وصل بود و حوض و ماهی و گلدان های نارنجی شمعدانی این ها همه حالا در خاطره های این محله گم شده است. -

جایی برای پیرمردها نیست
به هر کافی شاپی در اصفهان سر بزنید، یک حس مشترک توی همه آنها موج می زند؛حس جوانی که از سر و کول منوهایی بالا می رود که گاهی اسامی عجیب و غریبشان گیجت می کند و هر کدام را که بلد نباشی مهر بی کلاسی را بر پیشانیت حک می کنند. حالا كافی شاپ یعنی پاتوق . وقتی جای دیگری برای دیدار و گفت و گو نباشد.آمدن دوستانت در فضای مه آلود پر از دود هر چند كه روی دیوارها با خط درشت نوشته باشند ؛ كشیدن سیگار ممنوع! حالا دیگر در کافی شاپ ها، جایی برای پیرمردها نیست چون اسامی عجیب و غریب این کافه ها ویا پاتوقهای مدرن برای پیرمردها و آنان که وزن فرهنگی سنگینی دارند، دندان گیر نیست.
کشتن وقت بیکاری در کنار پزهای مدرن بیخیالی
دیگر از روزگاری که کافه نادری، جایی آن دورها، بستری می شد برای نوشتن یک کتاب، خیلی وقت گذشته، حالا کافه ها جایی شده اند برای شنیدن یک موسیقی وکشتن وقتهای بیکاری، درکنار پزهای مدرن بی خیالی.
کافی شاپها حالا محل دیدن چهره هایی است که یا خوشحالند و یا غمگین و تنها انگیزه آنها از آمدن به این پاتوقها دیدن یکدیگر و به نوعی تفریح است. رزو یکی از آنهاست با اکیپی از دوستانش هر هفته یکی از کافی شاپهای اصفهان را تست می کنند. می گوید: هم تفریح است و هم گپ و گفت. محل جوان ها. دور شدن از دنیای مادرپدرهایی که دلشان می خواهد غرغر کنند و بس.
بوی قهوه و بستنی با بوی عرق نعنا به هم گره خورده و با دود سیگار، معجون عجیبی را درست کرده، این یکی دیگر از کافی شاپهای اصفهان است که از میان کافی شاپهای بی شماری که وجود دارد به نظر جوان هایی که در آن هستند بهتر است. به قول امین که خودش کافی شاپ باز حرفه ای است، این کافی شاپ هم دنج است و هم به عنوان پاتوق می توان از آن استفاده کرد.پاتوق های غریبه با شهروندان
پاتوق نامی است که او و دوستانش و خیلی های دیگر، روی کافه هایی گذاشته اند که محل تجمع گروه خاصی است. شاید اگر روزگاری پایت به این کافی شاپها برسد، احساس غریبی عجیبی تو را فرا بگیرد.
اما، خیلی ها معتقدند که در اصفهان کافی شاپهای خوب کم است به گفته نسترن که در لیست لغات ذهنش نام بسیاری از کافی شاپها را حفظ کرده و تند تند از آنها نام می برد. بامبو و لمون بهترین ها هستند و پاتوق هم نیست. اما کافه فنجون دست کمی از یک محیط بزرگ خانوادگی و دوستانه ندارد و نمی توانی در آن راحت باشی .
برای او كافی شاپ یعنی درد دلهای دو دوست ؛ گرفتن نتایج تلخ و شیرین ؛ آشتی و قهرها و …
با خوشحالی می گوید: ما معمولا برای تفریح و خوشگذرانی با رفقا اینجا جمع می شویم البته نه زیاد، هفته ای فقط دو، سه بار. ناگفته نماند هر دفعه هم كه دنگی حساب می كنیم نفری ،10 تا 20هزار تومان پیاده می شویم. با قاشقش کافه گلاسه اش را هم می زند و ادامه می دهد: راستش جای دیگری سراغ نداریم كه بتوانیم به این راحتی آنجا گپ بزنیم. بابا و مامان هم كه هر وقت دوستانم را به خانه دعوت می كنم، آنقدر غرغر می كنند كه از كرده خودم پشیمان می شوم. من كه ترجیح می دهم حتی جشن تولدم را همین جا بگیرم.هیچی؛ 30000 تومان
توی یکی دیگر از کافی شاپ های بالای شهر، اما حمید، نشسته و به ردیف اسم های عجق وجق نگاه می کند به نظر او اینجا هیچی را می دهند 30000 تومان .
به نظر او كافی شاپ رفتن فقط برای خوردن یا نوشیدن نیست: «کاش می شد مثل گذشته ها کافه هایی بود برای روشنفکران. برای تبادل نظر ؛ کافه های امروزی تبدیل شده به پاتوق ؛ تعداد کافه هایی که کار فرهنگی هم در آن انجام می شود خیلی کم است .
اما حالا به گفته خیلی ها بلندتر شدن دیوارها و روییدن آپارتمان ها کمی تفریح های مناسب و خیلی چیزها موجب شده اغلب جوان ها، جایی برای گپ زدن و دور هم بودن، پیدا نكنند و سر از كافی شاپ ها درآورند. حالا مشتری ها و کافی شاپ دارها به یک توافق اساسی رسیده اند آنها پول می دهند تا دور هم باشند و اینها هم برای میز و صندلیهایشان مشتری می جویند و هر روز بر مدرن کردن دکوراسیون ها و منوهایشان سعی می کنند.
تیریپِ «های کلاسی، مایه داری» ، «روشنفكری» و یک عالمه، «های ِ» دیگر. اینجا باید به جای چای قند پهلوی مادربزرگ، چهار اسکناس قرمز 5 هزار تومانی پیاده شوی و یا سان شاین را که متشکل از همان بستنی خودمان با کمی قهوه و کاکائو و کمی ژله است با قیمت 45000 تومان میل کنی. اینجا اما، کسی بر سر قیمت چانه نمی زند و کافی شاپ ها معمولا جایی شده اند برای کسانی که پولشان از پارو بالا می رود، چرا که یک سرویس ساده با پول میز و گارسن همان ده هزار تومان برایت آب می خورد، گرچه کافی شاپ های بی کلاس تر قیمت های پایین تری هم دارند.جو کافی شاپ ما را گرفته است
این روزها اما جو کافی شاپ رفتن خیلیها را گرفته و جوانها ترجیح می دهند، بهترین ها را انتخاب کنند جایی که کسی برای جمع هایشان مشکلی ایجاد نکند و بتوانند چند ساعتی را در آن وقت گذرانی کنند.
به اعتقاد دکتر بهروز جوانفکر ،جامعه شناس ،جوانان و نوجوانان، خرده فرهنگ مخصوص خودشان را دارند. خرده فرهنگی كه از اكثریت جامعه تبعیت نمی كند یا كمتر تابع آنهاست. در این میان جوانان برای ارزیابی پایگاه و منزلت اجتماعی خود و دیگران شاخص های ویژه ای تعریف می كنند كه یكی از آنها كافی شاپ رفتن است. یعنی این مسأله از نظر آنها شأن واعتبار می آورد. ضمن آن كه روابط میان اعضای خانواده و دوستان، امروز به بیرون از خانه راه پیدا كرده است.کجایی فرهنگ ایرانی ؟
به نظر او کافی شاپ ها و چایخانه ها می بایست، که با یک برنامه مدون، به کلوپ هایی تبدیل شوند که دارای کارت هستند و تنها اعضاء با ارائه کارت عضویت، مجاز به استفاده از محل باشند، صدور کارت عضویت نیز شرایط خاص خود را خواهد داشت، که یکی از آنها، داشتن معرفی نامه می باشد.
به اعتقاد این جامعه شناس، کافی شاپ ها و چایخانه های موجود، بدلیل نوع عملکرد، در تضاد با فرهنگ ایرانی و اسلامی می باشند، و کافی شاپ ها و چایخانه ها می توانند که با یک برنامه ریزی صحیح و اصولی، در راستای خدمت فرهنگی و فرهنگ و اخلاق قرار گیرند.
اما با تمام اینها وقتی در عصر اینترنت و رایانه و گذار از سنت به مدرنیته پا بگذاری بسیاری از جوانان و نوجوانان، را می بینی که بدلیل عدم وجود امکانات تفریحی و رفاهی ارزان قیمت و مناسب، دور از چشم خانواده و والدین، اوقات فراغت خود را با گفتگو و کشیدن سیگار و قلیان و خوردن چای در کافی شاپ ها و چایخانه ها می گذرانند. -

دوستان خوب سبک زندگی ما را بهتر می سازند
تصور کنید به صورت اتفاقی پیامی از یک دوست دوران دبستان، سربازی و یا دانشگاه دریافت می کنید، خاطرات شیرین بسیار زیادی برای شما زنده می شود؛ با اینحال تصمیم به اینکه مجددا با این فرد رابطه دوستی برقرار کنید، نیاز به ریسک دارد که به عنوان «ریسک احساسی» معروف است. ورود این فرد به زندگی شما ممکن است، تغییراتی احساسی ایجاد کند و شما هم از زندگی احساسی فعلی خودتان راضی هستید و تمایل دارید شرایط به همین گونه که هست ادامه پیدا کند؛ بنابراین ریسک نمی کنید و پاسخ وی را نمی دهید و یا به گونه ای پاسخ می دهید که ارتباطی جدی شکل نگیرد. گزینه دیگر این است که شما تمایل داشته باشید خاطرات خوب گذشته باز هم تکرار شوند و بنابراین ریسک می کنید و وی را به دایره دوستان فعلی خود اضافه می کنید.
علاقه افراد به برقراری روابط دوستانه و انواع شبکه های دوستی، همواره مورد توجه پژوهشگران بوده است. نتایج مطالعه تیمی از روانشناسان دانشگاه هیدلبرگ آلمان بر روی 2000 فرد 40 تا 85 ساله نشان می دهد که سبک های دوستی می توانند در 4 دسته، طبقه بندی شوند:
سبک دوستی سنجیده: افرادی هستند که تعداد اندکی دوست بسیار صمیمی دارند. ارتباط عاطفی آنها بسیار بالاست و این دوستی ها برای مدت زمان طولانی پایدار می ماند. این افراد معمولا در میانه تا انتهای زندگی خودشان، دوستی جدیدی با افراد دیگر شکل نمی دهند.
سبک دوستی مستقل: این افراد نیز تعداد دوستان زیادی ندارند اما از نظر عاطفی ارتباط کمتری با این دوستان دارند. اغلب دوستی آنها بر اساس موقعیت شکل می گیرد؛ مانند دوستی با افرادی که از مدرسه، محل کار و یا همسایگان می شناسند، اما اگر شرایط و موقعیت تغییر کند ممکن است این دوستی ادامه نیابد.
سبک دوستی اکتسابی انتخابی: افرادی هستند که همواره دوستان جدیدی پیدا می کنند. بعضی از دوستان آنها صمیمی و برخی معمولی هستند. طول مدت دوستی هم متغیر است با برخی تا دهه ها ارتباط دارند و با برخی کمتر. البته آنها معیارهایی برای دوستی هایی که می خواهند برای دوره های طولانی ادامه داشته باشد، دارند.
سبک دوستی اکتسابی بدون قیدوشرط: این افراد بیشترین تعداد دوست را در بین این 4 نوع سبک دارند. معیارهای سختگیرانه ای در انتخاب دوست وجود ندارد. تمایل این افراد بیشتر گسترش دامنه ارتباطات اجتماعی است تا حمایت عاطفی.
لذا با توجه به موارد بالا به نظر می رسد یک بار دیگر باید در چگونگی انتخاب دوستان و سبک دوستی های خود، تجدید نظر کرده و با وسواس بیشتری در این زمینه اقدام کنیم، چرا که دوستان خوب تاثیر بسزایی در نوع و سبک زندگی سالم ما دارند و انتخاب عاقلانه آنها می تواند ما را در مسیر درستی قرار دهد. -

با سوادی را اشتباه تعریف کرده ایم
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز، در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم، دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد، چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند، می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین، پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت، باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد: ما هم 50 سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد .
به تعبیری دیگر، ارزیابی و سنجش میزان خردمندی اجتماعی یک جامعه را می توان در نوع نگاه، شیوه مواجهه و برخورد با بحران های مختلفی که در آن جامعه رخ می دهد، مورد بررسی قرار داد.
با نگاهی اندک به بحران کرونا و نوع برخورد و مقابله مردم با آن و دیگر رخدادهای اجتماعی در مقیاس و سطوح محلی، منطقه ای و ملی کشور نشان می دهد، در زمان وقوع بحران هایی که بعد اجتماعی دارند، فضای اجتماعی حاکم بر آنها غالبا فضایی مبتنی بر عدم اعتماد، احساسی، هیجانی همراه و حاکم بوده است.
براستی چرا بی مسئولیتی، سهل انگاری، بی خردی یا کم خردی اجتماعی، وجهه اصلی مقابله ما با بحران ها، رویدادها و چالش های اجتماعی و همگانی است؟!
مفهوم خرد، یعنی شیوه تحلیل، تعقل و رفتار انسان در بحران ها و فرایندهای زندگی. رابرت استرنبرگ دانشمند سرشناس را نشناختی، سواد یا خرد را کاربرد هوش، خلاقیت و دانش با وساطت ارزش ها برای دستیابی به اهداف خیرخواهانه تعریف می کند. وی خرد را یک ویژگی شخصیتی می داند که از ترکیب سه بعد شناختی، تأملی و عاطفی به دست می آید.
بعد شناختی، تلاش و تمایل برای دانستن حقیقت و درک عمیق تر زندگی است. بعد تأملی، تلاش برای دیدن پدیده ها از دیدگاه متفاوت بدون سوگیری های ذهنی و فرافکنی ها و بعد عاطفی، برخورداری از عشق همدلانه و دلسوزانه نسبت به دیگران است.
با توجه به جمعیت میلیونی دانش آموخته و دانشجویی کشور، انتظار می رود و می رفت که در رویارویی با رویدادها و بحران های اجتماعی نظیر کرونا این جمعیت تحصیل کرده با تزریق خردورزی و سواد خود به لایه های مختلف جامعه، زمینه برخوردهای احساسی و هیجانی و عدم اعتماد را کاهش و تلاش نمایند، تحلیل و مدیریت فضای عمومی به صورت منطقی و در راستای کنترل این بحران دنبال شود.
اما با نگاهی گذرا به نقش اجتماعی دانشگاهیان و قشر تحصیل کرده جامعه در خرده فضاهای عمومی، بحران ها و مسایل اجتماعی به تجلی بی مسئولیتی و شاید کم سوادی اجتماعی مزمنی برخورد می کنیم که نه تنها هیچ جریان خردورزانه ای به سوی عموم جامعه گسیل نمی کنند بلکه خود زمینه ساز و تسری دهنده کم سوادی ها و تحلیل های سبک، احساسی و اشتباه به سوی جامعه نیز هستند، چیزی که به عینه امروز در مواجهه با کرونا مشاهده میکنیم.
البته انتظار نگاه و برخوردهای خردمندانه از تحصیلکرده های دانشگاهی، انتظار چندان منطقی نیست، چرا که دانشگاههای ما هرگز سواد و سواد آموزی را به کسی آموزش نداده اند! اگر غیر از این است، پس چرا اینچنین فضایی بر جامعه حاکم است.
وقتی رسالت اصلی دانشگاه، مدرک محوری برای دانشجو و ارتقاء محوری، برای دانشگاه و مسئولین دانشگاه است دیگر فرصتی برای یاددهی و یادگیری عناصر خرد و خردمندی باقی نمی ماند. ما حتی قادر نبوده ایم به شکل اصولی فرایند تحلیل منطقی مسائل علمی و بحران های اجتماعی را به دانشجویان خود آموزش دهیم، وقتی که صرفا با شهریه و صدور مدرک سرو کار داشته ایم.
واقعا اصلی ترین مأموریت و رسالت دانشگاه چیست؟ توجه به مدرک محوری و تولید افراد بیکارو بی سواد؟ یا توجه به مسئولیت های اجتماعی؟ به نظر می رسد مهمترین و اصلی ترین رسالت دانشگاه همان انتقال سواد اجتماعی و علم به جامعه و بالا بردن اعتماد به نفس آن باشد. آیا قشر تحصیل کرده و دارای مدرک معتبر دانشگاهی ما توانست با خردورزی تمام وکمال، خود را از چالش رویارویی با بحران کرونا به سلامت عبور دهد؟ یا اینکه در مراسمات مکرر عروسی و عزا که در این روزها برگزار می شود شرکت می کنند و هنوز به دنبال بهانه ای برای فرار از چالش هستند؟ آیا دانشجوی ما واقعاً سواد اجتماعی را فراگرفته یا فقط حلال ریاضی و شیمی و غیره بار آورده ایم؟! -

توهمی به وسعت همه
مهـم نیسـت کجـا زندگـی میکنیـم، بـا چـه کسـانی معاشـرت میکنیـم، سـطح اجتماعـی مـان چیسـت، وزیـر هسـتیم یـا وکیل، دکتـر یـا مهنـدس، شـاهزاده یـا گـدا … همـه مـا فکـر میکنیـم باهوشـیم. ولـی بـه ایـن تکبـر بـی دلیـل هـم قانـع نیسـتیم ! مـا نـه تنهـا فکـر میکنیـم باهوشـیم بلکـه فکـر میکنیـم باهـوش تریـن هـم هسـتیم! اگـر نگاهـی بـه آمارهـای منتشـر شـده توسـط منابـع معتبر(سـایت آی کیـو) بیندازیـم، متوجـه مـی شـویم کـه رتبـه کشـور مـا از لحـاظ ضریـب هوشـی اصـلا بـه انـدازه ای کـه مـا توقـع داریـم بـالا نیسـت. در رده بنـدی منتشـر شـده توسـط سـایت مذکـور ایـران بـا بهـره هوشـی 84رتبـه بیسـت و سـوم را در میـان کشـورهای جهـان دارد.
هـدف ایـن نوشـته ایـن نیسـت کـه بگوییـم ایرانـی هـا مـردم کـم هوشـی هسـتند. شـاید مـا باهـوش تریـن جمعیـت روی زمیـن نباشـیم ولـی افـراد بزرگـی را هـم داشـته ایـم کـه بـه درجـات علمـی و موفقیـت هـای قابـل توجـه و ارزشـمندی رسـیده انـد .
لـذا بـه نظـر مـی رسـد کـه تمـام تصـورات مـا مبنـی بـر باهـوش بـودن زیـادی، توهمـی بیـش نیسـت. توهمـی بـه نـام باهوشـی. بـه همیـن علـت بـه سـراغ دکتـر میثـم شـکری سـاز مترجـم کتـاب توهـم باهوشـی نوشـته دیویـد مکرینـی رفتیـم تـا طـی مصاحبـه بـا وی بیشـتر بـا ایـن مقولـه آشـنا شـویم.به عنوان اولین سوال،چرا به دنبال ترجمه این کتاب رفتید؟
بــی اغــراق اعتــراف مــی کنــم پاســخ بســیاری از ســوالات کلیــدی زندگــی ام را از ایــن کتــاب گرفتــم و مطالــب ایــن کتـاب آن چنـان برایـم جـذاب و تـکان دهنــده بــود کــه حیفــم آمــد آن را ترجمــه نکنــم و در اختیــار هموطنــان عزیــزم قــرار ندهــم.
آیا با پیروی از تفکرات و رفتارهای یک فرد باهوش ما هم باهوش خواهیم شد؟
مطمئنـا! پاسـخ ایـن سـوال شـما خیـر اسـت! همـه افـراد بـه طـور ذاتـی دوسـت دارنـد کـه خـوب و باهـوش باشـند و رفتـار درسـتی را از خودشـان بـروز بدهنـد. آن هـا زمانـی کـه چیـزی بـر خـلاف باورهایشـان مطـرح مـی شـود، آن را غیـر منطقـی تلقـی مـی کننـد و نمـی پذیرنـد. امـا بایـد بپذیریـد کـه همـه چیزهایـی کـه از نظـر شـما منطقـی هسـتند، درسـت نمـی باشـند و ممکـن اسـت بسـیاری از آن هـا غلـط باشـند. در حقیقـت شـما در ذهـن خـود الگوهایـی داریـد کـه مطابـق بـا آن هـا عمـل مـی کنیـد.
ممکـن اسـت اگـر فـرد باهوشـی را ببینیـد، او را الگـوی ذهنـی خودتـان قـرار دهیـد و بـا پیـروی از او فکـر کنیـد کـه مـی توانیـد مثـل او باهـوش باشـید. تصـور شـما در ایـن صـورت غلـط اسـت و شـما فقـط دچـار توهـم باهوشـی مـی شـوید. پیـروی از همیـن الگوهـای ذهنیسـت کـه شـما را بـه اشـتباه مـی انـدازد و باعـث مـی شـود کـه تصمیـم هـای درسـتی نگیریـد. بـه عنـوان مثـال ممکـن اسـت، بشـنوید کـه انیشـتن تخـم مـرغ نمـی خـورده اسـت و شـما هـم فکـر کنیـد چـون تصمیمـات افـراد باهـوش درسـت اسـت، پـس خـوردن تخـم مـرغ مشـکل دارد در صورتـی کـه ایـن موضـوع توهمـی بیـش نیسـت.
شـما موجودیتـی تاثیـر پذیـر و تقلیـد کننـده داریـد کـه باعـث مـی شـود از ضمیرناخودآگاهتـان متابعـت کنیـد و بسـیاری از رفتارهایـی کـه از خـود بـروز مـی دهیـد ناشـی از تاثیرگرفتـن تـان مـی باشـد.
به عنوان آخرین سوال، آیا با خواندن این کتاب دیگر دچار توهم باهوشی نخواهیم بود؟
بایـد قبـول کنیـم کـه توهمـات در ذهـن همـه وجـود دارنـد و بـه طـور کلـی بخشـی از زندگـی مـا را تشـکیل مـی دهنـد. هیچکـس نمـی توانـد ادعـا کنـد کـه تـا بـه حـال دچـار توهـم نشـده اسـت. امـا موضوعـی کـه وجـود دارد ایـن اسـت کـه مـا انسـان هـا همیشـه سـعی در کتمـان توهماتمـان داریـم. واقعیـت ایـن اسـت کـه بـا هـر میـزان از هـوش و اسـتعداد، بـاز هـم در مـواردی امـکان اشـتباه بـرای انسـان هـا وجـود دارد. مثـلا لحظـه ای را تصـور کنیـد کـه فرامـوش مـی کنیـد در مدرسـه فـلان کتـاب را بـا خودتـان بیاوریـد، یادتـان مـی رود کـه بـا دوسـتتان قـرار داشـته ایـد و بسـیاری مـوارد اینچنینـی دیگـر.
ایـن هـا همـه شـواهدی بـر اثبـات ایـن نکتـه هسـتند کـه مـا فقـط توهـم باهوشـی داریـم ولـی صرفـا باهـوش مطلـق نیسـتیم و اشـکالاتی نیـز در هـر یـک از مـا وجـود دارد. بـا خوانـدن ایـن کتـاب خودتـان را بـا دیـدی متفـاوت تـر نـگاه خواهیـد کـرد و متوجـه خواهیـد شـد کـه تصمیـم گیـری هـای سـرعتی و باورهـای غلـط از خودمـان اسـت کـه منجـر بـه گمراهـی مـا در مواجهـه بـا واقعیـت مـی شـود و مـا را دچـار توهـم باهوشـی مـی کنـد.
در جایی ازکتاب می خوانیم ما انسانها دچار نوعی خود فریبی هستیم! منظور چیست؟
همـه مـا فکـر مـی کنیـم و یـا بهتـر بگوییـم در ایـن توهـم هسـتیم کـه پشـت تمامـی کار هـای مـا یـک عامـل وجـود دارد و آن عامـل هـم خـود مـا هسـتیم. در کتـاب توهـم باهوشـی خواهیـد خوانـد کـه ایـن موضـوع یکـی از غیـر قابـل تشـخیص تریـن، اشـتباهات خـودآگاه شـما اسـت. چـرا کـه شـما همیشـه عامـل اصلـی کار هایتـان را درک نمـی کنیـد، اگـر مـی خواهیـد ایـن موضـوع را بهتـر درک کنیـد، لازم اسـت کـه چندیـن مـورد توهـم را در مـورد خـود بدانیـد. آنچـه در ایـن کتـاب بـه شـما ثابـت مـی شـود ایـن اسـت کـه مـا انسـان هـا در پیـش بینـی عاطفـی بسـیار ضعیـف هسـتیم و مغزمـان بـرای درک نتایـج خـوب و بـد روی احساسـاتمان، بـه شـدت تحـت تاثیـر اسـت.
در جایی از کتاب به توهماتی اشاره می کند که باعث احساس خوشحالی در ما می شوند در این باره بیشتر توضیح دهید. ببینیـد، یکـی دیگـر از توهماتـی کـه داریـم، ایـن اسـت کـه فکـر مـی کنیـم همیشـه دلیـل احساسـات خـود را مـی دانیـم. امـا بـاور صحیـح ایـن اسـت کـه همـه مـا در زندگـی حـالات احساسـی خاصـی را تجربـه مـی کنیـم کـه در بسـیاری مـوارد اصـلا دلیـل آن را نمـی دانیـم، حتـی اگـر بـاور کـرده باشـید کـه منبـع آن را درک کـرده ایـد. حتـی بسـیاری از مـا در ایـن توهـم بـه سـر مـی بریـم کـه مـی دانیـم چـه موقـع بهتریـن نتایـج را مـی توانیـم کسـب کنیـم. غافـل از اینکـه مـا اغلـب عوامـل خارجـی را بـه اشـتباه، دلیـل خوشـبختی خـود مـی دانیـم. زمانـی کـه احسـاس خوشـحالی مـی کنیـم کمتـر پیـش مـی آیـد کـه مراحـل فراشـناختی را طـی کنیـم. مثـلا خیـال مـی کنیـد علـت شـادی کنونـی شـما خـوردن یـک کیـک لیمویـی خوشـمزه اسـت. در صورتـی کـه درسـت تـر ایـن اسـت کـه بـه خـود بگوییـد، مـن خوشـحالم چـون عقـل بـه مـن مـی گویـد خوشـحال بـاش. ً
در کتـاب توهـم باهوشـی دو بـه ایـن موضـوع کـه منبـع اراده انسـان محـدود اسـت اشـاره مـی شـود. واقعـا اراده انسـان محـدود اسـت یـا بنـا بـه نظـر بعضـی نامحـدود و لایتناهیـی اسـت؟
در واقــع بســیاری از تفکــرات و رفتــار هــای انســان خــودکار و کامــلا نــا خــودآگاه مــی باشــد. ماننــد پلــک زدن، نفـس کشـیدن و غیـره. در ایـن کار هـا مغـز نیـازی بــه آگاهــی نــدارد. امــا در یــک ســری کار هــا آن بخــش خـودآگاه مغـز شـما فعـال مـی شـود، ماننـد زمانـی کـه دسـت تـان بـه اجـاق گاز داغ مـی خـورد. پـس نبایـد بـه افــکاری کــه نشــات گرفتــه از بخــش ناخــودآگاه مغزتــان اســت زیــاد اعتمــاد کنیــد!
همـه مـا فکـر مـی کنیـم و یـا بهتـر بگوییـم در ایـن توهـم هسـتیم کـه پشـت تمامـی کار هـای مـا یـک عامـل وجـود دارد و آن عامــل هــم خــود مــا هســتیم. در کتــاب توهــم باهوشـی خواهیـد خوانـد کـه ایـن موضـوع یکـی از غیـر قابـل تشــخیص تریــن اشــتباهات خــودآگاه شــما اســت. چــرا کــه شـما همیشـه عامـل اصلـی کار هایتـان را درک نمـی کنیـد، اگـر مـی خواهیـد ایـن موضـوع را بهتـر درک کنیـد، لازم اسـت کـه چندیـن مـورد توهـم را در مـورد خـود بدانیـد. آنچـه در ایـن کتـاب بـه شـما ثابـت مـی شـود ایـن اسـت کـه مـا انسـان هـا در پیـش بینـی عاطفـی بسـیار ضعیـف هســتیم و مغزمــان بــرای درک نتایــج خــوب و بــد روی احساسـاتمان، بـه شـدت تحـت تاثیـر اسـت.
در قسـمتی از کتـاب توهـم باهوشـی میخوانیـم کـه ً ذهـن مـا دائمـا در حـال پـرواز اسـت، ایـن یعنـی ً اینکــه مــا مرتبــا در حــال رویــا پــردازی هســتیم یـا منظـور چیـز دیگـری اسـت؟
شـما در طـول روز مثـل ایـن اسـت کـه در یـک هیپنوتیـزم فــرو رفتــه ایــد. مثــلا ممکــن اســت بــرای صحبــت در مــورد موضوعــی بــا کســی قــرار داشــته باشــید. زمانــی کـه فـرد مـورد نظـر را مـی بینیـد، ناخـودآگاه بـا دیـدن رنـگ پیراهـن او بـه یـاد خریـد یـک مبلمـان راحتـی کـه هفتــه پیــش در مغــازه دیــده ایــد بیفتیــد. بعـد از آن بخاطـر بیاوریـد کـه طبـق روال بایـد امـروز بـه خانـه عمویتـان برویـد؛ در ایـن صـورت بـه صحبـت بـا آن فـرد مـی پردازیـد و زمانـی کـه تمرکـز کافـی را بدسـت مــی آوریــد، متوجــه مــی شــوید کــه دربــاره همــه چیــز
بــا او صحبــت کــرده ایــد، بــه جــز موضوعــی کــه مــد نظرتــان بــوده.
معمــولا ذهــن شــما در همــه مواقــع متمرکــز نیســت و از ضمیـر خـودآگاه و ناخودآگاهتـان تبعیـت مـی کنـد. دائمـا از موضوعـی بـه موضـوع دیگـر مـی پـردازد و اطلاعـات بسـیاری را پـردازش مـی کنـد. یـک تمریـن عالـی بـرای اینکـه بفهمیـد ذهنتـان چقـدر به مسـائل گوناگـون می پـردازد ایـن اسـت کـه تایمـر موبایـل خـود را روی هـر یـک سـاعت یکبـار تنظیـم کنیـد و زمانـی کـه آلارم آن بـه صـدا درآمد، در همـان لحظـه روی کاغـذ بنویسـید کـه بـه چـه چیـزی فکـر مـی کـرده ایـد. خواهیـد دیـد کـه لیسـتی شـگفت انگیـز از تفکـرات شـما بـر روی کاغـذ نقـش مـی بنـدد. ایـن همـان پـرواز ذهـن اسـت نـه رویـا پـردازی.