دسته: فرهنگی

  • بازگشت مدیر عامل آمازون به رسم هرم

    بازگشت مدیر عامل آمازون به رسم هرم

    بنیانگذار و سهامدار فروشگاه اینترنتی آمازون از سال 2017 تا پیش از ماه ژانویه 2021 توانست همواره لقب ثروتمندترین فرد دنیا را به خود اختصاص دهد، اما در ماه ژانویه سال 2021 ایلان ماسک به عنوان بنیانگذار شرکت خودروسازی تسلا توانست به دلیل افزایش ارزش سهام این شرکت از جف بزوس سبقت بگیرد و به ثروتمندترین شخص دنیا تبدیل شود. هرچند ایلان ماسک بیش از یک ماه نتوانست این لقب را نگه دارد و اکنون مجددا بزوس در صدر لیست ثروتمندترین افراد دنیا قرار گرفته است.

    جف بزوس دوباره ثروتمندترین فرد جهان شد

    طبق جدیدترین لیستی که موسسه بلومبرگ منتشر کرده است، جف بزوس با ثروت 191 میلیارد دلار در جایگاه نخست، ایلان ماسک با ثروت 190 میلیارد دلار در جایگاه دوم، بیل گیتس (بنیانگذار شرکت مایکروسافت) با ثروت 137 میلیارد دلار در جایگاه سوم، برنارد آرنو (مالک برند لوییز ویتون) با ثروت 116 میلیارد در جایگاه چهارم و مارک زاکربرگ (بنیانگذار فیسبوک) با ثروت 104 میلیارد دلار در جایگاه پنجم لیست ثروتمندترین افراد جهان قرار دارند.

  • خوشبختی از نظر نابغه فیزیک

    خوشبختی از نظر نابغه فیزیک

    بیایید نظریه نسبیت را کنار بگذاریم و از این نابغه آلمانی، بعدی دیگر را بیاموزیم.  بعدی که به خوشبختی انسان می پردازد و هیچ ربطی به فیزیک ندارد. داستان از آنجا آغاز می شود که پس از 95 سال، یک فروشنده ناشناس دو دست نوشته از آلبرت انیشتین را به حراج گذاشته است. و شما نمی توانید حدس بزنید چه چیزی بر روی آنها نوشته شده است !

    انیشتین در یک تور سخنرانی در سال 1922 در توکیو حضور داشته، زمانی که یک پیک ژاپنی پیامی را به دست وی در هتل امپریال می رساند،  انیشتین در می یابد که پولی همراه خود ندارد تا به این پیک پاداشی بدهد در عوض او قلم خود را بیرون می آورد و چند نکته در ارتباط با زندگی را برای او یادداشت می کند.

     

    انیشتین دو نکته را برای او یادداشت کرد !

    1-“یک زندگی آرام و مقتدرانه، لذت بیشتری را نسبت به پیگیری موفقیت همراه با ناآرامی پایدار به ارمغان می آورد،” او این یادداشت ها را به زبان آلمانی برای این پیک ژاپنی نوشته بود!


    2- هر جا که اراده وجود دارد، راهی نیز وجود دارد!

    فروشنده ای که این یادداشت ها را به حراج گذاشته،  و نسبت فامیلی با این پیک داشته می گوید: ” زمانی که انیشتین این یادداشت ها را به پیک ژاپنی می داده به او گفته، اگر خوش شانس باشی این یادداشت ها بسیار با ارزش تر از یک تیپ معمولی برای تو خواهد بود”

    این کلمات انیشتین اساسا همه ی ما را به تمرکز بر روی انجام کار خوب تشویق می کند حتی اگر این کار بسیار سخت باشد، به جای اینکه به تعقیب شهرت، پول، و سایر محصولات دیگر بپردازید، که باعث می شود شما رضایت کمتری را در زندگی خود داشته باشید.

  • رمز و راز کارآفرینان موفق فاش شد

    رمز و راز کارآفرینان موفق فاش شد

    بسیاری معتقدند که دولت‌ها در تمام كشورها مدیون كارآفرینان هستند، افرادی كه با سرمایه كم و زیادشان بخشی از بار اشتغال زایی دولت‌ها را بردوش می‌كشند و به اقتصاد جامعه كمك می‌كنند، اما چه چیزی هست که باعث می شود، کارآفرینان همواره موفق بوده و به آرزوهایشان برسند. اینکه چه عواملی باعث می شود، کارآفرینان آدم های موفقی بوده و از زندگی لذت ببرند، به عوامل زیادی بستگی دارد، از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

    یک کارآفرین هیچ چیزی را به تعویق نمی اندازد

    این بدان معناست که آن‌ها اگر تصمیمی باید گرفته شود آن را می‌گیرند. آن را کنار نمی‌گذارند و منتظر یک زمان بهتر و مناسب تر نمی‌نشینند. آن‌ها رهبری و مدیریت خود را با گرفتن تصمیمات هوشمندانه، دقیق و هدفمند که به کسب و کارشان کمک می‌کند تا رشد کند و قدرتمند شود نشان می‌دهند.

    تمرکز آن‌ها بیش از اندازه است   

    آن ها کارهای زیادی برای انجام دادن در لیست کارهای خود دارند و می‌دانند که چه کارهایی برای انجام دادن دارند و بدون هیچ عذرو بهانه ای برای به تاخیر انداختن کارشان یا استرس و نگرانی درباره آن، کار را انجام می‌دهند. آن ها روی تمام کارهایی که می‌خواهند انجام دهند، تمرکز می‌کنند. تمرکز جزو مهمترین ها در راز موفقیت کارآفرینان بزرگ است.

    مثبت بودن در زندگی آن‌ها نقش مهمی را ایفا می‌کند

    کارآفرینان و مدیران موفق نه تنها نیمه پر لیوان بلکه یک لیوان پر و لب به لب را می‌بینند. آن‌ها در هر شرایطی که قرار بگیرند، جنبه مثبت آن را می‌بینند نه جنبه منفی. همچنین به اطرافیانشان نیز آموزش می‌دهند تا مثل آن‌ها مثبت فکر کنند. درواقع جهان آن‌ها پر از پرتوها و انرژی های مثبت است.

    مطالعه و تحصیلات عالی     

    اگر فکر می کنید بدون تحصیلات عالی و بدون اینکه معلوماتی داشته باشید می توانید به یک کارآفرین موفق تبدیل شوید، راهتان را اشتباه رفته اید. به این خاطر که کارآفرینان موفق مدام در حال رفتن به دوره های آموزشی و یادگیری هستند و همواره در این زمینه سرمایه گذاری می کنند. آنها معتقدند که یکی از راه های رسیدن به پیشرفت و تکامل تحصیلات و معلومات و مطالعه است.

    شکست هایی که درس می شود 

    برای یک کارآفرین شکست یعنی اول راه و تجربه برای رسیدن به قله موفقیت،  افراد موفق در نظر آنها کسانی هستند که در هیچ شرایطی تسلیم نشده و به شکل طبیعی انعطاف پذیر هستند.

    آرزوهای بزرگ

    یک کارآفرین آرزوهای بزرگ دارد،  او در رویاهایش آرزوهایی می سازد که پیشرفت را به دنبال دارد.

    صداقت و درستی 

    حتی یک لحظه هم فکر نکنید که فرد موفق یک فرد ناصادق و متقلب است و راز موفقیت کارآفرینان بزرگ در دغل بازی و تقلب است. کسی که حاضر است برای به دست آوردن موفقیت خود، زندگی افراد دیگر را از بین ببرد، یک فرد موفق نیست. یک فرد موفق برای مردم ارزش قائل است و در کمال صداقت خواهان پیشرفت و موفقیت آنها هم هست.

  • آینده پسا کرونا متعلق به کارآفرین ها است

    آینده پسا کرونا متعلق به کارآفرین ها است

    گزارشی که می‌گوید: با توجه به شروع واکسیناسیون مردم دنیا، اقتصاد جهان امسال شش درصد رشد می‌کند، ولی با توجه به اینکه کشورهای غنی و فقیر در دسترسی به واکسن برای همه مردم خود تفاوت معناداری را تجربه می کنند، شکاف بین کشورهای فقیر و غنی  هم عمیق‌تر می‌شود؛ و هم نابرابری مالی بین زنان و مردان، جوانان و مسن‌ترها، افراد کم‌مهارت و افراد ماهر، این نهاد همچنین انتظار دارد در سال جاری نرخ تورم و بیکاری در ایران بالا برود و رشد اقتصادی کمتر از پیش‌بینی‌های قبلی باشد.

    در این گزارش بیشترین رشد اقتصادی را افراد ماهر و کارآفرینان خلاق خواهند داشت و به نوعی آینده اقتصاد پسا کرونا متعلق به این افراد است.

  • سه سوته تا مریخ

    سه سوته تا مریخ

    متولد تهران است و در دوران پرآشوب جنگ ایران و عراق، فیزیک به پناهگاهش بدل شد. خواندن فیزیک و حل کردن معادله‌ها در آن هنگام راهی برای خروج از این آشوب بود و به او احساس قدرت می‌داد.

    او اکنون در آزمایشگاه فیزیک پلاسمای دانشگاه پرینستون، می‌خواهد از یک آشوب دیگر نظم بیافریند: پلاسما، گاز بسیارداغ بارداری که خورشید را می‌سازد. پلاسما در اعماق خورشید سوخت واکنش‌های همجوشی هسته‌ای را فراهم می‌کند که در آن‌ها اتم‌های هیدروژن‌ها با هم ترکیب می‌شوند و مقادیر عظیم انرژی آزاد می‌کنند.

    اختراع این دانشمند ایرانی‌تبار، همچنین می‌تواند فضانوردان را 10 برابر سریع‌تر از رانشگر‌های فضایی فعلی که از میدان‌های الکتریکی برای حرکت ذرات استفاده می‌کنند، به سیاره سرخ ببرد.

    استفاده از میدان‌های مغناطیسی به دانشمندان امکان می‌دهد تا میزان رانش را برای یک مأموریت خاص تنظیم کنند و فضانوردان هنگام سفر به جهان‌های دور مقدار رانش را تغییر دهند.

    سه سوته تا مریخ

    ابراهیمی گفت: «سفر‌های فضایی دوردست ماه‌ها یا سال‌ها طول می‌کشد، زیرا تکانه ویژه موتور‌های موشک‌های با سوخت شیمیایی بسیار کم است، بنابراین، فضاپیما برای سرعت گرفتن باید مدتی در مدار‌های سیاره‌ها حرکت کند (تا با استفاده از نیروی گرانشی) سرعت بیشتری بگیرد».

    «اما اگر بتوانیم رانشگر‌های بر اساس بازاتصال مغناطیسی بسازیم، بعد می‌توانیم ماموریت‌های دوردست فضایی را در مدت کوتاه‌تری انجام دهیم».

    استفاده از میدان‌های مغناطیسی ممکن است تحولی عظیم در این حوزه ایجاد کند، زیرا به دانشمندان اجازه می‌دهد تا میزان رانش برای یک ماموریت خاص را از همان ابتدا تنظیم کنندو به عنوان مثال زمان رسیدن فضاپیما از زمین تا مریخ را به روز یا هفته برسانند.

  • کرونا با طعم پاپ کرن

    کرونا با طعم پاپ کرن

    به نظر شما چه کسی این دیالوگ را می‌تواند گفته باشد؟ آقای استیون سودربرگ در مراسم فرش قرمز فیلم بسیار دیدنی «شیوع» محصول 2011. شاید هیچ کس هیچ وقت دوست نداشت مروری به این قبیل فیلم‌ها داشته باشد ولی جنگ جهانی سوم که بشر تا همین الان هم مغلوب آن بوده همه را ناچار و ناگزیرساخته است. پس چه بهانه‌ای بهتر از این که فیلم‌های مهم و ویروسی سینما را مرور کنیم. ژانری که در دنیای پساکرونا معلوم نیست دیگر فرصت حیات داشته باشد! در ادامه مروری داشته‌ایم بر چند نمونه مشهور و تاثیرگذار در سینما و تلویزیون که با رویکردهای متفاوت به سراغ این موضوع رفته‌اند؛ آثاری که تماشای دوباره آن‌ها در شرایط کنونی می‌تواند تجربه‌ای جالب و گاه حتی ترسناکی باشد!

    «دیوانگان» یا «Crazies» محصول ۱۹۷۳
    در فهرست فیلم‌هایی با موضوع شیوع ویروس و بیماری‌های خطرناک، یکی از قدیمی‌هاست؛ ساخته جرج رومرو پدرخوانده زامبی‌ها در سینما که مثل دیگر آثارش با وجود تولید ارزان و حتی فقیر، پر است از کنایه‌های سیاسی تندوتیز. داستان در شهر کوچکی در پنسیلوانیا اتفاق می‌افتد. بر اثر یک اشتباه، آب آشامیدنی شهر آلوده و ویروسی به نام تریکسی که قرار بوده یک سلاح بیولوژیک باشد در میان مردم اپیدمی می‌شود. هر کس که به ویروس آلوده شود، دچار جنون می‌شود و با از دست دادن کنترل اعصاب و روانش، دست به جنایت و خودکشی می‌زند. دولت سعی دارد هر طور شده جلوی درز خبر و گسترش ویروس به مناطق دیگر را بگیرد، حتی به قیمت نابودی شهر و تمام ساکنان آن. قهرمانان قصه مردمانی هستند که از یک‌سو با ماموران دولتی مواجه‌اند و از سوی دیگر با دیوانگان خطرناکی که به ویروس آلوده شده‌اند. «دیوانگان» در زمان اکران شکست خورد اما مانند اکثر کارهای رومرو به‌مرورزمان محبوبیت بیشتری پیدا کرد و الان جایگاه یک فیلم کالت را دارد؛ تا جایی که در سال ۲۰۱۰ نسخه جدیدی از آن را بازسازی کردند که فیلم نسبتاً موفقی هم شد.
    «شیوع» یا «Outbreak» محصول ۱۹۹۴
    در زمان خودش، فیلم به‌شدت موفق و پرفروشی بود و حتی نسخه ویدیویی آن هم در ایران با استقبال مواجه شد. «شیوع» به‌صورت غیرمستقیم به فراگیر شدن ابولا، یکی از مرگبارترین ویروس‌های شناخته شده تا آن زمان و حتی امروز، در آفریقا و تلاش برای مهار آن اشاره می‌کرد و کتاب معروفی به نام «منطقه ممنوعه» الهام‌بخش آن بود. تصویری که فیلم ولفگانگ پیترسون از نقش نیروهای نظامی آمریکا در تهدیدهای بیولوژیکی و پشت پرده شیوع بیماری‌های مرگباری چون ابولا به نمایش می‌گذاشت، در آن زمان جالب‌توجه بود اما حالا بعد از گذشت دو دهه، «شیوع» چیزی فراتر از یک فیلم استودیویی استاندارد به نظر نمی‌رسد. از جمله نکات جذاب فیلم در تماشای دوباره، حضور بازیگران در آن زمان جوان و تازه‌واردی مثل کوین اسپیسی و پاتریک دمپسی در کنار ستارگان اصلی فیلم داستین هافمن، رنه روسو و مورگان فریمن است. هر وقت به دنبال فیلم‌های با موضوع شیوع ویروس‌ها و بیماری‌های مرگبار بودید، این یکی از اولین پیشنهادها خواهد بود.
    «۲۸ روز بعد» یا «Days Later 28» محصول ۲۰۰۲

    شهر در اثر شیوع ویروس آلوده شده است و معدود بازمانده‌ها برای نجات از دست زامبی‌ها کار سختی دارند. این یک خط داستانی و فضای کلی در فیلم‌ها و سریال‌های ترسناک است؛ اما رویکرد فرمی متفاوت دنی بویل باعث شده تا «۲۸ روز بعد» نه‌تنها شبیه هیچ فیلم دیگری نباشد، بلکه بعد از بیست سال همچنان به‌عنوان یکی از بهترین نمونه‌های این‌گونه حساب شود. بویل که به دلیل فیلم‌های تجربی‌اش در دهه نود مشهور شده بود، اولین فیلمنامه الکس گارلند (که بعدها به چهره‌ای سرشناس در میان طرفداران ژانر علمی-تخیلی تبدیل شد و با «فراماشین» تحسین‌های فراوانی دریافت کرد) را با کمک آنتونی داد مانتل فیلمبردار آثار توماس وینتربرگ در جریان جنبش هنری مدرن دگما ۹۵ جلوی دوربین برد. البته دوربین دیجیتال که آن زمان هنوز بافت تصاویرش به ویدیو نزدیک بود و کمتر در جریان اصلی سینما موردتوجه قرار می‌گرفت. در شرایطی که بریتانیا در اثر شیوع ویروس نابود شده است، شخصیت اصلی قصه با نقش‌آفرینی کیلین مورفی جوان تازه از کما بیدار می‌شود و پی می‌برد که بیست‌وهشت روز قبل دنیا زیرورو شده. همچنان تصویر فیلم در فصل‌های ابتدایی از لندن خالی از سکنه کم‌نظیر است؛ به‌هرحال همه فیلم‌های زامبی‌ای که قرار نیست شبیه «رزیدنت اویل» باشند! موفقیت فیلم باعث شد که چندی بعد دنباله آن هم با عنوان «۲۸ هفته بعد» ساخته شود که باز هم فیلم موفقی بود؛ ولی همان‌طور که تمام عوامل تغییر کرده بودند، رویکرد روایی و فرمی قسمت دوم هم کاملاً متفاوت بود.
    «میزبان» یا «The Host» محصول ۲۰۰۶
    احتمالاً بعد از بردن چهار جایزه اسکار، بونگ جون هو خوشحال‌ترین مرد این روزهای آسیاست. اما بیش از یک دهه قبل بود که موفقیت «خاطرات قتل» به او جسارت داد تا فیلمسازی را در ابعاد بزرگ‌تری دنبال کند و نتیجه‌اش تبدیل‌شدن «میزبان» به پرفروش‌ترین فیلم تاریخ کره جنوبی تا آن زمان بود. گرچه فیلم درباره ماجرای پیدا شدن یک هیولا در خیابان‌های سئول است، بخشی از قصه به قرنطینه مردمی برمی‌گردد که با هیولا تماس نزدیک داشته‌اند، چون هیولا ناقل یک ویروس خطرناک هم تشخیص داده شده است. تصویر فیلم از فضای قرنطینه در سطح شهر و تلاش شخصیت‌های اصلی برای فرار و نجات دیگر اعضای خانواده، تکان‌دهنده است و شاید شبیهش را در کمتر اثر دیگری ببینید.
    حالا که به سراغ کره‌ای‌ها رفته‌ایم، بد نیست که یادی کنیم از فیلم دیگری که بعداً رکورد فروش را در سینماهای این کشور شکست: «قطار بوسان». مثل خیلی از فیلم‌های ترسناک، اینجا هم ماجرا درباره شیوع یک ویروس مرگبار و تبدیل‌شدن افراد آلوده به زامبی است، اما رویکرد کره‌ای‌ها، با وجود تولید ارزان‌تر، فرق می‌کند و برخورد مردم عادی و دولت با یک بیماری درمان‌ناپذیر در حال گسترش به‌شدت تاثیرگذار ازکاردرآمده و می‌توان تأثیر فرهنگی همسایگی با کشوری چون کره شمالی را در روند دراماتیک قصه دید.
    «فرزندان بشر» یا «Children of Men» محصول ۲۰۰۶
    شهرت فیلم در میان علاقه‌مندان سینما بیشتر بابت دستاوردهای فنی آلفونسو کوآورون و امانوئل لوبسکی (فیلمبردار) در خلق صحنه‌های اعجاب‌انگیز است اما کسی اتمسفر فیلم را به این سادگی‌ها از یاد نخواهد برد. برخلاف اکثر فیلم‌های مربوط به شیوع ویروس و بیماری‌های واگیردار، اینجا قصه درباره اپیدمی یا تلاش برای مهار بیماری نیست و در آینده نزدیک توصیف‌شده در فیلم، نسل بشر قدرت تولید مثل را به دلیل شیوع یک بیماری مرموز در سال‌های گذشته از دست داده است. «فرزندان بشر»، قصه‌اش را سال‌ها پس از وقوع فاجعه اصلی روایت می‌کند و با آن که به جای وحشت زیستی در اصل به دنبال نمایشی از بحران معنویت در تمدن مدرن است، تصویری حیرت‌انگیز را از دنیایی نشان می‌دهد که تمام ارکان تمدن در آن کارایی خود را زیر سایه وحشت و ناامیدی از دست داده و مردم هم به بقا در چنین شرایطی راضی شده‌اند. ربطی به فیلم ندارد اما شخصیت منفی رمان «دوزخ» اثر دن براون (که سال‌ها بعد نوشته شد)، هم با نقشه‌ای مشابه سعی دارد تا در مناطق پرجمعیت استانبول با انتشار ویروسی که حاصل مهندسی ژنتیک است، توان تولیدمثل در نسل بشر را کاهش دهد؛ به‌منظور جلوگیری از افزایش جمعیت زمین و نجات آیندگان. ایده‌ای که در اقتباس سینمایی ناموفق از رمان تغییر پیدا کرده است.
    «شیوع» یا «Contagion» محصول ۲۰۱۱

    این روزها همه این فیلم استیون سودربرگ را با حیرت تماشا می‌کنند و با دیدن رویکرد پیشگویانه آن نسبت به شیوع ویروس جدید و بحران جهانی «کرونا»، می‌گویند که نکند توطئه‌ای در کار باشد؟ در مورد تئوری توطئه که نمی‌شود نظر داد؛ اما درباره فیلم چرا. سودربرگ زمانی فیلم را ساخت که دنیا پس از بحران یازده سپتامبر تحمل یک بحران بین‌المللی دیگر را نداشت و شیوع دو بیماری سارس و آنفولانزای خوکی و تلفات قابل‌توجه، نگرانی‌های گسترده‌ای را پیرامون یک اپیدمی مرگبار ایجاد کرده بود. سودربرگ در نظر داشت که بر اساس همین ترس عمومی یک تریلر نفس‌گیر بسازد اما نه به شیوه‌های معمول هالیوودی که نتیجه‌اش یک فیلم پرزرق‌وبرق باشد. برای همین، به همراه همکار فیلمنامه‌نویس‌اش اسکات زی. برنز تحقیق دقیق و جزیی‌نگرانه‌ای را پیرامون بیماری‌های ویروسی، چگونگی شیوع و مقابله با آن‌ها انجام دادند و سعی کردند که یک سناریوی فاجعه بر اثر آلودگی با یک ویروس کشنده را به طرزی واقع‌گرایانه و مبتنی بر ارائه اطلاعات جانبی به تماشاگر روایت کنند. برای همین، حالا که بعد از ده سال فیلم را می‌بینید، میزان دقت و پیش‌بینی «شیوع» از یک بحران بیولوژیک غافلگیرکننده است. مانند تمام کارهای سودربرگ، حضور پرشمار ستاره‌ها مانند مت دیمون، ماریون کوتیار، کیت وینسلت و… باعث شده تا تماشای فیلم برای عموم مخاطبان هم جذاب‌تر باشد.
    «منطقه ممنوعه» یا «Hot Zone» محصول ۲۰۱۹
    مینی‌سریالی که نشنال جئوگرافیک بهار گذشته با اقتباس دقیق و مستقیم از همان کتاب غیرداستانی ریچارد پرستون درباره شیوع ابولا منتشر کرد؛ رمانی که پیش‌تر الهام‌بخش سازندگان «شیوع» در سال ۱۹۹۴ شده بود. نکته اینجاست که همزمان با ساخت آن فیلم قرار بود که در اوایل دهه نود یک اقتباس سینمایی هم از کتاب پرفروش «منطقه ممنوعه» ساخته شود، این اتفاق نیفتاد تا سال ۲۰۱۸ که نسخه تلویزیونی آن با حضور نام‌هایی چون ریدلی اسکات و جیمز وی. هارت (فیلمنامه‌نویس باسابقه هالیوودی) در دستور کار قرار گرفت. قصه در سال ۱۹۸۹ اتفاق می‌افتد، زمانی که بر اثر یک تصادف در آزمایشگاه مرکز کنترل بیماری‌ها، خطر انتشار و شیوع ویروس مرگبار ابولا در خاک آمریکا به وجود می‌آید و زمان محدودی برای جلوگیری از یک فاجعه مرگبار باقی مانده است. این مینی‌سریال شش‌قسمتی با وجود سروشکل تا حدودی قدیمی‌اش، به دلیل روایت واقع‌گرایانه از چگونگی وقوع یک فاجعه زیستی، با استقبال از سوی منتقدان و بینندگان مواجه شد و اگر فاصله زمان پخش آن از پدیده‌ای چون «چرنوبیل» بیشتر بود، مسلماً شانس بیشتری برای دیده شدن پیدا می‌کرد.
    «کوری» یا «Blindness» محصول 2008
    من قبل از دیدن این فیلم، رمانی که فیلم بر اساس آن ساخته شده بود را خوانده بودم و بسیار مشتاق دیدن این فیلم بودم. جوزه ساراماگو نویسنده معروف پرتغالی با نوشتن رمان کوری در سال ۱۹۹۸ جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد. (می‌توانید این رمان را هم به زبان فارسی پیدا کنید.) داستان این فیلم/ کتاب، شهری در جامعه امروزی را نشان می‌دهد که مردم آن درگیر ویروسی مرموز و واگیر دار می‌شوند که آن را (مریضی سفید)‌ می‌نامند. این بیماری همه گیر به سرعت بین مردم پخش شده و آنهایی که به آن مبتلا می‌شوند را نابینا می‌کند ولی به جای تاریکی، هاله‌ای بی انتها از سفیدی می‌بینند. فرناندو میرلس کارگردان، قبل از این فیلم با فیلم شهر خدا (City of God)‌ به شهرت جهانی دست پیدا کرد و سال ۲۰۱۹ فیلم او دو کشیش (The Two Popes) نامزد سه جایزه اسکار شد.
    «قطار به سمت بوسان» یا Train to Busan محصول 2016
    انتخاب یک فیلم ژانر زامبی/ ترسناک در بخش مسابقه جشنواره کن برای خیلی‌ها جای تعجب داشت ولی طولی نکشید که این فیلم پر از هیجان، جا در دل همه باز کرد. این فیلم داستان سفر پدر و دختری است که توسط قطاری به سمت خانه می‌روند. آن‌ها باید با ویروس مرگباری که بعد از کشتن آدم‌ها آنها را تبدیل به موجوداتی خونخوار می‌کند، دست و پنجه نرم کنند. این فیلم هیجان انگیز و اکشن بعد از اکران عمومی مورد استقبال عمومی در سراسر دنیا قرار گرفت.
    قطار به سمت بوسان ۲: شبه جزیره یا «Peninsula» محصول 2020
    قرار بود قسمت دوم «قطار به سمت بوسان» با نام (Peninsula) تابستان امسال راهی سینماها شود که مثل تمام فیلم‌های دیگر، اکران آن به زمان دیگری موکول شد و نهایتاً روی اکران عمومی را ندید.
    تب کابین یا «Cabin Fever» محصول ۲۰۰۲
    «تب کابین» نخستین فیلم الی راث، درباره یک ویروس است که میزبان خود گوشت‌خوار خوشتخوار می‌کند. و پس از پیدایش این ویروس، تعطیلات چند نفر در یک کابین جنگلی به جهنم تبدیل می‌کند. صحنه‌های دلخراش و به‌شدت دلهره‌آوری در فیلم گنجانده شده که همراه با حس شوخ‌طبعی در برخی صحنه‌ها، یک ترکیب ترسناک عالی را خلق کرده است. از جمله بازیگران این فیلم می‌توان به الی راث، رایدر استرانگ و سرینا وینسنت اشاره نمود.

    «28 هفته بعد» یا «28 Weeks Later» محصول 2009
    عنوان «۲۸ هفته بعد» با کنار زدن یک سری مشکلات اساسی و اولیه، توانسته به یک دنباله دیدنی و جذاب برای فیلم «۲۸ روز بعد» تبدیل شود. در این فیلم تیم بازیگری و کارگردانی کاملاً متفاوت از نسخه اول است؛ رابرت کارلایل، رز بیرن و جرمی رنر ستارگان هستند، و کارلوس فرسنادیو نیز کارگردانی «۲۸ هفته بعد» را بر عهده دارد.
    «گداختن» یا «The Thaw» محصول 2009
    فیلم «گداختن» (The Thaw) با درخشش آرون اشمور، ول کیلمر، استف سانگ و کایل اشمیت ترکیبی جانانه از عناوین «تب کابین» و «موجود» است. شرکت فیلم‌سازی Ghost House Underground فیلمی با درجه کیفی متوسط، اما به‌شدت پر زد و خورد و جنون‌آمیز را تحویل مخاطبان ژانر ترسناک داده که اگر دنبال یک نوع ترس متفاوت هستید، پیشنهاد می‌کنیم The Thaw را تجربه کنید.
    «نجات» یا Salvage محصول 2009
    «نجات» (Salvage) از فیلم‌های ترسناکی است که واقعاً ارزش دیدن را دارد؛ نه تنها به‌خاطر صِرف ترسناک بودن، بلکه سطح کیفی قابل‌توجه و داستان‌پردازی جالبش. زنی که مدت‌ها پیش دخترش را گم کرده حالا قصد دارد در منطقه‌ای نظامی و محافظت شده رد پای دختر خود را پیدا کند. با اینکه Salvage یک اثر با بودجه محدود است، اما توانسته با سطح بالای بازیگری و داستان‌پردازی فوق‌العاده و شخصیت‌های به‌شدت واقع‌گرا و پخته، درصدد جبران کمبودهای خود برآید.
    «حاملان» یا Carriers محصول 2009
    «حاملان» (Carriers) فیلمی ترسناک به نویسندگی و کارگردانی برادران پاستور است که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد. از بازیگران آن می‌توان به پیپر پرابو، کریس پاین، امیلی ونکمپ، کریستوفر ملونی، و مارک مؤسس اشاره کرد. حاملان روایتگر وقایع دنیایی پساآخرالزمانی است که در آن یک بیماری فراگیر تمام جهان را دربر گرفته و نجات‌یافته‌ها برای زنده ماندن مدام در تقلا هستند. این فیلم سعی می‌کند با دور شدن از کلیشه‌ها، عناصر هالیوودی و پایان‌های خوش، داستانی احساسی، تاریک و دارم را روایت کند.
    «اسپلینتر» یا «Splinter» 2008 محصول
    عنوان «اسپلینتر» (Splinter) با یک سری المان مشخص و ساده وارد صحنه می‌شود؛ موجودی ناشناخته که پس از برخورد به شما وارد بدنتان شده و در عرض چند ساعت وجودتان را فرا می‌گیرد، چند بازمانده بیچاره که در یک پمپ بنزین گیر افتاده‌اند، و یک حس شوخ‌طبعی نسبتاً جالب‌توجه که گهگاه می‌آید و فضای داستان را عوض می‌کند. وقتی به بررسی تک‌تک اجرای فیلم، از بازیگران و کارگردانی گرفته تا ایده و نوع روایت داستان، اسپیلنتر حرف آنچنان تازه‌ای برای گفتن ندارد اما در مجموع باید گفت که هیبت کلی فیلم، به عنوان اثری ترسناک کاملاً قابل‌قبول است.
    «قرنطینه» یا «Quarantine» محصول 2010
    جان اریک داودل با کارگردانی «قرنطینه» (Quarantine) نشان داد کارش را به خوبی بلد است و می‌داند چه عناصر تشکیل‌دهنده یک فیلم ترسناک شایسته هستند. و خب بودجه ۱۲ میلیونی فیلم در مقابل فروش ۴۲ میلیون دلاری آن در باکس آفیس حاکی از استقبال گسترده مردم بوده است. عنوان قرنطینه داستان خبرنگار زنی را روایت می‌کند که یک شب با دپارتمان آتش‌نشانی همراه می‌شود تا گزارشی از کار آنان تهیه کند. اوضاع از جایی وخیم می‌شود که آن‌ها وارد یک ساختمان شده و با انسان‌هایی مواجه می‌گردند که دیگر انسان نیستند. از سوی دیگر دولت بلافاصله ساختمان را قرنطینه می‌کند و به هیچکس اجازه خروج نمی‌دهد. حال افراد داخل ساختمان یا باید به دست این موجودات وحشی کشته شوند، یا به دست پلیس!
    «خیابان مالبری» یا «Mulberry Street» محصول 2006
    «خیابان مالبری» از بسیاری جهات به فیلم «قرنطینه» شباهت دارد؛ اگرچه بودجه این فیلم خیلی کمتر از قرنطینه بوده و باید به همان اندازه انتظارات‌مان را از آن پایین بیاوریم. در خیابان مالبری شاهد هستیم که موش‌ها به ویروس عجیبی آلوده شده و پس از گاز گرفتن انسان‌ها، آن را به نوع بشر نیز منتقل می‌کنند. آرام آرام تمام شهر نیویورک غرق انسان‌هایی می‌شود که بیش از هر چیز به موش‌های آدم‌خوار شباهت دارند. کیم بلیر، نیک دامیچی و رون برایش از جمله بازیگران این عنوان هستند.
    عفونت (۲۰۰۴)
    «عفونت» فیلمی ژاپنی و جذاب در ژانر ترسناک است که از نظر کیفی می‌تواند جزو برترین آثار در ژانر خود باشد. یک بیمارستان کوچک زمانی دچار تغییر می‌گردد که بیماری آلوده به اورژانس آورده می‌شود. هیچکس نمی‌داند مشکل این بیمار چیست اما او فرصت چندانی به کارکنان نمی‌دهد و پیش از تبدیل شدن اورگان‌های داخلی بدنش به ماده‌ای لجن‌مانند، هرکس که بتواند را آلوده می‌کند. در این میان کارکنان بیمارستان قصد دارند با پوشش اتفاقات و پنهان کردن حقیقت – که ممکن است به قیمت از دست دادن شغلشان تمام شود – اوضاع را تحت کنترل درآورند.
    «دیوانگان» یا «The Crazies» محصول 2010 (بازسازی)

    درحالی که عنوان اصلی «دیوانگان» (The Crazies) فیلمی تاریک، ترسناک و تا حدی کلاسیک بود، بازی‌سازی آن حال و حوای متفاوتی داشت. «دیوانگان» تمی ترسناک اما هیجان‌انگیز دارد که وقایع شهری پر از زامبی را بازگو می‌کند. در بیشتر صحنه‌های فیلم شاهد تقابل ساکنین شهر و افراد آلوده هستیم که در نوع خود جالب‌توجه و پراسترس است. تیموتی اولفینت، رادا میشل و دانیل پانا بیکر از جمله بازیگران این عنوان هستند.
    «خزیدن» یا «Slither» محصول ۲۰۰۶
    در فیلم «خزیدن» (Slither) شاهد حضور بیگانگان روی زمین هستیم. این بیگانگان به‌سان یک سری انگل وارد بدن انسان‌ها شده و از آن برای تغذیه و رشد استفاده می‌کنند. خزیدن به‌شدت بیدادگر، خشونت‌بار و جنون‌آمیز است و با ترکیب چند ژانر متفاوت، توانسته آشی تلخ و دلچسب برای طرفداران سبک ترسناک بپزد. این فیلم توسط کارگردان مشهور هالیوودی، جیمز گان ساخته شده و در مجموع نقدهای مثبتی از سوی منتقدان دریافت کرده است.
    «اهریمنان» یا «Demons» محصول 1985
    ناتاشا هوی، اوربانو باربرینی و کارل زینی ستارگان اصلی «اهریمنان» (Demons) هستند. در عنوان ایتالیایی اهریمنان مشاهده می‌کنیم که یک طاعون ماورایی افراد حاضر در یک سالن تئاتر را به موجوداتی خونخوار تبدیل می‌کند. سرعت بالای روایی، اتمسفر و موسیقی فوق‌العاده، به همراه المان‌های هیجان‌انگیز بسیار، توانسته اهریمنان را به فیلمی موفق و شایسته تبدیل نماید. Demons چنان موفق بود که قسمت دوم آن در سال ۱۹۸۶ روی پرده نقره‌ای رفت. اگرچه، موفقیت عنوان نخست همیشه سایه بلندی بر سر «اهریمنان ۲» ماند.
    پونتی‌پول یا «Pantypool» محصول ۲۰۰۹
    سال ۲۰۰۹ همان‌طور که در این لیست هم مشاهده کردید، پر بود از آثار سینمایی ترسناک و عجیب‌غریب. اما خب اگر بخواهیم به گل سرسبد همه آن‌ها اشاره کنیم، «پونتی‌پول» (Pontypool) می‌تواند اثر مورد نظر ما باشد. نویسندگی هوشمندانه و تیم بازیگر محشر این فیلم کانادایی، آن را در میان آثار ترسناک خوب و باکیفیت قرار داده است. پونتی‌پول در کنار وجه ترسناک خود، به مسائل روانشناسی و طنز هم می‌پردازد که در نوع خود جالب‌توجه است. استیون مک‌هتی، ستاره بی‌چون و چرای این اثر سینمایی محسوب می‌گردد.
    «شبانه می‌آید» یا «It Comes at Night» محصول 2017
    یکی از فیلم‌های حس‌محور آخرالزمانی که عجله‌ای برای روایت داستانش ندارد. «شبانه می‌آید» یکی از آن عناوین نادری است که نه تنها منتقدان را در برابر تماشاگران قرار می‌دهد بلکه تماشاگران را هم به دو گروه کاملاً متفاوت تقسیم می‌کند. گروه نخست، آن‌هایی هستند که تقریباً هیچ ارتباطی با فیلم برقرار نکرده‌اند و انتقاد شدیدی به خسته‌کننده‌بودن آن دارند. اما گروه دوم از هواداران جدی فیلم هستند و آن را یکی از بهترین فیلم‌های ترسناکِ آخرالزمانی چند سال اخیر می‌دانند. دو خانواده در شرایطی آخرالزمانی زندگی می‌کنند. دنیا به پایان خود نزدیک شده و هیچ چیز ثبات لازم را ندارد. آن‌ها درون یک خانه پنهان شده‌اند تا از این روزگار وحشتناک در امان باشند اما مشکل اصلی درون خانه است. به نظر نمی‌رسد راه فراری وجود داشته باشد.
    «عوارض جانبی» یا Side Effects محصول 2013
    در «عوارض جانبی» بیشتر از آن که با تأثیر ویروس‌ها بر روی انسان‌ها مواجه شویم، با این حقیقت روبرو هستیم که چگونه راه‌های درمانی که توسط انسان‌ها ساخته می‌شد، زندگی آن‌ها را دچار تغییرات جبران‌ناپذیر می‌کند. به عبارت دیگر، این فیلم تلاش می‌کند تا نشان دهد چگونه داروها به بیماری‌های خطرناک تبدیل می‌شوند. بنابراین با فیلمی پیچیده اما هیجان‌انگیز روبرو هستیم. زنی به نام امیلی تیلور به توصیه روانپزشکی که او را درمان می‌کند، مصرف داروهای ویژه‌ای را آغاز می‌کند. این داروها عوارض ناشناخته‌ای دارند. اما وقتی عوارض این داروها به سراغ امیلی می‌آیند، دچار تغییرات گسترده‌ای می‌شود. او متوجه می‌شود اختیارش را از دست داده است. این داروها مانند ویروس بدن او را به کنترل خودشان درآورده‌اند. اما اوضاع زمانی وخیم می‌شود که یک شبی امیلی در خواب، انسانی را به قتل می‌رساند.
    «تهاجم» یا The Invasion محصول 2007

    معمولاً ویروس‌های ناشناخته که به شکلی ناگهانی زندگی انسان را ویران می‌کنند، بیشتر بر روی شرایط فیزیکی و سلامت جسمانی انسان‌ها تاثیرگذار هستند. اما «تهاجم» روایت دیگری از این ویروس‌های خطرناک دارد. این فیلم تلاش می‌کند تا نشان دهد شاید بشریت باید منتظر ویروس‌های روانی هم باشد. آلودگی‌هایی که سیستم شناختی و روانی انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهند. روایتی که به باور منتقدان، می‌توانست بهتر باشد. فضاپیمایی بر روی زمین سقوط می‌کند و ویروس بسیار مرگ‌باری را در سراسر آمریکا پخش می‌کند. تاکر کافمن، رییس مرکز کنترل بیماری‌ها، از نخستین افرادی است که این ویروس بر آن‌ها تأثیر می‌گذارد. پس از او، همسرش هم دچار این بیماری می‌شود. آن‌ها احساس می‌کنند تاثیرات این بیماری به مشکلات روانی محدود می‌شود. پس از مراجعه به یک روانپزشک، این فرضیه رنگ و بوی واقعیت می‌گیرد. اما راه واقعی درمان این ویروس روانی چیست؟
    12 میمون » یا «12 Monkeys» محصول 1995
    12 میمون در سال 1995 به کارگردانی «تری گیلیام» در آمریکا ساخته شده است. داستان فیلم درباره نقش یک ویروس مرگبار است که سال‌ها با انسان می‌ماند. در سال ۱۹۹۶ جهان به مکانی ناامن برای زندگی بشر تبدیل شده، به طوری که بیش از ۵ میلیارد نفر بر اثر یک ویروس کشنده از بین می‌روند. یک درصد باقی‌مانده از انسان‌ها نیز مجبورند برای در امان ماندن از مرگ، در زیر زمین زندگی کنند. در سال ۲۰۳۵ عده‌ای از دانشمندان برای یافتن راه‌حلی برای درمان این ویروس، زندانیان را به زمان گذشته می‌فرستند تا از نوع غیرجهش‌یافته ویروس‌ها اطلاعاتی را پیدا کنند. برد پیت، بوریس ویلیس و کی‌یرستوفر پلامر از بازیگران اصلی این فیلم هستند. این فیلم تحسین منتقدان را به دنبال داشت و در اسکار و گلدن گلوب، نامزد دریافت جایزه شد.
    «محموله» یا «Cargo» محصول 2018
    محموله در سال 2018 به کارگردانی «بن هولینگ» در استرالیا ساخته شده است. محموله داستان مردی‌ست که همسرش بر اثر ابتلا به یک ویروس ناشناخته فوت می‌کند. مرد تلاش می‌کند در این فضا تا از کودکش محافظت کند. مارتین فریمن و سوزی پورتر بازیگران اصلی این فیلم هستند.
    «من یک افسانه‌ام» یا «I Am Legend» محصول 2007
    من یک افسانه‌ام به کارگردانی «فرانسیس لارنس» در سال 2007 ساخته شده است. داستان فیلم در سال ۲۰۰۹ می‌گذرد. یک ویروس سرخک که مهندسی ژنتیک شده و به منظور درمان سرطان کشف شده، تبدیل به ویروسی کشنده می‌شود. ویروس ۹۰ درصد مردمان جهان را می‌کشد. بخشی از جمعیت باقی‌ماندهٔ جهان نیز تبدیل به موجودات جهش‌یافته‌ای شبیه زامبی‌ها می‌شوند. آن‌ها نسبت به نور آفتاب آسیب‌پذیرند. سه سال بعد از شیوع این بیماری، سروان رابرت نویل، ویروس‌شناس ارتش آمریکا که زندگی ایزوله‌ای در منهتن دارد و هنوز نمی‌داند که آیا از میان انسان‌ها کسی باقی مانده که به ویروس مبتلا نشده باشد؟

  • تجربه خروج روح از جسم؛ حقیقت دارد

    تجربه خروج روح از جسم؛ حقیقت دارد

    پژوهش‌های ۲۰ سال گذشته نشان می‌دهد تجربه خروج از جسم که ممکن است در شرایط نامعمول متفاوتی رخ دهد، واکنشی مغزی-‌جسمانی است و ربطی به جدایی روح از قفس تن و حیات فراجسمی پس از مرگ ندارد.
    یادداشتی خواندم از همکار متخصص بیماری‌های داخلی و اهل سینما در صفحه اینستاگرامی‌اش با نام «قفس تن» که تحت عنوان کلی قصه‌های طبابت منتشر می‌شود.
    این یادداشت خاص درباره خاطره‌ای بود از بیماری ۳۰ساله که در «سی‌سی‌یو»‌ی بیمارستان دچار ایست قلبی می‌شود و در فرایند احیای طولانی، از مرگ نجات پیدا می‌کند.
    بیمار بعد از گذشت یک ماه که دکتر را ملاقات می‌کند، به جای تشکر از او گله می‌کند که چرا نگذاشته برای همیشه روحش از قفس تنش رها بماند؛ چون بیمار دچار ایست قلبی، هنگام تلاش برای احیا، در عالم بین مرگ و زندگی، روحش را دیده بود که از قفس بدنش جدا شده بود و از بالا جسم خودش و تلاش عرق‌ریزان دکتر برای نجاتش را تماشا می‌کرد.
    این اظهارات بیمار، دکتر را هم مدتی درباره چگونگی حیات فراجسمی پس از مرگ به تفکر فلسفی وامی‌دارد. البته شاید این تجربه نه‌چندان نادر، یکی از دلایلی باشد که فلاسفه و اندیشمندان ایدئالیست در سرتاسر جهان را به جدایی جوهری ذهن از بدن و فرامادی‌بودن روان متقاعدتر کرده باشد.
    اما جالب است بدانیم که پژوهش‌های ۲۰ سال گذشته نشان می‌دهد تجربه خروج از جسم که ممکن است در شرایط نامعمول متفاوتی رخ دهد، واکنشی مغزی-‌جسمانی است و ربطی به جدایی روح از قفس تن و حیات فراجسمی پس از مرگ ندارد.
    حدود ۱۵ سال پیش (۲۰۰۴) در یکی از سخنرانی‌های خود در سمینار‌های ادواری بیمارستان شهدای تجریش، بر اساس یافته‌های علمی مغزپژوه و نورولوژیست سوئیسی ـ آلمانی، «اولاف بلانک» که در آزمایشگاه پلی‌تکنیک لوزان و بیمارستان‌های دانشگاه ژنو کار می‌کند، مفصل در‌این‌باره توضیح داده‌ام. «بلانک» از سال ۲۰۰۲ مشغول پژوهش درباره پدیده تجربه موقت جدایی خویشتن از بدن و ازهم‌گسیختگی موقت ادراکات پیچیده مغزی ـ بدنی در هنگام این تجربه ذهنی بوده است.
    او به روشنی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با دستکاری در مغز این تجربه را تولید کرد. البته اولین بار «ویلدر پنفیلد»، جراح مغز معروف در سال‌های بین ۴۰ و ۵۰ قرن گذشته در دو بیمار صرعی خود حین تحریک الکتریکی مغز با احساس ناگهانی بیماران خود به صورت اظهار: «اوه خدای من، من دارم از بدنم جدا می‌شوم» برخورد کرده بود، ولی در آن هنگام توصیفات دقیق و تکرارشونده‌ای از این تجربه به دست نیامده بود.
    امروزه می‌دانیم این پدیده حتی در نوعی بیماری صرع و میگرن شایع است و ۱۰ درصد افراد عادی نیز ممکن است یک بار در طول زندگی آن را تجربه کرده باشند؛ بنابراین تجربه خروج از جسم در شرایط بین مرگ و زندگی نیز نشانه‌ای از وجود حیات فراجسمی پس از مرگ نیست، بلکه این مغز و بدن ماست که ایلوزیون یا خطای ادراکی جدایی خویشتن از بدن را به‌طور موقت می‌سازد و نوعی شرایط بی‌زمانی ـ بی‌مکانی و خروج از جسم را در طول این تجربه القا می‌کند.
    در این تجربیات ما از قفس تن رها نشده‌ایم، بلکه این قفس تن است که در شرایط خاص و تحت فشار این گمان ذهنی را به‌طور موقت می‌سازد و خودآگاهی ما را فریب می‌دهد. در این تجربه انسجام حس‌های درون‌جسمی عمیق همچون حس عمقی (پروپریوسپتیو) و حس گرانشی دهلیزی ـ تعادلی همراه با حس لمس و بینایی مربوط به مدار‌های پیچیده مغزی که اغلب به منطقه التصاقی آهیانه‌ای – گیجگاهی نیمکره راست ختم می‌شوند، دچار اختلال موقت می‌شوند. جالب است که همه این حس‌ها در هنگام جنبش، کنش و حرکت بدن انسان فعال و کارساز هستند.
    این ازهم‌گسیختگی ادراکی، تجربه خروج از بدن را ایجاد می‌کند. جالب است در این سمینار هم آقایی که دکترای فلسفه داشت و گویا مدت‌ها با اهل عرفان ماورایی و اهل کرامت حشر و نشر داشت، همچنان اصرار بر ماورایی‌بودن تجربه خروج از جسم داشت.
    حال اگر از این مقوله بگذریم که پژوهش‌های موجود علمی نشان نمی‌دهد که در تجربه خروج از جسم ما از زندان تن رها می‌شویم و به عالم فراجسمانی عروج می‌کنیم، باید اضافه کنیم که در این اختلال موقت جسم‌زدایی از خویش، احساس عاملیت در اختیار خویشتنی است که از بالا نظاره‌گر جسم به‌جامانده و جهان است، اما در این میان معلوم نیست که مالک جسم کیست؟
    زیرا خویشتنی که شناور در بالاست، مالکیت جسم در پایین را بر عهده ندارد و خود را هم صاحب جسمی دیگر نمی‌داند؛ یعنی خویشتن بالایی فضایی را در این جهان اشغال نمی‌کند و زمان نیز بیکرانه جلوه می‌کند.

    از طریق ایجاد این ازهم‌گسیختگی موقت در ساختار خویشتن در بدن است که پژوهشگرانی همچون «بلانک» می‌توانند درباره چگونگی شکل‌گیری خویشتن در فعالیت بدن ـ مغز و شکل‌گیری فرایند خودآگاهی به‌طور طبیعی اطلاعات علمی کسب کنند. اما نکته مهم دیگری در تجربه خروج از جسم قابل تأمل است که در خاطره طبیبانه دوست متخصص داخلی نکته‌سنج ما نیز منعکس بود: خویشتنی جداشده از بدن که از بالا به پایین علاوه بر جسم به‌جامانده خود، متوجه فرد دیگری است که عرق‌ریزان عملیات احیا را انجام می‌دهد (در اینجا دکتر معالج).
    این گوشه مهم از این پدیده نشان می‌دهد که افتراق خویشتن از دیگری نیز مربوط به فعالیت بخشی از مغز است که در هنگام تجربه خروج از جسم دچار اختلال می‌شود؛ بنابراین شخصی که این پدیده را تجربه می‌کند از نظرگاه خویشتن در بالای جسم جداشده که عاملیت را در دست دارد، وجود دیگری را که در اینجا دکتر معالج است، احساس می‌کند.
    این پدیده خود نشان‌دهنده این نکته مهم است که خود و دیگری در مغز اجتماعی انسان به‌طور هم‌زمان و در طی پردازش مشترک در مدار‌های مغزی، در نواحی انسجام‌بخشی ادراکی و حرکتی مغز شکل می‌گیرند؛ بنابراین خویشتن و دیگری در حالت خروج از جسم نیز جدایی‌ناپذیر می‌ماند.
    در این رابطه می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که شکل‌گیری خویشتن در مغز و بدن ما بدون احساس حضور دیگران با مشخصات و تظاهرات زیستی مشابه و به عبارتی بدون امکان زیست جمعی میسر نیست؛ بنابراین می‌توان با جرئت بیشتری این ادعا را مطرح کرد که خودآگاهی ما وابسته به وجود دیگران و زیست در جامعه انسانی است.

  • پیرمرد تاریخ را هجی می کند

    پیرمرد تاریخ را هجی می کند

    قاب هایی آویزان از آدم های مختلف و تاریخ صحنه هایی که به تو سیلی می زند؛ آدم هایی که در سیاه و روشن یک عکس سیاه و سفید جا گرفته اند؛ چیزی شبیه معجزه.
    در خانه سیدعبدالله هاشمی نمین 89 ساله هستیم که با تاکید می گوید: بنویس نمین یادت نرود، چون به این فامیلی افتخار می کنم. من نمینی، هستم . اینجا عکس ها زنده هستند و با لنز دوربین زوم شده اند تا خیلی ها را خجالت زده کنند. گاهی در قاب واید دوربین چیزهایی نشان داده شده که به تو تلنگر می زند و گاهی از اینهمه تابلو که مثل موزه کنار هم چیده شده اند، شگفت زده می شوی،
    یک سربالایی را طی کرده ایم تا رسیده ایم به خانه پلاک 12 در کوی سپاهان. اینجا تاریخ متحرکی است که ورزشی ها با او عجین شده اند و غیرورزشی ها هنوز هم پیش پایش تلمذ می کنند. خانه اش متفاوت است موزه ای که هر گوشه آن صمیمیتی عجیب را مثال می زند.

    عکس

    پیرِعکاسی اصفهان؛ دست هایش می لرزد. خانه استاد توی کوچه 11 چسبیده به کوه صفه انگار تافته جدا بافته ای است، او ساکن طبقه پایین که به گفته خودش سالیان سال است اینجاست و همه محله او را می شناسند. بیشتر از 60 سال است که شاتر می زند و عکس می گیرد. از همان 17 سالگی که اولین دوربینش را از پدر هدیه گرفت و از همان روز زندگیش دگرگون شد و از اراک محل تولدش رفت تهران. به قول خودش تهران او را ساخت و از همان موقع تا حالا 41 هزار و 830 حلقه فیلم را به عکس تبدیل کرد. حاصل کارهایش حالا شده چهار میلیون عکسی که تمام سرمایه پیرمرد است. به قول خودش می توانسته با این سرمایه خانه بخرد و دیگر بعد از 70 سال همچنان مستاجر نباشد. اما سید عبدال… هاشمی عاشقی است که به عشق زنده است . عددها تاریخ ها و عکس ها و شخصیت ها در حافظه پیرمرد به خوبی جا خوش کرده اند و او همه را به ترتیب یادش می آید . قاب ها را یکی یکی نشان می دهد و از تاریخ از دست رفته و عکس به جا مانده از عکس ها حرف می زند. از عروسی عابدزاده می گوید و عکسی که او ثبت کرده است. از همان سال های جوانی که در یک فروشگاه مد کار می کرده تا حالا که توانسته نامی بزرگ را از خود به دوش بکشد.

    پدرو پدر بزرگش هر دو پزشک بوده اند. می گوید پدر بزرگش در شغلی که داشت سرآمد بود و برای همین توانسته او را از شر بیماری ها نجات دهد. او برای اثبات ادعایش خاطره ای هم دارد:« یک روز بیماری آمد و گفت: زانوی من درد می کند. پدربزرگم گفت: ده تا زنبور عسل بگیر و آنها را داخل یک لیوان کن و لیوان را بگذار روی زانویت تا زنبورها نیشت بزنند و زانویت باد کند و استخوانها از هم باز شوند. سال ها بعد، از رادیو شنیدم که دانشمندان کشف کرده اند نیش زنبور عسل برای زانو درد مفید است.»

    پیرمرد تاریخ را هجی می کند عکس

    پیرمرد وقتی از اعضای خانواده اش حرف می زند، ناخودآگاه برق احترام در چشمانش هویدا می شود. او آنها را بزرگ می دارد و به خصوص از پدرش به نیکی یاد می کند. می گوید وقتی می خواسته با پدر حرف بزند اول اجازه می گرفته و تا اجازه نمی داده جرات حرف زدن نداشته است. پدر هاشمی اولین پزشک راه آهن ایران بوده و آن طور که حالا پسر89 ساله اش می گوید، ظاهرأ فرزاندنش خیلی از او حساب می برده اند:«شب های چهارشنبه سوری هر کدام از اعضای خانواده هر کجای ایران که بودند باید می آمدند خدمت پدر. او دم در می نشست و هر که وارد می شد اگر لباس تیره رنگ پوشیده بود مجبورش می کرد به بازار برود و به حساب او لباس روشن بخرد. می گفت شب جشن است و نباید غمگین بود. پدر، ابزار چهارشنبه سوری را هم تهیه می کرد و تحت نظارت خودش آنها را به بچه ها می داد تا هم مراقب باشد به خودشان آسیب نرسانند و هم این که بچه ها در برگزاری جشن مشارکت داشته باشند.»
    احترام پسر به پدر به خصوص در عکسی مشخص است که عبدا… هاشمی آن را گُلِ کارهای خودش می داند. یک عکس ترکیبی که همه فرزندان و خواهران و برادران او در آن دیده می شوند در حالی که تصویر پدر، بزرگ تر و به شکلی جذاب تر، بالای عکس دست جمعی اعضای خانواده قرار گرفته است. هاشمی این تصویر سازی را بهترین اثر خودش می داند.
    چه شد که عکاس شدید؟

    در اراک بودیم. 17 سالم بود. خانه ما در یک باغ 500 متر مربعی بود. آن وقت ها من به صدای تاج خیلی علاقه داشتم. تابستان که مدرسه ها تعطیل بود، گرامافون هندلی مان را کوک می کردم و زیر درخت انگور در باغ می نشستم و صفحه می گذاشتم. یک روز بعدازظهر به پدرم که صدای خوبی داشت گفتم: اجازه می دهید من هم آواز بخوانم؟ گفت: بخوان. من هم پیش پدر، ترانه «دل در آتش غم رخت» از شادروان تاج را خواندم. برایم دست زد و گفت: فردا جایزه ات را می دهم. یک روز بعد دیدم برایم یک دوربین کداک انگلیسی با دو حلقه فیلم 120 سیاه و سفید خریده است. خیلی خوشحال شدم. دوربین را بردم پیش یک عکاس تا فیلمش را برایم جا بیاندازد. آن زمان هنوز این کار را بلد نبودم. از آن روز بود که پیش خودم گفتم حالا دیگر ما هم یک چیزی شدیم( با خنده).»

    پیرمرد تاریخ را هجی می کند عکس

    اولین عکسی که با این اولین دوربینتان گرفتید را به خاطر دارید؟
    «بله. اولین عکسی که گرفتم از خانه مستوفی الممالک بود. او اراکی بود و خانه اش روی کوهی در اراک قرار داشت. بعد که عکس را چاپ کردم خیلی از آن خوشم آمد.»
    توی مردمک های پیرمرد گذشته قاب می شود تا او از مسیری بگوید که بیش از نیم قرن زندگیش را احاطه کرده است. مثل گل درشت قالی که دور تا دورش پر شده از دوربین و عکس و قاب هایی که هر کدام گوشه ای از خانه اش را پر کرده است. همسرش کنارش می نشیند و می گوید: خیلی ها می گویند ناراحت نیستی این همه عکس دور و بر خانه است اما من چون عشق عبدالله را می بینم می گویم باید اینها باشند. همسر عبدالله هم عکس می گیرد و فیلمبرداری هم می کند. زوجی که حالا بچه ها را فرستاده اند خارج از کشور و خودشان با مرغ عشق و مینا و قناری و عکس زندگی می کنند. داخل دکورها، روی مبل ها، روی میز ناهار خوری، گوشه اطاق ها و خلاصه همه جا پر از عکس یا دوربین است. هر جا هم از عکس و دوربین خبری نیست، سکه و اسکناس و رادیو و تلویزیون و سماور و ضبط صوت قدیمی است که جای آن را پر کرده. حالا بگذرید از آن یک عالمه گیاهان آپارتمانی و مجسمه و قناری و ماهی و مرغ مینا و حشرات تاکسیدرمی شده که هر کدام در گوشه ای از این ساختمان خودنمایی می کند. هاشمی میگوید:
    « تا حالا چنین جایی دیده بودی؟»
    نه واقعا ندیده بودم. خانه شما مثل موزه است که هر کجای آن نقش دیرینی از گذشته را مثال می زند.
    «وقتی شما عکاسید، همه چیز دنیا برایتان جالب است. عکاسی عشق و علاقه است. تا حالا عاشق شده اید؟ من عاشقم. عاشق این میهن. این عکس را ببین! ( با انگشت، تصویر نسبتا بزرگ نمای درشتی از تمام زوایای عالی قاپو را نشان می دهد که در قاب بزرگی روی دیوار سالن نصب شده را نشان می دهد). این عکس را هیچکس نمی تواند بگیرد، چون دیگر دوربین ها آنالوگ نیستند؛ این عکس را فقط می توانی با دوربین آنالوگ بگیری . با دوربین دیجیتال نمی شود گرفت.

    پیرمرد تاریخ را هجی می کند عکس

    تلفیق ایران و عکس در وجود عبدا…هاشمی نهادینه شده است. او به این دو به یک اندازه عشق می ورزد. اگر بتواند از شکوفه های بهاری به عنوان نماد طبیعی کشورش عکس بگیرد و آن را قاب کند و به دیوار بزند، حتماً این کار را می کند(که کرده است) و اگر نتواند نمادی از ایران را در قالب عکس بگنجاند، آن وقت، زنده همان را به عنوان ردپایی از گنجینه های کشورش در گوشه ای از اطاق و کنار عکس ها قرار می دهد. در واقع او به هر طریق که شده سعی می کند میزان عشقش به آنچه در وطنش وجود دارد را به محک قضاوت دیگران بگذارد؛ خواه این نماد یک قناری باشد که در تمام طول دوساعت گفتگوی ما با هاشمی چهچه بزند و خواه یک مرغ مینا باشد که واژه دوستت دارم یک آن از دهانش نمی افتد. پیرمرد قربان صدقه مرغ مینا می رود و می گوید: تو هر وقت عاشق شدی بیا با من صحبت کن . من عاشق ایرانم . من عاشق وطنم هستم. بارها دخترم به من گفت بیا آنجا تا هم بیمه شوی و هم حقوق ماهانه به تو بدهند. من هم سه تا خانه دارم؛ هرکدام را خواستی به تو می دهم تا دیگر مستاجر نباشی. اگر هم هیچکدام را نپسندیدی یک خانه برایت می خرم. به دخترم گفتم: یعنی تو می گویی من برای این چیزها وطنم را ول کنم؟ وطنم خیلی بیشتر از این ها می ارزد. من می توانم مهر مادری را بِبُرم اما مهر وطن را نمی توانم (با گریه). من عاشق وطنم هستم. بچه هایم ایران نیستند. خواهرم، برادرها و خواهر زاده ام همه خارجند. اگر همین امروز به آنها تلفن کنم، دو روز دیگر می توانم از ایران بروم و در کشورهای دیگر زندگی کنم اما این کار را نمی کنم. من ایرانیم. وقتی اسم ایران می آید نمی توانم خودم را کنترل کنم (با گریه). اینجا به دنیا آمده ام آن وقت راهی بشوم بروم آنجا؟ وطنم را ول کنم بروم خارج (با گریه)؟» من عاشق یک مشت خاک اینجا هستم. این که از این جا بلند شوی بروی کرمان و از آنجا بروی ارگ بم پیش از زلزله و از ساعت 12 ظهر تا 5 بعداز ظهر، 11 حلقه عکس یعنی 400 تا عکس بگیری و هیچکدام از آنها هم خراب نشود، این یعنی عاشقی؛ من از وطنم هر چه بگویید دارم. هر کس باید متناسب با شغلش برای وطنش کاری کرده باشد و من هم تا آنجا که توانسته ام برای وطنم عاشقی کرده ام».

    عکس

    آن طور که خودش تاکید می کند؛ وطن برای هاشمی همه جای ایران است. اما او وقتی از شهرهایی سخن می گوید که در آنجا به دنیا آمده، کودکی اش را گذرانده، بزرگ شده، ازدواج کرده و با مفهوم عکاسی آشنا شده، احساساتش دوچندان بروز می کند.در میان این شهرها هم به خصوص وقتی می خواهد به نمین که در آن متولد شده اشاره کند، با تاکید می گوید: من نمینیم یادت نرود. اولین مدرسه در نمین ساخته شد.«من نمین به دنیا آمده ام؛ نزدیک اردبیل. می دانی نمین کجاست؟ وقتی در ایران کسی خانه دو طبقه هم نداشت، خانه امیرطومار، رئیس مرزبانی کل کشور در نمین سه طبقه بود. اولین خلبان ایران نمینی بود. نمین جای بسیار خوش آب و هوایی است و زمستان هایش هم وقتی می گوییم برف و کولاک است، یعنی حداقل دو متر برف روی زمین می نشیند. مردم درستی هم دارد به طوری که مثلاً من زمانی در یک زمین، هزار تا درخت آلبالو وسیب و گلابی کاشتم. وقتی این درخت ها به محصول نشست، حتی یک نفر هم دست به میوه این درخت ها نزد.»

    عکس

    گنجینه اسرار پیرمرد

    اتاق کار کوچک عبدالله از همه جا دیدنی تر است. اینجا عکس ها و قاب ها امپراطوری می کنند. افق تازه ای از عکاسی که گذشته دور را نشان می دهد. گذشته ای که حالا چیزی از آن باقی نمانده جز فلش بک هایی که او زده و توی آلبوم های قدیمی جا خوش کرده اند. سمت راست، ویترین بزرگی به دیوار نصب شده و داخل آن انواع و اقسام دوربین هایی قرار دارد که عکاس شهر ما، در ایام مختلف عمر از آنها استفاده کرده است. تازه خودش می گوید، 20 – 30 تا از این دوربین ها و لنزها و حدود 4 میلیون عکس را به شهرداری داده تا موزه ای از دوربین های قدیمی برپا کنند، اما هنوز این اتفاق نیافتاده است. در بالاترین ردیف این ویترین اولین دوربین او به چشم می خورد؛ نو و براق مثل این که همین دیروز از کارخانه درآمده و نه 69 سال پیش؛ همان که پدر، آن را به سن 17 سالگی به عبدا… هدیه داد تا زندگی او را برای همیشه دگرگون کرده باشد. سمت چپ اطاق هم مخصوص نگاتیوهاست و کلی اشیاء متفرقه دیگر. شگفتی اما در قسمت عقب اطاق است؛ جایی که ده ها جلد آلبوم خودنمایی می کند که هر کدام بر اساس موضوع عکس های قرار گرفته در آلبوم ها، نامگذاری شده است. روی جلد آلبوم های چند قفسه فقط این کلمه به چشم می خورد:«گل». می گوید همه این گل ها که عکسشان در آلبوم هاست متعلق به اصفهان است به جز سه تا گل کوکب که عکس آنها را در باغ ارم شیراز گرفته است. از همین جا می شود فهمید که این مرد علاقه عجیبی به گل دارد. او ما را با تابلوی بسیار بزرگی از نمای سال های دور میدان نقش جهان هم آشنا می کند و می گوید:« این عکس متعلق به زمانی است که دورتا دور میدان پر از گل بود». بعد هم تصویر بزرگ قاب شده یک بوته گل رز را نشانمان می دهد که به گفته خودش، یکی از رزهای میدان نقش جهان است.
    می گوید:47 سال برای سپاهان و ذوب آهن عکس گرفتم. کل تاریخچه این دو باشگاه را می دانم اما این ها حالا برای خودشان عکاس و فیلمبردار دارند و در سال حتی صد هزارتومان هم از من عکس نمی خرند آن وقت من به خودم می نازم که عکاسشان بوده ام. امروزی ها اما با شنیدن این چیزها به آدم می خندند و می گویند: داری چه می گویی؟ انگار مال این دنیا نیستی.»

    عکس

    حکایتی است درد عاشقی و راست می گوید فقط باید عاشق بود تا معنای عشق را فهمید. انتخاب یکی از آلبوم های داخل قفسه، ما را بیشتر به این واقعیت نزدیک می کند. داخل این آلبوم فقط عکسهای پل خواجو به چشم می خورد و ماجرا وقتی جالب تر می شود که خود آقای عکاس از قفسه ای دیگر و از میان ده ها عکس تلمبار شده روی هم، چند تصویر بزرگ از پل خواجو بیرون می آورد و آن ها را به ما نشان می دهد؛ تصاویری از فروش نان خشک، بلال و کاهو وسکنجبین در کنار این پل. از همه جالب تر اما تصویر شخم زدن یک کشاورز در حاشیه پل خواجوست که هاشمی می گوید در دهه 40 ثبت شده و کمتر کسی این منظره را دیده و یادش است. وقتی این عکس ها را بگذارید کنار سه تصویر بسیار بزرگ دیگر از پل خواجو که در فصل های مختلف سال گرفته شده و در کنار دیوارسالن اصلی دقیقا مقابل دید مهمانان قرار داده شده است، آن وقت پی می برید که انگار رابطه ای خاص میان این پل با عکاس آن برقرار است. بقیه عکس ها منظم و به ترتیب توی کامپیوتر قدیمی جا خوش کرده اند. عکس هایی از سی و سه پل و پل خواجو که روزگاری ماشین رو بوده و او توانسته با چشم تیزبینش و گرفتن عکس هایی از شکاف های ایجاد شده روی پل مسئولان میراث را با واقعیتی تلخ روبرو کند و او توانسته با عکس هایش مسئولان را مجاب کند که پل را تبدیل به پیاده راه کنند.
    وقتی می گوید« پل خواجو هنر وطن من است» صدایش می لرزد و بغض می کند. نقشی که واژه وطن در جای جای کلام این عکاس پیر ایفا می کند مثل نقشی است که آب برای رودخانه زاینده رود دارد؛ شادابی می آورد و البته بعضی وقت ها هم اندوه. هاشمی هر جا به وطن اشاره می کند چشمانش به تلاطم می افتد و گونه اش خیس می شود.
    70 سال کار بی وقفه و عکاسی بدون بیمه و اجاره نشینی هیچکدام نتوانسته او را از وطنش دور کند: « از زندگیم راضی نیستم.فکر می کنم الان مردمم چطور می توانند گرانی امروز را تحمل کنند؟ درد من باید همسایه من باشد. درد من باید این باشد که همسایه من چه مشکلاتی دارد. درد من باید این باشد که آیا همسایه من می تواند یک جفت کفش بخرد؟ ایران برای من مهم تر از همه چیز است.من نمی توانم این مردم را ول کنم و بروم (با گریه).»

    عکس

    بعضی آدم ها خاص اند مثل هاشمی نمین. غرور خاصشان . عرق ملیشان و تمام آنچه که این روزها چیزی از آن نمانده، اما خاکی که او می پرستد او را خاص کرده و اخلاق . رفتار . عاشقیت ها و سبک زندگیش را به گونه ای متفاوت برای او رقم زده است.