حالا که داری می آیی، سر راهت از باغچه ی خداوند، برایمان بذر گل های رنگارنگ یاس و اطلسی و ارکیده بیاور، آن گاه که نبودی خزان خیلی از گل ها را پر پر کرد . یک روز زلزله بر سر دلمان آوار شد، یک روز سیل غم، زندگیمان را با خود برد. یک شب سفره هامان یک دفعه کوچک شد و بعد از آن هر ماه کوچک و کوچکتر. بعضی هایمان حتی دیگر سفره ای نداریم، گاهی گل هایمان در آسمان پر پر شدند و گاه جوانه های نورسی که بر سر شاخه ها بود طعم مرگ را می چشید. ارابه ی مرگ در کوچه ها می گشت و پیر و جوان را بی درنگ می ربود. چه غم انگیز بود آن روزهای بهار پیشین که لابلای این همه سوگ، باید از هم فاصله هم می گرفتیم و رخ می پوشاندیم. نه آغوش مرهمی؛ نه بوسه ی محبتی و نه دست نوازشی.
بهار جان اگر می شود زودتر بیا . اگر در بقچه ات هفت سین سلامتی را داری، همین الان پهنش کن، این روزهای آخر بلاتکلیفی، انگار عقربه ها چاقی مفرط گرفته اند، روزها مانند سال می گذرد و انتظار، توان و جان می کاهد.
حالا که بین زمین و آسمان معلقیم بیا تا دلمان گرم زمین و بهار شود .بهارجان، نگرانم! نکند مرگ تو را هم فریفته باشد، نکند این ویروس بی هویت، مرزهای تو را هم درنوردیده باشد؟ یادم نمی رود که نامش را نمی بردیم تا اعتماد به نفسش بالا نرود تا ماندگار نشود و زود پایش را از زندگیهایمان بکشد بیرون. نکند ماندگاریش دل تو را بزند. نکند نیایی؟ اما نه قطعا این طور نیست، درختان یکی در میان، شکوفه داده اند، باغ ها زنده شده اند و ساقه ها به نشان بیداری دهن دره می کنند و گل ها راهشان را به سمت نور و حیات کش میدهند. منی می دانم که در این روزهای کبود، ما را فراموش نمی کنی .
ببخشید بهار جان، سرنخ کلام از دستم رفت ، کلاف جملاتم به هم پیچید. خودم هم نمی دانم چه نوشتم. مثل سالی که گذشت. مثل حال مردمم. مثل برنامه ریزی های مسوولین. مثل همه چیز و هیچ چیز، امسال چقدر کلاف سر در گم روی دستمان ماند .
نمی دانم گره گشایی هم جزو صفاتت بود یا نه؟ اگر هست و اگر آمدی و من نبودم که یادآوری کنم، فکری هم به حال کلاف هایمان کن….
دسته: اجتماعی
-

نامه ای به بهار
-

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
یکسال است که دل سیر همدیگر را ندیده ایم . او به نو بهار دلخوش است و از پس سرمای زمستان سر بر می آورد و جوانه می زند و شکوفه می دهد برایش فرقی نمی کند که ما سالها بدتر از ویروس کرونا به سرش آورده ایم. درختهایش را سوزانده ایم. نفسش را با اگزوز ماشینهایمان و دود کش های کارخانه هایمان بریده ایم . حیواناتش را منقرض کردیم و با فاضلاب و زباله هایمان آب خوش نگذاشته ایم که از گلویش پایین برود. او مانند ما نق نمی زند و غر نمی زند صبح به صبح استوری نمی کند آی دنیا من و شما یک مشت بدبختیم . دیشب باد آمد یکی از درختهایم شکست . برف آمد شکوفه هایم یخ زد . امروز کمر یکی از کوه هایم را ماشینهای سنگبری بریدند. او تن خسته و آسیب دیده از ما را به دست باد نوروزی می سپارد تا غبار از چهره اش بزداید و تن آلوده از زباله های ما را زیر بارش باران می شوید تا برای ادامه حیات آماده شود . او با صدای پرندگان سرخوش و از دیدن تلاش حیوانات برای ادامه زندگی سرمست می شود . درختان را صدا می کند تا روزگار را به عطر گلهایشان معطر و به رنگ جوانه هایشان مزین کنند. طبیعت در مقابل همه این سختی ها سختی های که ما به او تحمیل می کنیم دوام می آورد و شاداب زندگی می کند. شاید گلی که از زیر یک سنگفرش یا آسفالت بیرون زده بهترین نماد مقاومت و تلاش زمین برای ادامه حیات و بالندگی باشد. چیزی که ما مدتهاست فراموش کرده ایم .ما بخشی از این طبیعت هستیم با همان استقامت ، با همان اندازه توانایی برای تاب آوری و تحمل. درست یکسال است که زیر سایه هولناک بلای طبیعی یا شاید هم دست پرورده انسانی کرونا زندگی می کنیم . و روابطمان بخاطر این بیماری کم شده و هرچه از دنیای حقیقی دور شده ایم در دنیای مجازی بیشتر غرق شده ایم شاید در این یکسال بیشتر خبر خوانده باشیم و در صفحات اینستا گرام ،تلگرام واتس آپ، فیسبوک و …. پرسه زده ایم راست و دروغ را خوانده ایم از اینجا به آنجا برده ایم و اعصاب روان بهم ریخته از مصیبت کرونا را به ریخته تر کرده ایم و یاد گرفتیم که بیشتر به جای درمان از دردها بگوییم و حال همدیگر هرروز بدتر کنیم . در همه زمینه ها کارشناس شویم و به راحتی ساده لوح باشیم و هرچیزی را بپذیریم و اجازه بدهیم نا امید تر و ناتوان تر شویم در حالی که در بلا باید به هم امید دهیم . انگیزه دهیم راه درست نشان دهیم نه اینکه بنشینیم که و رقابت مجازی در انتشار مرگ دیگران، اخبار خلاف واقع و…. داشته باشیم .
مثال ما در شرایط یکسال گذشته چونان درختی است که تنه قطورش را بریده اند اما از کنار کنده بریده اش شاخ های جوان می روید و حیاتش ادامه می یابد و ما به عنوان بخشی از طبیعت توان روییدن و زندگی شاداب را داریم به شرط آنکه هر روزمان به آه و ناله نگذرد که ناله ها ریشه حیات را می خشکاند باید راه هایی نالیدن را بست و به امید چون زمین، خانه را از نو ساخت که ما اگر نوروز را جشن خود می دانیم از آن روست که خود را بخشی از طبیعت مقاوم می دانیم که راهی برای شادابی می یابد و به حیاتش ادامه می دهد و همین است که سالها از پس حمله ها و سختی ها بر آمده ایم و هنوز هستیم. ما چون زمین از پس طوفان های این زمستان سرد بهاری نیکو را درک خواهیم کرد. -

سالی که گذشت
همه این تعابیر را می شود برای تک تک روزهای این سال سیاه و خوش بینانه ترش این سال خاکستری به کار برد. سال خاکستری که ماسک به صورت داشت، دست هایش بوی مایع ضدعفونی کننده می داد و برای برخی لباس سیاه سوگواری به تن کرده بود. کرونا سایه سنگین و بزرگ و کلافه کننده اش را بر ما و روزها و شب هایمان انداخت و بختک اندوه و ترس و غم هایش با ما در تک تک روزهای سال آمد.
آدم های زیادی را از دست داده ایم. هنرمند و شاعر و روزنامه نگار؛ همسایه و دوست و فامیل. همه گیری کرونا به اضطراب روزهایمان اضافه شد، با موج دلار، اوج گرفت، همراه با بیم و ترس از آینده، به امروزمان چنگ انداخت و دلهره مدامش را سر سفره های کوچکمان آورد. با تورم، جولان داد، به نرخ بیکاری و اشتغال دامن زد، کسب و کارهای تازه جان گرفته را از رمق انداخت و پا به پای آلودگی هوا، نفسمان را گرفت، مثل فقدان زاینده رود غمگینمان کرد، مثل گرانی، بیداد کرد.
کرونا درهای مدرسه را بست، مرزها را دورتر کرد، دور پارک هایمان حصار کشید، صدا، تصویر، حرکت را از سینماهایمان گرفت، بهار و تابستان و پاییز و زمستانمان را سوت و کور کرد…
اما ما گذر کردیم، با تعدادی کمتر و اندوهگین تر، گذر کردیم و حالا اینجاییم؛ در آستانه قرنی جدید، آماده ورود به سال دو صفر، با تجربه هایی از فاصله گذاری اجتماعی، لبخندهای پشت ماسک، دورنشینی ها و ارتباطات آنلاین تر؛ ما انسان های روزگار کرونا هستیم، خسته و رنجور با عظیم ترین ترس ها از موذی ترین و ناشناخته ترین ویروس کوچک جهان؛ انسان هایی که شاید باید یاد می گرفتیم فاصله با آدم ها را حفظ کنیم، باید یاد می گرفتیم همه چیز در اراده ما نیست و جهان می تواند بسیار غیرقابل پیش بینی تر از آنچه باشد که فکر می کردیم. باید یاد می گرفتیم که دست های آلوده، کار دستمان می دهد، که همه ما به هم وصلیم و اگر یکی درگیر شد، می تواند دیگرانی را نیز درگیر کند. یاد گرفتیم گاهی باید برویم در قرنطینه، در انزوای کند و کاو در خود؛
کرونا یادمان داد خانه امن ترین جای دنیاست. ما آدم های بیرون آمده از قرنطینه، دیگر آن آدم های سابق نیستیم، آدم هایی که ترس ماسک نزدن و مبتلا شدن را با خود به خواب هایمان برده ایم، ما بزرگ ترهای نسلی که کودکانش از پارک رفتن هراس دارند، دست هایمان که فراری از همدیگر است، آغوش هایی که فراری از یکدیگر است، ما آدم هایی که باید در آسانسور سکوت کنیم و حرفی رد و بدل نکنیم تا امکان انتقال ویروس کمتر باشد، ما آدم هایی که باید با فاصله یک و نیم متری هم بایستیم و چیزی از دست هم نگیریم، جمع هایمان را محدود کنیم، پدر مادرهایمان را کمتر ببینیم، همشاگردی هایمان را نبینیم…
این است زندگی مسالمت آمیز با کرونا، این بود سالی که گذشت… -

نوارکاست یک سال عمرم با صدای کرونا
مینویسم «جامعه 18 اسفند 99» یا «اصفهان 19 اسفند 99» اما اگر در صفحه پوشه صفحات همه اعضای روزنامه را نگاه کنید نامگذاری و تاریخنویسی صفحات من با بقیه یکی نیست؛ مثلا همین دیروز به جای «جامعه-18 اسفند» نوشته بودم «جامعه 18 بهمن» یا چند روز پیش نوشته بودم «اصفهان- 14 دی» یا ماه پیش نوشته بودم «رویداد- 3 مرداد» و …
نه اینکه فکر کنید حواسپرت هستم ها نه (البته که حواسپرت هستم بدم حواسپرتم و الکی ادای حواسجمعها را درمیاورم) ولی قصه این شلختگیهای ذهنی من در نامگذاری پوشههای صفحات روزنامه جنس دیگری دارد که با حواسپرتیهای روتین مینا تومنی دو زار فرق میکند. اینها حواسپرتیهای کرونایی است و از روزی شروع شد که به خاطر کرونا خانهنشین شدیم. اولش کیف میداد و لذت بخش بود اما همان اسفندی که باید ختم به تعطیلات نوروز میشد و هوای تازهای پس از مدتها به کلهام میخورد را از دست دادیم. مدتهاست آن حال و هوا را استنشاق نکرده و به درون ریه نکشیدهام همین است که هر روز وقتی تقویم را چک میکنم با خودم میگویم واقعا الآن اسفند شده؟ بهمن تمام شد؟ دی گذشت؟ آذر کی بود؟ شب یلدا کجا بودم؟ و از همه بدتر اینکه آخرین باری که باغ رضوان رفتم تا بنشینم سر قبر بابا منوچهر بغض کنم و هیچی نگویم را هم خاطرم نیست. ای لعنت بمن!
بله من حواسپرت بودم اما حواسپرتتر شدهام چون زورم به زندگی در دوران کرونا هنوز نرسیده است و یک سال بدون محاسبه، تنها مانند یک نوارکاست خالی به آرشیو سن من اضافه شد و بس. -

گاوی که در آخرین سال قرن دو قلو میزاید!!
حالا دوباره زاد و ولد گاو در ایران زیاد شده و با تورمی که در جامعه است گاو هر ایرانی دو قلو که هیچ، شاید ۱۰ تا ۱۲ قل بزاید که اگر به انتخابات اردیبهشت ماه هم اشاره کنیم این زاد و ولد ها بیشتر هم میشود. در ایران همه فرصتها میسوزد و از هیچ چیز استفاده بهینه نمیشود حتی همین گاو!! یعنی اگر این گاو را به هر کجای جهان ببری بهترین استفاده را از گوشت، پوست، شیر و محصولات دامی آن میکنند؛ اما در ایران همه نشستهاند تا گاوشان دو قلو بزاید و دو دستی در سرشان بکوبند. آنوقت آن چینی های زبان بسته داستان جالبی براساس زودیاک چینی دارند که میگوید «سال جدید، سال گاونر است» حالا از مسائل جنسی که چرا به ماه و دریا و آسمان، خانم میگویند و به گاو، خروس و الاغ میگویند آقا، که بگذریم؛ چینیها مثل ما ایرانیها که شعر پر معنا و مفهوم «اتل متل توتوله گاو حسن چطوره» را داریم، چینی ها بر اساس افسانه های چینی معتقد هستند که امپراطور جید اعلام کرده بود که نظم حیوانات ۱۲ گانه بر اساس رسیدنشان به جشن تعیین خواهد شد. نزدیک بوده است که گاو نر اولین حیوانی باشد که به این جشن می رسد اما موش او را گول زده و سوارش شده است. وقتی که به محل برگزاری جشن نزدیک میشوند، موش از روی دوش گاو پایین پریده و زودتر از او وارد جشن میشود. با یک تحلیل راننده تاکسی منشانه میتوان نتیجه گرفت سال ۱۳۹۹ که سال موش بود برای چینیها پیشتاز بوده است و آنطور که در فرهنگ چینیها آمده است؛ گاوحیوان با ارزشی است که خود این مطلب نیازمند شورای بررسی صنف رانندگان تاکسی است. اما با این حال با همچنان امیدواریم گاو سال ۱۴۰۰ همان گاو حسن باشد که رفته هندوستان تحصیل کرده و حالا برگشته که انتقام روزهایی که نداشتن شیر و جایگاه ارائه شیرش را در اینستاگرام رد و بدل میکردیم، بگیرد. از مردم شریف ایران نیز خواهشمند هستیم حالا این گاو قرار است در کشور بتازد و دو قلو بزاید و صحنه را برای جولان گاوچرانها و گاوبازان فراهم کند، مردم رهرو راه او نباشند. همچنین درخواست دارم عکس چهارشنبه سوری، هفت سین، عیدی، آجیل و سیزده به در خود را با عنوان آخرین چهارشنبه سوری قرن، آخرین هفت سین قرن، آخرین تخمه ژاپنی آخرین آجیل قرن و آخرین عید قرن در اینستاگرام پست نکنید. به کله سیاه حاجی فیروز قسم، امسال آخرین سال قرن نیست!!
-

سال سخت اهالی رسانه
برای ما به عنوان یک رسانه کاغذی که از قضا مستقل هم هستیم فروش کیوسکی بسیار حائز اهمیت است ولی همه گیری کرونا باعث شد بیم درگیری با ویروس فروش روزنامه ها را دچار بحران جدی کند.البته برخی راهکارها از سوی بعضی همکاران ترتیب داده شد اما موثر نبود.برای مثال روزنامه ایران،با توجه به بنیه مالی خود روزنامه را داخل نایلکس قرار داد تا قدری به مخاطبان اطمینان دهد اما خوف از کرونا بیشتر و عمیق تر از این حرف ها بود.
برای تولید محتوا نیز سردبیران،دبیران و خبرنگاران با مصائب خاص خود در این دوران مواجه شدند.رسانه بدون ارتباط معنا و مفهومی ندارد و اتفاقا کرونا دشمن هرگونه ارتباط نزدیک است.لازم است در هر رسانه ای میان اعضای تحریریه از صدر تا ذیل ارتباط نزدیک برقرار باشد تا بشود منویات به خوبی منتقل شود که با توجه به دورکاری اجباری چنین ارتباط هایی دچار اختلال شد.طبعا چنین اختلالی در خروجی رسانه ها موثر بوده است و باید یقین داشت اگر کرونایی نبود و رسانه ها رویکرد طبیعی خود را حفظ می کردند سال 99 از منظر رسانه ای سالی پربار تر بود.
هرچند بعد از یکسال پرخطر و پرفشار،تا حدود بسیاری تحریریه ها توانسته اند خود را با شرایط کرونایی وفق بدهند و علیرغم محدودیت ها آثار درخشانی تولید شد.
اکنون با توجه به شرایط کشور و هشدارهایی که داده شده در مورد ورود به پیک چهارم بیماری که کشنده تر نیز است گویا حداقل سال آینده نیز همین شرایط چه بسا وخیم تر ادامه یابد.این یک ظن است اما سوگمندانه باید گفت اگر مسئولان تصمیم گیر و مجری فکری عاجل در زمینه واکسیناسیون موثر نکنند سال 1400 علیرغم آنکه می تواند با توجه به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال خوبی برای رسانه ها باشد اما شاهد باشیم خبرنگاران بیشتری بیکار شوند.در سال جاری بسیاری از رسانه ها به دلیل انسداد کانال های مالی خود تعدیل نیرو کردند و اگر شرایط سال آینده تغییر نکند این تعدیل نیرو و حتی تعطیلی رسانه ها شدت بیشتری می گیرد.
امیدواریم با تدبیر لازم ویروس منحوس کنترل شود و به مانند برخی کشورها که روند بیماری را در پیک دوم کنترل کردند و کم کم در حال بازگشت به زندگی عادی هستند در ایران ما نیز چنین اتفاقی رخ دهد .
در پایان یاد و خاطره همکاران عزیزمان که در سال 1399 به دلیل ابتلا به کووید19 مرحوم شدند گرامی می دارم. -

تا اطلاع ثانوی انگشت تان را در دماغ تان فرو نکنید
اصلا یادمان نمی آید کی و چه سالی بهارمان نیکو بوده که تاپایان سال با همان دست فرمان به سمت نهایت خوشی رفته باشیم؟ امسال که دیگر نور علی نور بود. از اولش بساب بساب بود و بشور بشور.
نه اینکه خانه تکانی را گذاشته باشیم برای روز های ابتدایی سال جدید، خیر! از دست یک عدد ویروس عجیب و غریب، زندگی مان به کلی عجیب و غریب شد. نامش کویید 19 یا کرونا بود.می گویند اگر همه اعضای منتشر شده کویید 19 را جمع کنید 5 گرم هم نمی شود، اما همین مقدار، هفت و نیم میلیارد جمعیت کره زمین را به خاک سیاه نشاند. ما ایرانی ها را که خودمان روی خاک سیاه نشسته بودیم، به هسته داغ زمین نزدیک تر کرد.
اپیدمی کرونا ویروس به پاندمی کرونا تبدیل شد و شستن و سابیدن مان افزون گشت. واقعا دماغ مان گمان نمی برد که برای اینکه انگشتمان را درونش فرو کنیم، نیازمند شستشوی بهداشتی و استفاده از الکل باشیم. قشنگ پیدا بود که از اول سال برایمان قیافه گرفته بود و پز خاص بودنش را به سایر اعضای بدنمان می داد. اصلا یک سرخوردگی عجیبی انگشت و دستان مان را فرا گرفته بود. کِی فکرش را می کردیم که قبل از ورود انگشت به دماغ مجبور باشیم خوب آن را بشوریم؟ حالا چشم مان اگر ناز و غمزه می آمد و گوشه اش را نازک می کرد، بازم مغزمان می پذیرفت؛ خوب بالاخره چشم است و بخشی از زیبایی بصری مان را بر عهده دارد. ولی خدایی دماغ آن هم از نوع ایرانی اش که خدا سخاوت مندانه با مقدار زیادی اضافات آن را به ما ارزانی داشته دیگر نباید در فرمت ناز و خاص بودن قرار می گرفت.
البته دماغ های عمل شده هم می توانستند اندکی عشوه گری و لوندی کنند؛ اما همه دماغ ها انصافا شایسته قرار گرفتن در این موقعیت خطیر استراتژیک نبودند. هرچه نباشد، هزینه میلیونی صرف دماغ های عملی شده است و می تواند آپشن خاص بودن را از آن خود کنند.
دهان مان هم دیگر به منطقه فوق حساس تبدیل شد. آنقدر که باید زیر ماسک کاورش می کردیم و بدبختی اینجا بود که نه ماسک بود و نه تجهیزات حمایتی دیگر. سازمان بهداشت جهانی یک بیانیه در خصوص کویید 19 صادر کرده بود که چند راهکار مهم برای حفاظت از خود در برابر این ویروس یکذره ای اما مهلک داشت. اما شور بختانه هیچ کدام از تجهیزات مندرج شده در این راهکارها به راحتی یافت نمی شد.
همین طوری که پیدا کردن الکل در اینجا کار ساده ای نبود، که اسلحه دفاعی مهم برای حمله به ویروس کرونا معرفی شد. فکرش را بکنید، انگار تخمش را ملخ خورده باشد، یافت نمی شد که نمی شد. آنقدر یافت نشد که مسئولان ارشد کشوری و استانی راه افتادند این طرف و آن طرف و دستور دادند تا آنهایی هم که الکل تولید نمی کردند، تولید کنند. تولید الکل با درصد بالا و صرفا برای ضدعفونی دست و سطوح. اینجا بود که نوادگان رازی و دوستدارانش به این فکر فرو رفتند که وقتی الکل دست و سطوح را ضد عفونی می کند، پس چرا آن را نوش جان نکنیم که احما و احشام مان را تمیز و پاکیزه کند و اگر ویروس می روسی وارد بدنمان شده، آن را منهدم نماید. این فکر نابخردانه آنقدر کشته داد که آمار مرگ بر اثر مصرف الکل صنعتی بیشتر از فوتی های ناشی از ابتلا به کرونا شد.
حالا سازمان بهداشت جهانی مانده بود به چه زبانی برای مردم ایران بیانیه بدهد که بابا الکل صنعتی برای خوردن و ضدعفونی داخل بدن خوب نیست!؟ پس بی خیال شد و بر شستشو و استفاده از ماسک تاکید کرد تا اینکه وزیر بهداشت دلسوزمان به کل ویروس های جهان رکب زد و در اقدامی بی نظیر پروتکل بهداشتی وطنی را تدوین کرد و آنقدر در آن همه چیز لحاظ شده بود که به گفته خودش کل دنیا آمدند و ترجمه انگلیسی اش را از وزارت بهداشت گرفتند و بردند تا مثل ایران اقتصاد و کرونا را باهم کنترل کنند. فقط نفهمیدیم این اقتصاد ما که بدون کرونا در حال جان کندن بود، چطور با پروتکل های بهداشتی مقابله با کرونای سعید نمکی نجات یافت؟
خلاصه اینکه سال مان با بشور بشور بساب بساب آغاز شد و تا همین لحظه ادامه دارد. اصلا پفک نمکی و شیر و نون لواش فکرش را نمی کردند که باید قبل از ورود به کابینت و یخچال و فریزر شسته و ضدعفونی شوند! بعد از بالا رفتن سرانه مصرف آب سازمان جهانی ههداشت پیام داد بابا انتقال از سطوح کمتر از 4 درصد است و شما زحمت بکش همان دست هایت را بشور، شستن مواد غذایی و خوراکی و پوشاک پیش کشت. ما هم الکی گفتیم باشد و زورکی فقط ماسک زدیم.کرونا در کل چیز خوبی نبود، اما خوبی هایی داشت که نمی شود از کنارش گذشت. این یکذره ویروس به ما فهماند کرونا در فرمت چینی چیز بدی نیست و حتی قابل انکار است، اما اگر در بریتانیا تغییر شکل دهد و به سرزمین ما سفر کند، لقب کرونای انگلیسی را باید یدک بکشد. به ما فهماند که تدوین پروتکل های بهداشتی با حفظ اقتصاد و افزایش مرگ و میر و سقوط بورس و طلا و سکه می تواند در ید وزیر بهداشت باشد. اینجا که بوسه و بغل کردن و عشق دادن کلا چیز ناصوابی بود، کرونا همان نا صواب را غیر ممکن کرد و خیال دلسوزان و ایجاد کنندگان مانع برای نرفتن به بهشت را آسوده ساخت.
تازه فهمیدیم کشور ما توان دارد واکسن بسازد، واکسن روسی وارد کند، واکسن های بدون آزمایش باکو را وارد و روی ما آزمایش کند و در حالی که بیش از 230 میلیون جمعیت جهان نسبت به کویید 19 واکسینه شده اند، ما با تزریق 10 هزار دوز اول واکسن در پایین ترین رتبه در بین کشورهای محافظت کننده از جمعیت شان قرار داریم.
پس فعلا با همین دست فرمان بشور و بساب مراقب خودتان باشید که نوروز قرن جدید را به تماشا بنشینید. نه خبری از واکسن هست و نه خبری از اقتصاد، پس برای زنده ماندن انگشت های دستان مبارک تان را بدون شستشو در دماغ تان فرو نکنید و تا اطلاع ثانوی ماسک بزنید و چشمات را نخارانید و از آب دهان پراکنی در انظار عمومی جدا خود داری کنید. -

شاید غبار غم برود، حال خوش شود
سال خوبی نبود. پر از تلخی و مصیبت و اندوه . غم را با غم پشت سر گذاشتیم و در اندوه سلسله وار یک پایان تلخ و تلخی های بی پایان، گرفتار شدیم. «کرونا» از ناکجاآباد آمد و آوار شد روی سر رویاها و امیدها و خوشی هایمان که شاید اندک بود اما بود. حالا هم هنوز هست اما «کرونا» دست بردار نیست. و این بهارِ درپیش، پایان زمستان بدون برف و بارانِ این شهرِ دودآلودِ خفه شده در مازوت و بنزین و گرد و غبار است، اما کاش پایان خزان آرزوها هم باشد. کاش آغاز سالی به دور از غم باشد و مصیبت تا شاید رد سیاه به جامانده از سال سختی که پشت سر گذاشتیم را پاک کند و ببرد. هرچند آدم ها و خاطراتشان حتی وقتی می روند، رد نگاهشان و یاد بودنشان آن قدر می ماند که مثل خوره روح را می خورد. تلخی خاطرات به جا مانده هم همین قدر گس است و فراموش نشدنی. آدم هایی که در سال سخت کرونایی از دست دادیم، مشکلات معیشتی که امان مردم را برید، ارزی که با رقص در میانه میدان بازار، هرروز یک بازی برای ملت درآورد و ملتی که خسته از بازی روزگار و ارز و رزم و رمز و بزم، فکر لقمه ای نان بودند برای از نفس نیفتادن بچه ای که قرار بود نام بیاورد و نان آور و نامدار باشد برای این سرزمینی که حالا بهارش هم بوی بهار نمی دهد!
دروغ چرا؟ حال و هوای عید در سر و بر سر نداریم. ماسک ها نفس مان را هم بریده، به جای خانه تکانی، باید سطوح پرانی کنیم! و به جای ذوق هفت سین، استرس سلامتی و سرفه و سرما را داریم!
گرانی بیداد می کند و کسب و کارها خوابیده. حرف از قرنطینه و پیک چهارم و کرونای انگلیسی است. زلزله و بی خانمانیِ سی سختی ها هم پازل سختی آخرسالی را تکمیل کرده و به قول «فاضل» تقویم ها چنان یخ زده که هزاربار هم بهار بیاید، کافی نیست اما ته ته تمام این غم های انگار ناتمام، همین که بهار از راه می رسد، خوب است تا بهانه ای برای «امید تازه» و هوای تازه تر داشته باشیم. دلخوش به آمدن روزهای بهتری باشیم و امیدوار به رفتن روزهای تلخ. بهار معجزه طبیعت است. فصل شکفتن جوانه ها که نماد همین امیدی هستند که در دل ما می شکفد. حتی اگر وقتی بهار بیاید، رد سیاهی روزهای سخت هنوز کنار سفره هفت سین مان مانده باشد اما اصلا بهار می آید که هر بار نوید امید بدهد که اگر همین امید هم نباشد، از پی گذر فصل ها و روز و روزگارمان جز گذران روز و شب تا لحظه مرگ، چه می ماند؟ باید بهارآفرین باشیم تا دشت دشت مهربانی و امید بروید و باران باران لبخند و محبت ببارد که سرزمین ما این روزها سخت تشنه همین لبخندها و باران ها و محبت هاست. بهار که می آید و باران که می بارد اگر ما هنوز زمستان باشیم، امید نمی روید. عشق می رود. گاهی باید دستهایمان را به بهار بسپاریم تا زندگی در ما جاری شود حتی اگر مثل این روزها، خالی از شور و شوق عیدهای کودکی شده باشیم. بعضی وقت ها باید کودک بشویم برای اینکه تلخی غم های بزرگ و زخم های بزرگ برجان نشسته، در هیاهوی همین زندگی کودکانه گم بشود.
اصلا بیایید به استقبال بهار برویم. کسی چه می داند؟ شاید این بهار که بیاید؛ غبار غم برود، حال خوش شود…